پارت 1
نگاه عمیقی به سعید انداختم انگار سالها بود که او را ندیدم یک هفته هم نشده ولی دلتنگی امانم را برید ..... با این حال یه بغل ساده را از او دریغ کردم .... ولی باز هم با مهربانی ولبخند غرورم را تحمل کرد ........
شاید تنها کسی که مرا در این دنیا میفهمد اوست و بس .........
با لبخند میپرسد :: چرا انقدر زود اومدین قربان .....
نگاه جدی و پر غرورم را به او می اندازم و با لحن سرد و جدی که انگار به او دستور میدهد می گویم :: رسمی نباش الان که کسی اینجا نیس راحت صحبت کن ......
مثل همیشه با مهربانی گفت :: چشم امر دیگه ای ندارین ؟؟
مثل همیشه پوزخندی زدم که یعنی نهایت خنده که میدانستم باز هم سعید این را میداند .....
نفس عمیقی کشید و پرسید :: زود تر اومدی ؟؟؟ کارا کارلت یه دفه انگار زدی زیر برنامه ات ؟؟؟
باز هم دلتنگی ام را پنهان کردم و تلخ شدم :: من برنامه امو عقب نمیندازم زودتر تموم شد اومدم بعدشم دلیلی نمیبینم برای تو توضیح بدم ......
او که عادت داشت به تلخی من دوباره با لبخند گفت :: انگار از حدم گذشتم ببخشید .....
پیش او همیشه من کسی بودم که خجالت زده میشد او در اخلاق مانند نداشت ..... گاها احساس میکردم او پسربچه ای که در خیابان های پاریس از زیر دست ارازل جمعش کردم نیست او فرشته ایست که مانند ندارد .
**
دوباره سکوت ..... و دوباره سکوت ...... گاها سکوت تنها جایی است که در آن خودت را میتوانی پیدا کنی اما اگر زیاد در آن بمانی غرق میشوی ...... و من غرق شده ام ...
صدای زنگ گوشی مرا از دنیای خیالی ام به واقعیت باز میگرداند .... دنیل است ... پسر نداشته ام ...
صدای شادش در گوشم میپیچد :: الو مامی ....
جواب میدهم :: الو ...چرا دوباره تماس گرفتی مگه دیروز حرف نزدیم ....
نفس ..نفس میزند و میگوید :: ضروریه مامی ....
دوباره سرد جواب میدهم :: خیله خبب بگو وقتمو نگیر انقدر .....
_ _مامی اینجا دعوا شده نمیتونم توآمریکا و ماساچوست بمونم دارم برمیگردم پاریس ....
توی جام نیمخیز میشم و به سرعت ولی با آرامش جواب میدم :: حق برگشت به پاریس و نداری ؟؟؟
با ناراحتی میگه :: چرا دقیقا یه سال میشه منو تو هاروارد اسیر کردی میدونی چقدر دلم برات تنگ شده مامی ....الانم که اینجا اوضاع خرابه دانشگاها همه تعطیل شده میتونم یه چند روز بیام ببینمت ...
با جدیت میگم :: نه نمیتونی .... چون من پاریس نیستم ......
_ _ نیستی پس کجایی ؟؟؟؟
سکوت تنها جوابی که دارد او میداند اگر نخواهم جواب دهم صد سال هم بگذرد جواب نمی دهم او مادر 27 ساله اش را خوب میشناسد ......
نگاه عمیقی به سعید انداختم انگار سالها بود که او را ندیدم یک هفته هم نشده ولی دلتنگی امانم را برید ..... با این حال یه بغل ساده را از او دریغ کردم .... ولی باز هم با مهربانی ولبخند غرورم را تحمل کرد ........
شاید تنها کسی که مرا در این دنیا میفهمد اوست و بس .........
با لبخند میپرسد :: چرا انقدر زود اومدین قربان .....
نگاه جدی و پر غرورم را به او می اندازم و با لحن سرد و جدی که انگار به او دستور میدهد می گویم :: رسمی نباش الان که کسی اینجا نیس راحت صحبت کن ......
مثل همیشه با مهربانی گفت :: چشم امر دیگه ای ندارین ؟؟
مثل همیشه پوزخندی زدم که یعنی نهایت خنده که میدانستم باز هم سعید این را میداند .....
نفس عمیقی کشید و پرسید :: زود تر اومدی ؟؟؟ کارا کارلت یه دفه انگار زدی زیر برنامه ات ؟؟؟
باز هم دلتنگی ام را پنهان کردم و تلخ شدم :: من برنامه امو عقب نمیندازم زودتر تموم شد اومدم بعدشم دلیلی نمیبینم برای تو توضیح بدم ......
او که عادت داشت به تلخی من دوباره با لبخند گفت :: انگار از حدم گذشتم ببخشید .....
پیش او همیشه من کسی بودم که خجالت زده میشد او در اخلاق مانند نداشت ..... گاها احساس میکردم او پسربچه ای که در خیابان های پاریس از زیر دست ارازل جمعش کردم نیست او فرشته ایست که مانند ندارد .
**
دوباره سکوت ..... و دوباره سکوت ...... گاها سکوت تنها جایی است که در آن خودت را میتوانی پیدا کنی اما اگر زیاد در آن بمانی غرق میشوی ...... و من غرق شده ام ...
صدای زنگ گوشی مرا از دنیای خیالی ام به واقعیت باز میگرداند .... دنیل است ... پسر نداشته ام ...
صدای شادش در گوشم میپیچد :: الو مامی ....
جواب میدهم :: الو ...چرا دوباره تماس گرفتی مگه دیروز حرف نزدیم ....
نفس ..نفس میزند و میگوید :: ضروریه مامی ....
دوباره سرد جواب میدهم :: خیله خبب بگو وقتمو نگیر انقدر .....
_ _مامی اینجا دعوا شده نمیتونم توآمریکا و ماساچوست بمونم دارم برمیگردم پاریس ....
توی جام نیمخیز میشم و به سرعت ولی با آرامش جواب میدم :: حق برگشت به پاریس و نداری ؟؟؟
با ناراحتی میگه :: چرا دقیقا یه سال میشه منو تو هاروارد اسیر کردی میدونی چقدر دلم برات تنگ شده مامی ....الانم که اینجا اوضاع خرابه دانشگاها همه تعطیل شده میتونم یه چند روز بیام ببینمت ...
با جدیت میگم :: نه نمیتونی .... چون من پاریس نیستم ......
_ _ نیستی پس کجایی ؟؟؟؟
سکوت تنها جوابی که دارد او میداند اگر نخواهم جواب دهم صد سال هم بگذرد جواب نمی دهم او مادر 27 ساله اش را خوب میشناسد ......
گاهی کمبود نداری ولی پر از کمبودی همه چیز داری ولی هیچی نداری این داستان من است ...دختری از تبار آتش ...
پارت 2
بعد از چند ثانیه سکوت تلفن را بدون خداحافظی قطع کردم عجیب بود ... دختر 27 ساله ای که پسری 21 ساله دارد ...میدانم ... ولی کاش پسر عموی کوچکم را در سن 4 ماهگی در بغلم نمیگذاشتند و نمیگفتند تو بزرگش کن ..... اگر مسئـولیت این دو طفل بی گناه با من نبود قطعا امروز منی وجود نداشت ....در سن شش سالگی چه کسی مادر میشود که من شدم ...
زمانی که مادر بی مسئولیت نازی و دنیل آنها را ترک کرد و رفت هیچکس دلش نمیخواست که آنها را به گردن بگیرد حتی پدرشان ... آن زمان بود که منِ یتیم 6 ساله که در خانه مادر بزرگم زندگی میکردم شدم سرپناهی برای آنها ....
****
نگاهی به ساعت انداختم ۱۰ ساعت ۴۳ دقیقه از فرود هواپیما بر روی زمین میگذرد ... و من نزدیک به ۱۱ ساعت است که روی خاک ایران هستم و هیچ کاری نکردم ... پس تایم استراحت تماممممم ... زنگ روی میزم را فشار دادم به دقیقه نرسید که سعید وارد شد ...
