سرخط
Photo
🔴 چگونه هیولا میشوند؟
✔️ مکانیسم روانی سلطنتطلبان جنگطلب چگونه عمل میکند؟
☑️ وقتی میگویند «بحث رو احساسی نکن، منطقی و سیاسی ببین!»
حتمن در جریان بحثهایی با سلطنتطلبهای مدافع جنگ قرار گرفتید که در آن وقتی که شما برای محکومیت جنگ و بیفایده بودن آن برای سرنگونی رژیم، روی کشتههای غیرنظامی، ویرانی خانههای مسکونی، نابودی زیرساختها و یا مدرسهی میناب دست میگذارید، با این واکنش از سوی آنها مواجه میشوید که
«بحث رو احساسی نکن و سعی کن منطقی و سیاسی ببینی و تحلیل کنی. برای سرنگونی رژيم این جنگ در حکم شَر لازم بود. هی بحث رو حقوق بشری نکنیم. اعتراضات خیابانی دی ماه ۱۴۰۴ هم باعث کلی کشتار شد و کلی جانهای عزیز از بین رفتند اما یک رژیم را که با ماچ و بوسه نمیشه سرنگون کرد. انقلاب هزینه دارد: چه با قیام مردمی و چه با جنگ و ما باید این هزینه رو بپردازیم.»
🔔 نخستین نکتهای که در بحث با آنها باید توی صورتشان کوبید این است که «احساسی کردن» و «دیدنِ رنج انسانی» یکی نیستند. وقتی از مرگ غیرنظامیان، ویرانی خانهها، یا نابودی زیرساختهای حیاتی حرف میزنیم، صرفاً داریم یک واقعیت مادی را توصیف میکنیم، نه اینکه به دام احساسات افتاده باشیم. اتفاقاً هر تحلیل سیاسی جدی، اگر نتواند این هزینهها را در محاسبهی خود وارد کند، ناقص است. حذف این بعد، به نام «عقلانیت»، در واقع نوعی کورکردنِ آگاهانهی تحلیل است. یعنی بهجای اینکه تصویر کاملتری از واقعیت بسازیم، بخشی از آن را کنار میگذاریم تا نتیجهی دلخواهمان راحتتر به دست بیاید.
🔔 دومین نکتهای که باید به رویشان آورد، این است که مسئله اصلاً «احساسی شدن» در برابر «منطقی بودن» نیست. این دوگانه از پایه غلط است. در فهم امروز علم، عقل واحساس دو چیز جدا نیستند؛ دو بخش درهمتنیدهی یک سیستم واحدند که با هم کار و تعامل میکنند. این واقعیت که وقتی از مرگ غیرنظامیان یا ویرانی زیرساختها حرف میزنیم، در ما واکنش عاطفی ایجاد میشود نه ضعف است و نه «احساسی شدن». مسئله این نیست که احساس بد است؛ مسئله این است که احساس میتواند هم به دیدن و فهم واقعیت کمک کند و هم آن را منحرف کند. هم میتواند ما را نسبت به رنج انسانها حساس کند، هم میتواند در قالب نفرت، انتقام یا شیفتگی به قدرت، چشم ما را روی رنج ببندد. تناقض دقیقاً همینجاست: میگویند «احساسی نشو»، اما خودشان غرق احساساند؛ حس نفرت از رژیم، حس میل به قدرت، احساس حقارت، انتقامجویی و ... آنها احساس را حذف نکردهاند، فقط جهتش را عوض کردهاند. نتیجهاش هم این است که بخشی از واقعیت، یعنی رنج انسان، از تحلیل حذف میشود و به جایش «عقلانیت» ناقص و جهتدار مینشیند.
🖋 برای خواندن ادامهٔ مطلب به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/hufrx
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #فاشیسم #سلطنتطلب #جنگطلب
@SarKhatism
✔️ مکانیسم روانی سلطنتطلبان جنگطلب چگونه عمل میکند؟
☑️ وقتی میگویند «بحث رو احساسی نکن، منطقی و سیاسی ببین!»
حتمن در جریان بحثهایی با سلطنتطلبهای مدافع جنگ قرار گرفتید که در آن وقتی که شما برای محکومیت جنگ و بیفایده بودن آن برای سرنگونی رژیم، روی کشتههای غیرنظامی، ویرانی خانههای مسکونی، نابودی زیرساختها و یا مدرسهی میناب دست میگذارید، با این واکنش از سوی آنها مواجه میشوید که
«بحث رو احساسی نکن و سعی کن منطقی و سیاسی ببینی و تحلیل کنی. برای سرنگونی رژيم این جنگ در حکم شَر لازم بود. هی بحث رو حقوق بشری نکنیم. اعتراضات خیابانی دی ماه ۱۴۰۴ هم باعث کلی کشتار شد و کلی جانهای عزیز از بین رفتند اما یک رژیم را که با ماچ و بوسه نمیشه سرنگون کرد. انقلاب هزینه دارد: چه با قیام مردمی و چه با جنگ و ما باید این هزینه رو بپردازیم.»
🔔 نخستین نکتهای که در بحث با آنها باید توی صورتشان کوبید این است که «احساسی کردن» و «دیدنِ رنج انسانی» یکی نیستند. وقتی از مرگ غیرنظامیان، ویرانی خانهها، یا نابودی زیرساختهای حیاتی حرف میزنیم، صرفاً داریم یک واقعیت مادی را توصیف میکنیم، نه اینکه به دام احساسات افتاده باشیم. اتفاقاً هر تحلیل سیاسی جدی، اگر نتواند این هزینهها را در محاسبهی خود وارد کند، ناقص است. حذف این بعد، به نام «عقلانیت»، در واقع نوعی کورکردنِ آگاهانهی تحلیل است. یعنی بهجای اینکه تصویر کاملتری از واقعیت بسازیم، بخشی از آن را کنار میگذاریم تا نتیجهی دلخواهمان راحتتر به دست بیاید.
🔔 دومین نکتهای که باید به رویشان آورد، این است که مسئله اصلاً «احساسی شدن» در برابر «منطقی بودن» نیست. این دوگانه از پایه غلط است. در فهم امروز علم، عقل واحساس دو چیز جدا نیستند؛ دو بخش درهمتنیدهی یک سیستم واحدند که با هم کار و تعامل میکنند. این واقعیت که وقتی از مرگ غیرنظامیان یا ویرانی زیرساختها حرف میزنیم، در ما واکنش عاطفی ایجاد میشود نه ضعف است و نه «احساسی شدن». مسئله این نیست که احساس بد است؛ مسئله این است که احساس میتواند هم به دیدن و فهم واقعیت کمک کند و هم آن را منحرف کند. هم میتواند ما را نسبت به رنج انسانها حساس کند، هم میتواند در قالب نفرت، انتقام یا شیفتگی به قدرت، چشم ما را روی رنج ببندد. تناقض دقیقاً همینجاست: میگویند «احساسی نشو»، اما خودشان غرق احساساند؛ حس نفرت از رژیم، حس میل به قدرت، احساس حقارت، انتقامجویی و ... آنها احساس را حذف نکردهاند، فقط جهتش را عوض کردهاند. نتیجهاش هم این است که بخشی از واقعیت، یعنی رنج انسان، از تحلیل حذف میشود و به جایش «عقلانیت» ناقص و جهتدار مینشیند.
🖋 برای خواندن ادامهٔ مطلب به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/hufrx
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #فاشیسم #سلطنتطلب #جنگطلب
@SarKhatism
Telegraph
🔴 چگونه هیولا میشوند؟ ✔️ مکانیسم روانی سلطنتطلبان جنگطلب چگونه عمل میکند؟
☑️ وقتی میگویند «بحث رو احساسی نکن، منطقی و سیاسی ببین!» حتمن در جریان بحثهایی با سلطنتطلبهای مدافع جنگ قرار گرفتید که در آن وقتی که شما برای محکومیت جنگ و بیفایده بودن آن برای سرنگونی رژیم، روی کشتههای غیرنظامی، ویرانی خانههای مسکونی، نابودی زیرساختها…
سرخط
Photo
🔴 آهای لعنتیها ما هنوز زندهایم!
این روزها انگار یک چیز نامرئی روی سینهی همهمان نشسته.
