‌ ‌ ‌ ‌pretty stranger ¡
208 subscribers
809 photos
5 videos
22 links
🌊゛ 𝗡𝗮𝘇 ?! —
꒰ @saeedtranger_bot ꒱
تعامل کنیم؟📬
@saeedficsyazids
Download Telegram
‌ ‌ ‌ ‌pretty stranger ¡
#𝗉𝖺𝗋𝗍 𝟦𝟥 +قربان شما الان عصبانی اید،هرچند شما که سرباز نیستید،ولی فکر کنید عزیزتون سرباز بود و الان تو این وضع بود،بعد کسی هم ازش بهتون خبر نمیداد،قطعا وضعیت بدی بود دیگه *سرباز به این زبون درازی ندیده بودیم که دیدیم،بچه تو چند سالته ها؟چرا مثل این سربازایی…
#𝗉𝖺𝗋𝗍 𝟦𝟦



-خب دیگه،پس بذار ببینمش
+میدونید که دست من نیست،ولی دعا کن قبل اومدن سربازای جدید سرهنگ برگرده،شاید تونستم راضیش کنم،چون فقط این دیده که تو از ظهره اینجا نشستی،بالاخره اونم احساس داره
سعید سری تکون داد
-میفهمم،ممنونم،پس تو برو که اگه اومد باهاش حرف بزنی
+باشه
سرباز خواست بلند شه که چیزی یادش افتاد
+آقا سعید،من نمیدونم شما چقد با آقا علیرضا دوست هستید،ولی دارم فکر میکنم این اتفاق برا دوست صمیمیم میوفتاد دور از جونش،منم واقعا طاقت نمیاوردم،و خب بهتون که توضیح دادم،تو وضع خوبی نیستن،اگه به نظرتون با دیدنش خیلی قراره اذیت بشید کوتاه بیاید و اصلا نرید تو
سعید با فکر به این که چقد وضع علیرضا بده که همچین حرفی داره میشنوه دوباره بغض کرد
-نه نه،من باید ببینمش،نه
+باشه پس من حرف میزنم
سرباز با تاسف به پسر نگاهی انداخت و قبل از بلند شدن شونش رو به نشانه همدردی نوازش کرد
از جاش بلند شد و سمت جای خودش حرکت کرد
سعید که دوباره خواب از کلش پریده بود شروع به حرکت دادن پاش کرد
بعد از حدود ۲۰ دقیقه سرهنگ از اتاق بیرون اومد
سعید سریع از جاش بلند شد و نگران به سرهنگ نگاه کرد
سرباز به سمت سرهنگ حرکت کرد
+قربان این بنده خدا از ظهره اینجاست،حالا که به هوش اومده راه نداره ببینتش؟این حتی آدرس اینجارو هم از پایگاه گرفته،اتفاقی نمیوفته که
*نمیشه حالش بده پرستار اومد گفت به حرف نیاریدش
+در حد دو دقیقه فقط حالش رو میپرسه و میره،اصلا میخواید شما هم باهاشون برید که مطمئن باشید
سرهنگ نفس عمیقی کشید
*باشه،من با پرستار حرف میزنم،تو هم همراهش برو داخل
سرباز لبخند عمیقی زد
+ممنونم قربان
سرهنگ سمت پذیرش طبقه ای که توش حضور داشتن حرکت کرد
بعد از چند دقیقه برگشت
*ببرش،ولی زود،قبل رسیدن تیم جدید
+چشم ممنون
سرباز با دست به سعید اشاره داد تا بیاد
سعید دستاش رو روی صورتش کشید تا از حالت کلافگیش کم شه
موقع رد شدن از کنار سرهنگ حاضر لحظه ای ایستاد
-ممنونم
سرهنگ سری تکون داد
*زود باشید
سرباز تا رسیدن به اتاق به پسر توضیح داد
+قرار شد منم تو اتاق باشم،این آخرین شرط بود برا راضی شدنش
سعید لبخند کوتاهی زد
-مشکلی نیست
+همینجاست من جلوی در وایمیستم
سعید جلوتر رفت تا داخل چارچوب در رو ببینه،با دیدن علیرضایی که با کلی گچ گرفتگی و باندپیچی روی تخت بودو چشماش رو با حالت انزجار بسته بود،دوباره اشک تو چشم هاش جمع شد
با قدم های آروم وارد اتاق شد و سمت تخت رفت
گلوش رو صاف کرد و چند سرفه ای کرد تا باعث جلب توجه علیرضا بشه ولی پسر هیچ ریکشنی نشون نداد
در حالی که سعی میکرد صداش نلرزه گفت
-ام..علی جان؟
علی با شنیدن صدای سعید آروم پلک هاش رو از هم فاصله داد
+س..سعید؟
سعید جلو تر رفت
-خودمم علی ،خوبی؟
علی چند ثانیه ای ناباورانه به سعید نگران و پریشون نگاه کرد و بعد زد زیر گریه
سعید که هول شده بود دست علی رو بین دستاش گرفت و کنار تختش نشست
-گریه نکن ،لطفا،چیشده؟درد داری؟
علی سرش روبه سختی به نشونه ی تایید تکون داد
+خ..خیلی..درد دارم
سعید سرش رو پایین انداخت تا جلوی اشکاش رو بگیره
سرش رو بالا آورد و نفس عمیقی کشید تا حرفش رو بزنه ولی همچنان صداش میلرزید
-بمیرم برات ..بمیرم..
