سرخط
Photo
🔴 افسانههایی که آینده را مسخ میکنند | قسمت چهارم
🖊 افسانه چهارم: اگر امریکا حمله نکند یا جنگ تمام شود، جمهوری اسلامی شروع میکند به اعدام معترضان دی.
چیزی که باورمندان به این افسانه نمیبینند، از همینجا شروع میشود: جمهوری اسلامی در هر صورت معترضان دی را اعدام میکرد؛ چه اینکه دیدیم همین حالا، در دل شرایط جنگی، چند تن از معترضان دی بههمراه چندین زندانی سیاسی دیگر اعدام شدهاند. شاید این تصور که «در شرایط جنگی، حواس حاکمیت پرت چیزهای دیگر میشود و دست از سر معترضین برمیدارد» به ما آرامش روانی بدهد و تسلیبخش باشد؛ اما حقیقت این است که برای حاکمیتها، خصوصا از نوع اقتدارگرا و مستبد، سرکوب واکنشی مقطعی نیست؛ ابزار دائمی حفظ قدرت است؛ سرکوب تابع «وضعیت جنگ یا صلح» نیست، بلکه تابع «نیاز به کنترل داخلی» است.
در شرایط جنگی، حاکمیت بخش بزرگی از کنترلش بر اوضاع را از دست میدهد: ابهام بالا میرود، تصمیمگیریها مختل میشود و ترس از بیثباتی در درون ساختار قدرت افزایش پیدا میکند. در چنین وضعیتی، اولین واکنش حاکمان، تلاش برای بازگرداندن «احساس تسلط» است. دمدستترین ابزار برای این کار، افزایش سرکوب داخلی است. چون کنترل جامعه، برخلاف کنترل میدان جنگ، در دسترستر، سریعتر و کمهزینهتر است. به همین دلیل، بهجای اینکه فقط با تهدید بیرونی درگیر شوند، فشار را روی مخالفان داخلی نیز متمرکز میکنند: بازداشت، اعدام، تشدید فضای امنیتی.
🖋 برای خواندن ادامهٔ مطلب به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/C3IAL
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #رژیمچنج #اعدام #دی۱۴۰۴
@SarKhatism
🖊 افسانه چهارم: اگر امریکا حمله نکند یا جنگ تمام شود، جمهوری اسلامی شروع میکند به اعدام معترضان دی.
چیزی که باورمندان به این افسانه نمیبینند، از همینجا شروع میشود: جمهوری اسلامی در هر صورت معترضان دی را اعدام میکرد؛ چه اینکه دیدیم همین حالا، در دل شرایط جنگی، چند تن از معترضان دی بههمراه چندین زندانی سیاسی دیگر اعدام شدهاند. شاید این تصور که «در شرایط جنگی، حواس حاکمیت پرت چیزهای دیگر میشود و دست از سر معترضین برمیدارد» به ما آرامش روانی بدهد و تسلیبخش باشد؛ اما حقیقت این است که برای حاکمیتها، خصوصا از نوع اقتدارگرا و مستبد، سرکوب واکنشی مقطعی نیست؛ ابزار دائمی حفظ قدرت است؛ سرکوب تابع «وضعیت جنگ یا صلح» نیست، بلکه تابع «نیاز به کنترل داخلی» است.
در شرایط جنگی، حاکمیت بخش بزرگی از کنترلش بر اوضاع را از دست میدهد: ابهام بالا میرود، تصمیمگیریها مختل میشود و ترس از بیثباتی در درون ساختار قدرت افزایش پیدا میکند. در چنین وضعیتی، اولین واکنش حاکمان، تلاش برای بازگرداندن «احساس تسلط» است. دمدستترین ابزار برای این کار، افزایش سرکوب داخلی است. چون کنترل جامعه، برخلاف کنترل میدان جنگ، در دسترستر، سریعتر و کمهزینهتر است. به همین دلیل، بهجای اینکه فقط با تهدید بیرونی درگیر شوند، فشار را روی مخالفان داخلی نیز متمرکز میکنند: بازداشت، اعدام، تشدید فضای امنیتی.
🖋 برای خواندن ادامهٔ مطلب به لینک زیر بروید:
🔗 https://shorturl.at/C3IAL
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #رژیمچنج #اعدام #دی۱۴۰۴
@SarKhatism
Telegraph
🔴 افسانههایی که آینده را مسخ میکنند | قسمت چهارم
افسانه چهارم: اگر امریکا حمله نکند یا جنگ تمام شود، جمهوری اسلامی شروع میکند به اعدام معترضان دی. چیزی که باورمندان به این افسانه نمیبینند، از همینجا شروع میشود: جمهوری اسلامی در هر صورت معترضان دی را اعدام میکرد؛ چه اینکه دیدیم همین حالا، در دل شرایط…
سرخط
Photo
🔴 تیتر نشد؛ چون به کار بازار نمیآید: رنج مادران میناب.
حقوق بشریهای راستگرا، فمینیستهای لیبرال، اینفلوئنسرهای اینستاگرام و سلبریتیهای خَیِر، همه در نهایت به یک منطق پاسخ میدهند: بازار. پس تعجبی ندارد که اینجا سکوت کنند. چند نفر از فعالان حقوق بشر راست حتی یکبار نامی از مادران میناب بردهاند؟ چند نفر از فمینیستهای لیبرال حاضر شدهاند اینجا هم از «زن» حرف بزنند؟ چند نفر از اینفلوئنسرهای اینستاگرام این رنج را وارد پستها و لایوهایشان کردهاند؟ و چند نفر از این سلبریتیهای خَیِر، همدلیشان را جایی خرج کردهاند که نه دیده میشود، نه وایرال میشود، نه برایشان اعتبار و توجه میآورد؟
این «بازار» فقط یک استعاره نیست؛ یک سازوکار واقعیِ انتخاب و حذف است. در اقتصاد سیاسی خبر، واقعیت خام اصلاً به همان شکلی که هست وارد افکار عمومی نمیشود؛ بریده میشود، قاب میگیرد و به «محتوا» تبدیل میشود و فقط آن بخشی از واقعیت باقی میماند که قابلیت جلب توجه، بازنشر و مصرف داشته باشد. هر رنجی که نتواند به این فرم دربیاید، از همان ابتدا حذف میشود. همزمان، در اقتصاد میل، توجه و همدلی ما هم بیطرف نیست؛ به سمت سوژههایی هدایت میشود که بتوانند سریع اثر بگذارند، تصویر تولید کنند و واکنش فوری بگیرند. نتیجه این است که «دیدهشدن» نه بر اساس شدت رنج، بلکه بر اساس قابلیت مصرف آن رنج تعیین میشود. رنج مادران میناب دقیقاً بیرون این چرخه میماند: رنجی که هست، اما چون در قالبهای آمادهی بازار جا نمیگیرد، انگار اصلاً وجود ندارد.