نه فقط خبرها، نه فقط صداها، که یک اضطراب کشدار که از صبح با ما بیدار میشود و شب هم رهایمان نمیکند: اینجا را میزند؟ نمیزند؟
همهچیز به «اگر» گره خورده:
اگر نیروگاهها را بزنند…
اگر شهرها در تاریکی فرو برود…
اگر آنچه فقط در خبرها میخوانیم، یکباره واقعی شود…
و میان این «اگر»ها، آدمها زندگی میکنند.
مادری که با نگرانی به بچهاش نگاه میکند،
کارگری که نمیداند فردا کار هست یا نه،
دانشجویی که کتاب باز کرده اما ذهنش هزار کیلومتر آنطرفتر درگیر خبرهاست.
بعضی خبرها هم مثل یک سایه میافتند روی دل آدم:
اینکه حتی حرف از چیزهایی زده میشود که تصورش هم ترسناک است؛ چیزهایی که انگار از دنیای دیگری آمدهاند، اما حالا به ما نزدیک شدهاند: هیروشیما ...
و با این حال…
با این همه ترس، یک چیز هنوز سر جایش هست: زندگی.
همان زندگیِ سادهای که مدتهاست دیگر حواسمانمان را از آن پرت کردهاند:
چراغی که هنوز روشن است،
صدای خندهای در خانهای نزدیک،
چایی که هنوز دم میکشد،
آدمهایی که هنوز با هم حرف میزنند،
عرق و شرابی که دورهم میخوریم تا دمی هم که شده یادمان برود توی چه جهنمی هستیم،
و حتی همین دلشورهی مشترک که ما را به هم نزدیکتر کرده.
ما مردمی هستیم که بارها از دل ترس گذشتهایم.
این جمله شاید کلیشهای به نظر برسد، اما واقعیت دارد:
این سرزمین، آدمهایی را در خودش نگه داشته که بلدند در تاریکترین لحظهها هم یک جرقه نگه دارند:
آدمهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد
آدمهای توی دههی تاریک شصت
آدمهای بعد از آبان ۹۸
آدمهای بعد از ...
امید همیشه یک چیز بزرگ و پرزرقوبرق نیست.
گاهی خیلی کوچک است.
گاهی فقط همین است که هنوز کنار هم هستیم.
که هنوز به هم پیام میدهیم: «حالت خوبه؟ پیشتم»
که هنوز کسی برای دیگری دلش میلرزد.
اگر تاریکی بیاید،
ما فقط در تاریکی نمیمانیم.
ما همدیگر را پیدا میکنیم.
شاید نتوانیم بالا آمدن خبرها را متوقف کنیم،
شاید نتوانیم تصمیمهای آن بالا را عوض کنیم،
اما میتوانیم این را حفظ کنیم:
اینکه انسان بمانیم،
اینکه کنار هم بایستیم،
اینکه نگذاریم ترس، همهچیز را از ما بگیرد.
زندگی، همینجاست.
لای همین اضطرابها،
لای همین نفسهای سنگین،
لای همین دلهایی که هنوز میتپند.
و تا وقتی این هست،
همهچیز تمام نشده.
ما دوباره برمیخیزیم،
دوباره همدیگر را پیدا میکنیم،
دوباره از مبارزه صحبت میکنیم،
از انقلاب،
از سازماندهی،
از سازمان.
ما سگ جانیم
ما میمانیم.
@SarKhatism
این روزها انگار یک چیز نامرئی روی سینهی همهمان نشسته.
نه فقط خبرها، نه فقط صداها، که یک اضطراب کشدار که از صبح با ما بیدار میشود و شب هم رهایمان نمیکند: اینجا را میزند؟ نمیزند؟
همهچیز به «اگر» گره خورده:
اگر نیروگاهها را بزنند…
اگر شهرها در تاریکی فرو برود…
اگر آنچه فقط در خبرها میخوانیم، یکباره واقعی شود…
و میان این «اگر»ها، آدمها زندگی میکنند.
مادری که با نگرانی به بچهاش نگاه میکند،
کارگری که نمیداند فردا کار هست یا نه،
دانشجویی که کتاب باز کرده اما ذهنش هزار کیلومتر آنطرفتر درگیر خبرهاست.
بعضی خبرها هم مثل یک سایه میافتند روی دل آدم:
اینکه حتی حرف از چیزهایی زده میشود که تصورش هم ترسناک است؛ چیزهایی که انگار از دنیای دیگری آمدهاند، اما حالا به ما نزدیک شدهاند: هیروشیما ...
و با این حال…
با این همه ترس، یک چیز هنوز سر جایش هست: زندگی.
همان زندگیِ سادهای که مدتهاست دیگر حواسمانمان را از آن پرت کردهاند:
چراغی که هنوز روشن است،
صدای خندهای در خانهای نزدیک،
چایی که هنوز دم میکشد،
آدمهایی که هنوز با هم حرف میزنند،
عرق و شرابی که دورهم میخوریم تا دمی هم که شده یادمان برود توی چه جهنمی هستیم،
و حتی همین دلشورهی مشترک که ما را به هم نزدیکتر کرده.
ما مردمی هستیم که بارها از دل ترس گذشتهایم.
این جمله شاید کلیشهای به نظر برسد، اما واقعیت دارد:
این سرزمین، آدمهایی را در خودش نگه داشته که بلدند در تاریکترین لحظهها هم یک جرقه نگه دارند:
آدمهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد
آدمهای توی دههی تاریک شصت
آدمهای بعد از آبان ۹۸
آدمهای بعد از ...
امید همیشه یک چیز بزرگ و پرزرقوبرق نیست.
گاهی خیلی کوچک است.
گاهی فقط همین است که هنوز کنار هم هستیم.
که هنوز به هم پیام میدهیم: «حالت خوبه؟ پیشتم»
که هنوز کسی برای دیگری دلش میلرزد.
اگر تاریکی بیاید،
ما فقط در تاریکی نمیمانیم.
ما همدیگر را پیدا میکنیم.
شاید نتوانیم بالا آمدن خبرها را متوقف کنیم،
شاید نتوانیم تصمیمهای آن بالا را عوض کنیم،
اما میتوانیم این را حفظ کنیم:
اینکه انسان بمانیم،
اینکه کنار هم بایستیم،
اینکه نگذاریم ترس، همهچیز را از ما بگیرد.
زندگی، همینجاست.
لای همین اضطرابها،
لای همین نفسهای سنگین،
لای همین دلهایی که هنوز میتپند.
و تا وقتی این هست،
همهچیز تمام نشده.
ما دوباره برمیخیزیم،
دوباره همدیگر را پیدا میکنیم،
دوباره از مبارزه صحبت میکنیم،
از انقلاب،
از سازماندهی،
از سازمان.
ما سگ جانیم
ما میمانیم.
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 عکسنوشته | ۵
برای ما، جنگ همیشه وسط کار شروع میشود.
For us, war always starts mid-shift.
ارتش آمریکا و اسرائیل در سلسلهعملیاتهایی اعجابانگیز، «نقطهزنی»های دقیقی انجام دادند و موفق به حذف «عناصر بیثباتکننده منطقه»
شدند. پراکندگی جغرافیایی عملیاتها به شرح زیر است:
کارخانه آرد آذربایجان غربی
واحد تعمیرات پتروشیمی خلیجفارس
پایانه شلمچه
یک واحد تولید لوازم سرمایش و گرمایش در اصفهان
شرکت پیمانکاری در قصرشیرین
چند ساعتی بود که شیفتشان را تحویل گرفته بودند.
یکی دمای دیگ بخار را چک میکرد،
یکی گزارش تعمیرات را کامل میکرد،
یکی بارنامه را امضا میکرد،
یکی منتظر پایان شیفت بود.
بهشان مرخصی نداده بودند،
چون کار مانده بود.
حقوقشان عقب افتاده بود،
اما شیفتشان نه.
کیلومترها آنطرفتر،
ناجیان بشریت در حال برنامهریزی بودند
مختصات دقیق بود.
زمانبندی دقیق بود.
هدف هم مشخص:
«عناصر بیثباتکنندهی منطقه».
موشکها باریدند
سیاستمداران «به سلامتی» نوشیدند
و در بیانیههای مجازی
حذف عاملان شر
و پیروزی خود را
اعلام کردند.