رو به او گفتم :: مدارک طلبکاراشو بده همین امروز میرسم سراغش ...
سعید با تعجب می گوید ::الان ساعت ۷ بعد از ظهره چرا میخوای این کار رو انجام بدی ؟!
بزارش برای فردا یکم بخواب ....
همون طور که برگه های روی میز رو چک میکردم گفتم ::فکر نمیکردم تو باید برام تعیین کنی چه کاریو باید انجام بدم ؟!
پوف کلافه ای کشید و با چشمی از اتاق خارج شد ...
بعد از چند دقیقه در زد و وارد شد ...
میتونم شروع کنم ؟! نگاه کوتاهی به او انداختم و گفتم ::بگو ...گوش میدم ...
شروع کرد :: اسمش کیان رضاییه و تو شرکت نقره فام کار میکنه... که یه روز این پسر عمو شما امیر خان دست میبره تو حسابا و کلی پول از شرکت بالا میکشه میخواد از کشور خارج بشه که گیرش میندازن .... الآنم ۱ ماهی میشه که تو زندانه ... این آقا هم فعلا با یکی شریکه ولی معلوم نیس کیه ... یه روز مهدویه یه روز میگه نوزریه ... کلا چند روزه کاراش بهم ریخته ... فقط این آدم کاملاً جدیه و با هیشکی شوخی ندارم ... این امیرو هم خودش گیر انداخته داده به پلیس .... اینم عکسش ...
سرمو بلند کردم و نگاه کوتاهی به عکسش انداختم ... بهش نمیخورد بد گره باشه ... پس تو مشتمه ... یسسسسس....
رو به سعید گفتم ::شمارشو بزار میخوام واسه فردا باهاش قرار بزارم ...
سعید نگاهی بهم کرد و دوباره با شک پرسید :: مطمئنی دیگه؟! میدونی این انتقام یکم زیادی طول میکشه ... حاضری براش هر کاری کنی ... امیر تنها بخش کوچیکی از ماجراس .... تو باید خیلی به این آدم نزدیک بشی ...
سرمو با اطمینان تکون دادم و گفتم :: مطمئنم سعید .....
سعید سری تکون داد و گفت پس برات آرزوی موفقیت میکنم ...
و در و بست و من رو با سکوت و تنهاییم تنها گذاشت ....
بعد از چند ثانیه سکوت تلفن را بدون خداحافظی قطع کردم عجیب بود ... دختر 27 ساله ای که پسری 21 ساله دارد ...میدانم ... ولی کاش پسر عموی کوچکم را در سن 4 ماهگی در بغلم نمیگذاشتند و نمیگفتند تو بزرگش کن ..... اگر مسئـولیت این دو طفل بی گناه با من نبود قطعا امروز منی وجود نداشت ....در سن شش سالگی چه کسی مادر میشود که من شدم ...
زمانی که مادر بی مسئولیت نازی و دنیل آنها را ترک کرد و رفت هیچکس دلش نمیخواست که آنها را به گردن بگیرد حتی پدرشان ... آن زمان بود که منِ یتیم 6 ساله که در خانه مادر بزرگم زندگی میکردم شدم سرپناهی برای آنها ....
****
نگاهی به ساعت انداختم ۱۰ ساعت ۴۳ دقیقه از فرود هواپیما بر روی زمین میگذرد ... و من نزدیک به ۱۱ ساعت است که روی خاک ایران هستم و هیچ کاری نکردم ... پس تایم استراحت تماممممم ... زنگ روی میزم را فشار دادم به دقیقه نرسید که سعید وارد شد ...
رو به او گفتم :: مدارک طلبکاراشو بده همین امروز میرسم سراغش ...
سعید با تعجب می گوید ::الان ساعت ۷ بعد از ظهره چرا میخوای این کار رو انجام بدی ؟!
بزارش برای فردا یکم بخواب ....
همون طور که برگه های روی میز رو چک میکردم گفتم ::فکر نمیکردم تو باید برام تعیین کنی چه کاریو باید انجام بدم ؟!
پوف کلافه ای کشید و با چشمی از اتاق خارج شد ...
بعد از چند دقیقه در زد و وارد شد ...
میتونم شروع کنم ؟! نگاه کوتاهی به او انداختم و گفتم ::بگو ...گوش میدم ...
شروع کرد :: اسمش کیان رضاییه و تو شرکت نقره فام کار میکنه... که یه روز این پسر عمو شما امیر خان دست میبره تو حسابا و کلی پول از شرکت بالا میکشه میخواد از کشور خارج بشه که گیرش میندازن .... الآنم ۱ ماهی میشه که تو زندانه ... این آقا هم فعلا با یکی شریکه ولی معلوم نیس کیه ... یه روز مهدویه یه روز میگه نوزریه ... کلا چند روزه کاراش بهم ریخته ... فقط این آدم کاملاً جدیه و با هیشکی شوخی ندارم ... این امیرو هم خودش گیر انداخته داده به پلیس .... اینم عکسش ...
سرمو بلند کردم و نگاه کوتاهی به عکسش انداختم ... بهش نمیخورد بد گره باشه ... پس تو مشتمه ... یسسسسس....
رو به سعید گفتم ::شمارشو بزار میخوام واسه فردا باهاش قرار بزارم ...
سعید نگاهی بهم کرد و دوباره با شک پرسید :: مطمئنی دیگه؟! میدونی این انتقام یکم زیادی طول میکشه ... حاضری براش هر کاری کنی ... امیر تنها بخش کوچیکی از ماجراس .... تو باید خیلی به این آدم نزدیک بشی ...
سرمو با اطمینان تکون دادم و گفتم :: مطمئنم سعید .....
سعید سری تکون داد و گفت پس برات آرزوی موفقیت میکنم ...
و در و بست و من رو با سکوت و تنهاییم تنها گذاشت ....
پارت ۳
بعد از سه بوق میخواستم قطع کنم که صدای بخش توی تلفن پیچید ....
_ الو....
با صدای گرمی که خودم رو هم متعجب کرد گفتم آقای رضایی ؟؟؟
کمی مکث کرد و بعد جواب داد :: بله خودمم بفرمایید؟؟؟ شما؟؟؟
پوزخندی زدم و در ذهنم جواب دادم من عزرائیل تو ام ....
با صدای رسا و گرمی که حدودا ۸ سالی بود ... تجربه اش نکرده بودم گفتم:: من یه آشنا ولی غریبه !؟ میخواستم همو ببینیم و .... اونجا صحبت کنیم ؟!
صداش انگار کلافه بود :: فهمیدم از طرف کی هستی ..؟! من جوابم منفیه چند بار بگم خانممممم...
پوزخند بی صدایی زدم و گفتم :: انگار اشتباه شناختین ... من از طرف امیر تماس میگیرم امیره درخشان ؟!
صداش اینبار بلند و عصبی بود :: من رضایت نمیدم خانم چند بار بگممممم ؟!!!
اینبار با جدیت گفتم :: من دنبال رضایت نیستم .... دنبال تسویه حسابم ...
صداش متعجب بود :: ااااا .... از این شخص هام تو اشناهاش داشته ؟!
اینبار بلند پوزخند زدم :: همو ببینیم میفهمیم داشته یا نه ؟؟ ...
خیلی خب ::کافه بهار تو مرکز شهر چطوره ؟
_خوبه در واقع عالیه ولی من تازه ایران اومدم اگه میشه لوکیشن بفرستین ممنون میشم ...
اینبار با غرور بیشتر گفت:: به همین شماره ؟؟؟؟
+ بله ..
_ باشه فردا ساعت ۵ عصر کافه بهار میبینمتون .... خدانگهدار ...
با خدانگهدار کوتاهی تلفن رو قطع کردم ...بعد از مدت ها قهقهه زدم و بلند گفتم :: تازه شروع کردیم آقای رضایی زوده واسه خداحافظی و به خندم ادامه دادم .... انگار امروز روزه منه .....