زنانی که در میناب سوگوارند، در قاب مسلط رسانهای جا نمیگیرند: مادران میناب، توی فیلمها و عکسها مانند زن ایدئال رسانهپسند، موهای رنگشده و کراتینهشده یا فر شده ندارند؛ شال و روسری و چادر بر سر دارند و در میانهی خاکسپاری و داغبردل، چهرهشان آرایشکرده نیست. دقت کنید دوستان، مسأله ابدا کنایه و تحقیر کسانی که دوست دارند و این حقشان است که موهایشان را رنگ یا فر کنند نیست. حق پوشش و آرایش آزاد برای همه است. نکته رسانههایی است که عامدانه فُرمهایی خاص و ویژه را برای ساختن مقاصدی برجسته میکنند و برای این منظور فُرمهایی دیگر را سانسور و حذف. این موضوع از همان جنسی است که پیشتر دربارهاش نوشتیم: به ما قبولاندند که «سیمای انسان تروریست» یک مرد شرقی ریشوی عمامه به سر است، حال آنکه میبینیم ترویست میتواند شیش تیغ، کراواتی و حتی رئیسجمهور یک کشور باشد. مادر عزادار زخم خورده از سلطه فقط آن زن شهری نیست که حجاب ندارد، و برای مقاومت و اعتراض بر سر قبر فرزندش کشته شدهاش بهدست رژیم میرقصد. مادر عزادار آن زن روستاییِ چادر به سری که بر سر قبر فرزند کشته شدهاش توسط اسرائیل و آمریکا مشکی پوشیده و خاک بر سر میریزد و به شیوهی سنتی عزاداری میکند هم هست. در چارچوب رسانههای امروز، مادر کودک مینابی جایی ندارد؛ چون رنجش فوری و قابلمصرف نیست. نه داستانی کوتاه و مختصر است که با یک پست جمع شود، نه تصویری تکاندهنده که در چند ثانیه شوک تولید کند و تمام. رنجی است کشدار، پیچیده، و بیپایان و این دقیقاً همان چیزی است که اقتصاد میل پس میزند.
و فمینیستهای لیبرال و آن مفهومِ پرزرقوبرقشان: «خواهرانگی». خواهرانگی، اگر معنایی داشته باشد، یعنی همبستگی میان زنان فارغ از تفاوتها؛ یعنی زنبودن بهتنهایی برای دیدهشدن کافی باشد. اما آنچه در عمل میبینیم، دقیقاً برعکس است. سوژهی فمینیسم بازارمحور، «زنان» نیستند؛ بلکه «زنان طبقهمتوسط و مرفه»اند. زنان فرودست، مثل مادرِ بلوچِ میناب، خارج از مدار خواهرانگی است. آنچه به اسم پیوند خواهرانگی عرضه میشود، بازتاب شکاف طبقاتی است: زنان طبقه متوسط و مرفه برای همدیگر صدا میشوند؛ و زنانی که بیرون این مدارند، عملاً نامرئی میمانند. تا وقتی فمینیسم قرار است تابع منطق بازار باشد، خواهرانگی هم ناگزیر طبقاتی میشود، و اینجاست که روشن میشود این خواهرانگی، نه پل، بلکه دیوار است.
#خواهرانگی #شکاف_طبقاتی #مادران_میناب #کودکان_میناب #جنگ
@SarKhatism
حقوق بشریهای راستگرا، فمینیستهای لیبرال، اینفلوئنسرهای اینستاگرام و سلبریتیهای خَیِر، همه در نهایت به یک منطق پاسخ میدهند: بازار. پس تعجبی ندارد که اینجا سکوت کنند. چند نفر از فعالان حقوق بشر راست حتی یکبار نامی از مادران میناب بردهاند؟ چند نفر از فمینیستهای لیبرال حاضر شدهاند اینجا هم از «زن» حرف بزنند؟ چند نفر از اینفلوئنسرهای اینستاگرام این رنج را وارد پستها و لایوهایشان کردهاند؟ و چند نفر از این سلبریتیهای خَیِر، همدلیشان را جایی خرج کردهاند که نه دیده میشود، نه وایرال میشود، نه برایشان اعتبار و توجه میآورد؟
این «بازار» فقط یک استعاره نیست؛ یک سازوکار واقعیِ انتخاب و حذف است. در اقتصاد سیاسی خبر، واقعیت خام اصلاً به همان شکلی که هست وارد افکار عمومی نمیشود؛ بریده میشود، قاب میگیرد و به «محتوا» تبدیل میشود و فقط آن بخشی از واقعیت باقی میماند که قابلیت جلب توجه، بازنشر و مصرف داشته باشد. هر رنجی که نتواند به این فرم دربیاید، از همان ابتدا حذف میشود. همزمان، در اقتصاد میل، توجه و همدلی ما هم بیطرف نیست؛ به سمت سوژههایی هدایت میشود که بتوانند سریع اثر بگذارند، تصویر تولید کنند و واکنش فوری بگیرند. نتیجه این است که «دیدهشدن» نه بر اساس شدت رنج، بلکه بر اساس قابلیت مصرف آن رنج تعیین میشود. رنج مادران میناب دقیقاً بیرون این چرخه میماند: رنجی که هست، اما چون در قالبهای آمادهی بازار جا نمیگیرد، انگار اصلاً وجود ندارد.
زنانی که در میناب سوگوارند، در قاب مسلط رسانهای جا نمیگیرند: مادران میناب، توی فیلمها و عکسها مانند زن ایدئال رسانهپسند، موهای رنگشده و کراتینهشده یا فر شده ندارند؛ شال و روسری و چادر بر سر دارند و در میانهی خاکسپاری و داغبردل، چهرهشان آرایشکرده نیست. دقت کنید دوستان، مسأله ابدا کنایه و تحقیر کسانی که دوست دارند و این حقشان است که موهایشان را رنگ یا فر کنند نیست. حق پوشش و آرایش آزاد برای همه است. نکته رسانههایی است که عامدانه فُرمهایی خاص و ویژه را برای ساختن مقاصدی برجسته میکنند و برای این منظور فُرمهایی دیگر را سانسور و حذف. این موضوع از همان جنسی است که پیشتر دربارهاش نوشتیم: به ما قبولاندند که «سیمای انسان تروریست» یک مرد شرقی ریشوی عمامه به سر است، حال آنکه میبینیم ترویست میتواند شیش تیغ، کراواتی و حتی رئیسجمهور یک کشور باشد. مادر عزادار زخم خورده از سلطه فقط آن زن شهری نیست که حجاب ندارد، و برای مقاومت و اعتراض بر سر قبر فرزندش کشته شدهاش بهدست رژیم میرقصد. مادر عزادار آن زن روستاییِ چادر به سری که بر سر قبر فرزند کشته شدهاش توسط اسرائیل و آمریکا مشکی پوشیده و خاک بر سر میریزد و به شیوهی سنتی عزاداری میکند هم هست. در چارچوب رسانههای امروز، مادر کودک مینابی جایی ندارد؛ چون رنجش فوری و قابلمصرف نیست. نه داستانی کوتاه و مختصر است که با یک پست جمع شود، نه تصویری تکاندهنده که در چند ثانیه شوک تولید کند و تمام. رنجی است کشدار، پیچیده، و بیپایان و این دقیقاً همان چیزی است که اقتصاد میل پس میزند.
و فمینیستهای لیبرال و آن مفهومِ پرزرقوبرقشان: «خواهرانگی». خواهرانگی، اگر معنایی داشته باشد، یعنی همبستگی میان زنان فارغ از تفاوتها؛ یعنی زنبودن بهتنهایی برای دیدهشدن کافی باشد. اما آنچه در عمل میبینیم، دقیقاً برعکس است. سوژهی فمینیسم بازارمحور، «زنان» نیستند؛ بلکه «زنان طبقهمتوسط و مرفه»اند. زنان فرودست، مثل مادرِ بلوچِ میناب، خارج از مدار خواهرانگی است. آنچه به اسم پیوند خواهرانگی عرضه میشود، بازتاب شکاف طبقاتی است: زنان طبقه متوسط و مرفه برای همدیگر صدا میشوند؛ و زنانی که بیرون این مدارند، عملاً نامرئی میمانند. تا وقتی فمینیسم قرار است تابع منطق بازار باشد، خواهرانگی هم ناگزیر طبقاتی میشود، و اینجاست که روشن میشود این خواهرانگی، نه پل، بلکه دیوار است.