علیرضا که هنوز در حال گریه کرده بود به سختی گفت
+ن..نه
-من احمق نباید میذاشتم با اون بی همه چیز کار کنی،به قول خودت،درد و بلات میسر
علیرضا خواست سرش رو به چپ و راست تکون بده که درد وحشتناک گردنش باعث شد بدنش منقبض شه و چشماش رو با شدت ببنده
+اخخخخ
سعید که هنوز دست علی تو دستش بود از جاش بلند شد
-چیشد؟علی..علی یه چیزی بگو..پرستار..پرستارو صدا میزنم
علیرضا تقلا میکرد تا به پسر بفهمونه که نره چون به حضور اون بیشتر از پرستار نیاز داشت،ولی قبل اینکه بتونه چیزی بگه پسر از اتاق رفته بود
اشک از گوشه چشم هاش بی امون میریخت
-پرستار،پرستارو صدا کن
سرباز با تعجب به پسر روی تخت نگاهی انداخت
*چیشده؟
-خیلی درد داره،نگرانم
*باشه باشه الان میگم بیاد
سعید به سمت پسر برگشت و دستش رو آروم روی پیشونیش گذاشت و شروع به نوازشش کرد
سعی کرد با حرف زدن از چیز های دیگه ذهن پسر رو از درد جسمیش منحرف کنه
لبخندی زد و گفت
-آروم باش،الان میاد،منم باید برم،همینم که تونستم بیام با هزار تا التماس بوده،راستی سوتی ندیا من و تو دیگه داداش نیستیم پسر خاله ایم
علیرضا مابین اشک ریختن هاش تک خندی زد
+د..دست شما..درد نکنه…پسرخاله
سعید لبخندش رو خرد
-نترسیا،تا وقتی خوب شب همینجا منتظرتم،نمیذارمم مامان بابات بفهمن،نگران نباش
+ک..کریم کجاست؟
سعید با یادآوری مرد روشو به سمت دیگری کرد
علیرضا با دست بی جونش لباس سعید رو کشید و این بار ملتمسانه و با گریه گفت
+کریم..کجاست سعید؟کجاست؟
تو همین حین پرستار وارد اتاق شد
*آقا برید بیرون هزار بار تاکید کردم باعث فشار روانی بیمار نشید،بیرون،زود


ادامه پارت بعد…
🍓46💘6🕊3🍾3😭3🌚1💋1
‌ ‌ ‌ ‌pretty stranger ¡
#𝗉𝖺𝗋𝗍 𝟦𝟦 -خب دیگه،پس بذار ببینمش +میدونید که دست من نیست،ولی دعا کن قبل اومدن سربازای جدید سرهنگ برگرده،شاید تونستم راضیش کنم،چون فقط این دیده که تو از ظهره اینجا نشستی،بالاخره اونم احساس داره سعید سری تکون داد -میفهمم،ممنونم،پس تو برو که اگه اومد باهاش…
#𝗉𝖺𝗋𝗍 𝟦𝟧



*آقا برید بیرون هزار بار تاکید کردم باعث فشار روانی بیمار نشید،بیرون،زود
سعید در حالی که هر لحظه ممکن بود بزنه زیر گریه نگاه ناچاری به علیرضا انداخت و از اتاق خارج شد ولی این صدای خواهش وارانه ی علیرضا بود که قطع نمیشد
+کریم کجااااست سعیییید؟کریم کوووو؟بهم بگید
سعید که حالا از اتاق خارج شده بود ولی صدای علیرضا رو میشنید شروع به گریه کرده بود
بعد ازچند ثانیه صدای پسر به طور کل قطع شد
سعید با نگرانی وایستاد و به پشت سرش نگاه کرد
پرستار از اتاق در اومد
-چیشد ؟چرا ساکت شد؟
+مورفین بهش تزریق کردم تا بخوابه،نگران نباش
سعید نفس عمیقی کشید و کنار کشید تا پرستار رد شه
از راهرو رد شد و دوباره روی صندلی هایی که از ظهر روشون نشسته بود نشست
