به شوخی میگفتیم ایران را بمب باران کنید. اما نمیخواستیم واقعا اینطوری بشه.
زندگی تو کوچه و خیابون تهران جریان داشت، مردم حتی فکرشم نمیکردن یه شبه همه چی اینطوری بشه.
یسریا لبیک به سر میدن و مرگ بر امریکا میگن، یسریا هم میگن هیتلر روحش شاد، اما حقیقتش اینکه، هرچقدر هم ما بخوریم، یا هر چقدر هم بزنیم، داغ دل اون مادر خنک نمیشه. هرچقدر رجز بخونیم، هرچقدر شعار سر بدیم، یسری از بچه های کشورمون، دیگه بابا ماماناشونو نمیبینن. جنگ چیزایی رو از یسریا میگیره که هیچی نمیتونه پس بده، هرچقدر هم بگیم رفتن یجای بهتر، یا شهید شدن، دیگه نیستن.
من نه میتونم بگم چیزی هست اون دنیا یا نیست، نه میتونم بگم ما خیریم، نه میتونم بگم دشمن شره.
فقط میتونم بگم که یسریا خیلی چیزا رو از دست میدن تو جنگ، چه آلبوم قدیمی از دست رفته، چه طلاهای دزدیده شده ی مامانبزرگ توی جنگ قدیم، چه آدمایی که از دست رفتن تو این جنگ جدید.
زندگی تو کوچه و خیابون تهران جریان داشت، مردم حتی فکرشم نمیکردن یه شبه همه چی اینطوری بشه.
یسریا لبیک به سر میدن و مرگ بر امریکا میگن، یسریا هم میگن هیتلر روحش شاد، اما حقیقتش اینکه، هرچقدر هم ما بخوریم، یا هر چقدر هم بزنیم، داغ دل اون مادر خنک نمیشه. هرچقدر رجز بخونیم، هرچقدر شعار سر بدیم، یسری از بچه های کشورمون، دیگه بابا ماماناشونو نمیبینن. جنگ چیزایی رو از یسریا میگیره که هیچی نمیتونه پس بده، هرچقدر هم بگیم رفتن یجای بهتر، یا شهید شدن، دیگه نیستن.
من نه میتونم بگم چیزی هست اون دنیا یا نیست، نه میتونم بگم ما خیریم، نه میتونم بگم دشمن شره.
فقط میتونم بگم که یسریا خیلی چیزا رو از دست میدن تو جنگ، چه آلبوم قدیمی از دست رفته، چه طلاهای دزدیده شده ی مامانبزرگ توی جنگ قدیم، چه آدمایی که از دست رفتن تو این جنگ جدید.
🥰2
دیشب از ترس کشته شدن عزیزانم در تهران، خواب تا صبح به چشمانم نیامد. اضطراب را با گوشت و خون احساس کردم، میخواستم زنگ بزنم، ولی از آن میترسیدم که کسی جواب ندهد.
خدا رو شکر خانواده ام امن بوده اند، ولی احتمالا افرادی هستند که این دل خوشی را ندارند و کسی را از دست دادند.
اخبار از آتش بس میگوید و هم در دنیای واقعی و هم در فضای مجازی، نارضایتی را میبینیم، پسری که تمام شب را با خیال راحت خوابیده بود، صبح به من گفت " نمیخواهم صلح شود، اگر آنها یک سیلی به ما زده اند، ما باید سه سیلی به آنها بزنیم"، دیگر نمیدانم چه حسی داشته باشم نسبت به موضع خودم در رابطه با جنگ، مسیر طولانی را سر کردم تا به اینجا برسم، از حامی تا شکاک تا خنثی، دیگر نمیدانم از دید که غیرتم را از دست داده ام یا از دید چه فردی ترسو هستم، فقط میدانم خوشحال هستم که خانواده ام امن هستند.
امیدورام هرچه سریع تر این درگیری تمام شود و برگردیم سر زندگی عادی خود. نه دیگر توان بحث را دارم، نه علاقه ای به اخبار پیروز مندانه دارم، فقط میخواهم زندگی عادی شود، دیگر برایم مهم نیست در این جنگ که میبرد، زیرا بر این باورم که در هر حالت افراد بی گناه بازنده اند.
خدا رو شکر خانواده ام امن بوده اند، ولی احتمالا افرادی هستند که این دل خوشی را ندارند و کسی را از دست دادند.
اخبار از آتش بس میگوید و هم در دنیای واقعی و هم در فضای مجازی، نارضایتی را میبینیم، پسری که تمام شب را با خیال راحت خوابیده بود، صبح به من گفت " نمیخواهم صلح شود، اگر آنها یک سیلی به ما زده اند، ما باید سه سیلی به آنها بزنیم"، دیگر نمیدانم چه حسی داشته باشم نسبت به موضع خودم در رابطه با جنگ، مسیر طولانی را سر کردم تا به اینجا برسم، از حامی تا شکاک تا خنثی، دیگر نمیدانم از دید که غیرتم را از دست داده ام یا از دید چه فردی ترسو هستم، فقط میدانم خوشحال هستم که خانواده ام امن هستند.
امیدورام هرچه سریع تر این درگیری تمام شود و برگردیم سر زندگی عادی خود. نه دیگر توان بحث را دارم، نه علاقه ای به اخبار پیروز مندانه دارم، فقط میخواهم زندگی عادی شود، دیگر برایم مهم نیست در این جنگ که میبرد، زیرا بر این باورم که در هر حالت افراد بی گناه بازنده اند.