همزمان،
دستکشها روی زمین افتاد،
لباس کار، غرق در خون شد
نفسها زیر آوار به شماره افتاد
و ساعتهایی که برای خروج کوک شده بودند،
به صدا درآمدند
اما کسی از در بیرون نرفت
حکومت گفت:«کارخانه خط مقدم است»
بعضیها گفتند:«کشتۀ غیرنظامی هزینۀ آزادی است.»
سیاستمداران ابرو بالا انداختند،
انگار آدمفضایی دیده باشند:
«کارگر؟ این که میگویی اصلا چی هست؟
ما خامنهای و شمخانی و لاریجانی را کشتیم.»
در این جنگ،
نه همهی سیاستمداران و سرمایهداران فرار کردند،
نه همهشان ماندند.
اما همیشه کارگر است
که جایی برای رفتن ندارد،
مگر کارخانه.
نه جنگ را شروع کردیم،
نه در آن تصمیمی داشتیم.
فقط داشتیم کار میکردیم.
همکار بودیم؛ در کارخانه آرد نقده (سولدوز) در آذربایجان غربی. ما، وحید طالبی، وحید بایرامزاده، امیرحسین حسنزاده، اصغر خدایاری، حسین محمدی، علیاکبر اروجزاده، مهدی قلیزاده، محمد علیزاده و علی نجفی، با موشکهای آمریکا و اسراییل کشته شدیم.
اسم من حسین هاشمپور است. ۴۵ ساله بودم که در جنگ امپریالیستی و کار اجباری جمهوری اسلامی کشته شدم. کارگر واحد HSE در پتروشیمی خلیجفارس بودم.
اسم من علی امامی است. ۴۳ ساله بودم. در واحد بهرهبرداری پتروشیمی خلیجفارس کار میکردم.
نام من مهدی ویسیتبار است. ۴۳ سالم بود. کارگر واحد تعمیرات پتروشیمی خلیجفارس بودم.
ما در واحد تعمیرات پتروشیمی خلیجفارس کار میکردیم. ابوذر ریحانی ۴۱ سالش بود؛ علی ممبینی، ۳۴؛ و جوانترین ما، محمد ترابی، فقط ۳۱ سالش بود. همکار دیگرمان، عزیز عباسزاده، در روز حمله مفقود شد.
هویت ما را اعلام نکردند.
اما کارگران کارخانه لوازم سرمایش و گرمایش در اصفهان بودیم. موقع حمله، 50 نفرمان سر کار حاضر بودیم و حداقل 15 نفرمان جان خود را از دست دادند.
اسم و فامیل ما را هم منتشر نکردند.
اما ما کارگران پایانه مرزی شلمچه بودیم و در جنگ کشته شدیم. دو نفرمان ایرانی و کارگر بودیم. دیگری هم رانندهای عراقی بود.
هویت ما هم هرگز در خبرگزاریها منتشر نشد.
اما ما کارگران مجروح یک شرکت پیمانکاری در قصر شیرین بودیم. در پروژهای کار میکردیم که آب را به زمینهای خشک میرساند. یکی از ما کشته شد. هشت نفرمان مجروح شدیم.
برای ما، جنگ همیشه وسط کار شروع میشود.
#جنگ #کارگر #مبارزه_طبقاتی #امریکا #اسرائیل
@SarKhatism
برای ما، جنگ همیشه وسط کار شروع میشود.
For us, war always starts mid-shift.
ارتش آمریکا و اسرائیل در سلسلهعملیاتهایی اعجابانگیز، «نقطهزنی»های دقیقی انجام دادند و موفق به حذف «عناصر بیثباتکننده منطقه»
شدند. پراکندگی جغرافیایی عملیاتها به شرح زیر است:
کارخانه آرد آذربایجان غربی
واحد تعمیرات پتروشیمی خلیجفارس
پایانه شلمچه
یک واحد تولید لوازم سرمایش و گرمایش در اصفهان
شرکت پیمانکاری در قصرشیرین
چند ساعتی بود که شیفتشان را تحویل گرفته بودند.
یکی دمای دیگ بخار را چک میکرد،
یکی گزارش تعمیرات را کامل میکرد،
یکی بارنامه را امضا میکرد،
یکی منتظر پایان شیفت بود.
بهشان مرخصی نداده بودند،
چون کار مانده بود.
حقوقشان عقب افتاده بود،
اما شیفتشان نه.
کیلومترها آنطرفتر،
ناجیان بشریت در حال برنامهریزی بودند
مختصات دقیق بود.
زمانبندی دقیق بود.
هدف هم مشخص:
«عناصر بیثباتکنندهی منطقه».
موشکها باریدند
سیاستمداران «به سلامتی» نوشیدند
و در بیانیههای مجازی
حذف عاملان شر
و پیروزی خود را
اعلام کردند.
همزمان،
دستکشها روی زمین افتاد،
لباس کار، غرق در خون شد
نفسها زیر آوار به شماره افتاد
و ساعتهایی که برای خروج کوک شده بودند،
به صدا درآمدند
اما کسی از در بیرون نرفت
حکومت گفت:«کارخانه خط مقدم است»
بعضیها گفتند:«کشتۀ غیرنظامی هزینۀ آزادی است.»
سیاستمداران ابرو بالا انداختند،
انگار آدمفضایی دیده باشند:
«کارگر؟ این که میگویی اصلا چی هست؟
ما خامنهای و شمخانی و لاریجانی را کشتیم.»
در این جنگ،
نه همهی سیاستمداران و سرمایهداران فرار کردند،
نه همهشان ماندند.
اما همیشه کارگر است
که جایی برای رفتن ندارد،
مگر کارخانه.
نه جنگ را شروع کردیم،
نه در آن تصمیمی داشتیم.
فقط داشتیم کار میکردیم.
همکار بودیم؛ در کارخانه آرد نقده (سولدوز) در آذربایجان غربی. ما، وحید طالبی، وحید بایرامزاده، امیرحسین حسنزاده، اصغر خدایاری، حسین محمدی، علیاکبر اروجزاده، مهدی قلیزاده، محمد علیزاده و علی نجفی، با موشکهای آمریکا و اسراییل کشته شدیم.
اسم من حسین هاشمپور است. ۴۵ ساله بودم که در جنگ امپریالیستی و کار اجباری جمهوری اسلامی کشته شدم. کارگر واحد HSE در پتروشیمی خلیجفارس بودم.
اسم من علی امامی است. ۴۳ ساله بودم. در واحد بهرهبرداری پتروشیمی خلیجفارس کار میکردم.
نام من مهدی ویسیتبار است. ۴۳ سالم بود. کارگر واحد تعمیرات پتروشیمی خلیجفارس بودم.
ما در واحد تعمیرات پتروشیمی خلیجفارس کار میکردیم. ابوذر ریحانی ۴۱ سالش بود؛ علی ممبینی، ۳۴؛ و جوانترین ما، محمد ترابی، فقط ۳۱ سالش بود. همکار دیگرمان، عزیز عباسزاده، در روز حمله مفقود شد.
هویت ما را اعلام نکردند.
اما کارگران کارخانه لوازم سرمایش و گرمایش در اصفهان بودیم. موقع حمله، 50 نفرمان سر کار حاضر بودیم و حداقل 15 نفرمان جان خود را از دست دادند.
اسم و فامیل ما را هم منتشر نکردند.
اما ما کارگران پایانه مرزی شلمچه بودیم و در جنگ کشته شدیم. دو نفرمان ایرانی و کارگر بودیم. دیگری هم رانندهای عراقی بود.
هویت ما هم هرگز در خبرگزاریها منتشر نشد.
اما ما کارگران مجروح یک شرکت پیمانکاری در قصر شیرین بودیم. در پروژهای کار میکردیم که آب را به زمینهای خشک میرساند. یکی از ما کشته شد. هشت نفرمان مجروح شدیم.
برای ما، جنگ همیشه وسط کار شروع میشود.
#جنگ #کارگر #مبارزه_طبقاتی #امریکا #اسرائیل
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 افسانههایی که آینده را مسخ میکنند | قسمت چهارم
🖊 افسانه چهارم: اگر امریکا حمله نکند یا جنگ تمام شود، جمهوری اسلامی شروع میکند به اعدام معترضان دی.