#خواهرانگی #شکاف_طبقاتی #مادران_میناب #کودکان_میناب #جنگ
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 از تانک تا بانک: چرا کارگر همیشه بازندهی جنگ است؟
جنگ که شروع میشود، صفها فقط در میدان نبرد شکل نمیگیرند؛ در ذهنها هم شکل میگیرند. آدمهایی که هیچچیز از این جنگ نصیبشان نمیشود، در دفاع از آن میایستند. کارگرانی که قرار است زیر بارش خرد شوند، گاهی از آن دفاع میکنند. و اینجا مسئله فقط اجبار یا فریب نیست؛ مسئله شکافی است که در خودِ آگاهی افتاده است. کسی که زندگیاش به خودش تعلق ندارد، میتواند از چیزی دفاع کند که زندگیاش را بیشتر از او میگیرد. کسی که هر روز زمانش، بدنش و آیندهاش را میفروشد، ممکن است همان نظمی را حفظ کند که این فروش را اجباری کرده است. این تناقض، تصادفی نیست؛ نتیجهی جهانی است که در آن، آدمها در جایی ایستادهاند که از آنِ خودشان نیست، با نامی زندگی میکنند که به آنها قدرتی نمیدهد، و رنجی را تحمل میکنند که حتی تعریفش هم از بیرون به آنها تحمیل شده است.
اما این تصویر، بدون دیدن آنچه واقعاً بر سر طبقه کارگر میآید، ناقص است. جنگ برای کارگر فقط یک رخداد نیست؛ فرایندی طولانی است که از لحظهی شروع جنگ آغاز میشود و سالها بعد از پایانش ادامه پیدا میکند؛ فرایندی که در هر مرحله، چیزی از زندگی او کم میکند. در همان روزهای اول، کار از بین میرود؛ برای کارگر، بیکاری «عدد در آمار» نیست، «ریتم زندگیاش» است که از هم میپاشد. کسی که هر روز در میدان میایستاد تا شاید کاری پیدا کند، حالا حتی همان «شاید» را هم ندارد. دستها هنوز آمادهی کارند، اما کاری نیست. بدن هست، اما خریداری ندارد. زندگی در وضعیتی معلق میماند؛ مثل ایستادن در صفی که به جایی نمیرسد. بعد، تورم میآید؛ و تورم فقط مفهومی اقتصادی نیست، تجربهی روزمرهی کوچکتر شدن زندگی است. کوچک شدن تا حدی که امروز برای خریدن یک شانه تخممرغ و یک سطل ماست هم باید حسابوکتاب کرد. هر بار کارت کشیدن، به اندازهی چند هفته کار آدم را فرسوده میکند. خریدها نصف میشوند، وعدهها حذف میشوند؛ هر انتخاب، به حذف چیز دیگری منجر میشود. در همین زمان، بدهی آرامآرام وارد زندگی میشود. نه یکباره، نه با اعلام رسمی؛ بلکه قطرهقطره. چکهایی که باید پاس شوند، قسطهایی که عقب میافتند، و فشاری که از آینده به حال نشت میکند. انگار زندگی، حتی وقتی ادامه دارد، از قبل خرج شده است.
متن کامل را اینجا بخوانید:
https://shorturl.at/xUZWa
@sarkhatism
جنگ که شروع میشود، صفها فقط در میدان نبرد شکل نمیگیرند؛ در ذهنها هم شکل میگیرند. آدمهایی که هیچچیز از این جنگ نصیبشان نمیشود، در دفاع از آن میایستند. کارگرانی که قرار است زیر بارش خرد شوند، گاهی از آن دفاع میکنند. و اینجا مسئله فقط اجبار یا فریب نیست؛ مسئله شکافی است که در خودِ آگاهی افتاده است. کسی که زندگیاش به خودش تعلق ندارد، میتواند از چیزی دفاع کند که زندگیاش را بیشتر از او میگیرد. کسی که هر روز زمانش، بدنش و آیندهاش را میفروشد، ممکن است همان نظمی را حفظ کند که این فروش را اجباری کرده است. این تناقض، تصادفی نیست؛ نتیجهی جهانی است که در آن، آدمها در جایی ایستادهاند که از آنِ خودشان نیست، با نامی زندگی میکنند که به آنها قدرتی نمیدهد، و رنجی را تحمل میکنند که حتی تعریفش هم از بیرون به آنها تحمیل شده است.
اما این تصویر، بدون دیدن آنچه واقعاً بر سر طبقه کارگر میآید، ناقص است. جنگ برای کارگر فقط یک رخداد نیست؛ فرایندی طولانی است که از لحظهی شروع جنگ آغاز میشود و سالها بعد از پایانش ادامه پیدا میکند؛ فرایندی که در هر مرحله، چیزی از زندگی او کم میکند. در همان روزهای اول، کار از بین میرود؛ برای کارگر، بیکاری «عدد در آمار» نیست، «ریتم زندگیاش» است که از هم میپاشد. کسی که هر روز در میدان میایستاد تا شاید کاری پیدا کند، حالا حتی همان «شاید» را هم ندارد. دستها هنوز آمادهی کارند، اما کاری نیست. بدن هست، اما خریداری ندارد. زندگی در وضعیتی معلق میماند؛ مثل ایستادن در صفی که به جایی نمیرسد. بعد، تورم میآید؛ و تورم فقط مفهومی اقتصادی نیست، تجربهی روزمرهی کوچکتر شدن زندگی است. کوچک شدن تا حدی که امروز برای خریدن یک شانه تخممرغ و یک سطل ماست هم باید حسابوکتاب کرد. هر بار کارت کشیدن، به اندازهی چند هفته کار آدم را فرسوده میکند. خریدها نصف میشوند، وعدهها حذف میشوند؛ هر انتخاب، به حذف چیز دیگری منجر میشود. در همین زمان، بدهی آرامآرام وارد زندگی میشود. نه یکباره، نه با اعلام رسمی؛ بلکه قطرهقطره. چکهایی که باید پاس شوند، قسطهایی که عقب میافتند، و فشاری که از آینده به حال نشت میکند. انگار زندگی، حتی وقتی ادامه دارد، از قبل خرج شده است.
متن کامل را اینجا بخوانید:
https://shorturl.at/xUZWa
@sarkhatism
Telegraph
از تانک تا بانک: چرا کارگر همیشه بازندهی جنگ است؟
جنگ که شروع میشود، صفها فقط در میدان نبرد شکل نمیگیرند؛ در ذهنها هم شکل میگیرند. آدمهایی که هیچچیز از این جنگ نصیبشان نمیشود، در دفاع از آن میایستند. کارگرانی که قرار است زیر بارش خرد شوند، گاهی از آن دفاع میکنند. و اینجا مسئله فقط اجبار یا فریب…
🔴 #کاسبان_خون، اینبار دوچهرهاند.
#جمهوریاسلامی خونِ کشتهشدگان جنگ را میدزدد و نام «شهید» بر آنها میگذارد تا حیات استبدادش را تمدید کند؛ بازماندگان و زندگان را نیز، با ترس و سرکوب، وادار میکند به زبان خودش حرف بزنند.
#رضا_پهلوی و دستگاهش نیز همان #خون و همین رنجِ زنده را مصادره میکنند تا نردبان قدرت بسازند؛ حتی وقتی بسیاری از این آدمها نه سلطنت میخواستند، نه جمهوری دروغین، نه گذار نمایشی.
اینان نه انتقامگیران کشتگاناند،
نه صدای سوگواران.
#کاسب_خون اند؛
بازارشان از ترسِ زندهها
و جسدِ مردهها گرم است.
@SarKhatism
#جمهوریاسلامی خونِ کشتهشدگان جنگ را میدزدد و نام «شهید» بر آنها میگذارد تا حیات استبدادش را تمدید کند؛ بازماندگان و زندگان را نیز، با ترس و سرکوب، وادار میکند به زبان خودش حرف بزنند.
#رضا_پهلوی و دستگاهش نیز همان #خون و همین رنجِ زنده را مصادره میکنند تا نردبان قدرت بسازند؛ حتی وقتی بسیاری از این آدمها نه سلطنت میخواستند، نه جمهوری دروغین، نه گذار نمایشی.
اینان نه انتقامگیران کشتگاناند،
نه صدای سوگواران.
