• ســپـیـده_فــرهــاد🫀🖇️
913 subscribers
721 photos
440 videos
5 files
56 links
من از نیمه خاک تو آفریده شده ام!♥️SF
Download Telegram
#‌رمان‌فداکاری‌تا‌عشق‌
#‌نویسنده‌دنیا‌نوری
#‌part‌192



بین خاو و بیداری بودم گوشی مه زنگ میخورد تا ماستم وخزم قط شد مم ب قصه نشدم پس خاو‌ شدم هنوز خاو‌نبرد بود مه باز گوشی امیر زنگ آماد


مه:امیر وخی گوشی تو زنگ میخوره 🥱🥱🥱


امیر: کینه ؟؟؟


مه: خب وخی‌ وردار ببین کینه🥴🥴


امیر: همیته باشه


مم پس خاو‌ شدم دوباره گوشی امیر زنگ آماد بیدار نشدم خو به خاو ساختم امیر گوشی خو وردیشت


📞.........



امیر: چی مایی نصف شاو زنگ ؟؟؟


📞........



امیر: خب مه چیکار کنم ببر داکتر او


📞........


امیر: باشه میام خودی صدف خدافظ


📞......



امیر سر خو پس بقدیشت


مه: امیر کی بود زنگ زد ؟؟؟


امیر: یاسر بود خاو شو


مه: چی ماست که گفتی میام کجا مایی بری تو که خاو شدی پس


امیر: گفت همتا درد خو یاد کرده


مه: چی همتا درد خو یاد کرده وخی امیر که بریم وخی 😦😦😦
2👍2🥰2🕊1💯1
#‌رمان‌فداکاری‌تا‌عشق‌
#‌نویسنده‌دنیا‌نوری
#‌part‌193


امیر: خاو‌ دارم بخدا صدف بگذار خاو شم



مه: امیر وخی مم برم آرش وردار تو هم‌ موتر بیرون کن از سرا


امیر: باشه انی وخیستم


امیر بیدار شد مم برفتم آرش وردیشتم بعد از نیم ساعتی برسیدیم به شفاخونع یاسر ته راهرو شیشتع بود برفتیم پیشیو‌


مه: سلام خوبین آقا یاسر همتا کجایه ؟؟؟؟



یاسر: ببردن اتاق عمل او سزارین می‌کنن 😔🥺🥺



مه: چی‌وقت بردن ؟؟؟


یاسر: نیم ساعتی میشه بردن تا خالی خبری نشده 😔😔


مه: وقتی به امیر زنگ زدن شما شفاخونع بودن ؟؟؟


یاسر: همتا زنگ زد به تو جواب ندادی از خونه بیرون شدیم شفاخونع رسیدیم با زنگ زدم به امیر


مه: نشنیدم مه معذرت 😔😔😔


یاسر: مشکلی نیه
صدق جان دعا کن همتا و بچه یو خوب‌ باشن


مه: خوب عمل بخیر تیر میشه تشویش نکنن 🙁🙁


امیر: یاسر بریم بیرون کمی هوا بخوری اینجی حبسه


یاسر: نمیتونم برم امیر همینجی هستم مه


ده دقیقه بعدی داکتر خودی بچه بیاماد بیرون از اتاق عمل


پرستار: شما با مه بیاین لباسا بچه بریو کنم


مه« باشه


خودی پرستار برفتم داخل اتاق نوزادان لباسا طفل بریو کردن
بچه همتا هم خیلی مقبولی بود سفید توپولی 😘❤️❤️


بچه وردیشتم برفتیم پیش یاسر بدادم دست یاسر


مه: ای هم شاه دخت شما آقا یاسر 😊😊


یاسر: عشق بابایی خو ❤️😘
3🥰2👍1💯1
#‌رمان‌فداکاری‌تا‌عشق‌
#‌نویسنده‌دنیا‌نوری
#‌part‌194