چیزی که باورمندان به این افسانه نمیبینند، از همینجا شروع میشود: جمهوری اسلامی در هر صورت معترضان دی را اعدام میکرد؛ چه اینکه دیدیم همین حالا، در دل شرایط جنگی، چند تن از معترضان دی بههمراه چندین زندانی سیاسی دیگر اعدام شدهاند. شاید این تصور که «در شرایط جنگی، حواس حاکمیت پرت چیزهای دیگر میشود و دست از سر معترضین برمیدارد» به ما آرامش روانی بدهد و تسلیبخش باشد؛ اما حقیقت این است که برای حاکمیتها، خصوصا از نوع اقتدارگرا و مستبد، سرکوب واکنشی مقطعی نیست؛ ابزار دائمی حفظ قدرت است؛ سرکوب تابع «وضعیت جنگ یا صلح» نیست، بلکه تابع «نیاز به کنترل داخلی» است.
در شرایط جنگی، حاکمیت بخش بزرگی از کنترلش بر اوضاع را از دست میدهد: ابهام بالا میرود، تصمیمگیریها مختل میشود و ترس از بیثباتی در درون ساختار قدرت افزایش پیدا میکند. در چنین وضعیتی، اولین واکنش حاکمان، تلاش برای بازگرداندن «احساس تسلط» است. دمدستترین ابزار برای این کار، افزایش سرکوب داخلی است. چون کنترل جامعه، برخلاف کنترل میدان جنگ، در دسترستر، سریعتر و کمهزینهتر است. به همین دلیل، بهجای اینکه فقط با تهدید بیرونی درگیر شوند، فشار را روی مخالفان داخلی نیز متمرکز میکنند: بازداشت، اعدام، تشدید فضای امنیتی.
🖋 برای خواندن ادامهٔ مطلب به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/C3IAL
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #رژیمچنج #اعدام #دی۱۴۰۴
@SarKhatism
🖊 افسانه چهارم: اگر امریکا حمله نکند یا جنگ تمام شود، جمهوری اسلامی شروع میکند به اعدام معترضان دی.
چیزی که باورمندان به این افسانه نمیبینند، از همینجا شروع میشود: جمهوری اسلامی در هر صورت معترضان دی را اعدام میکرد؛ چه اینکه دیدیم همین حالا، در دل شرایط جنگی، چند تن از معترضان دی بههمراه چندین زندانی سیاسی دیگر اعدام شدهاند. شاید این تصور که «در شرایط جنگی، حواس حاکمیت پرت چیزهای دیگر میشود و دست از سر معترضین برمیدارد» به ما آرامش روانی بدهد و تسلیبخش باشد؛ اما حقیقت این است که برای حاکمیتها، خصوصا از نوع اقتدارگرا و مستبد، سرکوب واکنشی مقطعی نیست؛ ابزار دائمی حفظ قدرت است؛ سرکوب تابع «وضعیت جنگ یا صلح» نیست، بلکه تابع «نیاز به کنترل داخلی» است.
در شرایط جنگی، حاکمیت بخش بزرگی از کنترلش بر اوضاع را از دست میدهد: ابهام بالا میرود، تصمیمگیریها مختل میشود و ترس از بیثباتی در درون ساختار قدرت افزایش پیدا میکند. در چنین وضعیتی، اولین واکنش حاکمان، تلاش برای بازگرداندن «احساس تسلط» است. دمدستترین ابزار برای این کار، افزایش سرکوب داخلی است. چون کنترل جامعه، برخلاف کنترل میدان جنگ، در دسترستر، سریعتر و کمهزینهتر است. به همین دلیل، بهجای اینکه فقط با تهدید بیرونی درگیر شوند، فشار را روی مخالفان داخلی نیز متمرکز میکنند: بازداشت، اعدام، تشدید فضای امنیتی.
🖋 برای خواندن ادامهٔ مطلب به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/C3IAL
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #رژیمچنج #اعدام #دی۱۴۰۴
@SarKhatism
Telegraph
🔴 افسانههایی که آینده را مسخ میکنند | قسمت چهارم
افسانه چهارم: اگر امریکا حمله نکند یا جنگ تمام شود، جمهوری اسلامی شروع میکند به اعدام معترضان دی. چیزی که باورمندان به این افسانه نمیبینند، از همینجا شروع میشود: جمهوری اسلامی در هر صورت معترضان دی را اعدام میکرد؛ چه اینکه دیدیم همین حالا، در دل شرایط…
سرخط
Photo
🔴 تیتر نشد؛ چون به کار بازار نمیآید: رنج مادران میناب.
حقوق بشریهای راستگرا، فمینیستهای لیبرال، اینفلوئنسرهای اینستاگرام و سلبریتیهای خَیِر، همه در نهایت به یک منطق پاسخ میدهند: بازار. پس تعجبی ندارد که اینجا سکوت کنند. چند نفر از فعالان حقوق بشر راست حتی یکبار نامی از مادران میناب بردهاند؟ چند نفر از فمینیستهای لیبرال حاضر شدهاند اینجا هم از «زن» حرف بزنند؟ چند نفر از اینفلوئنسرهای اینستاگرام این رنج را وارد پستها و لایوهایشان کردهاند؟ و چند نفر از این سلبریتیهای خَیِر، همدلیشان را جایی خرج کردهاند که نه دیده میشود، نه وایرال میشود، نه برایشان اعتبار و توجه میآورد؟
این «بازار» فقط یک استعاره نیست؛ یک سازوکار واقعیِ انتخاب و حذف است. در اقتصاد سیاسی خبر، واقعیت خام اصلاً به همان شکلی که هست وارد افکار عمومی نمیشود؛ بریده میشود، قاب میگیرد و به «محتوا» تبدیل میشود و فقط آن بخشی از واقعیت باقی میماند که قابلیت جلب توجه، بازنشر و مصرف داشته باشد. هر رنجی که نتواند به این فرم دربیاید، از همان ابتدا حذف میشود. همزمان، در اقتصاد میل، توجه و همدلی ما هم بیطرف نیست؛ به سمت سوژههایی هدایت میشود که بتوانند سریع اثر بگذارند، تصویر تولید کنند و واکنش فوری بگیرند. نتیجه این است که «دیدهشدن» نه بر اساس شدت رنج، بلکه بر اساس قابلیت مصرف آن رنج تعیین میشود. رنج مادران میناب دقیقاً بیرون این چرخه میماند: رنجی که هست، اما چون در قالبهای آمادهی بازار جا نمیگیرد، انگار اصلاً وجود ندارد.
زنانی که در میناب سوگوارند، در قاب مسلط رسانهای جا نمیگیرند: مادران میناب، توی فیلمها و عکسها مانند زن ایدئال رسانهپسند، موهای رنگشده و کراتینهشده یا فر شده ندارند؛ شال و روسری و چادر بر سر دارند و در میانهی خاکسپاری و داغبردل، چهرهشان آرایشکرده نیست. دقت کنید دوستان، مسأله ابدا کنایه و تحقیر کسانی که دوست دارند و این حقشان است که موهایشان را رنگ یا فر کنند نیست. حق پوشش و آرایش آزاد برای همه است. نکته رسانههایی است که عامدانه فُرمهایی خاص و ویژه را برای ساختن مقاصدی برجسته میکنند و برای این منظور فُرمهایی دیگر را سانسور و حذف. این موضوع از همان جنسی است که پیشتر دربارهاش نوشتیم: به ما قبولاندند که «سیمای انسان تروریست» یک مرد شرقی ریشوی عمامه به سر است، حال آنکه میبینیم ترویست میتواند شیش تیغ، کراواتی و حتی رئیسجمهور یک کشور باشد. مادر عزادار زخم خورده از سلطه فقط آن زن شهری نیست که حجاب ندارد، و برای مقاومت و اعتراض بر سر قبر فرزندش کشته شدهاش بهدست رژیم میرقصد. مادر عزادار آن زن روستاییِ چادر به سری که بر سر قبر فرزند کشته شدهاش توسط اسرائیل و آمریکا مشکی پوشیده و خاک بر سر میریزد و به شیوهی سنتی عزاداری میکند هم هست. در چارچوب رسانههای امروز، مادر کودک مینابی جایی ندارد؛ چون رنجش فوری و قابلمصرف نیست. نه داستانی کوتاه و مختصر است که با یک پست جمع شود، نه تصویری تکاندهنده که در چند ثانیه شوک تولید کند و تمام. رنجی است کشدار، پیچیده، و بیپایان و این دقیقاً همان چیزی است که اقتصاد میل پس میزند.