#کاسب_خون اند؛
بازارشان از ترسِ زندهها
و جسدِ مردهها گرم است.
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 تجمع کارگران تعدیلشده | فاز دوم پالایشگاه گاز ایلام | عکسنوشته ۶
دارد،
می-
رقصد،
هنوز!
پیش چشمانمان
با سر بریدهاش-
خونچکان؛
این-
دستمزدمان!
- شاعر: فلزبان
شدت سرکوب در شرایط جنگیِ پسا دی، باورنکردنی است. هر نوع مخالفت، اعتراض و ابراز نارضایتی استعداد این را دارد که به راحتی برچسب جاسوسی و دیگر اتهامات سنگین بخورد. شاید بخش اعظم جامعه در این شرایط در خود فرو برود؛ اما کارگران شجاع و حقخواه تحت هر شرایطی پرچم مبارزه و عدالتطلبی را بالا نگه میدارند. اینبار، کارگران پالایشگاه گاز ایلام بودند که با تجمع اعتراضی، حق خود را فریاد زدند.
این کارگرانِ تعدیلشدهی پروژه فاز دوم پالایشگاه گاز ایلام در شهرستان چوار، در اعتراض به اخراج، عدم پرداخت دستمزدهای معوق و بلاتکلیفی وضعیت بیمه بیکاری، امروز ۲۹ فروردین ۱۴۰۵، مقابل اداره کار و فرمانداری تجمع کردند.
به گفتهی آنها، هنوز دستمزد بهمن و اسفند سال گذشتهشان پرداخت نشده
و در عین حال، هیچ پاسخ روشنی درباره بیمه بیکاری دریافت نکردهاند.
روایت آنها از پیگیری مطالباتشان، روایت پاسکاریِ مسئولیت است:
پیمانکار میگوید تعدیلها با اطلاع فرمانداری انجام شده،
اما فرمانداری، بهطور کامل از این موضوع اظهار بیاطلاعی میکند.
به راستی، چیست بهای این پاسکاری که برای مسئولین تفریح است و راه دررو؟
بیکاری و بیشغلی انسانهایی که باید نان سر سفره ببرند؛
نه در شرایط معمولی؛ بل در شرایط جنگی. با تورم جنگی.
اما این انسانها که ما نمیدانیم،
اما حتما در بینشان سرپرست خانوار هم هست،
ماههاست نه دستمزد گرفتهاند،
نه تکلیف بیمهشان مشخص است.
حدود ۱۵۰ کارگر، فقط در همین پروژه، بیکار شدهاند؛
اما پروژه همچنان ادامه دارد.
کسی پاسخگوی این زندگیهای معلق نیست؛
چون پاسخ در آن بالا نیست،
پاسخ در دفترهای مدیریت
و بخشنامههای وزیر نیست.
تنها پاسخ، تنها راه، مبارزه طبقاتی قهرآمیز است.
مبارزهای که تا سرنگونی بساط زر و عمامه،
ادامه دارد.
🖋 ادامهی مطلب را اینجا بخوانید.
#مبارزه_طبقاتی #ایلام #طبقه_کارگر #دستمزد #تجمع_اعتراضی
@SarKhatism
دارد،
می-
رقصد،
هنوز!
پیش چشمانمان
با سر بریدهاش-
خونچکان؛
این-
دستمزدمان!
- شاعر: فلزبان
شدت سرکوب در شرایط جنگیِ پسا دی، باورنکردنی است. هر نوع مخالفت، اعتراض و ابراز نارضایتی استعداد این را دارد که به راحتی برچسب جاسوسی و دیگر اتهامات سنگین بخورد. شاید بخش اعظم جامعه در این شرایط در خود فرو برود؛ اما کارگران شجاع و حقخواه تحت هر شرایطی پرچم مبارزه و عدالتطلبی را بالا نگه میدارند. اینبار، کارگران پالایشگاه گاز ایلام بودند که با تجمع اعتراضی، حق خود را فریاد زدند.
این کارگرانِ تعدیلشدهی پروژه فاز دوم پالایشگاه گاز ایلام در شهرستان چوار، در اعتراض به اخراج، عدم پرداخت دستمزدهای معوق و بلاتکلیفی وضعیت بیمه بیکاری، امروز ۲۹ فروردین ۱۴۰۵، مقابل اداره کار و فرمانداری تجمع کردند.
به گفتهی آنها، هنوز دستمزد بهمن و اسفند سال گذشتهشان پرداخت نشده
و در عین حال، هیچ پاسخ روشنی درباره بیمه بیکاری دریافت نکردهاند.
روایت آنها از پیگیری مطالباتشان، روایت پاسکاریِ مسئولیت است:
پیمانکار میگوید تعدیلها با اطلاع فرمانداری انجام شده،
اما فرمانداری، بهطور کامل از این موضوع اظهار بیاطلاعی میکند.
به راستی، چیست بهای این پاسکاری که برای مسئولین تفریح است و راه دررو؟
بیکاری و بیشغلی انسانهایی که باید نان سر سفره ببرند؛
نه در شرایط معمولی؛ بل در شرایط جنگی. با تورم جنگی.
اما این انسانها که ما نمیدانیم،
اما حتما در بینشان سرپرست خانوار هم هست،
ماههاست نه دستمزد گرفتهاند،
نه تکلیف بیمهشان مشخص است.
حدود ۱۵۰ کارگر، فقط در همین پروژه، بیکار شدهاند؛
اما پروژه همچنان ادامه دارد.
کسی پاسخگوی این زندگیهای معلق نیست؛
چون پاسخ در آن بالا نیست،
پاسخ در دفترهای مدیریت
و بخشنامههای وزیر نیست.
تنها پاسخ، تنها راه، مبارزه طبقاتی قهرآمیز است.
مبارزهای که تا سرنگونی بساط زر و عمامه،
ادامه دارد.
🖋 ادامهی مطلب را اینجا بخوانید.
#مبارزه_طبقاتی #ایلام #طبقه_کارگر #دستمزد #تجمع_اعتراضی
@SarKhatism
Telegraph
تجمع کارگران تعدیلشده فاز دوم پالایشگاه گاز ایلام
به گزارش هرانا به نقل از ایلنا، کارگران پیمانکاری پروژه ساخت فاز دوم پالایشگاه گاز ایلام در شهرستان چوار، از تعدیل حدود ۱۵۰ نفر از همکاران بومی خود از ابتدای مهرماه سال گذشته تا هم اکنون خبر دادند. بر اساس این گزارش، در این واحد که در شهرستان چوار واقع شده…
سرخط
Photo
🔴 افسانههایی که آینده را مسخ میکنند | قسمت پنجم
🖊 افسانه پنجم: «در این جنگ، آمریکا و اسرائیل همهی تلاششان را میکنند که غیرنظامیها کشته نشوند؛ اگر هم پیش بیاید، طبیعی است. جنگ است دیگر.»
این افسانه دو دروغ را همزمان به خورد مردم میدهد. دروغ اول این است که آمریکا و اسرائیل واقعاً «حواسشان هست» که غیرنظامیها آسیب نبینند و اگر آسیبی هم وارد میشود، استثنا و خطاست. دروغ دوم این است که حتی اگر غیرنظامیها کشته شوند، این اتفاق «طبیعی» و «اجتنابناپذیر» است و نباید زیاد دربارهاش حرف زد. اما اگر همین دو ادعا را با واقعیت جنگ کنار هم بگذاریم، میبینیم که با منطقی خطرناک روبهرو هستیم: جان غیرنظامیها تا جایی محترم است که مانع سرعت، برتری نظامی و اهداف سیاسی نشود.
