دل‌نویسی/ صدیقه علی‌زاده
6 subscribers
داشتم می‌نوشتم درد روز مره خود ندانیستم روزی می‌خام بنویسم به جهان
Download Telegram
۱: در خاسته‌ای مشغول بکار ام
مسافات در شغل میزبان به دل کسی نیست

۲: تواناای همیشه در قادر به پاسخ‌ مانیست
لکن وقتی درون را مقایسه کنیم سوپرایز می‌شویم
چقدر تواناای در وجود بوده که خودت هم خبرنداشتی!

۳:ضمنِ ممکن هیچ بی‌موردی مورِدی در ذهن نیست غیر از خودت ذهنت را بسازی!

۴: افشاگری‌ها گاهی به فایده کسی نیست
چیزی خاهی افشاکنی
باید شطرنج‌بازی به زندگی‌ام بلد باشی

۵: امروز خیلی ترسیدم در خونه رو که صبح‌دم باز کردم
یک چیزی سیاه‌ای فِک کنم جند بود؛ نه بابا مار دوزما بود ویا کسی بود هشداره صبح گاهی‌ می‌داد؛ خیلی زیرکُ، باهوش بود بادِ تند ورزید
خوده از پشتِ در به خونه زد منم چشم‌هام بسته و باز به زور می‌شدند چاره چه بود باید می‌رفتم شعبه چُرتوفِک اما خیلی دلم لرزید انگار مغارگاه‌ام از تنم جدا می‌شد چنان پاهام لرزید که خاستم به‌زمین پهن‌شم ای وجودی نازک چقدر نازک‌نارنجی بودی؛ که اینقدر از یک مِی‌یهووه ترسیدی می‌خاستی فرش‌زمین‌شی.
ای‌گربه‌ای نادان چه موقع خونه آمادن بود؛ توروخدا!...

#دل‌نویس
خوب برویم به جااِی که رساند رصال

پژمرده‌اِی‌که بخود ناز کند ورق زند برگ هایی تحری‌سپید که در خود سیاه خط دیگران است


ای خاند و خاند به موضوعِ بتتان رسد
وقتی رسد در پشتی ره بندد.
دارم روز نویس شعرگونه کنم
شاید روزی شود
شعرگونه نویسم


به کی
به آنی که از آنی که آن دمی مرهمی بدل شیند
مَذدور این‌و آنی باشد
نتواند روزی مرهمی بچه‌ای خود باشد


زیبنده‌ای همه است
زیبنده‌ای بچه‌اش که نیست و نیست و نیست شود


حتی خیال‌هایش مرور زمان پاک‌کند
تمامِ جریان ورودی و می‌لودی


جنبش کودکان به گوچه‌ها، خیابان هایی بی‌ساز موتر روشناای که هیچ مباشد
قدم و قدم بردارد


تمام کمال جریان خود را؛
به کسی به آنی به چونی به بهدادی به نازی به عشوه‌ای دیگران نذارد.


به بن بست خورد از بس رود
ته‌کلی نزن پشتِ سرش


خالی شده از بس خاند کتابی حکمت دار را
که در آن به مغازه‌ای خودکشی جلوه داده است
که آلن دارد
همه ره نجات دهد
زین قریه



که همه گرفتارِ بلعد دیوانگی افسردگی بی‌تابه‌گی بی‌نفسی بی‌وجدانی شده اند
کتاب ره‌ازش نگیر بذار خاند
بینم زین کتاب چه دارد گویید بری‌ما


آلن دارد همه ره نجات دهد
لکن والدین سوارِ کشتی‌ای بی‌تاب شده اند
رسمان، توفنگ، چاقو، هر آن‌‌چه به خود کشی رواست دردست دارد همه ره این‌طوری نجات دهد از افسردگی والدین‌اش


آلن دارد خندد
عجب آدمااِی احمقی اند
که دارند زیبااِی دنیا را نبینند
و خود را رها کنند
نجات دهد
ر
زین دنیا
آلن موفق شد
همه ره نجات دهد
و به ما بفهماند
هرچند سیه‌مین در راه باشند نوراِی بالاخره می‌تابد
صبوری در کنار تلاش لازم است
ای عزیز برو بذار کتاب دَهن باز کند
و ما را از این بی‌تابی ها برهاند جانم!