و فمینیستهای لیبرال و آن مفهومِ پرزرقوبرقشان: «خواهرانگی». خواهرانگی، اگر معنایی داشته باشد، یعنی همبستگی میان زنان فارغ از تفاوتها؛ یعنی زنبودن بهتنهایی برای دیدهشدن کافی باشد. اما آنچه در عمل میبینیم، دقیقاً برعکس است. سوژهی فمینیسم بازارمحور، «زنان» نیستند؛ بلکه «زنان طبقهمتوسط و مرفه»اند. زنان فرودست، مثل مادرِ بلوچِ میناب، خارج از مدار خواهرانگی است. آنچه به اسم پیوند خواهرانگی عرضه میشود، بازتاب شکاف طبقاتی است: زنان طبقه متوسط و مرفه برای همدیگر صدا میشوند؛ و زنانی که بیرون این مدارند، عملاً نامرئی میمانند. تا وقتی فمینیسم قرار است تابع منطق بازار باشد، خواهرانگی هم ناگزیر طبقاتی میشود، و اینجاست که روشن میشود این خواهرانگی، نه پل، بلکه دیوار است.
#خواهرانگی #شکاف_طبقاتی #مادران_میناب #کودکان_میناب #جنگ
@SarKhatism
حقوق بشریهای راستگرا، فمینیستهای لیبرال، اینفلوئنسرهای اینستاگرام و سلبریتیهای خَیِر، همه در نهایت به یک منطق پاسخ میدهند: بازار. پس تعجبی ندارد که اینجا سکوت کنند. چند نفر از فعالان حقوق بشر راست حتی یکبار نامی از مادران میناب بردهاند؟ چند نفر از فمینیستهای لیبرال حاضر شدهاند اینجا هم از «زن» حرف بزنند؟ چند نفر از اینفلوئنسرهای اینستاگرام این رنج را وارد پستها و لایوهایشان کردهاند؟ و چند نفر از این سلبریتیهای خَیِر، همدلیشان را جایی خرج کردهاند که نه دیده میشود، نه وایرال میشود، نه برایشان اعتبار و توجه میآورد؟
این «بازار» فقط یک استعاره نیست؛ یک سازوکار واقعیِ انتخاب و حذف است. در اقتصاد سیاسی خبر، واقعیت خام اصلاً به همان شکلی که هست وارد افکار عمومی نمیشود؛ بریده میشود، قاب میگیرد و به «محتوا» تبدیل میشود و فقط آن بخشی از واقعیت باقی میماند که قابلیت جلب توجه، بازنشر و مصرف داشته باشد. هر رنجی که نتواند به این فرم دربیاید، از همان ابتدا حذف میشود. همزمان، در اقتصاد میل، توجه و همدلی ما هم بیطرف نیست؛ به سمت سوژههایی هدایت میشود که بتوانند سریع اثر بگذارند، تصویر تولید کنند و واکنش فوری بگیرند. نتیجه این است که «دیدهشدن» نه بر اساس شدت رنج، بلکه بر اساس قابلیت مصرف آن رنج تعیین میشود. رنج مادران میناب دقیقاً بیرون این چرخه میماند: رنجی که هست، اما چون در قالبهای آمادهی بازار جا نمیگیرد، انگار اصلاً وجود ندارد.
زنانی که در میناب سوگوارند، در قاب مسلط رسانهای جا نمیگیرند: مادران میناب، توی فیلمها و عکسها مانند زن ایدئال رسانهپسند، موهای رنگشده و کراتینهشده یا فر شده ندارند؛ شال و روسری و چادر بر سر دارند و در میانهی خاکسپاری و داغبردل، چهرهشان آرایشکرده نیست. دقت کنید دوستان، مسأله ابدا کنایه و تحقیر کسانی که دوست دارند و این حقشان است که موهایشان را رنگ یا فر کنند نیست. حق پوشش و آرایش آزاد برای همه است. نکته رسانههایی است که عامدانه فُرمهایی خاص و ویژه را برای ساختن مقاصدی برجسته میکنند و برای این منظور فُرمهایی دیگر را سانسور و حذف. این موضوع از همان جنسی است که پیشتر دربارهاش نوشتیم: به ما قبولاندند که «سیمای انسان تروریست» یک مرد شرقی ریشوی عمامه به سر است، حال آنکه میبینیم ترویست میتواند شیش تیغ، کراواتی و حتی رئیسجمهور یک کشور باشد. مادر عزادار زخم خورده از سلطه فقط آن زن شهری نیست که حجاب ندارد، و برای مقاومت و اعتراض بر سر قبر فرزندش کشته شدهاش بهدست رژیم میرقصد. مادر عزادار آن زن روستاییِ چادر به سری که بر سر قبر فرزند کشته شدهاش توسط اسرائیل و آمریکا مشکی پوشیده و خاک بر سر میریزد و به شیوهی سنتی عزاداری میکند هم هست. در چارچوب رسانههای امروز، مادر کودک مینابی جایی ندارد؛ چون رنجش فوری و قابلمصرف نیست. نه داستانی کوتاه و مختصر است که با یک پست جمع شود، نه تصویری تکاندهنده که در چند ثانیه شوک تولید کند و تمام. رنجی است کشدار، پیچیده، و بیپایان و این دقیقاً همان چیزی است که اقتصاد میل پس میزند.
و فمینیستهای لیبرال و آن مفهومِ پرزرقوبرقشان: «خواهرانگی». خواهرانگی، اگر معنایی داشته باشد، یعنی همبستگی میان زنان فارغ از تفاوتها؛ یعنی زنبودن بهتنهایی برای دیدهشدن کافی باشد. اما آنچه در عمل میبینیم، دقیقاً برعکس است. سوژهی فمینیسم بازارمحور، «زنان» نیستند؛ بلکه «زنان طبقهمتوسط و مرفه»اند. زنان فرودست، مثل مادرِ بلوچِ میناب، خارج از مدار خواهرانگی است. آنچه به اسم پیوند خواهرانگی عرضه میشود، بازتاب شکاف طبقاتی است: زنان طبقه متوسط و مرفه برای همدیگر صدا میشوند؛ و زنانی که بیرون این مدارند، عملاً نامرئی میمانند. تا وقتی فمینیسم قرار است تابع منطق بازار باشد، خواهرانگی هم ناگزیر طبقاتی میشود، و اینجاست که روشن میشود این خواهرانگی، نه پل، بلکه دیوار است.
#خواهرانگی #شکاف_طبقاتی #مادران_میناب #کودکان_میناب #جنگ
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 از تانک تا بانک: چرا کارگر همیشه بازندهی جنگ است؟
جنگ که شروع میشود، صفها فقط در میدان نبرد شکل نمیگیرند؛ در ذهنها هم شکل میگیرند. آدمهایی که هیچچیز از این جنگ نصیبشان نمیشود، در دفاع از آن میایستند. کارگرانی که قرار است زیر بارش خرد شوند، گاهی از آن دفاع میکنند. و اینجا مسئله فقط اجبار یا فریب نیست؛ مسئله شکافی است که در خودِ آگاهی افتاده است. کسی که زندگیاش به خودش تعلق ندارد، میتواند از چیزی دفاع کند که زندگیاش را بیشتر از او میگیرد. کسی که هر روز زمانش، بدنش و آیندهاش را میفروشد، ممکن است همان نظمی را حفظ کند که این فروش را اجباری کرده است. این تناقض، تصادفی نیست؛ نتیجهی جهانی است که در آن، آدمها در جایی ایستادهاند که از آنِ خودشان نیست، با نامی زندگی میکنند که به آنها قدرتی نمیدهد، و رنجی را تحمل میکنند که حتی تعریفش هم از بیرون به آنها تحمیل شده است.