🍓1
چند وقت پیش، شاید یک سال پیش، فیلم "در جبهه غرب خبری نیست" را دیدم، نسخه ای از فیلم که بعد از جنگ جهانی اول ساخته شده بود. فیلمی تاریک و تلخ بود، فیلم شایسته ای که از جنگ میگفت.
در یکی از بخش های فیلم، یکی از شخصیت های اصلی فیلم به شهرش از جنگ باز میگردد، به عنوان مرخصی، مرد جوانی بود که مدرسه را کنار گذاشته بود تا برود به جنگ. وقتی این فرد ترس جنگ را با گوشت و خون حس کرده بود به روستای ساکت و دست نخورده اش برگشته بود، پیرمردان و مردانی که در جنگ حاضر نبودند او را مثل قدیس بزرگ کرده بودند، و از او جانانه و با خوشحالی استقبال میکردند، بدون انکه کسی از این ناراحت بشود که از کلاس این مرد جوان دستشماری زنده بودند. خلاصه این مردانی که در جنگ نبودند ایراد میگرفتند و تصمیماتی میگرفتند، به او که در جنگ بوده و جنگیده بوده میگفتند که باید چه کند، المان یا بهتر بگویم کایزر چه تصمیماتی بگیرد، چگونه حمله کنند و به کجا حمله کنند.
این بخش از فیلم را متاسفانه با چشم های خود در این چند روز و در دنیای واقعی دیدم.
در یکی از بخش های فیلم، یکی از شخصیت های اصلی فیلم به شهرش از جنگ باز میگردد، به عنوان مرخصی، مرد جوانی بود که مدرسه را کنار گذاشته بود تا برود به جنگ. وقتی این فرد ترس جنگ را با گوشت و خون حس کرده بود به روستای ساکت و دست نخورده اش برگشته بود، پیرمردان و مردانی که در جنگ حاضر نبودند او را مثل قدیس بزرگ کرده بودند، و از او جانانه و با خوشحالی استقبال میکردند، بدون انکه کسی از این ناراحت بشود که از کلاس این مرد جوان دستشماری زنده بودند. خلاصه این مردانی که در جنگ نبودند ایراد میگرفتند و تصمیماتی میگرفتند، به او که در جنگ بوده و جنگیده بوده میگفتند که باید چه کند، المان یا بهتر بگویم کایزر چه تصمیماتی بگیرد، چگونه حمله کنند و به کجا حمله کنند.
این بخش از فیلم را متاسفانه با چشم های خود در این چند روز و در دنیای واقعی دیدم.
" در جبهه ی غرب خبری نیست"، فیلمی ضد جنگ بوده که درباره ی وحشت های جنگ جهانی اول میگفته، وقتی همه ی کشور ها از خوبی ها و اقتدار جنگ میگفتند، نویسنده آلمانی کتابی با همین نام که این فیلم بعد ها بر اساس آن نوشته شده، از بدی های جنگ می گفت، از غم های جنگ میگفت،
وقتی که احزاب مختلف در آلمان شکستشان را به گردن نژاد ها یا گروه های دیگر می انداختند، این کتاب و فیلم تصویری دیگری بوجود می آورد.
وقتی حزب نازی به قدرت رسید، شروع به سوزاندن این کتاب کردند، و نویسنده ی کتاب به ناچار و در خفا از آلمان برار کرد و المان نازی نه تنها از اشتباهات گفته شده ی این کتاب و تاریخ یاد نگرفت، بلکه همان ها را دوباره تکرار کرد.
میگونید ما ایرانی ها حافظه تاریخی کوتاهی داریم، ولی خیلی از آنها تاریخ را در محدوده ی خاورمیانه میبینند، و از تاریخ های دیگر حتی درس هم نمیگیرند
وقتی که احزاب مختلف در آلمان شکستشان را به گردن نژاد ها یا گروه های دیگر می انداختند، این کتاب و فیلم تصویری دیگری بوجود می آورد.
وقتی حزب نازی به قدرت رسید، شروع به سوزاندن این کتاب کردند، و نویسنده ی کتاب به ناچار و در خفا از آلمان برار کرد و المان نازی نه تنها از اشتباهات گفته شده ی این کتاب و تاریخ یاد نگرفت، بلکه همان ها را دوباره تکرار کرد.
میگونید ما ایرانی ها حافظه تاریخی کوتاهی داریم، ولی خیلی از آنها تاریخ را در محدوده ی خاورمیانه میبینند، و از تاریخ های دیگر حتی درس هم نمیگیرند
❤1
تا به حال شده دلتون برای دنیایی تنگ بشه که دیگه وجود نداره، یا حتی شما تجربش نکردید؟
از رسانه های خارج از کشور، مخصوصا آمریکا، تصویری از دنیا رو دیدم که خیلی قشنگ بود، از فیلمای قدیمی کمدی جیم کری، یا حتی فیلم هایی مثل کلیک و تنها در خانه، چهره ی آمریکا را به گونه ای دیدم که زیبا بود، با اینکه نه در آمریکا بزرگ شده ام، نه در آن زمان حتی زنده بودم، دل تنگی عجیبی برای آن فضا دارم.