****
+مامان میشه یکم بیشتر ایران بمونیم خونه ی اینجا رو بیشتر تر دوست دارم ...
در حالی که دستی به سرم میکشید گفت :: نه دختر پدرت کلی کار داره باید زودتر برگردیم پاریس .....
+مامانی چرا نمیریم تو حال تا من دوست بابا رو ببینم ؟! همش داد میزنم میترسم ... مامان با ترس نگاهی به در اتاق کرد و گفت من میرم تو همینجا بمون باشه؟؟
+ آخه .....
_ آخه نداره کارا بهت گفتم بمون یعنی بمون ... فهمیدی ؟؟؟؟
+ اره ...مامان داشت میرفت که گفتم مامان زود بیا باشه ؟!
با لبخندی گفت :: زود زود میام فقط تا ۱۰ بشمار ....
چشمام و بستم و شمردم ۱,۲,۳,... ولی صدای بلند داد اون آقا نذاشت ادامه بدم ... رفتم دم در و آروم لای درو باز کردم :: تو به من گفتی کمکم میکنی گفتی دستمو میگیری .... زنم فلج شد سرطان خون گرفت .... حالش وخیمه ... چیکار با زندگیم کردی .... در حالی که اسلحه رو سمت بابام گرفته بود .... اینها رو میگفت مامانم داشت گریه میکرد و دستشو روی شکمش که داداشی توش بود گذاشته بود ترسیدم .... میخواستم بیام بیرون که مامان متوجه شد داشت نیومد سمتم که صدای بلند اسلحه اومد .... نگاهم به بابا افتاد که غرق خون روی زمین بود .... مامان با ترس نگاهی به من کرد و انگشت اشاره شو به نشونه سکوت روی بینش گذاشت .... که همون لحظه دوباره صدای اسلحه و جیغ مادرم اومددددد .....
با صدای جیغ خودم از خواب پریدم ....
طبق معمول خیس عرق بودم .... سعید به سرعت درو باز کرد و گفت :: باز که نخوردی قرصاتو ....
با نفس نفس گفتم :: من .. به .. اون .....قرصا نیازی. ... ندارم ..... گذشته .... باید.... یادم .... بمونه ....
سعید با قیافه ای غمگین گفت :: خیله خب ... حالا حالت تهوع داری ؟؟؟؟
سرمو به نشانه تأیید تکون دادم ....
از توی کشو ها دنبال مسکن میگشت ...
و من به این فکر میکردم :: بلاخره بهت نزدیک شدممم رضایی......
بعد از سه بوق میخواستم قطع کنم که صدای بخش توی تلفن پیچید ....
_ الو....
با صدای گرمی که خودم رو هم متعجب کرد گفتم آقای رضایی ؟؟؟
کمی مکث کرد و بعد جواب داد :: بله خودمم بفرمایید؟؟؟ شما؟؟؟
پوزخندی زدم و در ذهنم جواب دادم من عزرائیل تو ام ....
با صدای رسا و گرمی که حدودا ۸ سالی بود ... تجربه اش نکرده بودم گفتم:: من یه آشنا ولی غریبه !؟ میخواستم همو ببینیم و .... اونجا صحبت کنیم ؟!
صداش انگار کلافه بود :: فهمیدم از طرف کی هستی ..؟! من جوابم منفیه چند بار بگم خانممممم...
پوزخند بی صدایی زدم و گفتم :: انگار اشتباه شناختین ... من از طرف امیر تماس میگیرم امیره درخشان ؟!
صداش اینبار بلند و عصبی بود :: من رضایت نمیدم خانم چند بار بگممممم ؟!!!
اینبار با جدیت گفتم :: من دنبال رضایت نیستم .... دنبال تسویه حسابم ...
صداش متعجب بود :: ااااا .... از این شخص هام تو اشناهاش داشته ؟!
اینبار بلند پوزخند زدم :: همو ببینیم میفهمیم داشته یا نه ؟؟ ...
خیلی خب ::کافه بهار تو مرکز شهر چطوره ؟
_خوبه در واقع عالیه ولی من تازه ایران اومدم اگه میشه لوکیشن بفرستین ممنون میشم ...
اینبار با غرور بیشتر گفت:: به همین شماره ؟؟؟؟
+ بله ..
_ باشه فردا ساعت ۵ عصر کافه بهار میبینمتون .... خدانگهدار ...
با خدانگهدار کوتاهی تلفن رو قطع کردم ...بعد از مدت ها قهقهه زدم و بلند گفتم :: تازه شروع کردیم آقای رضایی زوده واسه خداحافظی و به خندم ادامه دادم .... انگار امروز روزه منه .....
****
+مامان میشه یکم بیشتر ایران بمونیم خونه ی اینجا رو بیشتر تر دوست دارم ...
در حالی که دستی به سرم میکشید گفت :: نه دختر پدرت کلی کار داره باید زودتر برگردیم پاریس .....
+مامانی چرا نمیریم تو حال تا من دوست بابا رو ببینم ؟! همش داد میزنم میترسم ... مامان با ترس نگاهی به در اتاق کرد و گفت من میرم تو همینجا بمون باشه؟؟
+ آخه .....
_ آخه نداره کارا بهت گفتم بمون یعنی بمون ... فهمیدی ؟؟؟؟
+ اره ...مامان داشت میرفت که گفتم مامان زود بیا باشه ؟!
با لبخندی گفت :: زود زود میام فقط تا ۱۰ بشمار ....
چشمام و بستم و شمردم ۱,۲,۳,... ولی صدای بلند داد اون آقا نذاشت ادامه بدم ... رفتم دم در و آروم لای درو باز کردم :: تو به من گفتی کمکم میکنی گفتی دستمو میگیری .... زنم فلج شد سرطان خون گرفت .... حالش وخیمه ... چیکار با زندگیم کردی .... در حالی که اسلحه رو سمت بابام گرفته بود .... اینها رو میگفت مامانم داشت گریه میکرد و دستشو روی شکمش که داداشی توش بود گذاشته بود ترسیدم .... میخواستم بیام بیرون که مامان متوجه شد داشت نیومد سمتم که صدای بلند اسلحه اومد .... نگاهم به بابا افتاد که غرق خون روی زمین بود .... مامان با ترس نگاهی به من کرد و انگشت اشاره شو به نشونه سکوت روی بینش گذاشت .... که همون لحظه دوباره صدای اسلحه و جیغ مادرم اومددددد .....
با صدای جیغ خودم از خواب پریدم ....
طبق معمول خیس عرق بودم .... سعید به سرعت درو باز کرد و گفت :: باز که نخوردی قرصاتو ....
با نفس نفس گفتم :: من .. به .. اون .....قرصا نیازی. ... ندارم ..... گذشته .... باید.... یادم .... بمونه ....
سعید با قیافه ای غمگین گفت :: خیله خب ... حالا حالت تهوع داری ؟؟؟؟
سرمو به نشانه تأیید تکون دادم ....
از توی کشو ها دنبال مسکن میگشت ...
و من به این فکر میکردم :: بلاخره بهت نزدیک شدممم رضایی......
پارت ۴
توی ماشین منتظر بودم و با عصبانیت پامو تکون میدادم ..... مردک بی شخصیت ساعت ۵ و ۲۳ دقیقه بود و اون هنوز نیومده بود ..... دلم نمیخواست با نیومدنش مجبورم کنه به دوباره تماس گرفتن ..... عصبانی بودم ... و از ساعت ۴ و ۵۵ دقیقه منتظر .... برای حفظ اعتبارم باید بعد از اون وارد کافه میشدم ... ولی انگار صبرم تموم شده بود .... با حرص در ماشین و باز کردم .... و نزدیک کافه شدم .... دستی به موهای مصنوعیم کشیدم .... تا طبیعی تر جلوه کنند ... نزدیک کافه شدم ....