اول باید همین جملهی آشنا را جدی بگیریم: «جنگ است دیگر. احساسی نشو.» این جمله در ظاهر دعوت به عقلانیت است، اما در عمل ترفندی است برای حذف بخشی از واقعیت. وقتی از کشتهشدن کودکان، کارگران، ویرانی مدرسه، آسیب به مراکز درمانی یا ضربه به زیرساختهای حیاتی حرف میزنیم، «احساسی» نشدهایم؛ داریم دربارهی واقعیت مادی جنگ حرف میزنیم. هر تحلیل سیاسیای که این ویرانیها را از محاسبهاش حذف کند، نه عاقلانهتر، بلکه ناقصتر و جهتدارتر است. بعضیها برای توجیه جنگ، رنج واقعی انسانها را از قاب تحلیل بیرون میاندازند تا نتیجهی دلخواهشان راحتتر به دست بیاید.
🖋 ادامهی مطلب را اینجا بخوانید.
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #میناب #انستیتوپاستور #کارگر
@SarKhatism
🖊 افسانه پنجم: «در این جنگ، آمریکا و اسرائیل همهی تلاششان را میکنند که غیرنظامیها کشته نشوند؛ اگر هم پیش بیاید، طبیعی است. جنگ است دیگر.»
این افسانه دو دروغ را همزمان به خورد مردم میدهد. دروغ اول این است که آمریکا و اسرائیل واقعاً «حواسشان هست» که غیرنظامیها آسیب نبینند و اگر آسیبی هم وارد میشود، استثنا و خطاست. دروغ دوم این است که حتی اگر غیرنظامیها کشته شوند، این اتفاق «طبیعی» و «اجتنابناپذیر» است و نباید زیاد دربارهاش حرف زد. اما اگر همین دو ادعا را با واقعیت جنگ کنار هم بگذاریم، میبینیم که با منطقی خطرناک روبهرو هستیم: جان غیرنظامیها تا جایی محترم است که مانع سرعت، برتری نظامی و اهداف سیاسی نشود.
اول باید همین جملهی آشنا را جدی بگیریم: «جنگ است دیگر. احساسی نشو.» این جمله در ظاهر دعوت به عقلانیت است، اما در عمل ترفندی است برای حذف بخشی از واقعیت. وقتی از کشتهشدن کودکان، کارگران، ویرانی مدرسه، آسیب به مراکز درمانی یا ضربه به زیرساختهای حیاتی حرف میزنیم، «احساسی» نشدهایم؛ داریم دربارهی واقعیت مادی جنگ حرف میزنیم. هر تحلیل سیاسیای که این ویرانیها را از محاسبهاش حذف کند، نه عاقلانهتر، بلکه ناقصتر و جهتدارتر است. بعضیها برای توجیه جنگ، رنج واقعی انسانها را از قاب تحلیل بیرون میاندازند تا نتیجهی دلخواهشان راحتتر به دست بیاید.
🖋 ادامهی مطلب را اینجا بخوانید.
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #میناب #انستیتوپاستور #کارگر
@SarKhatism
Telegraph
🔴 افسانههایی که آینده را مسخ میکنند | قسمت پنجم
افسانه پنجم: «در این جنگ، آمریکا و اسرائیل همهی تلاششان را میکنند که غیرنظامیها کشته نشوند؛ اگر هم پیش بیاید، طبیعی است. جنگ است دیگر.» این افسانه دو دروغ را همزمان به خورد مردم میدهد. دروغ اول این است که آمریکا و اسرائیل واقعاً «حواسشان هست» که غیرنظامیها…
🔴 تو نیستی که بعداً بهترش رو میسازی!
نه توی طبقهمتوسطی که ترامپ رو صدا زدی،
نه توی خارجنشین جنگطلب،
نه توی لیبرالِ بازار آزادی،
نه توی پهلویگرای «عموترامپ»گو؛
نه شما،
بلکه کارگرها هستند که آوار را جمع میکنند، کارخانه را دوباره راه میاندازند، و خرابههای کشور را دوباره از نو میسازند؛ آنهم وقتی در نتیجۀ جنگ، کمرشان خمتر، شکمشان گرسنهتر و جیبشان از همیشه خالیتر است.
و دقیقاً همان روز، وقتی کارگران و کمونیستها بخواهند
از افزایش دستمزد حرف بزنند،
امنیت شغلی، قرارداد دائمی و بیمه را طلب کنند،
از حق تشکلیابی و اعتراض و اعتصاب بگویند،
و نخواهند به سود و استثمار که بعد از جنگ جانی تازه خواهد گرفت، تن دهند،
اولین کسانی که جلویشان خواهند ایستاد، شمایید.
شمایی که امروز برای جنگ هورا میکشید، فردا به کارگر خواهید گفت:
«چپول»، «مخل امنیت»، «اغتشاشگر»، «تجزیهطلب».
جنگ برای شما پروژه است؛
برای کارگر، ویرانیای است که باید با جانش دوباره بسازد؛
و بعد هم برای همان ساختن، سرکوب شود.
#مبارزه_طبقاتی #کارگر #جنگ #دستمزد #استثمار
@SarKhatism
نه توی طبقهمتوسطی که ترامپ رو صدا زدی،
نه توی خارجنشین جنگطلب،
نه توی لیبرالِ بازار آزادی،
نه توی پهلویگرای «عموترامپ»گو؛
نه شما،
بلکه کارگرها هستند که آوار را جمع میکنند، کارخانه را دوباره راه میاندازند، و خرابههای کشور را دوباره از نو میسازند؛ آنهم وقتی در نتیجۀ جنگ، کمرشان خمتر، شکمشان گرسنهتر و جیبشان از همیشه خالیتر است.
و دقیقاً همان روز، وقتی کارگران و کمونیستها بخواهند
از افزایش دستمزد حرف بزنند،
امنیت شغلی، قرارداد دائمی و بیمه را طلب کنند،
از حق تشکلیابی و اعتراض و اعتصاب بگویند،
و نخواهند به سود و استثمار که بعد از جنگ جانی تازه خواهد گرفت، تن دهند،
اولین کسانی که جلویشان خواهند ایستاد، شمایید.
شمایی که امروز برای جنگ هورا میکشید، فردا به کارگر خواهید گفت:
«چپول»، «مخل امنیت»، «اغتشاشگر»، «تجزیهطلب».
جنگ برای شما پروژه است؛
برای کارگر، ویرانیای است که باید با جانش دوباره بسازد؛
و بعد هم برای همان ساختن، سرکوب شود.
#مبارزه_طبقاتی #کارگر #جنگ #دستمزد #استثمار
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 پدر ملت، سسخرسی!
سالهاست یک عده اصرار دارند از یک سس خرسی، رهبر بسازند.
نه به این خاطر که چیز خاصی درونش هست؛
یحتمل صرفاً چون قرمز است و خوب روی هر سفرهای جا میگیرد.
او هم بدش نمیآید:
گاهی خودش را پدر بنامد،
گاهی «نسخهی نجات»،
یا شاید هم نسخهی آماده برای فجایعی که هنوز رخ نداده.
اما مشکل از جایی شروع میشود که استعاره،
یک روز از بطری بیرون میزند.
سالهاست به او میگفتند سس خرسی،
و او خیال میکرد این هم از همان شوخیهای بیخطر است؛
تا اینکه بالاخره یک روز،
جهان تصمیم گرفت شوخی را کامل کند.
نه با نظریه،
نه با نقد،
فقط با فشار سادهی بطری حاوی مادهای از جنس خودش: سُس قرمز!
و ناگهان تمام آن «اقتدار»،
تمام آن ژستهای خشک،
تمام آن ادعاهای بزرگ،
در حد همان چیزی که بود،
روی یقه و گردنش پخش شد.
فاشیسم همیشه همینطور است:
از دور، آهن و رژه و نظمِ آهنین،
از نزدیک، چیزی چسبناک، لزج، تکراری و ارزان
که فقط بلد است خودش را روی همهچیز بریزد و به گند بکشد.
و شاید تراژدی ما همین است
که هنوز بعضیها خیال میکنند
میشود با یک سسخرسی،
تاریخ نوشت.