از سینما به اینترنت برم. ظهور اینترنت را دیده ام، شاید برای تجربه ی اوایلش کمی دیر بدنیا آمده ام، ولی اثر هایش را می بینم، ویدئو های قدیمی یوتیوب، سایت های خیلی قدیمی، هنوز مانده اند. در روز های فلش در اینترنت بزرگ شدم، نوستالژی اوایل اینترنت را دارم، روز هایی که ساده تر بود، رنگ ها در دنیا بیشتر بودند را همانند آلبوم عکسی قدیمی در خاطراتم حفظ کرده ام
خیلی چیز ها هست که دلم میخواهد بگویم، از آهنگ های قدیمی که الان کشف میکنم، تا اهنگ های هیت پاپ و معروف ۲۰۱۵، تا حتی رسانه های خودمان، خواننده هایی مثل مرتضی پاشایی، سریال هایی مثل مسافران، بازی با بچه های ساختمان، انیمیشن هایی که در ماهواره میدیدیم، حتی اگر نمیفهمیدم چه میگویند
از رسانه های خارج از کشور، مخصوصا آمریکا، تصویری از دنیا رو دیدم که خیلی قشنگ بود، از فیلمای قدیمی کمدی جیم کری، یا حتی فیلم هایی مثل کلیک و تنها در خانه، چهره ی آمریکا را به گونه ای دیدم که زیبا بود، با اینکه نه در آمریکا بزرگ شده ام، نه در آن زمان حتی زنده بودم، دل تنگی عجیبی برای آن فضا دارم.
از سینما به اینترنت برم. ظهور اینترنت را دیده ام، شاید برای تجربه ی اوایلش کمی دیر بدنیا آمده ام، ولی اثر هایش را می بینم، ویدئو های قدیمی یوتیوب، سایت های خیلی قدیمی، هنوز مانده اند. در روز های فلش در اینترنت بزرگ شدم، نوستالژی اوایل اینترنت را دارم، روز هایی که ساده تر بود، رنگ ها در دنیا بیشتر بودند را همانند آلبوم عکسی قدیمی در خاطراتم حفظ کرده ام
خیلی چیز ها هست که دلم میخواهد بگویم، از آهنگ های قدیمی که الان کشف میکنم، تا اهنگ های هیت پاپ و معروف ۲۰۱۵، تا حتی رسانه های خودمان، خواننده هایی مثل مرتضی پاشایی، سریال هایی مثل مسافران، بازی با بچه های ساختمان، انیمیشن هایی که در ماهواره میدیدیم، حتی اگر نمیفهمیدم چه میگویند
نیمه ناهشیار روانم
تا به حال شده دلتون برای دنیایی تنگ بشه که دیگه وجود نداره، یا حتی شما تجربش نکردید؟ از رسانه های خارج از کشور، مخصوصا آمریکا، تصویری از دنیا رو دیدم که خیلی قشنگ بود، از فیلمای قدیمی کمدی جیم کری، یا حتی فیلم هایی مثل کلیک و تنها در خانه، چهره ی آمریکا را…
یادم می آید در شرکتی که پدر و مادرم کار میکردم میرفتم، و پشت یکی از آن مانیتور های بزرگ و سنگین مینشستم، بازی ها و انیمیشن های فلش را با تمام وجودم تجربه میکردم. گاهی یاد آن سی دی ها می افتم که ۱۰۰ تا بازی را همزمان روی سیستمم نصب میکردند ، بازی هایی که فراموش شدند.
نوستالژی حس عجیبیست، همزمان دردناک، و آرامش دهنده، میدانم زیاد سنی ندارم که از نوستالژی بگویم، یا در دید افرادی که از من بزرگتر هستند، همانند کودکی باشم که تازه نوشتن را یاد گرفته، ولی نوستالژی را تجربه کردم، مخصوصا با فضای اینترنت که بسیار سریع تر از جهان بیرونی عوض میشود.
ولی حقیقت این است که جهان متفاوت است، خیلی چیز ها تغییر کرده اند، و این برایم گیج کننده است، گاهی میخواهم سرم را بر دیوار بکوبم، چون همه چیز عجیب و متفاوت است، و به سنی رسیدم که قرار است به تنهایی با دنیا رو به رو بشوم، دیگر کودکی نیستم که دست در دست پدرم همه چیز را تجربه کنم.
ولی شکر میکنم که دوستان و خانواده ای دارم که در این مسیر کمکم کنند
نوستالژی حس عجیبیست، همزمان دردناک، و آرامش دهنده، میدانم زیاد سنی ندارم که از نوستالژی بگویم، یا در دید افرادی که از من بزرگتر هستند، همانند کودکی باشم که تازه نوشتن را یاد گرفته، ولی نوستالژی را تجربه کردم، مخصوصا با فضای اینترنت که بسیار سریع تر از جهان بیرونی عوض میشود.
ولی حقیقت این است که جهان متفاوت است، خیلی چیز ها تغییر کرده اند، و این برایم گیج کننده است، گاهی میخواهم سرم را بر دیوار بکوبم، چون همه چیز عجیب و متفاوت است، و به سنی رسیدم که قرار است به تنهایی با دنیا رو به رو بشوم، دیگر کودکی نیستم که دست در دست پدرم همه چیز را تجربه کنم.
ولی شکر میکنم که دوستان و خانواده ای دارم که در این مسیر کمکم کنند
نیمه ناهشیار روانم
یادم می آید در شرکتی که پدر و مادرم کار میکردم میرفتم، و پشت یکی از آن مانیتور های بزرگ و سنگین مینشستم، بازی ها و انیمیشن های فلش را با تمام وجودم تجربه میکردم. گاهی یاد آن سی دی ها می افتم که ۱۰۰ تا بازی را همزمان روی سیستمم نصب میکردند ، بازی هایی که فراموش…
زهن شلخته ام پر از تراشه هایی از زمان های قدیمی است، تصویر آرکید های امریکا که هیچ وقت تجربه شان نکردم، تا خاطرات یک سفر خانوادگی، هر جا را نگاه میکنم یکی از این تراشه ها را میتوانم ببینم، چه کمبود رنگ در دنیا که برای من کودک فراوان بوده است، تا تجربه هایی که افراد دیگر داشته اند و آن ها را به اشتراک گذاشته اند تا من به صورت ویدئو انها را ببینم.