اما این تصویر، بدون دیدن آنچه واقعاً بر سر طبقه کارگر میآید، ناقص است. جنگ برای کارگر فقط یک رخداد نیست؛ فرایندی طولانی است که از لحظهی شروع جنگ آغاز میشود و سالها بعد از پایانش ادامه پیدا میکند؛ فرایندی که در هر مرحله، چیزی از زندگی او کم میکند. در همان روزهای اول، کار از بین میرود؛ برای کارگر، بیکاری «عدد در آمار» نیست، «ریتم زندگیاش» است که از هم میپاشد. کسی که هر روز در میدان میایستاد تا شاید کاری پیدا کند، حالا حتی همان «شاید» را هم ندارد. دستها هنوز آمادهی کارند، اما کاری نیست. بدن هست، اما خریداری ندارد. زندگی در وضعیتی معلق میماند؛ مثل ایستادن در صفی که به جایی نمیرسد. بعد، تورم میآید؛ و تورم فقط مفهومی اقتصادی نیست، تجربهی روزمرهی کوچکتر شدن زندگی است. کوچک شدن تا حدی که امروز برای خریدن یک شانه تخممرغ و یک سطل ماست هم باید حسابوکتاب کرد. هر بار کارت کشیدن، به اندازهی چند هفته کار آدم را فرسوده میکند. خریدها نصف میشوند، وعدهها حذف میشوند؛ هر انتخاب، به حذف چیز دیگری منجر میشود. در همین زمان، بدهی آرامآرام وارد زندگی میشود. نه یکباره، نه با اعلام رسمی؛ بلکه قطرهقطره. چکهایی که باید پاس شوند، قسطهایی که عقب میافتند، و فشاری که از آینده به حال نشت میکند. انگار زندگی، حتی وقتی ادامه دارد، از قبل خرج شده است.
متن کامل را اینجا بخوانید:
https://shorturl.at/xUZWa
@sarkhatism
جنگ که شروع میشود، صفها فقط در میدان نبرد شکل نمیگیرند؛ در ذهنها هم شکل میگیرند. آدمهایی که هیچچیز از این جنگ نصیبشان نمیشود، در دفاع از آن میایستند. کارگرانی که قرار است زیر بارش خرد شوند، گاهی از آن دفاع میکنند. و اینجا مسئله فقط اجبار یا فریب نیست؛ مسئله شکافی است که در خودِ آگاهی افتاده است. کسی که زندگیاش به خودش تعلق ندارد، میتواند از چیزی دفاع کند که زندگیاش را بیشتر از او میگیرد. کسی که هر روز زمانش، بدنش و آیندهاش را میفروشد، ممکن است همان نظمی را حفظ کند که این فروش را اجباری کرده است. این تناقض، تصادفی نیست؛ نتیجهی جهانی است که در آن، آدمها در جایی ایستادهاند که از آنِ خودشان نیست، با نامی زندگی میکنند که به آنها قدرتی نمیدهد، و رنجی را تحمل میکنند که حتی تعریفش هم از بیرون به آنها تحمیل شده است.
اما این تصویر، بدون دیدن آنچه واقعاً بر سر طبقه کارگر میآید، ناقص است. جنگ برای کارگر فقط یک رخداد نیست؛ فرایندی طولانی است که از لحظهی شروع جنگ آغاز میشود و سالها بعد از پایانش ادامه پیدا میکند؛ فرایندی که در هر مرحله، چیزی از زندگی او کم میکند. در همان روزهای اول، کار از بین میرود؛ برای کارگر، بیکاری «عدد در آمار» نیست، «ریتم زندگیاش» است که از هم میپاشد. کسی که هر روز در میدان میایستاد تا شاید کاری پیدا کند، حالا حتی همان «شاید» را هم ندارد. دستها هنوز آمادهی کارند، اما کاری نیست. بدن هست، اما خریداری ندارد. زندگی در وضعیتی معلق میماند؛ مثل ایستادن در صفی که به جایی نمیرسد. بعد، تورم میآید؛ و تورم فقط مفهومی اقتصادی نیست، تجربهی روزمرهی کوچکتر شدن زندگی است. کوچک شدن تا حدی که امروز برای خریدن یک شانه تخممرغ و یک سطل ماست هم باید حسابوکتاب کرد. هر بار کارت کشیدن، به اندازهی چند هفته کار آدم را فرسوده میکند. خریدها نصف میشوند، وعدهها حذف میشوند؛ هر انتخاب، به حذف چیز دیگری منجر میشود. در همین زمان، بدهی آرامآرام وارد زندگی میشود. نه یکباره، نه با اعلام رسمی؛ بلکه قطرهقطره. چکهایی که باید پاس شوند، قسطهایی که عقب میافتند، و فشاری که از آینده به حال نشت میکند. انگار زندگی، حتی وقتی ادامه دارد، از قبل خرج شده است.
متن کامل را اینجا بخوانید:
https://shorturl.at/xUZWa
@sarkhatism
Telegraph
از تانک تا بانک: چرا کارگر همیشه بازندهی جنگ است؟
جنگ که شروع میشود، صفها فقط در میدان نبرد شکل نمیگیرند؛ در ذهنها هم شکل میگیرند. آدمهایی که هیچچیز از این جنگ نصیبشان نمیشود، در دفاع از آن میایستند. کارگرانی که قرار است زیر بارش خرد شوند، گاهی از آن دفاع میکنند. و اینجا مسئله فقط اجبار یا فریب…
🔴 #کاسبان_خون، اینبار دوچهرهاند.
#جمهوریاسلامی خونِ کشتهشدگان جنگ را میدزدد و نام «شهید» بر آنها میگذارد تا حیات استبدادش را تمدید کند؛ بازماندگان و زندگان را نیز، با ترس و سرکوب، وادار میکند به زبان خودش حرف بزنند.
#رضا_پهلوی و دستگاهش نیز همان #خون و همین رنجِ زنده را مصادره میکنند تا نردبان قدرت بسازند؛ حتی وقتی بسیاری از این آدمها نه سلطنت میخواستند، نه جمهوری دروغین، نه گذار نمایشی.
اینان نه انتقامگیران کشتگاناند،
نه صدای سوگواران.
#کاسب_خون اند؛
بازارشان از ترسِ زندهها
و جسدِ مردهها گرم است.
@SarKhatism
#جمهوریاسلامی خونِ کشتهشدگان جنگ را میدزدد و نام «شهید» بر آنها میگذارد تا حیات استبدادش را تمدید کند؛ بازماندگان و زندگان را نیز، با ترس و سرکوب، وادار میکند به زبان خودش حرف بزنند.
#رضا_پهلوی و دستگاهش نیز همان #خون و همین رنجِ زنده را مصادره میکنند تا نردبان قدرت بسازند؛ حتی وقتی بسیاری از این آدمها نه سلطنت میخواستند، نه جمهوری دروغین، نه گذار نمایشی.
اینان نه انتقامگیران کشتگاناند،
نه صدای سوگواران.
#کاسب_خون اند؛
بازارشان از ترسِ زندهها
و جسدِ مردهها گرم است.
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 تجمع کارگران تعدیلشده | فاز دوم پالایشگاه گاز ایلام | عکسنوشته ۶
دارد،
می-
رقصد،
هنوز!
پیش چشمانمان
با سر بریدهاش-
خونچکان؛
این-
دستمزدمان!
- شاعر: فلزبان
شدت سرکوب در شرایط جنگیِ پسا دی، باورنکردنی است. هر نوع مخالفت، اعتراض و ابراز نارضایتی استعداد این را دارد که به راحتی برچسب جاسوسی و دیگر اتهامات سنگین بخورد. شاید بخش اعظم جامعه در این شرایط در خود فرو برود؛ اما کارگران شجاع و حقخواه تحت هر شرایطی پرچم مبارزه و عدالتطلبی را بالا نگه میدارند. اینبار، کارگران پالایشگاه گاز ایلام بودند که با تجمع اعتراضی، حق خود را فریاد زدند.
این کارگرانِ تعدیلشدهی پروژه فاز دوم پالایشگاه گاز ایلام در شهرستان چوار، در اعتراض به اخراج، عدم پرداخت دستمزدهای معوق و بلاتکلیفی وضعیت بیمه بیکاری، امروز ۲۹ فروردین ۱۴۰۵، مقابل اداره کار و فرمانداری تجمع کردند.
به گفتهی آنها، هنوز دستمزد بهمن و اسفند سال گذشتهشان پرداخت نشده
و در عین حال، هیچ پاسخ روشنی درباره بیمه بیکاری دریافت نکردهاند.