با خارج شدن شخصی سرم رو بالا آوردم .... کی وارد کافه شده بود که الان داشت میرفت .... چطور متوجهش نشدمممم ......
داشت نزدیک پورشه سفید رنگی میشد .... که کمی صدامو تغییر دادم و گفتم :: آقای رضایی ؟؟؟؟
کمی مکث کرد و بعد برگشت .....
چهره ش رو زیاد تو عکسا دیده بودم ولی تا این حد در عکساش خوب نبود ....
میتونستم اقرار کنم چهره جذاب و مردانه ای داشت ....
با تعجب و نگاهی عصبانی گفت :: شما همون آشنای امیرین ....؟!
با مکث چشمامو به علامت بله فشردم وبا لبخند مصنوعی گفتم :: میتونیم داخل صحبت کنیم ؟!
با کلافگی سرشو تکون داد و گفت :: اگه زودتر میومدین بهتر بود .... من کلی کار دارم الان .....
سری تکون دادم و گفتم :: من هم کلی کار دارم .... ولی مطمئن باشید الکی وقتتونو نمیگیرم .....
به تبعیت از من سری تکون داد و زیر لب زمزمه کرد ..... امیدوارم.....
****
آنقدر صبر کردم تا اون شروع کنه .....
آشفته بود ... دستی تو موهاش کشید و گفت :: خب ... شروع کنین دیگه .... منتظر چی هستین ؟! ...
با لبخند گفتم :: باشه ... من اسمم نفسه و دختر عمو ی امیر درخشانم ....
ابرویی بالا انداخت و با پوزخند گفت :: چه عجیب اون عوضی آدم فروش فامیل هم داره که بیان منت کشی ؟!....
از استرس دستام مثل یخ بود ..... ولی با جسارت ادامه دادم :: نه .... کسی منت کشی نیومده .... پشت تلفن هم گفتم ... اومدم معامله کنیم ...
پوزخند گوشه لبش اذیتم کرد :: که اینطور خب ..... اول از کجا شروع کنیم ..... از ۲۰۰ میلیاردی که از شرکتم بالا کشید ؟!
لبخند مصنوعی زدم و گفتم::نه از آزادی اون شروع میکنیم ....
قهقهه ی بلندی زد و گفت :: دیگه چی ؟! امر دیگه ؟؟؟؟
ادامه دادم:: با ۵۰۰ میلیارد نقد شروع کنیم ...
خودش جمع و جور کرد و جدی نگام کرد :: مطمئنی از حرفات دیگه ؟! یا مستی چیزی هستی؟!
+کاملا جدیم ..... میدونم داری ورشکست میشی من کاری میکنم نشی در عوض منم یه چیزی میخوام .....
کمی نگاهم کرد و بعد گفت :: چی ؟!....
+شراکت و آزادی امیر ......
سرشو تکون داد و به صندلی تکیه داد :: باشه بهش فکر میکنم ....
هنوز منو نشناختی کیان رضایی ....
با لبخند گفتم :: اگه امروز جواب نشنوم قول نمیدم دفعه دیگه بتونیم همو ببینیم ....
با تک خنده ای گفت :: اینشو من تعیین میکنم نه تووووو ......
از پشت میز بلند شدم و گفتم:: پس بزار امتحان کنم ببینم من تعیین کنندم یا تو .....
از میز فاصله گرفتم .... یک قدم....دو قدم ..... سه قدم ....
صداشو از پشت شنیدم :: خیله خب ...
پوزخندی زدم و برگشتم .... از جاش بلند شد و گفت :: قبوله .... ولی منم یه شرط دارم......
توی ماشین منتظر بودم و با عصبانیت پامو تکون میدادم ..... مردک بی شخصیت ساعت ۵ و ۲۳ دقیقه بود و اون هنوز نیومده بود ..... دلم نمیخواست با نیومدنش مجبورم کنه به دوباره تماس گرفتن ..... عصبانی بودم ... و از ساعت ۴ و ۵۵ دقیقه منتظر .... برای حفظ اعتبارم باید بعد از اون وارد کافه میشدم ... ولی انگار صبرم تموم شده بود .... با حرص در ماشین و باز کردم .... و نزدیک کافه شدم .... دستی به موهای مصنوعیم کشیدم .... تا طبیعی تر جلوه کنند ... نزدیک کافه شدم ....
با خارج شدن شخصی سرم رو بالا آوردم .... کی وارد کافه شده بود که الان داشت میرفت .... چطور متوجهش نشدمممم ......
داشت نزدیک پورشه سفید رنگی میشد .... که کمی صدامو تغییر دادم و گفتم :: آقای رضایی ؟؟؟؟
کمی مکث کرد و بعد برگشت .....
چهره ش رو زیاد تو عکسا دیده بودم ولی تا این حد در عکساش خوب نبود ....
میتونستم اقرار کنم چهره جذاب و مردانه ای داشت ....
با تعجب و نگاهی عصبانی گفت :: شما همون آشنای امیرین ....؟!
با مکث چشمامو به علامت بله فشردم وبا لبخند مصنوعی گفتم :: میتونیم داخل صحبت کنیم ؟!
با کلافگی سرشو تکون داد و گفت :: اگه زودتر میومدین بهتر بود .... من کلی کار دارم الان .....
سری تکون دادم و گفتم :: من هم کلی کار دارم .... ولی مطمئن باشید الکی وقتتونو نمیگیرم .....
به تبعیت از من سری تکون داد و زیر لب زمزمه کرد ..... امیدوارم.....
****
آنقدر صبر کردم تا اون شروع کنه .....
آشفته بود ... دستی تو موهاش کشید و گفت :: خب ... شروع کنین دیگه .... منتظر چی هستین ؟! ...
با لبخند گفتم :: باشه ... من اسمم نفسه و دختر عمو ی امیر درخشانم ....
ابرویی بالا انداخت و با پوزخند گفت :: چه عجیب اون عوضی آدم فروش فامیل هم داره که بیان منت کشی ؟!....
از استرس دستام مثل یخ بود ..... ولی با جسارت ادامه دادم :: نه .... کسی منت کشی نیومده .... پشت تلفن هم گفتم ... اومدم معامله کنیم ...
پوزخند گوشه لبش اذیتم کرد :: که اینطور خب ..... اول از کجا شروع کنیم ..... از ۲۰۰ میلیاردی که از شرکتم بالا کشید ؟!
لبخند مصنوعی زدم و گفتم::نه از آزادی اون شروع میکنیم ....
قهقهه ی بلندی زد و گفت :: دیگه چی ؟! امر دیگه ؟؟؟؟
ادامه دادم:: با ۵۰۰ میلیارد نقد شروع کنیم ...
خودش جمع و جور کرد و جدی نگام کرد :: مطمئنی از حرفات دیگه ؟! یا مستی چیزی هستی؟!
+کاملا جدیم ..... میدونم داری ورشکست میشی من کاری میکنم نشی در عوض منم یه چیزی میخوام .....
کمی نگاهم کرد و بعد گفت :: چی ؟!....
+شراکت و آزادی امیر ......
سرشو تکون داد و به صندلی تکیه داد :: باشه بهش فکر میکنم ....
هنوز منو نشناختی کیان رضایی ....
با لبخند گفتم :: اگه امروز جواب نشنوم قول نمیدم دفعه دیگه بتونیم همو ببینیم ....
با تک خنده ای گفت :: اینشو من تعیین میکنم نه تووووو ......
از پشت میز بلند شدم و گفتم:: پس بزار امتحان کنم ببینم من تعیین کنندم یا تو .....
از میز فاصله گرفتم .... یک قدم....دو قدم ..... سه قدم ....
صداشو از پشت شنیدم :: خیله خب ...
پوزخندی زدم و برگشتم .... از جاش بلند شد و گفت :: قبوله .... ولی منم یه شرط دارم......