امیر: تبریک باشه برار 😊😊


یاسر: سلامت باشی برار


مه: خیلی تبریک باشه آقا یاسر هزار ساله بشه 😊😊😊


یاسر: تشکر


نیم ساعت بعدی همتا هم بیاوردن ببردن به اتاق دگه ما هم برفتیم


مه: خوبی همتا جان 🙂🙂


همتا: مرسی خوبم


مه: الهی شکر



برفتم دختر همتا از اتاق نوزادان بیاوردم پیشیو‌


مه: شاه دخت خو نمایی ببینی ؟؟؟



همتا: بیار ببینمش



مه: خیلی مقبولیه دختر تو همتا همو قسم که تو ماستی سفید توپولی


همتا: قربونش برم من
مامانی عشق مامان خو قربونت برم من
صدف ببین چیقد نازه خیلی خوشمزه مگه ن؟؟؟


مه: به مادر خو رفته 🙂🙂


همتا: مامان قربونش بره 😍❤️😘😘


یاسر: بده ببینم عشق بابایی خو 🥰🥰🥰


آقا یاسر هم بشیشت یک بغل تخت دختر خو هم بستوند مم گوشی خو بیرون کردم عکس گرفتم از اونا همتا طرف دختر خو نگاه میکرد یاسر هم طرف همتا خیلی صحنه خوبی شده بود


مه: همتا آقا یاسر ای طرف ببینن 😊😊😊



نگاه کردن عکس گرفتم خیلی مقبول آماد پرستار هم بیاماد داخل اتاق


مه: میشه یک عکسی از ما بگیرن


پرستار: حتما چرا ن گوشی خو بدن


گوشی بدادم دست پرستار مه پهلو همتا ایستاد شدم امیر هم پهلو یاسر دختر همتا بغل یاسر بود آرش هم بغل امیر پرستار هم چند تا عکس بگرفت
2🥰2👍1💯1
#‌رمان‌فداکاری‌تا‌عشق‌
#‌نویسنده‌دنیا‌نوری
#‌part‌195



مه: تشکر خیلی زیاد


پرستار: قابل نداشت






دو روز به شفاخونع بودیم امروز قرار بود مرخص بشیم


مه: همتا جان خوبی دگه ؟؟؟


همتا: مرسی خوبم از اینجا بریم خوب خوب میشم حالمو بد می‌کنه هوای بیمارستان


مه: آقا یاسر برفتن کارا مرخصی انجام بدن میریم خونه ما گپ اضافه هم نباشه


همتا: نمیشه مگری


هنوز گپ همتا کامل نشده بود گفتم

مه: گفتم گپ اضافه نباشه باید بری خونه ما
مه برم خونه خو هوش مه به رد تونه بری خونه مم دلجمم



همتا: مرسی صدف


مه: اع بین ما ای گپ ها نیه



یاسر هم بیاماد


یاسر: بریم خونه ؟؟؟



همتا: باشه بریم


از شفاخونع بیرون شدیم یاسر موتر خو‌ نیاورده بود ماست بره تاکسی بگیره اشکان خودی السا دم شفاخونع بودن



اشکان: سوار شیم بریم


یاسر: به تاکسی میرفتم به زحمت شدی اشکان 🙂
3👍2🥰2🕊1💯1
#‌رمان‌فداکاری‌تا‌عشق‌
#‌نویسنده‌دنیا‌نوری
#‌part‌196


اشکان: زحمت نیست بپر بالا


بشیشتم به موتر نیم ساعت بعدی برسیدیم به خونه ما السا و اشکان هم نیم ساعتی به خونه ما بودن برفتن



مه: همتا جان بالا رفته نمیتونی اتاق پایین آماده میکنم یاسر و امیر بزن بالا خاو شن مه و تو آرش به اتاق پایین اگه میتونی بچه و قنداق کنی که برم بالا تو خودی یاسر پایین باشد


همتا: من نمیتونم باید تو هم باشی یاسر بره بالا


مه: باشه فعلا بریم اتاق خو استراحت کن


همتا برفت اتاق خو مم برفتم یخنی پخته کردم به همتا
به خود ما هم برنج و مرغ قورمه سبزی پخته کردم از آشپز خونه بیرون شدم همتا خاو‌بود بچه هم بیدار شده بود ناارومی‌ میکرد بچه وردیشتم که شیر بده همتا او