چند دقیقه ای خیره به نقطه ی نامعلومی داشت به اینکه دقیقا چه اتفاقی افتاده فکر میکرد که با صدای گریه ی دختری مواجه شد
از فکر بیرون اومد و اطراف رو نگاه کرد
یه خانم و یه دختر بچه ی گریون به سمت راهرو اومدن که سربازی که به تازی شیفتش شروع شده بود جلوشون وایستاد
+بفرمایید؟
زن با حالت نگرانی گفت
*من همسر سرگرد انصاری فردم اینم دخترشه،دخترم خیلی بی قراری میکرد آخر سر آدرس بیمارستان رو پیدا کردیم،اگه بشه ببینیمش
+خانم محترم این وقت شب؟الان منم بذارم کادر بیمارستان اجازه نمیده که،اصلا وقت ملاقات نیست
سعید که با دقت داشت به حرفاشون گوش میکرد نیم نگاهی به تخت کریم انداخت
تخت کریم فقط تو زاویه دید سعید بود و چون اون ها چندین قدم اون طرف تر بودن ،اگر به این سمت نمیومدن قرار نبود متوجه تخت کریم بشن
با فکر اینکه اگه دختربچه باباشو تو اون وضعیت ببینه قطعا حالش بد میشه بلند شد و به سمتشون رفت
-ام سلام
زن نگاه کلافه ای به پسر انداخت
سرباز هم چپ چپ به پسر نگاه کرد
+بفرمائید؟
-راستش من از دوستای آقا کریمم،در حقیقت دوست دوستشونم که بعدا با ایش…حالا اینارو ول کنید،خواستم بگم من از صبحه اینجام نذاشتن هیچکدوم رو ببینم،شما برای اینکه دخترتون زیاد اذیت نشه به نظرم تشریف ببرید حیاط بیمارستان منم باهاتون میام
*چیشده آقا؟چرا هیچکی به من نمیگه چیشده
سعید نیم نگاهی به دختری که حالا کنار دیوار نشسته بود داشت گریه میکرد انداخت
دوباره نگاهش رو به زن داد
-خانم منم نمیدونم،باور کنید با اینجا بودن چیزی درست نمیشه بفرمایید بریم من با شما حرف دارم
سرباز که میدید با این اوضاع قراره از دستشون خلاص بشه دخالتی تو کار پسر نکرد
زن نگاه مشکوکی به پسر انداخت و دست دخترش رو گرفت و سمت حیاط بیمارستان حرکت کرد
سعید سری برای سرباز تکون داد و پشت سرشون حرکت کرد
با رسیدن به حیاط سعید به نیمکتی اشاره کرد
-بفرمائید بشینید
دختربچه رو به مادرش گفت
*ما چرا اینجاییم؟من بابامو میخوام بابامو میخوام بابامو میخوام
زن دستای دخترش رو بین دستاش گرفت
+میریم پیش بابا صبر کن دخترم
سعید سعی کرد بغضش رو قورت بده
به زور لبخندی زد و رو به دختر کرد
-بیا اینجا
دختر با تردید به سعید نگاه کرد و بعد به مادرش
بعد از تایید کردن مادرش چند قدم به سمت پسر برداشت و با اخم جلوش وایستاد
سعید موهای دختر رو نوازش کرد
-حیف که هیچی همراهم نیست وگرنه بهت یه شکلات میدادم
دختر همچنان با اخم به پسر نگاه میکرد
سعید با متوجه شدن که نقشش برای برقراری ارتباط با دختر خوب پیش نرفته پیشونیشو خاروند
-عا راستی،اسمت چیه؟من سعیدم
دستش رو سمت دختربچه دراز کرد
دختر دستش رو تو دست پسر گذاشت
*سرینا
سعید لبخندش عمیق تر شد
