جوانی را بر سرمان حرام کردید، تشکیل زندگی را آرزو کردید و خاطراتمان را با لحظات بد پر کردید، باعث شرمندگی پدر و اشکهای مادر شدید.
بهراستی در این پنجاه سال چه کاری جز نابود کردن ایران انجام دادید؟
بهراستی در این پنجاه سال چه کاری جز نابود کردن ایران انجام دادید؟
عاشق اینم که وقتی وایسادیم تا شروع بشه پسر و دختر میان و میگن " نریدها، بمونید "
نمیریم، هستیم.
نمیریم، هستیم.
وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم
گویی شکست شیر را از موش باور میکنم
وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند
این دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم
وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم
من نیز، رقص مرگ را با او به دفتر می کنم
بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن
با تخت جمشید کهن من عمر را سر میکنم
خون اوستا در رگ فرهنگ ایران میدود
من گادهای عشق را مستانه از بر میکنم
وقتی تو میگویی وطن شهنامه پر پر میشود
من گریه بر فردوسی آن پیر سخنور میکنم
وقتی تو میگویی وطن بوی فلسطین میدهی
من کی نژاد عشق با تازی برابر میکنم
وقتی تو میگویی وطن از چفیه ات خون میچکد
من یاد قتل نفس با الله اکبر میکنم
وقتی تو میگویی وطن خون است و خشم و خودکشی
من یادی ازحمام خون در تل الزعتر میکنم
وقتی تو میگویی وطن، قدُس است و شامات و حجاز
من همدلی کی با چنین نادان برادر میکنم
تاریخ ایران تو را شمشیر تازی میسزد
من با عدالتجوئیم یادی ز حیدر میکنم
ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان
من رنگ روشن بر تن گلگون کشور میکنم
ایران تو با نام دین، زن را به زندان میکشد
من تاج را تقدیم آن بانوی برتر میکنم
ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست
من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم
ایران تو میترسد از بانگ نوای و نای و نی
من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم
وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یأس و غم
من کی گل "امید" را نشکفته پر پر میکنم.
گویی شکست شیر را از موش باور میکنم
وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند
این دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم
وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم
من نیز، رقص مرگ را با او به دفتر می کنم
بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن
با تخت جمشید کهن من عمر را سر میکنم
خون اوستا در رگ فرهنگ ایران میدود
من گادهای عشق را مستانه از بر میکنم
وقتی تو میگویی وطن شهنامه پر پر میشود
من گریه بر فردوسی آن پیر سخنور میکنم
وقتی تو میگویی وطن بوی فلسطین میدهی
من کی نژاد عشق با تازی برابر میکنم
وقتی تو میگویی وطن از چفیه ات خون میچکد
من یاد قتل نفس با الله اکبر میکنم
وقتی تو میگویی وطن خون است و خشم و خودکشی
من یادی ازحمام خون در تل الزعتر میکنم
وقتی تو میگویی وطن، قدُس است و شامات و حجاز
من همدلی کی با چنین نادان برادر میکنم
تاریخ ایران تو را شمشیر تازی میسزد
من با عدالتجوئیم یادی ز حیدر میکنم
ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان
من رنگ روشن بر تن گلگون کشور میکنم
ایران تو با نام دین، زن را به زندان میکشد
من تاج را تقدیم آن بانوی برتر میکنم
ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست
من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم
ایران تو میترسد از بانگ نوای و نای و نی
من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم
وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یأس و غم
من کی گل "امید" را نشکفته پر پر میکنم.
شاه بدبخت چی کشید از دست این آدمها، فرض کن نوههاشون هم مثل خودشون احمقن.