مه: همتا جان وخی شاهدخت تو گوشنه شده باید شیر بدی او


همتا: باشه بده بهم


مه: آروم وخی همتا جان






همتا:باشه


همتا وخیست دختر خو شیر داد پس بقدیشتم سر جایو


برفتم دیگ همتا جا کردم بیاوردم پیشیو‌


مه: همتا جان تو بخور گوشنه شدی حتما امیر و یاسر دیر میاین


همتا:مرسی صدف


مه: وظیفه منه کاری نکردم.

برفتم ته دهلیز آرش هم بیدار. شده بود
ده دقیقه بعدی امیر و یاسر هم بیامادن


مه« سلام مونده نباشین خش آمادن آقا یاسر


یاسر: تشکر زنده باشن 🙂


امیر: خوبی خانم جان 😉 😉


مه: تشکر خوبم جیگر


امیر بیاماد آرش از مه بستوند


امیر: عشق بابایی خو بیا بغل مه مامانی بره دیگ خو جا کنه گوشته شدم


مه: چای نمی‌خوریم ؟؟


امیر: می خانم جان گوشنه شدم دیگ خو جا کن


مه: باشه
👍2🥰21💯1
#‌رمان‌فداکاری‌تا‌عشق‌
#‌نویسنده‌دنیا‌نوری
#‌part‌197

دیگ خو جا کردم امیر و یاسر هم بیامادن سر میز


یاسر: زحمت کشیدی صدف جان


مه: زحمت چیه وظیفه منه شما و همتا جان کم‌زحمت کشیدن به مه


یاسر: کاری نکردن


امیر: چیکار کردی اسم دختر خو یاسر ؟؟؟


یاسر: صبا بخیر میرم کارت تولد چاپ کنم
اسمیو هم هُما جان میگذاریم


امیر: اسم خوبیه خش نون باشه
خودی هم می‌ریم صبا باز هموته میریم خونه دوست و رفیقا هم میریم
ولی السا و اشکان تور یله نمیکنن به یک شیرینی ساده مهمونی میگرن به سر تو



یاسر: اگه تو گپ ندی به دهنیو چیزی نمیگه


امیر: اشکان میتونی دست به سر کنی
ولی السا امکان نداره خود تو بهتر می‌شناسی او



یاسر: بخیر خونه بریم مهمونی هم چشم


امیر: بخیر باشه





سه ماه بعد




ده روز همتا خونه ما بود بعد از ده روز برفت خونه خو اسم دختر خو هم هما جان قدیشت طفل مم دختری شد اسمیو قراره آروشا بگذاریم مه و امیر با هم انتخاب کردیم
اتاق آرش کلون بود یک طرف ب آرش درست کرده بودیم طرف دگه اتاق هم ب آروشا درست کردیم
ماه آخر منه امروز همتا به دختر خو به باغ السا جشنی کلونی گرفت ب مناسبت سه ماهگیو فامیل و ما السا و اشکان هستن دیگه کس نگفتن


امیر: صدف چیکار می‌کنی دیر شد ساعت هشت گفت باغچه باشن
پنج دقیقه به هشت مونده


مه: هنوز وقته هنوز مه آماده نشدم آرش هم بمونده


امیر: لباسا آرش بدی مه بریو میکنم


مه: رو‌تخت آرش قدیشتم وردار بریو کن خیر بینی


امیر: باشه
بیا بابایی بریم لباسا خو عوض کنیم😍😍😍❤️


امیر برفت لباسا آرش بریو کنه مم لباسا خو برخو کردم امیر و آرش هم خو اماده کرده بودن


امیر: صدف خلاص شدی یا ن ؟؟؟ 😒😒😒



مه: خلاصم بریم


امیر: چی عجب خانم جان
4👍2🥰2💯1
#‌رمان‌فداکاری‌تا‌عشق‌
#‌نویسنده‌دنیا‌نوری
#‌part‌198