مثل خانه ای که برای صاحبخانه اش درست شده است ولی صاحبخانه دیگر اینجا نیست، و من مهمان موقتی هستم که قرار است از ان خانه عبور کنم، ولی خانه برای همیشه در یک بازه ی زمانی مشخصی ، منتظر صاحب اش میماند.
مثل خانه ای که برای صاحبخانه اش درست شده است ولی صاحبخانه دیگر اینجا نیست، و من مهمان موقتی هستم که قرار است از ان خانه عبور کنم، ولی خانه برای همیشه در یک بازه ی زمانی مشخصی ، منتظر صاحب اش میماند.
تهران شهر داغونیه، تمام زندگیم دید منفی نسبت بهش داشتم، نه بخاطر آلودگیش، نه بخاطر شلوغیش، بخاطر نا امنیش یا صدتا دلیل دیگه نیست.
تهران شبیه به خونه نیست، انگار که من توش خوشآمدی ندارم، شاید هیچکدوم از ما رو دیگه نمیخواد.
اکثر تهران قدیمیه، توی اون بخش دهه ۶۰، ۷۰ و حتی اوایل ۸۰ مونده، مهم نیست چقدر خونه ها جدید باشن، چقدر محله ها رو نوسازی کنن، هنوز سمت پل حافظ خونه ها و حتی آپارتمان های متروکه ای هستن که مال اون زمان باشن، هنوز که هنوز مغازه هایی هستن که توی ساختمونی باشن که قدمتشون از من پیر تره، هنوز پاساژ هایی هستن که به اصطلاح عامیانه میگیم "مال زمان شاهن"، میدونید کدوم پاساژا رو میگم، پاساژای U شکلی که وسطشون خالیه و نرده کشیدن، طبقه طبقن و کشیدن، خونه هایی هستن که نه تنها شاه، بلکه مال زمان قاجار و دارن خاک میخورن، و اروم اروم روی خودشون خراب میشن.
تهران شبیه به خونه نیست، انگار که من توش خوشآمدی ندارم، شاید هیچکدوم از ما رو دیگه نمیخواد.
اکثر تهران قدیمیه، توی اون بخش دهه ۶۰، ۷۰ و حتی اوایل ۸۰ مونده، مهم نیست چقدر خونه ها جدید باشن، چقدر محله ها رو نوسازی کنن، هنوز سمت پل حافظ خونه ها و حتی آپارتمان های متروکه ای هستن که مال اون زمان باشن، هنوز که هنوز مغازه هایی هستن که توی ساختمونی باشن که قدمتشون از من پیر تره، هنوز پاساژ هایی هستن که به اصطلاح عامیانه میگیم "مال زمان شاهن"، میدونید کدوم پاساژا رو میگم، پاساژای U شکلی که وسطشون خالیه و نرده کشیدن، طبقه طبقن و کشیدن، خونه هایی هستن که نه تنها شاه، بلکه مال زمان قاجار و دارن خاک میخورن، و اروم اروم روی خودشون خراب میشن.
❤1
نیمه ناهشیار روانم
تهران شهر داغونیه، تمام زندگیم دید منفی نسبت بهش داشتم، نه بخاطر آلودگیش، نه بخاطر شلوغیش، بخاطر نا امنیش یا صدتا دلیل دیگه نیست. تهران شبیه به خونه نیست، انگار که من توش خوشآمدی ندارم، شاید هیچکدوم از ما رو دیگه نمیخواد. اکثر تهران قدیمیه، توی اون بخش…
تهران توی یه زمان گیر کرده، و منی که هر روز درحال تغییر هستمو نمی پذیره، مهمون ناخونده ای توی شهر خودم هستم، چون این شهر مال یه زمان دیگست، مال یه دنیای دیگست، دغدغه های این شهر یه زمان و یه دنیای دیگست تا من، شاید واسه همینه هیچوقت این شهرو خونم ندیدم، تلاش میکردم ازش دور بشم، انگار خودشو واسه کسایی نگه داشته که دیگه نیستن، دیگه برنمیگردن، هرجا و هرزمانی که باشن.
داستان تهران این نیست که قدمت داره، کلی شهر دیگه تو دنیا هستن که قدمت زیاد دارن، نه داستان تهران داستان رکوده، ایستایی، کسادی، تغییر ناپذیریه، داستان فانتزی زمان قدیمه، داسان تقلیدیه که سطحیه فقط.
داستان تهران این نیست که قدمت داره، کلی شهر دیگه تو دنیا هستن که قدمت زیاد دارن، نه داستان تهران داستان رکوده، ایستایی، کسادی، تغییر ناپذیریه، داستان فانتزی زمان قدیمه، داسان تقلیدیه که سطحیه فقط.
❤1
راستشو بخوای، ما اهمیتی نداریم، از دید آمار البته، در حقیقت ما یکسری پستانداریم که روی یه سنگ ناچیز توی فضای بیکران معلق و شناور هستیم.
پس نباید اونقدری سخت باشه که یک مجموعه ساخت که نماینگر بشریت باشد؟ با محدودیت ۱۱۵ عکس، چندین اهنگ و صدا، و ۵۵ سلام در ۵۵ زبان متفاوت که به فضا فرستاده بشود که اگر ما تنها نبودیم، دگر موجودی بتونه ما رو درک کنه.