پینوشت: جوانی در روز ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، وقتی رضا پهلوی در حال خروج از کنفرانسی در برلین بود، در حرکتی ساده اما بسپرمعنا، بر او سس قرمز پاشید. خبرها حاکی از این است که این جوان طرفدار رضا پهلوی بودهاست، اما پس از وقایع اخیر، ضدپهلوی شدهاست.
#پهلوی #رضا_پهلوی #سسخرسی #جنگ #مبارزه
@SarKhatism
سالهاست یک عده اصرار دارند از یک سس خرسی، رهبر بسازند.
نه به این خاطر که چیز خاصی درونش هست؛
یحتمل صرفاً چون قرمز است و خوب روی هر سفرهای جا میگیرد.
او هم بدش نمیآید:
گاهی خودش را پدر بنامد،
گاهی «نسخهی نجات»،
یا شاید هم نسخهی آماده برای فجایعی که هنوز رخ نداده.
اما مشکل از جایی شروع میشود که استعاره،
یک روز از بطری بیرون میزند.
سالهاست به او میگفتند سس خرسی،
و او خیال میکرد این هم از همان شوخیهای بیخطر است؛
تا اینکه بالاخره یک روز،
جهان تصمیم گرفت شوخی را کامل کند.
نه با نظریه،
نه با نقد،
فقط با فشار سادهی بطری حاوی مادهای از جنس خودش: سُس قرمز!
و ناگهان تمام آن «اقتدار»،
تمام آن ژستهای خشک،
تمام آن ادعاهای بزرگ،
در حد همان چیزی که بود،
روی یقه و گردنش پخش شد.
فاشیسم همیشه همینطور است:
از دور، آهن و رژه و نظمِ آهنین،
از نزدیک، چیزی چسبناک، لزج، تکراری و ارزان
که فقط بلد است خودش را روی همهچیز بریزد و به گند بکشد.
و شاید تراژدی ما همین است
که هنوز بعضیها خیال میکنند
میشود با یک سسخرسی،
تاریخ نوشت.
پینوشت: جوانی در روز ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، وقتی رضا پهلوی در حال خروج از کنفرانسی در برلین بود، در حرکتی ساده اما بسپرمعنا، بر او سس قرمز پاشید. خبرها حاکی از این است که این جوان طرفدار رضا پهلوی بودهاست، اما پس از وقایع اخیر، ضدپهلوی شدهاست.
#پهلوی #رضا_پهلوی #سسخرسی #جنگ #مبارزه
@SarKhatism
سرخط
Photo
🔴 خانم دانشگری شما ضدیت با امپریالیسم را بیاعتبار کردید!
🖊 نامهی سرگشادهی «سرخط» به «رقیه دانشگری»
سرکار خانم رقیه دانشگری؛
خواندن نوشتهها و شنیدن مواضع اخیرتان، برای هر چپی که حتی اندکی حافظهی تاریخی دارد، نه فقط تعجبآور، بلکه عمیقاً تکاندهنده است. نه از این جهت که موضع ضدامپریالیستی اتخاذ کردهاید، بلکه از این جهت که همان موضع را با همان کیفیتی صورتبندی میکنید که گواهی میدهد هیچ درسی از گذشتهی مبارزاتیتان نگرفتهاید!
خوب است پیش از ورود به اصل مطلب، مختصری از پیشینهی شما به مخاطبانمان بگوییم:
رقیهی دانشگری، معروف به رفیق فران، از کادرهای چریکهای فدایی خلق بود که جزء هستهی تبریز (به رهبری صمد بهرنگی و بهروز دهقانی) بود. ایشان در تیر ۱۳۵۰ در خانهی تیمی بازداشت شد و تحت شکنجههای فراوان از سوی ساواک قرار گرفت و تا هنگام پیروزی انقلاب بهمن ۱۳۵۷ در زندان ماند. پس از انقلاب، از کاندیداهای سازمان برای انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی بود که علیرغم آوردن بیشترین رأی در بین کاندیداهای چپ در آن زمان، به مجلس راه پیدا نکرد. در دوران ازبین رفتن فعالیتهای علنی سازمان، او به تاریخ خرداد ۱۳۶۱ به عضویت کمیتهی مرکزی سازمان اکثریت درمیآید و چندی بعد از این سازمان کنارهگیری میکند.
🖋 ادامهی مطلب را اینجا بخوانید.
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #سرکوب #امپریالیسم #چپ_سرمایه
@SarKhatism
🖊 نامهی سرگشادهی «سرخط» به «رقیه دانشگری»
سرکار خانم رقیه دانشگری؛
خواندن نوشتهها و شنیدن مواضع اخیرتان، برای هر چپی که حتی اندکی حافظهی تاریخی دارد، نه فقط تعجبآور، بلکه عمیقاً تکاندهنده است. نه از این جهت که موضع ضدامپریالیستی اتخاذ کردهاید، بلکه از این جهت که همان موضع را با همان کیفیتی صورتبندی میکنید که گواهی میدهد هیچ درسی از گذشتهی مبارزاتیتان نگرفتهاید!
خوب است پیش از ورود به اصل مطلب، مختصری از پیشینهی شما به مخاطبانمان بگوییم:
رقیهی دانشگری، معروف به رفیق فران، از کادرهای چریکهای فدایی خلق بود که جزء هستهی تبریز (به رهبری صمد بهرنگی و بهروز دهقانی) بود. ایشان در تیر ۱۳۵۰ در خانهی تیمی بازداشت شد و تحت شکنجههای فراوان از سوی ساواک قرار گرفت و تا هنگام پیروزی انقلاب بهمن ۱۳۵۷ در زندان ماند. پس از انقلاب، از کاندیداهای سازمان برای انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی بود که علیرغم آوردن بیشترین رأی در بین کاندیداهای چپ در آن زمان، به مجلس راه پیدا نکرد. در دوران ازبین رفتن فعالیتهای علنی سازمان، او به تاریخ خرداد ۱۳۶۱ به عضویت کمیتهی مرکزی سازمان اکثریت درمیآید و چندی بعد از این سازمان کنارهگیری میکند.
🖋 ادامهی مطلب را اینجا بخوانید.
#مبارزه_طبقاتی #جنگ #سرکوب #امپریالیسم #چپ_سرمایه
@SarKhatism
Telegraph
خانم دانشگری شما ضدیت با امپریالیسم را بیاعتبار کردید! نامهی سرگشادهی «سرخط» به «رقیه دانشگری»
سرکار خانم رقیه دانشگری؛ خواندن نوشتهها و شنیدن مواضع اخیرتان، برای هر چپی که حتی اندکی حافظهی تاریخی دارد، نه فقط تعجبآور، بلکه عمیقاً تکاندهنده است. نه از این جهت که موضع ضدامپریالیستی اتخاذ کردهاید، بلکه از این جهت که همان موضع را با همان کیفیتی صورتبندی…
سرخط
Photo
🔴 جاسوسهای دستگیرشده را در تجمعات شبانه و با حضور مردم اعدام کنید...
این توییت، متعلق به فرهاد فلاح، معاون فرهنگی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است که در اکانت سابق توییترش خود را «خدمتگزار کودکان و نوجوانان سرزمینم ایران» معرفی کرده بود.
این مربی مدیر و مدبر، در نشستی تربیتی که در روزهای جنگ و تنها سه ماه پس از قیام دی ۱۴۰۴ برگزار شد، گفت:«امروز دیگر نمیتوان فعالیتهای تربیتی را صرفاً در قالب آموزش مستقیم یا غیرمستقیم تعریف کرد و آنچه اهمیت دارد «تربیت در صحنه» است»
حقیقتاً هم آقای فلاح رویکرد بسیار مترقیای اتخاذ کرده که تطابق حداکثری با بهروزترین شیوههای آموزش دارد؛ شیوههایی که بر تجربهگرایی، یادگیری عملی و رویکرد مشارکتی تاکید دارند. به این صورت که شما دمدمهای غروب، کمی قبل از اینکه هوا تاریک شود، یک پرچم ایران کوچک به دست کودک یا نوجوانتان میدهید، او را سوار ماشین میکنید و درحالیکه همهی اعضای خانواده شاد و خوشحال کنار هم سرود «خیابان خیابان» را فریاد میزنند، به میدان اصلی شهر میروید.