-به به چه اسم قشنگی،مثل خودت،بیا یه قرار بذاریم باهم
دختر که هنوز اخم رو صورتش بود جواب داد
*چه قراری؟
-تو گریه نکن و مامان و اذیت نکن،منم میبرمت تا باباتو ببینی
*بابام؟
-اوهوم بابات
دختر لباشو آویزون کرد و اشکاش رو با دستاش پاک کرد
*باشه
سعید خندید
-آفرین،حالا بهم بگو که چی دوست داری برات بخرم؟
سرینا حالت متفکر به خودش گرفت که باعث خنده ی پسر شد
*تفنگ
سعید متعجب دختر رو نگاه کرد
-تفنگ برا چی؟
*برا اینکه اونایی که بابامو زدن رو بزنم
سعید نگاه متاسفش رو به مادر بچه داد و دوباره سرینا رو نگاه کرد
-تو نباید به همچین چیزی فکر کنی،اون موقع بابات خیلی ناراحت میشه،میدونی چرا؟
*چرا؟
-چون اون این همه صبح و شب میره سر کار که از تو محافظت کنه،تا تو با خیال راحت بشینی و با عروسکات بازی کنی،نقاشی کنی،نه اینکه به فکر زدن کسایی باشی که باباتو زدن،اصلا ببینم،بابای تو مگه قوی نیست
*چرااا خیلییی قویه،منو با یه دستش بلند میکنه
سعید خندید
-خب دیگه،پس چون قویه چیزیش نمیشه
دختر بچه بعد از مدتی بالاخره خندید
-آفریننن حالا شد،باید همینطوری بخندی که بابات خوشحال شه،حالا اگه من ازت خواهش کنم میتونی یه دیقه رو اون یکی نیمکت بشینی من به مامانت یه چیزی بگم بعد بیای؟


ادامه پارت بعد…
🍓48💘6🕊3🍾3😭3🌚1💋1
‌ ‌ ‌ ‌pretty stranger ¡
#𝗉𝖺𝗋𝗍 𝟦𝟧 *آقا برید بیرون هزار بار تاکید کردم باعث فشار روانی بیمار نشید،بیرون،زود سعید در حالی که هر لحظه ممکن بود بزنه زیر گریه نگاه ناچاری به علیرضا انداخت و از اتاق خارج شد ولی این صدای خواهش وارانه ی علیرضا بود که قطع نمیشد +کریم کجااااست سعیییید؟کریم…
#𝗉𝖺𝗋𝗍 𝟦𝟨


دختربچه به مادرش نگاهی انداخت و بعد سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و سمت نیمکتی که حدود چند متر از مادر فاصله داشت نشست و شروع به تکون دادن پاش کرد
سعید سمت زن برگشت
-ببینید خانم انصاری فرد،حقیقت مسئله اینه که من از صبحه اینجام،حقیقتش رو بخواید یکم پیش بچه ها رو هم دیدم
+چیی؟شما که گفتی نمیذا..
سعید حرف زن رو قطع کرد
-یه لحظههه،آروم،خواهش میکنم ازتون،بخاطر سرینا،سعی کنید آرامشتون رو حفظ کنید
زن نفس عمیقی کشید
+باشه
-در حقیقت دلیلی که من این حرف رو زدم این بود که نمیخواستم دخترتون تو این وضع باباشو ببینه،اگه چند روز دیگه صبر کنید حالش بهتر میشه اون موقع دیدنش بهتر از الانه،الان واقعا صلاح نیست که باباشو ببینه
+برای چی؟خب چیشده؟چرا کامل نمیگید؟
-ببینید شما اگه راهرو رو یکم میومدید جلو تخت آقا کریم دیده میشه،ولی قبلشم بهتون گفتم صلاح نیست تو این وضعیت ببینیدش،فقط روحیتون خراب میشه،شما هم باید روحیه ی خوبی داشته باشید تا از دخترتون حمایت کنید
+کریم چطوره؟چیشده؟
-منم اطلاع دقیقی ندارم ولی اینو میدونم که..