روایت آنها از پیگیری مطالباتشان، روایت پاسکاریِ مسئولیت است:
پیمانکار میگوید تعدیلها با اطلاع فرمانداری انجام شده،
اما فرمانداری، بهطور کامل از این موضوع اظهار بیاطلاعی میکند.
به راستی، چیست بهای این پاسکاری که برای مسئولین تفریح است و راه دررو؟
بیکاری و بیشغلی انسانهایی که باید نان سر سفره ببرند؛
نه در شرایط معمولی؛ بل در شرایط جنگی. با تورم جنگی.
اما این انسانها که ما نمیدانیم،
اما حتما در بینشان سرپرست خانوار هم هست،
ماههاست نه دستمزد گرفتهاند،
نه تکلیف بیمهشان مشخص است.
حدود ۱۵۰ کارگر، فقط در همین پروژه، بیکار شدهاند؛
اما پروژه همچنان ادامه دارد.
کسی پاسخگوی این زندگیهای معلق نیست؛
چون پاسخ در آن بالا نیست،
پاسخ در دفترهای مدیریت
و بخشنامههای وزیر نیست.
تنها پاسخ، تنها راه، مبارزه طبقاتی قهرآمیز است.
مبارزهای که تا سرنگونی بساط زر و عمامه،
ادامه دارد.
🖋 ادامهی مطلب را اینجا بخوانید.
#مبارزه_طبقاتی #ایلام #طبقه_کارگر #دستمزد #تجمع_اعتراضی
@SarKhatism
دارد،
می-
رقصد،
هنوز!
پیش چشمانمان
با سر بریدهاش-
خونچکان؛
این-
دستمزدمان!
- شاعر: فلزبان
شدت سرکوب در شرایط جنگیِ پسا دی، باورنکردنی است. هر نوع مخالفت، اعتراض و ابراز نارضایتی استعداد این را دارد که به راحتی برچسب جاسوسی و دیگر اتهامات سنگین بخورد. شاید بخش اعظم جامعه در این شرایط در خود فرو برود؛ اما کارگران شجاع و حقخواه تحت هر شرایطی پرچم مبارزه و عدالتطلبی را بالا نگه میدارند. اینبار، کارگران پالایشگاه گاز ایلام بودند که با تجمع اعتراضی، حق خود را فریاد زدند.
این کارگرانِ تعدیلشدهی پروژه فاز دوم پالایشگاه گاز ایلام در شهرستان چوار، در اعتراض به اخراج، عدم پرداخت دستمزدهای معوق و بلاتکلیفی وضعیت بیمه بیکاری، امروز ۲۹ فروردین ۱۴۰۵، مقابل اداره کار و فرمانداری تجمع کردند.
به گفتهی آنها، هنوز دستمزد بهمن و اسفند سال گذشتهشان پرداخت نشده
و در عین حال، هیچ پاسخ روشنی درباره بیمه بیکاری دریافت نکردهاند.
روایت آنها از پیگیری مطالباتشان، روایت پاسکاریِ مسئولیت است:
پیمانکار میگوید تعدیلها با اطلاع فرمانداری انجام شده،
اما فرمانداری، بهطور کامل از این موضوع اظهار بیاطلاعی میکند.
به راستی، چیست بهای این پاسکاری که برای مسئولین تفریح است و راه دررو؟
بیکاری و بیشغلی انسانهایی که باید نان سر سفره ببرند؛
نه در شرایط معمولی؛ بل در شرایط جنگی. با تورم جنگی.
اما این انسانها که ما نمیدانیم،
اما حتما در بینشان سرپرست خانوار هم هست،
ماههاست نه دستمزد گرفتهاند،
نه تکلیف بیمهشان مشخص است.
حدود ۱۵۰ کارگر، فقط در همین پروژه، بیکار شدهاند؛
اما پروژه همچنان ادامه دارد.
کسی پاسخگوی این زندگیهای معلق نیست؛
چون پاسخ در آن بالا نیست،
پاسخ در دفترهای مدیریت
و بخشنامههای وزیر نیست.
تنها پاسخ، تنها راه، مبارزه طبقاتی قهرآمیز است.
مبارزهای که تا سرنگونی بساط زر و عمامه،
ادامه دارد.
🖋 ادامهی مطلب را اینجا بخوانید.
#مبارزه_طبقاتی #ایلام #طبقه_کارگر #دستمزد #تجمع_اعتراضی
@SarKhatism
Telegraph
تجمع کارگران تعدیلشده فاز دوم پالایشگاه گاز ایلام
به گزارش هرانا به نقل از ایلنا، کارگران پیمانکاری پروژه ساخت فاز دوم پالایشگاه گاز ایلام در شهرستان چوار، از تعدیل حدود ۱۵۰ نفر از همکاران بومی خود از ابتدای مهرماه سال گذشته تا هم اکنون خبر دادند. بر اساس این گزارش، در این واحد که در شهرستان چوار واقع شده…
سرخط
Photo
🔴 افسانههایی که آینده را مسخ میکنند | قسمت پنجم
🖊 افسانه پنجم: «در این جنگ، آمریکا و اسرائیل همهی تلاششان را میکنند که غیرنظامیها کشته نشوند؛ اگر هم پیش بیاید، طبیعی است. جنگ است دیگر.»
این افسانه دو دروغ را همزمان به خورد مردم میدهد. دروغ اول این است که آمریکا و اسرائیل واقعاً «حواسشان هست» که غیرنظامیها آسیب نبینند و اگر آسیبی هم وارد میشود، استثنا و خطاست. دروغ دوم این است که حتی اگر غیرنظامیها کشته شوند، این اتفاق «طبیعی» و «اجتنابناپذیر» است و نباید زیاد دربارهاش حرف زد. اما اگر همین دو ادعا را با واقعیت جنگ کنار هم بگذاریم، میبینیم که با منطقی خطرناک روبهرو هستیم: جان غیرنظامیها تا جایی محترم است که مانع سرعت، برتری نظامی و اهداف سیاسی نشود.
اول باید همین جملهی آشنا را جدی بگیریم: «جنگ است دیگر. احساسی نشو.» این جمله در ظاهر دعوت به عقلانیت است، اما در عمل ترفندی است برای حذف بخشی از واقعیت. وقتی از کشتهشدن کودکان، کارگران، ویرانی مدرسه، آسیب به مراکز درمانی یا ضربه به زیرساختهای حیاتی حرف میزنیم، «احساسی» نشدهایم؛ داریم دربارهی واقعیت مادی جنگ حرف میزنیم. هر تحلیل سیاسیای که این ویرانیها را از محاسبهاش حذف کند، نه عاقلانهتر، بلکه ناقصتر و جهتدارتر است. بعضیها برای توجیه جنگ، رنج واقعی انسانها را از قاب تحلیل بیرون میاندازند تا نتیجهی دلخواهشان راحتتر به دست بیاید.
🖋 ادامهی مطلب را اینجا بخوانید.
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #میناب #انستیتوپاستور #کارگر
@SarKhatism
🖊 افسانه پنجم: «در این جنگ، آمریکا و اسرائیل همهی تلاششان را میکنند که غیرنظامیها کشته نشوند؛ اگر هم پیش بیاید، طبیعی است. جنگ است دیگر.»
این افسانه دو دروغ را همزمان به خورد مردم میدهد. دروغ اول این است که آمریکا و اسرائیل واقعاً «حواسشان هست» که غیرنظامیها آسیب نبینند و اگر آسیبی هم وارد میشود، استثنا و خطاست. دروغ دوم این است که حتی اگر غیرنظامیها کشته شوند، این اتفاق «طبیعی» و «اجتنابناپذیر» است و نباید زیاد دربارهاش حرف زد. اما اگر همین دو ادعا را با واقعیت جنگ کنار هم بگذاریم، میبینیم که با منطقی خطرناک روبهرو هستیم: جان غیرنظامیها تا جایی محترم است که مانع سرعت، برتری نظامی و اهداف سیاسی نشود.