دیگر خانوادههای غیور و «در صحنه» هم در میدان حاضر شدهاند تا به توصیهی جناب معاون کانون، فرزندان خود را در «صحنه تربیت کنند». همانطور که آقای فلاح فرمودند، تربیت در صحنه دارای سه مولفه است:«نخست ایجاد موقعیتهایی که در آن نوعی تعارض یا چالش وجود داشته باشد، دوم امکان انتخاب برای فرد، و سوم وجود پیامد برای آن انتخاب. چنین موقعیتهایی بیشترین اثر تربیتی را بر کودکان و نوجوانان دارند.» اللهاکبر! درودها بر بینش این خدمتگزار کودکان و نوجوانان سرزمین ایران! فرزندان دلبند شما، با حضور در میدان تجمعات شبانه که در توییت گفته شد، دقیقاً همین سه مولفه را تجربه میکنند!
آنها خواهند دید که نوجوانی همسن خودشان یا کمی بزرگتر، مثلاً ۱۸ ساله یا حتی شاید هم ۱۷ ساله، پایین داربستی فلزی ایستاده و با اینکه چشمبند بر چهره دارد، نگاه مشتاق و غیورانهی تماشاچیان را بر خود حس میکند و همهمه و فریادهای «حیدر حیدر» و «مرگ بر منافق» و «مرگ بر ضدولایت فقیه»شان را میشنود. با پیچیدن حلقهی طناب دور گردن نوجوان، همهمهها و شعارها اوج میگیرد و مولفهی اول همینجا تحقق مییابد؛ فرزندان عزیز شما دچار نوعی تعارض و چالش میشوند: چرا ما اینجاییم و او آنجا؟
جواب این سوال را نوجوان طناببرگردن خوب میداند؛ چشم او در پشت چشمبند باز است. او هم در صحنه تربیت شده؛ او هم دچار تعارض شده؛ در صحنهی رستوران بالاشهر، وقتی مزهی لذیذ استیکی که پخته، همیشه برای اربابرجوع بوده، نه برای خودش؛ در صحنهی مرتب کردن دخل و چیدن اسکناسهایی که دست به دست چرخیده اما هیچوقت به جیبش نرسیده؛ در صحنهی شیفتهایی که تمام نمیشدند. او هم انتخابش را کرده؛ در صحنهی سرد دی، در صحنهی فرو ریختن شیشههای بانکها، در صحنهی شکسته شدن در افقکوروشها.
لحظاتی بعد، تربیت کامل میشود: نوجوان ۱۷-۱۸ ساله با سری که به یک ور خمشده و پاهایی که در هوا تاب میخورد، بالای دار است.
کنار دست فرزند شما که به صحنهی رو به رو خیره شدهاست، کودکی ایستاده که کاپشن رنگ و رو رفتهاش برایش کمی بزرگ است؛ شلوارش زانو انداخته و کفشهایش کمی پاره است. دستانش را در جیبش فرو کرده، نه از سر آرامش؛ نمیخواهد کسی لرزششان را ببیند. کمی آنطرفتر، پسری همسنوسالش ایستاده با گوشی آیفون در دست که هر از گاهی نورش صورتش را روشن میکند.
یکی با هیجان فیلم میگیرد، دیگری فقط نگاه میکند. آنکه لحظهی کشیدهشدن طناب دار را فیلم گرفته بود، شاید بعدتر فیلمش را در «بله» به اشتراک بگذارد، با چند هشتگ و شعار. اما آنکه دست در جیب دارد، نگاهش را نمیدزدد. این «صحنه» دارد جواب سوالهای آینده را پیشاپیش در ذهنش حک میکند.
فرزند شما، در میان این دو، لحظهای مکث میکند. به کفشهای خودش نگاه میکند، بعد به کفشهای پارهی کودک کنارش، و بعد به پاهای معلق بالای دار. مولفهی انتخاب، آرام و بیصدا شکل میگیرد: بعضی سوالها را نباید پرسید، بعضی جاها را نباید رفت، بعضی صداها را نباید بلند کرد. و این همان مولفهی سوم است؛ «پیامد».
و به این صورت، «تربیت در صحنه» همانطور که آقای خدمتگزار کودکان و نوجوانان سرزمین ایران گفته بود، کامل میشود؛ به شیوهای نوین، فراتر از آموزش غیرمستقیم و مستقیم، زیر نور ماه، در میان فریاد جمعیت و تکان خوردن بدنی بیجان، بیواسطه و عریان.
#مبارزه_طبقاتی #اعدام #سرکوب #قیام_دی1404 #جنگ
این توییت، متعلق به فرهاد فلاح، معاون فرهنگی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است که در اکانت سابق توییترش خود را «خدمتگزار کودکان و نوجوانان سرزمینم ایران» معرفی کرده بود.
این مربی مدیر و مدبر، در نشستی تربیتی که در روزهای جنگ و تنها سه ماه پس از قیام دی ۱۴۰۴ برگزار شد، گفت:«امروز دیگر نمیتوان فعالیتهای تربیتی را صرفاً در قالب آموزش مستقیم یا غیرمستقیم تعریف کرد و آنچه اهمیت دارد «تربیت در صحنه» است»
حقیقتاً هم آقای فلاح رویکرد بسیار مترقیای اتخاذ کرده که تطابق حداکثری با بهروزترین شیوههای آموزش دارد؛ شیوههایی که بر تجربهگرایی، یادگیری عملی و رویکرد مشارکتی تاکید دارند. به این صورت که شما دمدمهای غروب، کمی قبل از اینکه هوا تاریک شود، یک پرچم ایران کوچک به دست کودک یا نوجوانتان میدهید، او را سوار ماشین میکنید و درحالیکه همهی اعضای خانواده شاد و خوشحال کنار هم سرود «خیابان خیابان» را فریاد میزنند، به میدان اصلی شهر میروید.
دیگر خانوادههای غیور و «در صحنه» هم در میدان حاضر شدهاند تا به توصیهی جناب معاون کانون، فرزندان خود را در «صحنه تربیت کنند». همانطور که آقای فلاح فرمودند، تربیت در صحنه دارای سه مولفه است:«نخست ایجاد موقعیتهایی که در آن نوعی تعارض یا چالش وجود داشته باشد، دوم امکان انتخاب برای فرد، و سوم وجود پیامد برای آن انتخاب. چنین موقعیتهایی بیشترین اثر تربیتی را بر کودکان و نوجوانان دارند.» اللهاکبر! درودها بر بینش این خدمتگزار کودکان و نوجوانان سرزمین ایران! فرزندان دلبند شما، با حضور در میدان تجمعات شبانه که در توییت گفته شد، دقیقاً همین سه مولفه را تجربه میکنند!