+کهههه؟
-الان تو کماست
رنگ صورت زن تو یک لحظه به رنگ گچ دیوار تبدیل شد
+یا خدا،ای وااای
زن داشت شروع به گریه کردن میکرد که سعید گفت
-نه نه،گریه نکنید توروخدا،به فکر دخترتون باشید که داره نگاهتون میکنه،توکلتون به خدا باشه از کجا معلوم فردا از کما نیاد بیرون؟خواهش میکنم ازتون
زن نفس عمیقی کشید و به دخترش که با لبخند داشت نگاش میکرد نگاه کرد
اشک هاش رو پاک کرد
+باشه..باشه..فقط..شما کی هستید؟من اصلا شما رو نمیشناسم
-من دوست علیرضام،علیرضا دوست صمیمی آقا کریم
+علیرضا هم اونجا بوده؟
سعید سرش رو پایین انداخت و به نشونه ی تایید تکون داد
+حالش چطوره؟
سعید اینبار نفسش رو صدا دار بیرون داد
-بد،خیلی بد
زن جلوی دهن خودش رو گرفت
+وای اون که فقط سرباز بود
سعید سرش رو با تاسف تکون داد
+میدونم که حواستون هست ولی لطفا سرینا نفهمه که علیرضا هم بستریه،خیلی دوسش داره بدتر بی قراری میکنه
-حتما
+ممنونم ازتون،شما بفرمایید،من سرینا رو پیش مادرم میذارم و خودم برمیگردم تا وقتی کریم خوب شه
-خانم انصاری فرد..سرینا الان بیشتر از هرکسی به شما نیاز داره که کنارش باشید،من که کاری ندارم،تازه تو تهرانم تنهام،یعنی اگه برم خونه هم فرقی نداره،من اینجا میمونم،اگه میخواید شمارتون رو بهم بدید که هروقت به امید خدا آقا کریم بهتر شدن من بهتون خبر بدم که بیاید
زن که دوباره چشماش پر از اشک شده بود سرش رو تکون داد
+باشه،یادداشت میکنید؟
سعید گوشیش رو از جیبش در آورد
-بله بله
سعید موقع روشن کردن صفحه ی گوشیش متوجه تعداد زیادی تماس بی پاسخ از سردار و امیر و کلی پیام از طرفشون شد
با فکر اینکه اونارم تا چه حد نگران کرده لعنتی به خودش فرستاد ولی سعی کرد فکرش به جای دیگه ای نره
-بفرمایید مینویسم
زن شروع به گفتن شماره تلفنش کرد..
🍓48💘5🍾4🕊3😭3🌚1💋1
‌ ‌ ‌ ‌pretty stranger ¡
#𝗉𝖺𝗋𝗍 𝟦𝟩 (بعد از متن عکس هست)
#𝗉𝖺𝗋𝗍 𝟦𝟩-𝟤



بعد از راهی کردن خانواده ی کریم روی صندلی حیاط نشست و گوشیش رو روشن کرد
وارد صفحه ی چت سردار و امیر شد
با دیدن پیام هاشو موهاشو خاروند
از هر کدوم حدود بیست تا میس کال داشت ولی الان حتی نمیتونست بهشون زنگ بزنه چون ساعت دو و نیم شب بود
ولی حوصله ی توضیح موقعیت رو هم نداشت
پس برای هر کدوم پیام معذرت خواهش کوتاهی نوشت و گفت که فردا باهاشون تماس میگیره..
🍓45🕊5💘5🌚1💋1
‌ ‌ ‌ ‌pretty stranger ¡
#𝗉𝖺𝗋𝗍 𝟦𝟫
#𝗉𝖺𝗋𝗍 𝟧𝟢
🍓76🍾8🕊5💘5💋2🌚1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓4
‌ ‌ ‌ ‌pretty stranger ¡
#𝗉𝖺𝗋𝗍 𝟧𝟢
امیدوارم خوشتون بیاد
منتظر نظرات و ری‌اکتاتون هستم:)🫶🏻
لطفا بدون نظر رها نکنید بنده رو-
اینجا هم جواب پیام هاتونو میدم🎀
🍓19💋4💘3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓15💘7