ولی سخته، این تصاویر عکس هایی هستن که سال ۱۹۷۷ ناسا اونا و چندین عکس و صوت دیگر رو به فضا فرستاد، حقیقتش این عکس ها جاودانه میشن، چون اگه یروز اخرین انسان هم از پا بیافته، این عکس ها در فضا معلق بی مقصد شناور هستند، درحالی که دیگر نه تنها سازنده ی آنها، بلکه گونه ی سازنده ی آنها وجود ندارد.
درحالی که ما این پایین درحال نابود کردن خودمان هستیم، آن بالا، شاید روزی این تصاویر بدست کسی برسد که بخواهد این کره ی خاکی ناچیز را با چشمانش ببیند، چه سوگوارانه که وقتی کسی آمد پی ما از طریق این عکس ها چیزی جز دشمنی، مرگ و نابودی این پایین پیدا نمیکند، که ما به هم نوع خود رهم نکردیم و باعث مرگ و بدبختی بسیاری شدیم، سازندگی را محض اقتدار زودگذری فدا کردیم و به دشمنی شتاب کردیم.
پس نباید اونقدری سخت باشه که یک مجموعه ساخت که نماینگر بشریت باشد؟ با محدودیت ۱۱۵ عکس، چندین اهنگ و صدا، و ۵۵ سلام در ۵۵ زبان متفاوت که به فضا فرستاده بشود که اگر ما تنها نبودیم، دگر موجودی بتونه ما رو درک کنه.
ولی سخته، این تصاویر عکس هایی هستن که سال ۱۹۷۷ ناسا اونا و چندین عکس و صوت دیگر رو به فضا فرستاد، حقیقتش این عکس ها جاودانه میشن، چون اگه یروز اخرین انسان هم از پا بیافته، این عکس ها در فضا معلق بی مقصد شناور هستند، درحالی که دیگر نه تنها سازنده ی آنها، بلکه گونه ی سازنده ی آنها وجود ندارد.
درحالی که ما این پایین درحال نابود کردن خودمان هستیم، آن بالا، شاید روزی این تصاویر بدست کسی برسد که بخواهد این کره ی خاکی ناچیز را با چشمانش ببیند، چه سوگوارانه که وقتی کسی آمد پی ما از طریق این عکس ها چیزی جز دشمنی، مرگ و نابودی این پایین پیدا نمیکند، که ما به هم نوع خود رهم نکردیم و باعث مرگ و بدبختی بسیاری شدیم، سازندگی را محض اقتدار زودگذری فدا کردیم و به دشمنی شتاب کردیم.
نیمه ناهشیار روانم
راستشو بخوای، ما اهمیتی نداریم، از دید آمار البته، در حقیقت ما یکسری پستانداریم که روی یه سنگ ناچیز توی فضای بیکران معلق و شناور هستیم. پس نباید اونقدری سخت باشه که یک مجموعه ساخت که نماینگر بشریت باشد؟ با محدودیت ۱۱۵ عکس، چندین اهنگ و صدا، و ۵۵ سلام در ۵۵…
فرصت کمی است زندگی که ما داریم، زیاد زندگی نمیکنیم و زود میمیریم، پس چه تصمیمی گرفتیم؟ که بجای اینکه از این زمان کوتاه لذت ببریم و برای نسل های آینده شرایط را بهتر کنیم تصمیم گرفتیم به فکر خود و توهمات خودمان باشیم و با یکدیگر براساس تفاوت عقیده، نژاد، اعتقاد تکه پاره کنیم که شاید در این ۷۰ سال زندگی خودمان بخندیم و بگویم " کشتم، خوردم ولی هنوز کم است؟"، یادمان رفت سخنان بزرگانمان را و بجای اینکه به فکر جوانان و حال و خوشی زندگانمان باشیم، برای مردگانمان کاخ ساختیم و حال را رها کردیم، به بهانهی آینده ای که هیچکس نمیخواست، به بهانه ی بهشتی که درش زور حرف اول را میزند و باد خنک از آتش دوزخ دردناک تر است دنیا را پس زدیم و خود را در قبری عمیق جا دادیم
به جایگاه که مرا خواندند، بی قرار جلوی تماشاچیان حاضر شدم، دستانم میلرزید، چشم هایم دور تا دور اتاق را میرفتند و برمیگشتند.