آنها خواهند دید که نوجوانی همسن خودشان یا کمی بزرگتر، مثلاً ۱۸ ساله یا حتی شاید هم ۱۷ ساله، پایین داربستی فلزی ایستاده و با اینکه چشمبند بر چهره دارد، نگاه مشتاق و غیورانهی تماشاچیان را بر خود حس میکند و همهمه و فریادهای «حیدر حیدر» و «مرگ بر منافق» و «مرگ بر ضدولایت فقیه»شان را میشنود. با پیچیدن حلقهی طناب دور گردن نوجوان، همهمهها و شعارها اوج میگیرد و مولفهی اول همینجا تحقق مییابد؛ فرزندان عزیز شما دچار نوعی تعارض و چالش میشوند: چرا ما اینجاییم و او آنجا؟
جواب این سوال را نوجوان طناببرگردن خوب میداند؛ چشم او در پشت چشمبند باز است. او هم در صحنه تربیت شده؛ او هم دچار تعارض شده؛ در صحنهی رستوران بالاشهر، وقتی مزهی لذیذ استیکی که پخته، همیشه برای اربابرجوع بوده، نه برای خودش؛ در صحنهی مرتب کردن دخل و چیدن اسکناسهایی که دست به دست چرخیده اما هیچوقت به جیبش نرسیده؛ در صحنهی شیفتهایی که تمام نمیشدند. او هم انتخابش را کرده؛ در صحنهی سرد دی، در صحنهی فرو ریختن شیشههای بانکها، در صحنهی شکسته شدن در افقکوروشها.
لحظاتی بعد، تربیت کامل میشود: نوجوان ۱۷-۱۸ ساله با سری که به یک ور خمشده و پاهایی که در هوا تاب میخورد، بالای دار است.
کنار دست فرزند شما که به صحنهی رو به رو خیره شدهاست، کودکی ایستاده که کاپشن رنگ و رو رفتهاش برایش کمی بزرگ است؛ شلوارش زانو انداخته و کفشهایش کمی پاره است. دستانش را در جیبش فرو کرده، نه از سر آرامش؛ نمیخواهد کسی لرزششان را ببیند. کمی آنطرفتر، پسری همسنوسالش ایستاده با گوشی آیفون در دست که هر از گاهی نورش صورتش را روشن میکند.
یکی با هیجان فیلم میگیرد، دیگری فقط نگاه میکند. آنکه لحظهی کشیدهشدن طناب دار را فیلم گرفته بود، شاید بعدتر فیلمش را در «بله» به اشتراک بگذارد، با چند هشتگ و شعار. اما آنکه دست در جیب دارد، نگاهش را نمیدزدد. این «صحنه» دارد جواب سوالهای آینده را پیشاپیش در ذهنش حک میکند.
فرزند شما، در میان این دو، لحظهای مکث میکند. به کفشهای خودش نگاه میکند، بعد به کفشهای پارهی کودک کنارش، و بعد به پاهای معلق بالای دار. مولفهی انتخاب، آرام و بیصدا شکل میگیرد: بعضی سوالها را نباید پرسید، بعضی جاها را نباید رفت، بعضی صداها را نباید بلند کرد. و این همان مولفهی سوم است؛ «پیامد».
و به این صورت، «تربیت در صحنه» همانطور که آقای خدمتگزار کودکان و نوجوانان سرزمین ایران گفته بود، کامل میشود؛ به شیوهای نوین، فراتر از آموزش غیرمستقیم و مستقیم، زیر نور ماه، در میان فریاد جمعیت و تکان خوردن بدنی بیجان، بیواسطه و عریان.
#مبارزه_طبقاتی #اعدام #سرکوب #قیام_دی1404 #جنگ
سرخط
Video
🔴 در سردی دی
یک روز مانده به روز کارگر، یک کارگر را اعدام کردند.
به همین سادگی.
به همین صراحت.
انگار لازم بود یادآوری کنند در این جهان، کارگر فقط قرار نیست کار کند، فقط قرار نیست زیر بار گرانی، بیکاری، جنگ و ناامنی دوام بیاورد؛ قرار است اگر روزی از مرز تحملش عبور کرد و اعتراض کرد، بداند دقیقاً جایگاهش کجاست.
ساسان آزادوار ۲۱ ساله بود.
کارگر بود.
سهمش از زندگی نه امنیت بود، نه رفاه، نه آینده.
یک دست لباس کاراته داشت.
یک دست لحاف و تشک در نانوایی.
همین.
همین تمام دارایی جوانی بود که امروز دیگر زنده نیست.
جرمش چه بود؟
شکستن شیشهی ماشین پلیس در اعتراضات گرانی.
یعنی خشم.
خشم کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، چون پیشتر تقریباً همهچیز از او گرفته شده است.
و باز هم همان الگو تکرار شد.
کارگر وقتی زنده است، نیروی کار است.
وقتی در معدن دفن میشود، حادثه است.
وقتی در بندر میسوزد، سهلانگاری است.
وقتی با جنگ بیکار میشود، شرایط است.
وقتی اعتراض میکند، مجرم است.
و وقتی اعدام میشود، پرونده بسته میشود.
بیایید خودمان را گول نزنیم.
این فقط اعدام یک نفر نیست.
این پیامی روشن است:
برای کارگران، حتی خشم هم مجاز نیست.
تو میتوانی فقیر شوی.
میتوانی گرسنه شوی.
میتوانی کارت را از دست بدهی.
میتوانی زیر بار تورم، جنگ، سرکوب و حذف خرد شوی.
اما حق نداری نظم این جهان را—حتی برای یک لحظه—مختل کنی.
ساسان آزادوار را فقط نکشتند؛ از بدن او یک هشدار ساختند.
هشداری خطاب به همهی کسانی که هر روز بار این جهان را روی دوش میکشند و کمترین سهم را از آن دارند.
و چه چیز از این عریانتر که درست پیش از روز کارگر، یک کارگر را به طناب سپردند.
«ریسمان» از بچههای اعماق، منتشرشده توسط منجنیق.
#روز_جهانی_کارگر
#ساسان_آزادوار
#ریسمان
#بچههای_اعماق
#منجنیق
یک روز مانده به روز کارگر، یک کارگر را اعدام کردند.
به همین سادگی.
به همین صراحت.
انگار لازم بود یادآوری کنند در این جهان، کارگر فقط قرار نیست کار کند، فقط قرار نیست زیر بار گرانی، بیکاری، جنگ و ناامنی دوام بیاورد؛ قرار است اگر روزی از مرز تحملش عبور کرد و اعتراض کرد، بداند دقیقاً جایگاهش کجاست.
ساسان آزادوار ۲۱ ساله بود.
کارگر بود.
سهمش از زندگی نه امنیت بود، نه رفاه، نه آینده.
یک دست لباس کاراته داشت.
یک دست لحاف و تشک در نانوایی.
همین.
همین تمام دارایی جوانی بود که امروز دیگر زنده نیست.
جرمش چه بود؟
شکستن شیشهی ماشین پلیس در اعتراضات گرانی.
یعنی خشم.
خشم کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، چون پیشتر تقریباً همهچیز از او گرفته شده است.
و باز هم همان الگو تکرار شد.
کارگر وقتی زنده است، نیروی کار است.
وقتی در معدن دفن میشود، حادثه است.
وقتی در بندر میسوزد، سهلانگاری است.
وقتی با جنگ بیکار میشود، شرایط است.
وقتی اعتراض میکند، مجرم است.
و وقتی اعدام میشود، پرونده بسته میشود.
بیایید خودمان را گول نزنیم.
این فقط اعدام یک نفر نیست.
این پیامی روشن است:
برای کارگران، حتی خشم هم مجاز نیست.
تو میتوانی فقیر شوی.
میتوانی گرسنه شوی.
میتوانی کارت را از دست بدهی.
میتوانی زیر بار تورم، جنگ، سرکوب و حذف خرد شوی.
اما حق نداری نظم این جهان را—حتی برای یک لحظه—مختل کنی.
ساسان آزادوار را فقط نکشتند؛ از بدن او یک هشدار ساختند.
هشداری خطاب به همهی کسانی که هر روز بار این جهان را روی دوش میکشند و کمترین سهم را از آن دارند.
و چه چیز از این عریانتر که درست پیش از روز کارگر، یک کارگر را به طناب سپردند.
«ریسمان» از بچههای اعماق، منتشرشده توسط منجنیق.
#روز_جهانی_کارگر
#ساسان_آزادوار
#ریسمان
#بچههای_اعماق
#منجنیق