مه: بخدا نمیتونم امیر به زور ورمیخزم می‌شینم

امیر: شوخی میکنم خانم جان 😉😉😉


مه: راستی ساک بچه هم ببرم🤔🤔🤔


امیر: ن چری ساک بچه پس میایم خونه



مه: ماه آخر منه از او خاطر 😕😕😕😕


امیر: باشه ورمیدارم میگذارم داخل موتر بکار نشد میایم خونه بیعضو


مه: باشه


از خونه بیرون شدیم برفتم باغچه همگی بیاماده بودن


همتا: زود نیه صدف خانم 🙂 🙂


مه: معذرت همتا جان دیر شد خود تو میفهمی ماه آخر منه خیلی به عذابم


همتا: ن مشکلی نیه بیا بشین اینجی سر پا نباش درک میکنم تو


السا: سلام خوش اومدی صدف عشق عمه رو بدی بهم 🥰🥰🥰


مه: سلام خش باشین شما خوبین 🙂


السا: جیگر عمه اش چیقده بزرگ‌شده 😍🥰🥰


اشکان: آرش و بدی بهم



السا: نمی‌دم عشق عمه شو


اشکان: بیا عمو جان بغل من 🥰🥰🥰

آرش هم بنداخت خو بغل اشکان


اشکان: عشق عموشه فدات بشم من❤️😘😘😘



همتا باند ها روشن کرد مردان کمی رقص کردن
بعد از رقص هم یاسر غذا از بیرون سفارش داد هر کس خودی جوره خو شیشت
2👍2🥰2💯1
#‌رمان‌فداکاری‌تا‌عشق‌
#‌نویسنده‌دنیا‌نوری
#‌part‌199



امیر: صدف چری نون نمی‌خوری ؟؟؟


مه: دل دردم امیر حال مه اصلا خوب نیه 😥 😥 😥 😥


امیر: بریم داکتر 🙂🙂🙂


مه: فعلا ن اگه بهتر نشدم باید بریم کمر مه خیلی درد می‌کنه


امیر: نون بخوریم ما میریم


مه: باشه



همگی نون خو بخوردن
مه نتونستم یک لقمه نون بخورم کم‌کم کمر و دل مه بیشتر درد می‌گرفت


مه: امیر وخی بریم خیلی درد دارم 😥 😥 😥 😥 😥


امیر: بریم خونه ؟؟؟


مه: نمی‌فهمم بخدا فقد بریم از اینجی خوب نیم امیر 😢😢😢🙈



امیر: ما دگه رفع زحمت می‌کنیم خدافظ همگی


یاسر: زوده برار کجا میرن


امیر: بریم بهتره حال صدف هم خش نیه


همتا بیاماد پیش مه


همتا: صدف جون خیلی رنگت پریده چیزی ات شده ؟؟؟؟


مه: صدف درد دارم فک کنم مایم ولادت کنم 😢😢😢😢


همتا: بریم بیمارستان صدف



السا: چی شده دخترا؟؟؟؟


همتا: فک کنم میخواد ولادت کنه


السا: من باهات میرم بیمارستان صدف


مه: باشه فقد زودتری


السا خودی ما برفت شفاخونع همتا هم آرش ببرد خونه خو



بعد از نیم ساعت برسیدیم شفاخونع


مه: امیر تو نری به خونه باشه 😢😢😢😢



امیر: نمیرم خانم خشکل مه
3🥰2👍1💯1
#‌رمان‌فداکاری‌تا‌عشق‌
#‌نویسنده‌دنیا‌نوری
#‌part‌200






یک سال بعد




به ای یک سال دخترک مه به ای دنیا پا گذاشت یک دختر چاق و سفید دارم مثل دختر همتا توپول نیه ولی لاغر هم نیه چهریو کلا به مه رفته چشم و ابرو سیاهی داره دخترک مه کم کم راه می‌ره
آرش جان هم کلون شده گپ میزنه دو‌سالع شده
بهرام جان برار مه نامزاد دار شد یکی از همکارا خو گرفت اسرا جان
امیر و یاسر هم یک باغچه کلونی شریکی خریدن به خو امروز هم تولد آرش و آروشا گرفتیم فامیل مه و امیر یاسر و همتا همگی بودیم
دو تا کیک سفارش داد امیر عکس ها آرش و آروشا هم چاپ کرد رو کیک