پارت ۵
باجدیت نگاهم کرد و گفت :: در اصل یه شرط نه چن تا ولی خب واسه شنیدنش بهتره یکم بشینی و قهوه تو میل کنی تا منم شروع کنم ......
یه ابرو بالا دادم .... و نگاهی بهش کردم دوباره روی صندلی نشستم .... و منتظر نگاهش کردم .... نیم نگاهی بهم کرد و گفت :: اول اینکه... بهت اطمینان ندارم ...
نگاهم و با تعجب بهش دوختم و گفتم :: اونوقت چرااا؟؟؟؟
اینبار سرشو بلند کرد و خیره نگاهم کرد ... برای اولین بار از خیره نگاه کردن کسی استرس گرفتم .... ولی جسارتمو حفظ کردم و زل زدم به چشماش .... چشمای عسلی که برق میزد .... بعد از چند دقیقه نگاه کردم .... بلند خندید و گفت :: درست حدس زدم .....
اینبار نتونستم کنجکاویم رو نگه دارم ... و پرسیدم :: در مورد چی صحبت میکنی میشه واضح بگی ؟!
چشماش و ریز کردو گفت :: من تو چهره دخترا خیلی دقیقم میدونستی؟!
پوزخندی زدم و به اون طرف کافیشاپ نگاه کردم و گفتم:: خب که چی...؟!
لبخند مرموزی زد و گفت :: بزار واضحتر بگم .... مو هات مصنوعیه .... چشمات لنزه و صورتت گیریمه .... ولی واقعا دقیق بوده کسی که گریمت کرده چون پوست صورتت با دستات کاملا همخونی داره .....
با تعجب و به سرعت به صورتش نگاه کردم .... باورم نمی شد هیچکس تا الان با این تیپ منو نشناخته بود ..... واقعا دقت بالایی داشت.....
بهم پوزخندی زد و گفت:: فکر نمیکردی لو بری نه؟!
من که هنوز تو شک بودم .... نتونستم جوابشو بدم .... و اون ادامه داد :: ما یه قرار دیگه میزارین اگه جرئتشو داشتی با چهره واقعیت بیای .... بیا و من شراکتتو قبول میکنم اما اگه نیومدی .... هر کی میره سی خودش .... گرفتی ؟؟؟؟
داشت از کافه بیرون میرفت که به خودم اومدم ..... چییییییی .... اون فک کرده بود برای اون این شکلی اومدم .....
البته شاید کارم سریعتر پیش بره ....
پس بزار همینجوری فک کنه ...بعد چند دقیقه بلند شدم و رفتم سمت صندق ،بعد از حساب کردن از کافه بیرون اومدم ...
یکم با رفتارش گیجم کرد ....
اونی که فکر میکردم نبود ...
باجدیت نگاهم کرد و گفت :: در اصل یه شرط نه چن تا ولی خب واسه شنیدنش بهتره یکم بشینی و قهوه تو میل کنی تا منم شروع کنم ......
یه ابرو بالا دادم .... و نگاهی بهش کردم دوباره روی صندلی نشستم .... و منتظر نگاهش کردم .... نیم نگاهی بهم کرد و گفت :: اول اینکه... بهت اطمینان ندارم ...
نگاهم و با تعجب بهش دوختم و گفتم :: اونوقت چرااا؟؟؟؟
اینبار سرشو بلند کرد و خیره نگاهم کرد ... برای اولین بار از خیره نگاه کردن کسی استرس گرفتم .... ولی جسارتمو حفظ کردم و زل زدم به چشماش .... چشمای عسلی که برق میزد .... بعد از چند دقیقه نگاه کردم .... بلند خندید و گفت :: درست حدس زدم .....
اینبار نتونستم کنجکاویم رو نگه دارم ... و پرسیدم :: در مورد چی صحبت میکنی میشه واضح بگی ؟!
چشماش و ریز کردو گفت :: من تو چهره دخترا خیلی دقیقم میدونستی؟!
پوزخندی زدم و به اون طرف کافیشاپ نگاه کردم و گفتم:: خب که چی...؟!
لبخند مرموزی زد و گفت :: بزار واضحتر بگم .... مو هات مصنوعیه .... چشمات لنزه و صورتت گیریمه .... ولی واقعا دقیق بوده کسی که گریمت کرده چون پوست صورتت با دستات کاملا همخونی داره .....
با تعجب و به سرعت به صورتش نگاه کردم .... باورم نمی شد هیچکس تا الان با این تیپ منو نشناخته بود ..... واقعا دقت بالایی داشت.....
بهم پوزخندی زد و گفت:: فکر نمیکردی لو بری نه؟!
من که هنوز تو شک بودم .... نتونستم جوابشو بدم .... و اون ادامه داد :: ما یه قرار دیگه میزارین اگه جرئتشو داشتی با چهره واقعیت بیای .... بیا و من شراکتتو قبول میکنم اما اگه نیومدی .... هر کی میره سی خودش .... گرفتی ؟؟؟؟
داشت از کافه بیرون میرفت که به خودم اومدم ..... چییییییی .... اون فک کرده بود برای اون این شکلی اومدم .....
البته شاید کارم سریعتر پیش بره ....
پس بزار همینجوری فک کنه ...بعد چند دقیقه بلند شدم و رفتم سمت صندق ،بعد از حساب کردن از کافه بیرون اومدم ...
یکم با رفتارش گیجم کرد ....
اونی که فکر میکردم نبود ...
پارت ۶
وارد خونه شدم .... سعید اومد سمتم و گفت :: سلام .... چی شد ؟!
چشمامو روی هم فشردم و گفتم :: فعلا به اون گریمر بگو اخراجه .....
سعید ابرویی بالا انداخت و گفت :: چییی ...... تو که گفته بودی کار بلده ...؟!
همونطور که از پله ها بالامیرفتم گفتم :: الان میگم ... کاربلد نیست و اخراجه ... نمیخواهم دیگه کشش بدی سعید ....
بعد از پاک کردن آرایشم به سمت حموم رفتم ... امروز آنقدر استرس کشیده بودم که توان کار کردن نداشته باشم....
باید زود از حمام میومدم و به رختخواب گرمم پناه میبردم ....
از حمام که بیرون اومدم.... متوجه یک قرص و یک لیوان آب روی میز کنار تختم شدم ..... باعث شد ناخداگاه لبخندی روی لبم بشینه ..... آنقدر مهربونم بود که نمیشد توصیفش کرد ...... واقعا سعید هیچوقت عوض نمیشد ....
بعداز بیدار شدن از یه خواب عمیق ... واقعا احساس خوبی داشتم ...
بیسیم مسخره ای که سعید برام گذاشته بود رو بر داشتم .... و گفتم :: آقای سروان بیا به اتاق فرمان کارت دارم ...بعد از چند لحظه شنیدم :: چشم فرمانده .....
لبخندی گوشه لبم نشست ...
وقتش بود که براش توضیح بدم ... در زد .... همانطور که روی تختم بلند میشدم گفتم ::بیا تو سعید ....
با وارد شدنش به اتاق به سمت میز آرایشم رفتم ...
سعید:: خوب خوابیدی ؟!
+اره به لطف اون قرصا مگه میشه بدخوابید ....
خب از این بحثها بیایم بیرون اونقدرا هم محتاج نیست ....
با تعجب گفت :: کی ،چی؟؟؟
+ همین پسره کیان رضایی ... مطمئن حرف میزد ... یا شایدم بازیش بود ....
نمیدونم...ولی بهم گفت ۲ تا شرط داره ... و اونجا فهمیدم میدونه که من خودم و گیریم کردم....
گفت یه قرار دیگه میزاریم تا من با چهره واقعیم بیام گفت با آدمای فیک کار نمیکنه ....
وارد خونه شدم .... سعید اومد سمتم و گفت :: سلام .... چی شد ؟!
چشمامو روی هم فشردم و گفتم :: فعلا به اون گریمر بگو اخراجه .....
سعید ابرویی بالا انداخت و گفت :: چییی ...... تو که گفته بودی کار بلده ...؟!