نور از پشت قاضی میتابید، چهره اش و حالات صورتش پیدا نبود، فقط هالهای نامفهوم از بدنش را میدیدم. با صدایی رسا گفت: " ذوق کدام گناه در تو پیدا است؟"
گفتم " غرور"، لحظه ای مکس و سکوت هوا را خفه کرد، قاضی جواب داد " چرا "، در پاسخش صدایم را بالاتر بردم و گفتم " من آنم که هستم، و هرچه که هستم را خود ساخته ام و به اینجا رساندم، سنگ سرنوشت را خود کنده ام، خود تراشیده ام و خود آن را نصب کرده ام، مسیرم را خودم درست کرده ام و همانند آن تکه سنگ به هیچکس سر خم نمیکنم"، قاضی سکوت کرد و گفت " چه شرافتمندانه..."، در صدایش کنایه موج میزد، در ادامه گفت " اگر همه ی آنها را تنها انجام داده ای، پس میدانی حتی مجسمه های سنگی نیز دچار فراسیش و ترک میشوند. در عوض یاری زندگی خود را صرف خود کرده ای، و روزی که ترک خوردی و در آستانه ی فروپاشی بودی، کس نبود که جرات داشته باشد تو را بگیرد، برای هیچکس خم نشدی و هیچکس نیز برای تو اشکی نریخت، باشد که در جهنم بتوانی رستگاریت را پیدا کنی"
سرم را انداختم، بدان آنکه بخواهم، بر گردنم فشار شرم و یاس بود، و در قلبم فشار خورد شدن غرورم، همانند فرد قبلی از جایگاه پایین آمدم، اما بجای آنکه از پله های راستی بالا بروم، ناخودآگاه پاهایم مرا به پله های چپی هدایت کرد. هنگام پایین رفتن از پله های تند و بی رحم، وارد اتاق دیگری افتادم، چهره ی دیگر حاضرین غمناک و ناامید، گاهی از چشم هایشان اشک میریخت، گاهی از دهانش التماس به بیرون می آمد، ولی هیچکدامشان از جایشان تکان نمیخوردن، قاضی دیگری آنجا بود، صدایش خشن تر و بی رحم تر، بلند گفت " در گذشته ات کدام یک از فضیلت های آسمانی را میتوان یافت که تو را از دوزخ نجات دهد؟"
همانطور که سرم پایین بود، گفتم " مهربانی"، قاضی آب دهانش را به سمت من تف کرد و گفت " چه معصوم، و برای چه چنین فضيلتی را در تو میتوان پیدا کرد؟"، چشمانم را بستم و سرم را بالا بردم، با صدایی رسا و محتاطانه گفتم " حتی یک شمع در تاریکی شب نیز، گرما و نور را برای دیگران فراهم میکند، امید داشتم که حتی یک نفر نیز بتواند این نور را ببیند و در شب های سخت، به یاد روز بیافتد"
قاضی سرش را از میان خروار هایی از کاغذ بالا اورد و گفت" شمع میسوزد تا اینکه هیچ از آن جز خاطره ای نماند، آیا محبتت را برای یاد و خاطره ی امید و گرم کردن دل گمشدگان بوده یا درخشش خود در چشم و تحسینشان بر خاطره ی خود بوده؟"
نفسی کشیدم و گفتم " هر دو، خودخواهانه خواهان ماندگاری در افکار گمشدگان به عنوان مسیح و نجات دهنده ی آنها بودم، و هم به دنبال تثبیت یاد امید در ذهنان آنان ، همانگونه که خود هستم بودم، به دنبال آن بودم که با امید یکی باشم و بتوانم در روز های روشن نیز کنارشان به عنوان فردی بزرگ باشم"
قاضی چیزی نگفت، چشمانم را بسته نگه داشتم، از انکه عمیق تر میروم میترسیدم، و از اینکه شاید شانسی برایم بود که به بالا برگردم بیشتر میترسیدم، فقط میدانستم پاهایم مرا به آنجا میبرد که بایستی میرفتم، بالاتر یا پایین تر، دگر از توان خارج بود که معین کنم که به کدام سو میروم.
نور از پشت قاضی میتابید، چهره اش و حالات صورتش پیدا نبود، فقط هالهای نامفهوم از بدنش را میدیدم. با صدایی رسا گفت: " ذوق کدام گناه در تو پیدا است؟"
گفتم " غرور"، لحظه ای مکس و سکوت هوا را خفه کرد، قاضی جواب داد " چرا "، در پاسخش صدایم را بالاتر بردم و گفتم " من آنم که هستم، و هرچه که هستم را خود ساخته ام و به اینجا رساندم، سنگ سرنوشت را خود کنده ام، خود تراشیده ام و خود آن را نصب کرده ام، مسیرم را خودم درست کرده ام و همانند آن تکه سنگ به هیچکس سر خم نمیکنم"، قاضی سکوت کرد و گفت " چه شرافتمندانه..."، در صدایش کنایه موج میزد، در ادامه گفت " اگر همه ی آنها را تنها انجام داده ای، پس میدانی حتی مجسمه های سنگی نیز دچار فراسیش و ترک میشوند. در عوض یاری زندگی خود را صرف خود کرده ای، و روزی که ترک خوردی و در آستانه ی فروپاشی بودی، کس نبود که جرات داشته باشد تو را بگیرد، برای هیچکس خم نشدی و هیچکس نیز برای تو اشکی نریخت، باشد که در جهنم بتوانی رستگاریت را پیدا کنی"
سرم را انداختم، بدان آنکه بخواهم، بر گردنم فشار شرم و یاس بود، و در قلبم فشار خورد شدن غرورم، همانند فرد قبلی از جایگاه پایین آمدم، اما بجای آنکه از پله های راستی بالا بروم، ناخودآگاه پاهایم مرا به پله های چپی هدایت کرد. هنگام پایین رفتن از پله های تند و بی رحم، وارد اتاق دیگری افتادم، چهره ی دیگر حاضرین غمناک و ناامید، گاهی از چشم هایشان اشک میریخت، گاهی از دهانش التماس به بیرون می آمد، ولی هیچکدامشان از جایشان تکان نمیخوردن، قاضی دیگری آنجا بود، صدایش خشن تر و بی رحم تر، بلند گفت " در گذشته ات کدام یک از فضیلت های آسمانی را میتوان یافت که تو را از دوزخ نجات دهد؟"
همانطور که سرم پایین بود، گفتم " مهربانی"، قاضی آب دهانش را به سمت من تف کرد و گفت " چه معصوم، و برای چه چنین فضيلتی را در تو میتوان پیدا کرد؟"، چشمانم را بستم و سرم را بالا بردم، با صدایی رسا و محتاطانه گفتم " حتی یک شمع در تاریکی شب نیز، گرما و نور را برای دیگران فراهم میکند، امید داشتم که حتی یک نفر نیز بتواند این نور را ببیند و در شب های سخت، به یاد روز بیافتد"
قاضی سرش را از میان خروار هایی از کاغذ بالا اورد و گفت" شمع میسوزد تا اینکه هیچ از آن جز خاطره ای نماند، آیا محبتت را برای یاد و خاطره ی امید و گرم کردن دل گمشدگان بوده یا درخشش خود در چشم و تحسینشان بر خاطره ی خود بوده؟"
نفسی کشیدم و گفتم " هر دو، خودخواهانه خواهان ماندگاری در افکار گمشدگان به عنوان مسیح و نجات دهنده ی آنها بودم، و هم به دنبال تثبیت یاد امید در ذهنان آنان ، همانگونه که خود هستم بودم، به دنبال آن بودم که با امید یکی باشم و بتوانم در روز های روشن نیز کنارشان به عنوان فردی بزرگ باشم"
قاضی چیزی نگفت، چشمانم را بسته نگه داشتم، از انکه عمیق تر میروم میترسیدم، و از اینکه شاید شانسی برایم بود که به بالا برگردم بیشتر میترسیدم، فقط میدانستم پاهایم مرا به آنجا میبرد که بایستی میرفتم، بالاتر یا پایین تر، دگر از توان خارج بود که معین کنم که به کدام سو میروم.