اول باید همین جملهی آشنا را جدی بگیریم: «جنگ است دیگر. احساسی نشو.» این جمله در ظاهر دعوت به عقلانیت است، اما در عمل ترفندی است برای حذف بخشی از واقعیت. وقتی از کشتهشدن کودکان، کارگران، ویرانی مدرسه، آسیب به مراکز درمانی یا ضربه به زیرساختهای حیاتی حرف میزنیم، «احساسی» نشدهایم؛ داریم دربارهی واقعیت مادی جنگ حرف میزنیم. هر تحلیل سیاسیای که این ویرانیها را از محاسبهاش حذف کند، نه عاقلانهتر، بلکه ناقصتر و جهتدارتر است. بعضیها برای توجیه جنگ، رنج واقعی انسانها را از قاب تحلیل بیرون میاندازند تا نتیجهی دلخواهشان راحتتر به دست بیاید.
🖋 ادامهی مطلب را اینجا بخوانید.
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #میناب #انستیتوپاستور #کارگر
@SarKhatism
Telegraph
🔴 افسانههایی که آینده را مسخ میکنند | قسمت پنجم
افسانه پنجم: «در این جنگ، آمریکا و اسرائیل همهی تلاششان را میکنند که غیرنظامیها کشته نشوند؛ اگر هم پیش بیاید، طبیعی است. جنگ است دیگر.» این افسانه دو دروغ را همزمان به خورد مردم میدهد. دروغ اول این است که آمریکا و اسرائیل واقعاً «حواسشان هست» که غیرنظامیها…
🔴 تو نیستی که بعداً بهترش رو میسازی!
نه توی طبقهمتوسطی که ترامپ رو صدا زدی،
نه توی خارجنشین جنگطلب،
نه توی لیبرالِ بازار آزادی،
نه توی پهلویگرای «عموترامپ»گو؛
نه شما،
بلکه کارگرها هستند که آوار را جمع میکنند، کارخانه را دوباره راه میاندازند، و خرابههای کشور را دوباره از نو میسازند؛ آنهم وقتی در نتیجۀ جنگ، کمرشان خمتر، شکمشان گرسنهتر و جیبشان از همیشه خالیتر است.
و دقیقاً همان روز، وقتی کارگران و کمونیستها بخواهند
از افزایش دستمزد حرف بزنند،
امنیت شغلی، قرارداد دائمی و بیمه را طلب کنند،
از حق تشکلیابی و اعتراض و اعتصاب بگویند،
و نخواهند به سود و استثمار که بعد از جنگ جانی تازه خواهد گرفت، تن دهند،
اولین کسانی که جلویشان خواهند ایستاد، شمایید.
شمایی که امروز برای جنگ هورا میکشید، فردا به کارگر خواهید گفت:
«چپول»، «مخل امنیت»، «اغتشاشگر»، «تجزیهطلب».
جنگ برای شما پروژه است؛
برای کارگر، ویرانیای است که باید با جانش دوباره بسازد؛
و بعد هم برای همان ساختن، سرکوب شود.
#مبارزه_طبقاتی #کارگر #جنگ #دستمزد #استثمار
@SarKhatism
نه توی طبقهمتوسطی که ترامپ رو صدا زدی،
نه توی خارجنشین جنگطلب،
نه توی لیبرالِ بازار آزادی،
نه توی پهلویگرای «عموترامپ»گو؛
نه شما،
بلکه کارگرها هستند که آوار را جمع میکنند، کارخانه را دوباره راه میاندازند، و خرابههای کشور را دوباره از نو میسازند؛ آنهم وقتی در نتیجۀ جنگ، کمرشان خمتر، شکمشان گرسنهتر و جیبشان از همیشه خالیتر است.
و دقیقاً همان روز، وقتی کارگران و کمونیستها بخواهند
از افزایش دستمزد حرف بزنند،
امنیت شغلی، قرارداد دائمی و بیمه را طلب کنند،
از حق تشکلیابی و اعتراض و اعتصاب بگویند،
و نخواهند به سود و استثمار که بعد از جنگ جانی تازه خواهد گرفت، تن دهند،
اولین کسانی که جلویشان خواهند ایستاد، شمایید.
شمایی که امروز برای جنگ هورا میکشید، فردا به کارگر خواهید گفت:
«چپول»، «مخل امنیت»، «اغتشاشگر»، «تجزیهطلب».
جنگ برای شما پروژه است؛
برای کارگر، ویرانیای است که باید با جانش دوباره بسازد؛
و بعد هم برای همان ساختن، سرکوب شود.
#مبارزه_طبقاتی #کارگر #جنگ #دستمزد #استثمار
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 پدر ملت، سسخرسی!
سالهاست یک عده اصرار دارند از یک سس خرسی، رهبر بسازند.
نه به این خاطر که چیز خاصی درونش هست؛
یحتمل صرفاً چون قرمز است و خوب روی هر سفرهای جا میگیرد.
او هم بدش نمیآید:
گاهی خودش را پدر بنامد،
گاهی «نسخهی نجات»،
یا شاید هم نسخهی آماده برای فجایعی که هنوز رخ نداده.
اما مشکل از جایی شروع میشود که استعاره،
یک روز از بطری بیرون میزند.
سالهاست به او میگفتند سس خرسی،
و او خیال میکرد این هم از همان شوخیهای بیخطر است؛
تا اینکه بالاخره یک روز،
جهان تصمیم گرفت شوخی را کامل کند.
نه با نظریه،
نه با نقد،
فقط با فشار سادهی بطری حاوی مادهای از جنس خودش: سُس قرمز!
و ناگهان تمام آن «اقتدار»،
تمام آن ژستهای خشک،
تمام آن ادعاهای بزرگ،
در حد همان چیزی که بود،
روی یقه و گردنش پخش شد.
فاشیسم همیشه همینطور است:
از دور، آهن و رژه و نظمِ آهنین،
از نزدیک، چیزی چسبناک، لزج، تکراری و ارزان
که فقط بلد است خودش را روی همهچیز بریزد و به گند بکشد.
و شاید تراژدی ما همین است
که هنوز بعضیها خیال میکنند
میشود با یک سسخرسی،
تاریخ نوشت.
پینوشت: جوانی در روز ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، وقتی رضا پهلوی در حال خروج از کنفرانسی در برلین بود، در حرکتی ساده اما بسپرمعنا، بر او سس قرمز پاشید. خبرها حاکی از این است که این جوان طرفدار رضا پهلوی بودهاست، اما پس از وقایع اخیر، ضدپهلوی شدهاست.
#پهلوی #رضا_پهلوی #سسخرسی #جنگ #مبارزه
@SarKhatism
سالهاست یک عده اصرار دارند از یک سس خرسی، رهبر بسازند.
نه به این خاطر که چیز خاصی درونش هست؛
یحتمل صرفاً چون قرمز است و خوب روی هر سفرهای جا میگیرد.
او هم بدش نمیآید:
گاهی خودش را پدر بنامد،
گاهی «نسخهی نجات»،
یا شاید هم نسخهی آماده برای فجایعی که هنوز رخ نداده.
اما مشکل از جایی شروع میشود که استعاره،
یک روز از بطری بیرون میزند.
سالهاست به او میگفتند سس خرسی،
و او خیال میکرد این هم از همان شوخیهای بیخطر است؛
تا اینکه بالاخره یک روز،
جهان تصمیم گرفت شوخی را کامل کند.
نه با نظریه،
نه با نقد،
فقط با فشار سادهی بطری حاوی مادهای از جنس خودش: سُس قرمز!
و ناگهان تمام آن «اقتدار»،
تمام آن ژستهای خشک،
تمام آن ادعاهای بزرگ،
در حد همان چیزی که بود،
روی یقه و گردنش پخش شد.
فاشیسم همیشه همینطور است:
از دور، آهن و رژه و نظمِ آهنین،
از نزدیک، چیزی چسبناک، لزج، تکراری و ارزان
که فقط بلد است خودش را روی همهچیز بریزد و به گند بکشد.
و شاید تراژدی ما همین است
که هنوز بعضیها خیال میکنند
میشود با یک سسخرسی،
تاریخ نوشت.
پینوشت: جوانی در روز ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، وقتی رضا پهلوی در حال خروج از کنفرانسی در برلین بود، در حرکتی ساده اما بسپرمعنا، بر او سس قرمز پاشید. خبرها حاکی از این است که این جوان طرفدار رضا پهلوی بودهاست، اما پس از وقایع اخیر، ضدپهلوی شدهاست.
#پهلوی #رضا_پهلوی #سسخرسی #جنگ #مبارزه
@SarKhatism