همونطور که از پله ها بالامیرفتم گفتم :: الان میگم ... کاربلد نیست و اخراجه ... نمیخواهم دیگه کشش بدی سعید ....
بعد از پاک کردن آرایشم به سمت حموم رفتم ... امروز آنقدر استرس کشیده بودم که توان کار کردن نداشته باشم....
باید زود از حمام میومدم و به رختخواب گرمم پناه میبردم ....
از حمام که بیرون اومدم.... متوجه یک قرص و یک لیوان آب روی میز کنار تختم شدم ..... باعث شد ناخداگاه لبخندی روی لبم بشینه ..... آنقدر مهربونم بود که نمیشد توصیفش کرد ...... واقعا سعید هیچوقت عوض نمیشد ....
بعداز بیدار شدن از یه خواب عمیق ... واقعا احساس خوبی داشتم ...
بیسیم مسخره ای که سعید برام گذاشته بود رو بر داشتم .... و گفتم :: آقای سروان بیا به اتاق فرمان کارت دارم ...بعد از چند لحظه شنیدم :: چشم فرمانده .....
لبخندی گوشه لبم نشست ...
وقتش بود که براش توضیح بدم ... در زد .... همانطور که روی تختم بلند میشدم گفتم ::بیا تو سعید ....
با وارد شدنش به اتاق به سمت میز آرایشم رفتم ...
سعید:: خوب خوابیدی ؟!
+اره به لطف اون قرصا مگه میشه بدخوابید ....
خب از این بحثها بیایم بیرون اونقدرا هم محتاج نیست ....
با تعجب گفت :: کی ،چی؟؟؟
+ همین پسره کیان رضایی ... مطمئن حرف میزد ... یا شایدم بازیش بود ....
نمیدونم...ولی بهم گفت ۲ تا شرط داره ... و اونجا فهمیدم میدونه که من خودم و گیریم کردم....
گفت یه قرار دیگه میزاریم تا من با چهره واقعیم بیام گفت با آدمای فیک کار نمیکنه ....
پارت ۷
سعید کمی فکر کرد و گفت :: خب باهاش اینجا قرار بزار ....دعوتش کن به یه شام دو نفره ...
+ نه ... دلم نمیخواهد این خونه رو ببینه یا پاشو بزاره توش ....
انگار سعید متوجه عصبانی شدنم بود چون سریع گفت خب یه خونه ی دیگه اجاره میکنیم این که دیگه مسئله ای نیست ...
کمی فکر کردم ... در واقع خیلی فکر خوبی بود هم من از درست رسانه ها راحت میموندم ...هم اون پاشو اینجا نمیزاشت.....
رو به سعید گفتم :: هر چه سریعتر برو دنبال خونه باش ...
چون ادرسشو بیشتر از خودش لازم دارم ...
سعید سری تکون داد و بیرون رفت ...
بعد از چک کردن چند تا از شرکتها ....
با نازی تماس گرفتم ... بعد از چند بوق صدای مردی تو گوشی پیچید که ادوارد نبود ....
_بله ....
+من با نازی تماس گرفتم تو کی ای دیگه؟؟
صدای نازی از اون طرف خط اومد که انگار داشت باهاش دعوا میکرد :: تو چرا دست به گوشی من زدی ..... پاشو گمشو از خونم بیرون .... مرد رو به نازی گفت :: برو گمشو بابا خودتو کل جدول ابتدا میشناسنت هر شب با یه پسری اونوقت برا من حجب و حیا داری .....
تلفن و از گوشم فاصله دادم و قطع کردم .... دستمو روی شقیقه هام گذاشتم ... چیکار کنم که آدم بشی نازی ...چیکار کنم .....
به زنگای متعددش توجهی نکردم ... و سایلنت کردم گوشیمو .... تا وقتی اونجا بودم حداقل یکم رعایت میکرد .... ولی الان ..... نه اینجوری نمیشه .... باید به پروفسور بگم ....
سعید کمی فکر کرد و گفت :: خب باهاش اینجا قرار بزار ....دعوتش کن به یه شام دو نفره ...
+ نه ... دلم نمیخواهد این خونه رو ببینه یا پاشو بزاره توش ....
انگار سعید متوجه عصبانی شدنم بود چون سریع گفت خب یه خونه ی دیگه اجاره میکنیم این که دیگه مسئله ای نیست ...
کمی فکر کردم ... در واقع خیلی فکر خوبی بود هم من از درست رسانه ها راحت میموندم ...هم اون پاشو اینجا نمیزاشت.....
رو به سعید گفتم :: هر چه سریعتر برو دنبال خونه باش ...
چون ادرسشو بیشتر از خودش لازم دارم ...
سعید سری تکون داد و بیرون رفت ...
بعد از چک کردن چند تا از شرکتها ....
با نازی تماس گرفتم ... بعد از چند بوق صدای مردی تو گوشی پیچید که ادوارد نبود ....
_بله ....
+من با نازی تماس گرفتم تو کی ای دیگه؟؟
صدای نازی از اون طرف خط اومد که انگار داشت باهاش دعوا میکرد :: تو چرا دست به گوشی من زدی ..... پاشو گمشو از خونم بیرون .... مرد رو به نازی گفت :: برو گمشو بابا خودتو کل جدول ابتدا میشناسنت هر شب با یه پسری اونوقت برا من حجب و حیا داری .....
تلفن و از گوشم فاصله دادم و قطع کردم .... دستمو روی شقیقه هام گذاشتم ... چیکار کنم که آدم بشی نازی ...چیکار کنم .....
به زنگای متعددش توجهی نکردم ... و سایلنت کردم گوشیمو .... تا وقتی اونجا بودم حداقل یکم رعایت میکرد .... ولی الان ..... نه اینجوری نمیشه .... باید به پروفسور بگم ....
پارت ۸
+چی شد هماهنگ کردی ؟!
سعید : اره ..... ولی کارا تا کی میخوای تو این خونه بمونی ..؟!
با تعجب به سمتش برگشتم ... و پرسیدم :: چی؟!
سعید با کمی تعلل پرسید :: منظورم اینه که چرا تو خونه ای که آنقدر برات خاطرات زجر آور داره موندی تو که میتونی صد تا خونه بگیری و......
نذاشتم ادامه بده ....از جام بلند شدم و همون طور که به سمتش قدم بر می داشتم گفتم :: چون باعث میشه مطمئن تر به کارم ادامه بدم و هیچ چیزی سد راهم نشه ....
سعید توی چشمام زل زد و گفت :: بس کن خواهشاً .... خراب کردن زندگی یه آدم دیگه نمیتونه حالتو خوب کنه ؟! مطمئنم باش....
همون طور که اشک تو چشمام جمع شده بود گفتم :: زندگی من خیلی وقته که خراب شده سعید ... حالمم خیلی وقته که خوب نیست .... مثل مرگه برام هر لحظه بودن توی این دنیا که اسمش دنیا ولی از جهنم جهنم تره ..... من فقط میخوام بدونم دردی و که به من دادنو خودشون میتونن تحمل کنن ....زجری که من کشیدم و میتونن بکشن ..... بهت قول میدم سعید مرگ براشون به مراتب راحت تره .... مثله من .....
قطره اشکی که از چشمم پایین اومد رو با دستم پاکش کردم .... و ازش روی برگردوندم .... که دوباره گفت :: میفهممت ...ولی تو به جای پیدا کردن چاره واسه درد خودت داری زندگی یه نفر دیگرم خراب میکنی.......
با عصبانیت برگشتم و این دفعه داد زدم:: تمومش کن ..... تو منو نمیفهمی..... دست خودت نیست نمیتونی که بفهمی چون جلوی چشمات مادر پدرت و نکشتن .... چون یه عمر کلفتی اینواون نکردی واسه پول ... پس فقط بس کن
....میدونی کاری که بخوامو انجام میدم ....پس به نظرم حرفات بی فایده اس ....