❤2
نصفه شب بود، اتاق کاملا تاریک بود، چشم هایم بر سقف دوخته شده بود. افکارم انباشته تر و انباشته تر میشدند و سر به فلک می کشیدند.
در موج خودخوری و دلسوزی برای خود که بودم از تاریکی صدایم زدند و با آرامش دریا در شب گفتند " هنوز خواب به چشم هایت نیامده؟"، بر روی پهلویم دراز کشیدم و به گوشه ی تاریک اتاق خیره شدم و گفتم " مگر میشود خوابید در تخت خالی بدون آنکه کسی باشد که نگهت دارد؟"، تاریکی مکسی کرد و پاسخ داد " تخت تو کوچیکتر از آن است کس دیگری را بپذیرد، پس برای چی حسرت نبود دیگری را میخوری؟". چشم هایم در تاریکی صندلی ای را تصور کرد و در آن موجودیتی از تاریکی را ساخت، تخیلاتم به تاریکی جان داده و حال نوبت چشم هایم بود که آن را بوجود ببیند، تاریکی در صندلی به جلو خم شد، دست هایش را بر روی زانو هایش گذاشت، تاریکی جنسیت نداشت، بدنش دائما درحال تغییر بود، موج هایی از تاریکی با همراهی اندک نور شب درحال رقص بدنش را تشکیل میدادند، چشم هایش خسته میدرخشیدند، به پاسخ گفتم " شاید، اگر جور دیگری بودم تخت تنگ و شب سرد نبود"، تاریکی سرش را تکان داد و گفت " اگر تنهایی مشکل است ، در عالم خواب دیگران هستند، مگر آنکه جدیدا برای فرار از تنهایی آدم ها به آغوشش میروند"، گفتم " موقع خروج از عالم خواب دیگر آنها را یادم نمی آید، تنهایی بر میگردد"، تاریکی گفت " درست، ولی اگر میخوابیدی، تنهایی را فراموش میکردی." در تخت نشستم و گوشه ای کز کردم، پشتم به دو دیوار اتاق، زانوی غم در بغل به تاریکی گفتم " تلخی شب مرا بیدار نگه داشته"، تاریکی گفت " به شب چه؟ شب همیشه بعد روز می آید و کارش را انجام میدهد، احساساتت را گردن او نینداز."، به تاریکی نگاه کردم و گفتم " پس تقصیر ذهنم است، مرا با او تنها گذاشته اند و او ساکت نمیشود"، تاریکی گفت " پس اگر ذهن تو با خودت کرسی شب را بپا نکرده و آرامش را علم نکرده چگونه میخواهی فرد دیگری را به درگیری شبانه ات بیاوری؟"، گفتم " نبود دیگری است که باعث این حال من شده است"، تاریکی گفت " اگر نبودش حالت را اینطوری کرده وای به حال روزی که حاضر باشد"، گفتم " چهگناهی کرده ام که باید دستان خالی در شب نسیب من شود؟"، تاریکی گفت " گناهی نیست اگر بخواهی دستانت و بدنت با حضور دیگری گرم باشد، گناه آن است که از ترس مواجهه با آینه بخواهی پشت دیگری پنهان شوی"، به تاریکی نگاه کردم، تکان نمیخورد، چشم هایش به روحم خیره شده بود، از پوست و گوشت و حتی استخوانم میگذشت نگاهی که بر من میانداخت، سرم را پایین آوردم و گفتم " دیگر خسته ام از تنها بودن. برای مدت طولانی تنها بوده بوده ام، فقط آغوشی میخوام که در آن آرام بگیرم"، تاریکی گفت " تو در نبود نور، چیزی که قطعی است هر روز بیاید و هر شب برود دلواپسی میکنی، چگونه میخواهی دوری دیگری را بپذیری؟"، گفتم " آغوشم را که پیدا کردم پنهان گاهی از آن میسازم و دیگر آن را رها نمیکنم" ، تاریکی به من گفت " پس اگر میخواهی چیزی را برای خود نگه داری بهتر نیست در پوست و گوشت خود آن گرما را بیابی؟ آغوش خودت که جایی نمیرود؟ حریص باش، اول پناه گاهت را درون خود بنا کن و بعد درون دیگری، دو چیز ارزشمند خواهی داشت که با از دست دادن یکی از آنها دیگری میماند و برای فرد دیگر نیز در دل خود جای داری، اگر فقط در آغوش دیگران برای خود پناهگاه درست کنی، آنها را در حبس خود قرار میدهی و آنها را خفه میکنی"، گفتم " گفتنش راحت تر از انجامش است، نمیتوانم... نمیدانم چگونه، میخواهم بتوانم در شب های تنها خودم را به آغوش بگیرم و آرام کنم، اما نمیشود "، خورشید آرام آرام داشت بالا می آمد، حضور تاریکی کم رنگ تر و کم رنگ تر میشد، تاریکی گفت " پس فقط تا وقتی که بتوانی باید تحمل کنی، تا الان تحمل کرده ای، میتوانی بیشتر نیز تحمل کنی، بگذریم که وقتی روشنایی بیاید دیگر تنها نخواهی بود، همانطور که در تمام شب نیز من هم بودم"