امیر: صدف آرش و آروشا ته سراین تو هم زودی آماده شو که بریم مگری از همه جلوتر تر برسیم باغچه


مه: باشه مم آماده یم بریم🙂🙂



برفتیم ته سرا آرش و آروشا هم بازی میکردن خودی کتی



آرش: مامانی بلیم دگه 😊😊😊


مه: مامانی فدای تو بشه میریم


از خونه بیرون شدیم‌ بیست دقیقه بعدی. برسیدیم باغچه هنوز‌ کسی نماده بود ولی تزیینات لوکس درست کرده بودن
نیم ساعت بعدی مهمان ها هم همگی بیامادن
جشن شروع کردیم آرش کیک قطع کرد همگی دست زدیم
امیر زنجیر طلا پسرونه به آرش داد مه بایسکل دادم
به آروشا امیر پشت دستی طفلانه داد خیلی مقبولی بود مم لاکت طفلانه دادم به آروشا
بقیه هم تحفه ها خو بدادن


آرش: ملسی مامانی😍😍😍


مه: همه اینا فدای یک تار مو تو جیگر مادر خو



فامیل مم بودن بهرام نامزاد خو هم بیاورده بود


یاسر: نوبتی هم باشه نوبت عکس دست جمعیه 😊😊😊


همگی پیش هم ایستاد شدیم باغبان هم بیاماد از ما عکس گرفت

امیر: همگی بگیم سیب 😊😊😊😊



همگی: سییییب 😊😊




چیک 📸




ای هم پایان داستان زیبایی ما ❤️😍🥰


میگن به پشت هر شری، خیری نهفته است...
مه که روزی به خونِ امیر توشنه بودم، حالی او عزیزترین فردِ زندگی مه شده.
زندگی عجیب‌تر از هر رمانی‌ست؛ آدم‌هایی که فکر می‌کنی روزی دلیل اشک‌هایت هستند، شاید فردا دلیل آرامشت شوند




.#‌پایان
4🥰4👍2😍1💯1
ای هم ۱۰۰ قسمت اضافه امشب گذاشتم به شما🥵
🥰83🎉2💯2👍1
پایان رمان تقدیم شما
نظر ها خو به کامنت ها بگین🫴🏻🩷
10👍4🥰3🤩1💯1
بعضی از آدما هم مثل ابر میمونن، گورشونو که گم میکنن نور میتابه به زندگیت .
💯118🥰1😢1
تایم خوش 😂🫴🏻💃🏻
🥰82👏2🕊2😢1💯1
سلام سال جدید زندگی من!

تولدم مبارک ....
19💯6😘4🤩3👍2
پیامی از سمت خالقت

نور من،شاید تو فراموش کرده ای اما من هر لحظه نور زیبای درونت را میبینم و دوست دارم به یاد بیاوری همانگونه که هستی ارزشمندی،این ذات توست بدون نیاز به هیچگونه اثباتی.
🤍🌿


برای شما🫴🏻
12🥰2💯2👍1
و ذاتی که آسمان را بدون ستون برافراشت
قادر است بارهایی که‌ به قلب شما سنگینی میکند
از دوش شما‌ بردارد...
کافیست اعتماد کنیم:)♥️
💯116🥰2👍1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
2🥰2👍1💯1
السلام علیک یا رسول الله (ص)
السلام علیک یا نبی الله
السلام علیک یا حبیب الله
السلام علیک یا خیر خلق الله


#صلوات
28👍3🥰2💯2
‘آرامش یعنی…”
﮼‌مطمئن‌باشی‌فردا‌دوباره‌خوشید‌طلوع‌خواهد‌کرد
8👍3🥰3💯2🐳1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍54🌚1