سعید سری تکون داد و گفت :: آدرس اون خونه ای که گرفتم رو برات فرستادم فقط مونده هماهنگی با اون پسره ...که ....
ادامه حرفشو من گفتم :: که خودم هماهنگی میکنم .... باشه میتونی بری ....
+چی شد هماهنگ کردی ؟!
سعید : اره ..... ولی کارا تا کی میخوای تو این خونه بمونی ..؟!
با تعجب به سمتش برگشتم ... و پرسیدم :: چی؟!
سعید با کمی تعلل پرسید :: منظورم اینه که چرا تو خونه ای که آنقدر برات خاطرات زجر آور داره موندی تو که میتونی صد تا خونه بگیری و......
نذاشتم ادامه بده ....از جام بلند شدم و همون طور که به سمتش قدم بر می داشتم گفتم :: چون باعث میشه مطمئن تر به کارم ادامه بدم و هیچ چیزی سد راهم نشه ....
سعید توی چشمام زل زد و گفت :: بس کن خواهشاً .... خراب کردن زندگی یه آدم دیگه نمیتونه حالتو خوب کنه ؟! مطمئنم باش....
همون طور که اشک تو چشمام جمع شده بود گفتم :: زندگی من خیلی وقته که خراب شده سعید ... حالمم خیلی وقته که خوب نیست .... مثل مرگه برام هر لحظه بودن توی این دنیا که اسمش دنیا ولی از جهنم جهنم تره ..... من فقط میخوام بدونم دردی و که به من دادنو خودشون میتونن تحمل کنن ....زجری که من کشیدم و میتونن بکشن ..... بهت قول میدم سعید مرگ براشون به مراتب راحت تره .... مثله من .....
قطره اشکی که از چشمم پایین اومد رو با دستم پاکش کردم .... و ازش روی برگردوندم .... که دوباره گفت :: میفهممت ...ولی تو به جای پیدا کردن چاره واسه درد خودت داری زندگی یه نفر دیگرم خراب میکنی.......
با عصبانیت برگشتم و این دفعه داد زدم:: تمومش کن ..... تو منو نمیفهمی..... دست خودت نیست نمیتونی که بفهمی چون جلوی چشمات مادر پدرت و نکشتن .... چون یه عمر کلفتی اینواون نکردی واسه پول ... پس فقط بس کن
....میدونی کاری که بخوامو انجام میدم ....پس به نظرم حرفات بی فایده اس ....
سعید سری تکون داد و گفت :: آدرس اون خونه ای که گرفتم رو برات فرستادم فقط مونده هماهنگی با اون پسره ...که ....
ادامه حرفشو من گفتم :: که خودم هماهنگی میکنم .... باشه میتونی بری ....
پارت ۹
صدای آهنگ و بیشتر کردم و همراهش خوندم ::
منو تو بودیم که دوتایی باهم سفرمون رو سر میکردیم
یادمه روزی که رفتی گفتی یه روزی دوباره برمیگردی یاد اون روزا به خیر کم کم روزی دوبار باهم قهر میکردیم روزای سرد و سخت و منو تو با تن هم دیگه گرم میکردیم .....
با ضربه ای که به شیشه ماشین خورد سرمو بلند کردم :: شیشهروپایین دادم و رو به سعید گفتم چی شد؟!
_کارشون تقریبا تمومه فقط میخوام مطمئنم باشم چیزیه که تو خواستی ....
سرمو تکون دادم :: اوکی میام الان ...
با برداشتن کیفم از ماشین پیاده شدم و سوییچ و به سعید دادم تا بعد از پارک کردن ماشین بیاد بالا .... خونه ای که گرفته بود خوب بود فقط با دکورش مشکل داشتم که دادم درستش کنن الانم واسه چککردن همون دارم میرم ؟......
صدای آهنگ و بیشتر کردم و همراهش خوندم ::
منو تو بودیم که دوتایی باهم سفرمون رو سر میکردیم
یادمه روزی که رفتی گفتی یه روزی دوباره برمیگردی یاد اون روزا به خیر کم کم روزی دوبار باهم قهر میکردیم روزای سرد و سخت و منو تو با تن هم دیگه گرم میکردیم .....
با ضربه ای که به شیشه ماشین خورد سرمو بلند کردم :: شیشهروپایین دادم و رو به سعید گفتم چی شد؟!
_کارشون تقریبا تمومه فقط میخوام مطمئنم باشم چیزیه که تو خواستی ....
سرمو تکون دادم :: اوکی میام الان ...
با برداشتن کیفم از ماشین پیاده شدم و سوییچ و به سعید دادم تا بعد از پارک کردن ماشین بیاد بالا .... خونه ای که گرفته بود خوب بود فقط با دکورش مشکل داشتم که دادم درستش کنن الانم واسه چککردن همون دارم میرم ؟......
رمان دنیای عاشقی
داستان دختری که بعد از طلاق هنوز همسرش دنباله و اون مجبور میشه با فردی که دوست خوانوادگیشونه ازدواج کنه تا از دست همسر سابقش خلاص بشه .....
داستان دختری که بعد از طلاق هنوز همسرش دنباله و اون مجبور میشه با فردی که دوست خوانوادگیشونه ازدواج کنه تا از دست همسر سابقش خلاص بشه .....
دنیای عاشقی
پارت ۱
مامان با گریه رو به حاجی دوست پدرم گفت :: توروخدا حاجی الان که این پسره نمیدونه من آوردنش اینجا نجاتش بده
میترسم به خدا میترسم بکشتش ...
حاجی نگاهی به من کرد و گفت :: خودتم میخوای بری ؟!
مامان زودتر از من جواب داد :: میخواد بره به خدا آنقدر زجه زدم تا راضی شد بره باش الان نیست اگه نه همه با هم میرفتیم ...
حاجی دوباره سرشو چرخوند سمت من و گفت :: میخوای بری !؟
نگاهی به مادرم کردم بعدم به حاجی گفتم :: نمیدونم .....
حاجی سرشو تموم داد:: بعد از این همه سال هنوز نفهمیدی نمیتونی تغییرش بدی .... من فقط اگه خودت بخوای میتونم برات کاری کنم این راه واسه همتون خطرناک و سخته ولی قبل از ما تو باید تصمیم بگیری ..... تکلیف مادرت که معلومه میره تبریز پیش پدرت تا وقتی که ابا از آسیاب بیوفته اونجا میمونن تا خیال جلال هم راحت بشه که پیش پدر مادرت نیستی .... پدرت که از گندی که دامادش زده خبر نداره من بهش میگم .... ولی تو اگه تصمیم بگیری بری باید بری پیش آروین باید بری آلمان اونجا هم طلاق بگیری هم یه ازدواج سوری با آروین کنی تا از دست جلال راحت شی من هم از پسرم خیالم راحت شه بعد از یه سال برمیگردی اون ازدواج انشالله باطل میشه ..... اگه قبول میکنی که زودتر کارارو آماده کنم اگه قبول نمیکنی هم که هیچی ..... نظرت چیه ؟!
سرمو انداختم پایین تا کبودی گردنم کمتر معلوم شه :: دایی ! من با ازدواج موافق نیستم .... ولی بقیش خوبه
حاجی سرشو تموم داد و گفت :: نگران اونس نباش آروین نامزد داره این ازدواج کاملا سوریه ..... مدتشم میکنیم یه سال ولی من از آروین مطمعنم خیالت راحت ..... پس مبارکه .......
پارت ۱
مامان با گریه رو به حاجی دوست پدرم گفت :: توروخدا حاجی الان که این پسره نمیدونه من آوردنش اینجا نجاتش بده
میترسم به خدا میترسم بکشتش ...
حاجی نگاهی به من کرد و گفت :: خودتم میخوای بری ؟!
مامان زودتر از من جواب داد :: میخواد بره به خدا آنقدر زجه زدم تا راضی شد بره باش الان نیست اگه نه همه با هم میرفتیم ...