در موج خودخوری و دلسوزی برای خود که بودم از تاریکی صدایم زدند و با آرامش دریا در شب گفتند " هنوز خواب به چشم هایت نیامده؟"، بر روی پهلویم دراز کشیدم و به گوشه ی تاریک اتاق خیره شدم و گفتم " مگر میشود خوابید در تخت خالی بدون آنکه کسی باشد که نگهت دارد؟"، تاریکی مکسی کرد و پاسخ داد " تخت تو کوچیکتر از آن است کس دیگری را بپذیرد، پس برای چی حسرت نبود دیگری را میخوری؟". چشم هایم در تاریکی صندلی ای را تصور کرد و در آن موجودیتی از تاریکی را ساخت، تخیلاتم به تاریکی جان داده و حال نوبت چشم هایم بود که آن را بوجود ببیند، تاریکی در صندلی به جلو خم شد، دست هایش را بر روی زانو هایش گذاشت، تاریکی جنسیت نداشت، بدنش دائما درحال تغییر بود، موج هایی از تاریکی با همراهی اندک نور شب درحال رقص بدنش را تشکیل میدادند، چشم هایش خسته میدرخشیدند، به پاسخ گفتم " شاید، اگر جور دیگری بودم تخت تنگ و شب سرد نبود"، تاریکی سرش را تکان داد و گفت " اگر تنهایی مشکل است ، در عالم خواب دیگران هستند، مگر آنکه جدیدا برای فرار از تنهایی آدم ها به آغوشش میروند"، گفتم " موقع خروج از عالم خواب دیگر آنها را یادم نمی آید، تنهایی بر میگردد"، تاریکی گفت " درست، ولی اگر میخوابیدی، تنهایی را فراموش میکردی." در تخت نشستم و گوشه ای کز کردم، پشتم به دو دیوار اتاق، زانوی غم در بغل به تاریکی گفتم " تلخی شب مرا بیدار نگه داشته"، تاریکی گفت " به شب چه؟ شب همیشه بعد روز می آید و کارش را انجام میدهد، احساساتت را گردن او نینداز."، به تاریکی نگاه کردم و گفتم " پس تقصیر ذهنم است، مرا با او تنها گذاشته اند و او ساکت نمیشود"، تاریکی گفت " پس اگر ذهن تو با خودت کرسی شب را بپا نکرده و آرامش را علم نکرده چگونه میخواهی فرد دیگری را به درگیری شبانه ات بیاوری؟"، گفتم " نبود دیگری است که باعث این حال من شده است"، تاریکی گفت " اگر نبودش حالت را اینطوری کرده وای به حال روزی که حاضر باشد"، گفتم " چهگناهی کرده ام که باید دستان خالی در شب نسیب من شود؟"، تاریکی گفت " گناهی نیست اگر بخواهی دستانت و بدنت با حضور دیگری گرم باشد، گناه آن است که از ترس مواجهه با آینه بخواهی پشت دیگری پنهان شوی"، به تاریکی نگاه کردم، تکان نمیخورد، چشم هایش به روحم خیره شده بود، از پوست و گوشت و حتی استخوانم میگذشت نگاهی که بر من میانداخت، سرم را پایین آوردم و گفتم " دیگر خسته ام از تنها بودن. برای مدت طولانی تنها بوده بوده ام، فقط آغوشی میخوام که در آن آرام بگیرم"، تاریکی گفت " تو در نبود نور، چیزی که قطعی است هر روز بیاید و هر شب برود دلواپسی میکنی، چگونه میخواهی دوری دیگری را بپذیری؟"، گفتم " آغوشم را که پیدا کردم پنهان گاهی از آن میسازم و دیگر آن را رها نمیکنم" ، تاریکی به من گفت " پس اگر میخواهی چیزی را برای خود نگه داری بهتر نیست در پوست و گوشت خود آن گرما را بیابی؟ آغوش خودت که جایی نمیرود؟ حریص باش، اول پناه گاهت را درون خود بنا کن و بعد درون دیگری، دو چیز ارزشمند خواهی داشت که با از دست دادن یکی از آنها دیگری میماند و برای فرد دیگر نیز در دل خود جای داری، اگر فقط در آغوش دیگران برای خود پناهگاه درست کنی، آنها را در حبس خود قرار میدهی و آنها را خفه میکنی"، گفتم " گفتنش راحت تر از انجامش است، نمیتوانم... نمیدانم چگونه، میخواهم بتوانم در شب های تنها خودم را به آغوش بگیرم و آرام کنم، اما نمیشود "، خورشید آرام آرام داشت بالا می آمد، حضور تاریکی کم رنگ تر و کم رنگ تر میشد، تاریکی گفت " پس فقط تا وقتی که بتوانی باید تحمل کنی، تا الان تحمل کرده ای، میتوانی بیشتر نیز تحمل کنی، بگذریم که وقتی روشنایی بیاید دیگر تنها نخواهی بود، همانطور که در تمام شب نیز من هم بودم"