حاجی دوباره سرشو چرخوند سمت من و گفت :: میخوای بری !؟
نگاهی به مادرم کردم بعدم به حاجی گفتم :: نمیدونم .....
حاجی سرشو تموم داد:: بعد از این همه سال هنوز نفهمیدی نمیتونی تغییرش بدی .... من فقط اگه خودت بخوای میتونم برات کاری کنم این راه واسه همتون خطرناک و سخته ولی قبل از ما تو باید تصمیم بگیری ..... تکلیف مادرت که معلومه میره تبریز پیش پدرت تا وقتی که ابا از آسیاب بیوفته اونجا میمونن تا خیال جلال هم راحت بشه که پیش پدر مادرت نیستی .... پدرت که از گندی که دامادش زده خبر نداره من بهش میگم .... ولی تو اگه تصمیم بگیری بری باید بری پیش آروین باید بری آلمان اونجا هم طلاق بگیری هم یه ازدواج سوری با آروین کنی تا از دست جلال راحت شی من هم از پسرم خیالم راحت شه بعد از یه سال برمیگردی اون ازدواج انشالله باطل میشه ..... اگه قبول میکنی که زودتر کارارو آماده کنم اگه قبول نمیکنی هم که هیچی ..... نظرت چیه ؟!
سرمو انداختم پایین تا کبودی گردنم کمتر معلوم شه :: دایی ! من با ازدواج موافق نیستم .... ولی بقیش خوبه
حاجی سرشو تموم داد و گفت :: نگران اونس نباش آروین نامزد داره این ازدواج کاملا سوریه ..... مدتشم میکنیم یه سال ولی من از آروین مطمعنم خیالت راحت ..... پس مبارکه .......
قرار بود یا اولین پرواز بریم آلمان یعنی من حتی از یه شب خوابیدن راحت تو کشورم محروم بودم و این بدترین شب ممکن بود......چون تنها باید میرفتم ....
سوار هواپیما شدم .... و خودم رو سبک احساس کردم بعد از چهار سال تازه الان دارم رنگ بیرون دو میبینم دقیق یادمه از روز عروسیمان ۳ سال و ۸ ماه و ۲۲ روز میگذرد ... به امید عوض شدن با او زندگی کردم ولی وقتی برای سومین بار سقط کردم دکتر به من با تأسف گفت دیگر احتمال بارداری به صفر رسیده تنها امیدم مرد برای زندگی با او ....
اکنون که خود را به دایی سپرده ام فقط میخواهم بروم اصلا مهم نیس کجا فقط رفتن میخواهم .....همین و بس....
وقتی که پس از ساعات طاقت فرسا به آلمان رسیدم .... انتظار یک فردی را داشتم که برای رسیدنم شوق داشته باشد بالاخره پسر دایی گرامی بود ولی خیلی زود فهمیدم که نباید میداشتیم ....
بعد از بیرون آمدن از فرودگاه یک مرد میانسال به سمتم آمد و گفت خانم راهیان از لحجه ایرانیش متوجه شدم ایرانیست ولی ترسیدم که نکند جلال باشد جلال برای پیدا کردن من هر کاری میکرد .... این را مطمئن بودم ....
با ترس به آن مرد نگاه کردم که آن مرد گفت من رو آقای مهدویان فرستادن ....
کمی خیالم جمع شد ولی به سرعت پرسیدم :: پس خود آروین کجاست ؟! مرد همان طور که در تلاش بود چمدان را از دستم بگیرد گفت :: آقا آروین منو فرستادن شمارو بیارم ... خانم چمدونو نمیدین به من ؟!
چمدون رو به سمت خودم کشیدم و گفتم :: اول باید با خودشون صحبت کنم ...
همون طور که سرشو تموم میداد چمدون رو ول کرد و گفت گیری افتادیم ماهم .....
بعد از گرفتن شماره گوشی را به من داد و گفت بفرما خانم
همان طور که گوشی را میگرفتم گفتم :: آقا آروین
صدای سخن و خشنی در تلفن پیچید که برایم ناشناخته بود :: خودمم لطفاً سوار ماشین شو وقتمو نگیر ....
سعی کردم چیزی از بچگیم یادم بیاید تا ببینم واقعا او آروین است یا نه؟!
دوباره صدایش پیچید:: الوحل شد خانم ؟!
سوار هواپیما شدم .... و خودم رو سبک احساس کردم بعد از چهار سال تازه الان دارم رنگ بیرون دو میبینم دقیق یادمه از روز عروسیمان ۳ سال و ۸ ماه و ۲۲ روز میگذرد ... به امید عوض شدن با او زندگی کردم ولی وقتی برای سومین بار سقط کردم دکتر به من با تأسف گفت دیگر احتمال بارداری به صفر رسیده تنها امیدم مرد برای زندگی با او ....
اکنون که خود را به دایی سپرده ام فقط میخواهم بروم اصلا مهم نیس کجا فقط رفتن میخواهم .....همین و بس....
وقتی که پس از ساعات طاقت فرسا به آلمان رسیدم .... انتظار یک فردی را داشتم که برای رسیدنم شوق داشته باشد بالاخره پسر دایی گرامی بود ولی خیلی زود فهمیدم که نباید میداشتیم ....
بعد از بیرون آمدن از فرودگاه یک مرد میانسال به سمتم آمد و گفت خانم راهیان از لحجه ایرانیش متوجه شدم ایرانیست ولی ترسیدم که نکند جلال باشد جلال برای پیدا کردن من هر کاری میکرد .... این را مطمئن بودم ....
با ترس به آن مرد نگاه کردم که آن مرد گفت من رو آقای مهدویان فرستادن ....
کمی خیالم جمع شد ولی به سرعت پرسیدم :: پس خود آروین کجاست ؟! مرد همان طور که در تلاش بود چمدان را از دستم بگیرد گفت :: آقا آروین منو فرستادن شمارو بیارم ... خانم چمدونو نمیدین به من ؟!
چمدون رو به سمت خودم کشیدم و گفتم :: اول باید با خودشون صحبت کنم ...
همون طور که سرشو تموم میداد چمدون رو ول کرد و گفت گیری افتادیم ماهم .....
بعد از گرفتن شماره گوشی را به من داد و گفت بفرما خانم
همان طور که گوشی را میگرفتم گفتم :: آقا آروین
صدای سخن و خشنی در تلفن پیچید که برایم ناشناخته بود :: خودمم لطفاً سوار ماشین شو وقتمو نگیر ....
سعی کردم چیزی از بچگیم یادم بیاید تا ببینم واقعا او آروین است یا نه؟!
دوباره صدایش پیچید:: الوحل شد خانم ؟!
👍1
با سرعت گفتم:: نه ..... وایستین ...
اگه راس میگی اسباب بازی بچگیم که دوست داشتم چی بود ؟!
کلافه شده بود انگار پوفی کشید و گفت :: دقیق یادم نیست فک کنم ماشین ....
سریع گفتم :: نه شما آروین نیستی میخوای گولم بزنی من نمیام ....
خسته و کلافه گفت :: باشه یه سوال در مورد خودم بپرس...تا بگم ؟!
- چشمات چه رنگی بود ؟!
با کلافگی گفت عسلی ...... حله؟!!
کمی خیالم راحت شده بود ولی هنوز نگران بودم .... با این حال به او گفتم :: باشه من با این آقا میرم ....
اگه راس میگی اسباب بازی بچگیم که دوست داشتم چی بود ؟!
کلافه شده بود انگار پوفی کشید و گفت :: دقیق یادم نیست فک کنم ماشین ....
سریع گفتم :: نه شما آروین نیستی میخوای گولم بزنی من نمیام ....
خسته و کلافه گفت :: باشه یه سوال در مورد خودم بپرس...تا بگم ؟!
- چشمات چه رنگی بود ؟!
با کلافگی گفت عسلی ...... حله؟!!
کمی خیالم راحت شده بود ولی هنوز نگران بودم .... با این حال به او گفتم :: باشه من با این آقا میرم ....