#دل‌نویس
بجا‌آوردن بعضی بیت ها شعر نهفته است
چرا نمی‌توانند درست شعر نویسن
بخاطرِ اینکه از ادبیات زیاد استفاده‌کنند
و شعر را داخلِ ادبیات کم کنند و اینجا مشکل این می‌شود که از یک پت‌گاه به دیگر پت‌گاه پر زنند و اینجوری معنی‌ای شعر را خراب کنند
مگه به شعر میشه از همه غال دوُند بلی که میشه به شرطِ آن‌که بازی با کلمات را درست بلد باشی.
اما وقتی بازی با کلمات بلد نیستی مجبور میشی روی سراغ تمامِ ادبیات شعر را بیانیه کنی
این اشتباه تمامِ زحمت هایی توره به باد می‌ده وتک تنها باید همیشه واژگان خود را خودت بخونی و طاقِ بالا بزاری که خاک بخورد
ای از رویش خاک ها را برداری بیشتر داخل خاک های‌شعر قل‌زنی و گمراه‌ای شعر در نخلیه بمانی
هواست باشه!
وقتی شعر می‌نویسی در چوکات خود باشه
شعر مثلِ یک کتاب رمان است
که از اول تا به آخرش باید یک موضوع خانواده باشد.
در متنیه بالا گفتم؛ شعر عضوِ خانواده است؛
دیدی عضوِ خانواده
هرکدوم یک داستان دارد اما تیت و پر نمیشن!
دقیقن
باید هر بیتی شعری را اینجوری نوشت و توصیه کرد
شاید گویید خودت شاگردی داری لافِ پوف زنی
نه به خدا من همواره شاگردم چیزی که یاد گرفتم توضیح دادم شاید به دردِ خیلی ها بخورد
خیلی مراغب واژگان ادبیات باشید
مهم نیست که تمام لغت نامه را نوشت داخل شعر
مهم ای‌است که توانی یک لغت پیدا کنی
واژه‌ای شعری باشد
و آن را چندین دفعه داخلِ شعر به بازی در بیاری باهاش بازی کنی
و خودم هم این‌کار ره کنم تاکه توانم تصویر از داستانک کوتاه نویسم
تا اعلان شده داستانِ کوتاه شاعرانه نوشت
گاهی تمرین کنم تا که یاد گیرم
یک داستانِ کوتاه ولی شاعرانه نویسم
تمام چیز هایی که یک شاعر می‌خاهد
تصویر سازی، بازی باکلمات و یاد داشتنِ ادبیات فارسی کامل است
وقتی ادبیات فارسی کامل را می‌فهمیم
می‌دانیم که زیاد واژه هایی سنگین بهم ریخته آشفته نمی‌خاد نوشته شود
به واژه هایی ساده و گه‌گاهی لغت هایی معنی دار که داخل ساختار نوشتن کم و بجایش نوشته‌می‌خاد
بازی با کلمات حتمن جدی بگیرید که باعث میشه رمان نویس و شعر نویس داستان نویس روان نویس و یا هر چیزی که به نوشتن مربوط باشد نیاز دارد
مثلن:


تنوع در بتن ریزد
نمایش دهد خودره
آبی بنفش و زرد کند
تنوع‌ای دیده شوی
تنوع تو را همه دانند
تنوعی در بتنِ تواست
تنوع چهره‌ات
نمااِی دهد
تنوع را بگیر ببر
ما را یک روز
در تنوع‌ ات شریک دان
اوفففف دِگه
عجب تنوع‌اِی در صفات توست!


اینجا از کلمه تنوع چندین دفعه نوشته شده
در یک واژه دیگر قرار گرفته .
خوده به زیبااِی تمام
معنی خود را تغیر داده
و اینجوری براش گویند بازی با کلمات!

#دل‌نویس
آیا نوشتن را می‌توان تحصیل دائم گفت:

طبقِ محاسبات یا گفته‌ای استادم شاهین‌کلانتری که گویند:
نوشتن نه تنها که نویسنده‌ای عالی‌می‌سازد
بلکه طبقِ مداوِم نوشتن مشکلات زیست زوجین، وسطِ مامان باباها و کودکان و تمام‌ِ مشکلات مادی و معنوی و در حساب‌کتاب و مرورگر خوبی در روزانه است و به درد خورد
و عقیده‌ای من برای‌نوشتن:

ماموریت روزانه است
این ماموریت هیچ وقت باز نشستگی ندارد
اما بخاهی باز نشسته شی
حتی یک دفعه شروع‌کنی به نوشتن عینِ گُرویین معتادی دارد نمی‌توانی ترک کنی
سردرگم می‌شی وهمش به همه نغ میزنی هااااااا ببینید زدست شماها نمی‌توانم نویسم
و همش دلخوره‌گی بخرج می دی
وقتی می‌نوسی
واژه‌گان‌ِ زیادی پیدا می‌کنی
حتی بدترین مواقع از این واژه‌گان بازی‌کلمات انجام‌دهی و خوده نجات دهی از هر مشکل
نوشتن باعث می‌شود واژگان غنی و از هر بلا ۸۰‌درصد خوده نجات دهی و ۲۰ درصد بزاری ببینی این واژه‌گانی که گپ زدی چه نتیجه بخود گیرد
تا چه عهدی رسی و مشکل حل شود
من بازام به یک نتیجه رسیدم عینِ شعر یک تعریف برای اینکه نوشتن چیست و بتوانم درست تعریف‌کنم بخاطر اش به زمان نیاز دارم
که به درستی فک کنم بنویسم
برییم سراغ اینکه امروز استادم کلانتری چه گفت:
اول گفتم تعریف کرد نوشتن به چه بدرد خورد
ودر نتیجه گفت:
یک شکلک بسازید و به انوان فردِ سوم استفاده کنید
و خوده شکل اون ببینید و تمام مشکلات خود را اینجوری بنویسید
و من آخرشب داستانِ شکلک هم می‌نویسم
چرا این‌ها را اینجا گفتم
بخاطرِ اینکه
همواره و خیلی جدی استادم از فردِ سوم حرف می‌زند
و می‌گویید
در نوشتن فرد سوم جدی بگیرید
بدون فرد سوم مشکلات نوشت شما حل نمی‌شود
و اون صفحه را چندین دفعه بخونید و مشکلات خود را پیدا کنید!
پس بعد از تعریف درست کردم و نوشتم
آن وقت می‌فهمید؛
نوشتن تحصیلی دائمی است؟



#دل‌نویس
1
دل‌نویسی/ صدیقه علی‌زاده
آیا نوشتن را می‌توان تحصیل دائم گفت: طبقِ محاسبات یا گفته‌ای استادم شاهین‌کلانتری که گویند: نوشتن نه تنها که نویسنده‌ای عالی‌می‌سازد بلکه طبقِ مداوِم نوشتن مشکلات زیست زوجین، وسطِ مامان باباها و کودکان و تمام‌ِ مشکلات مادی و معنوی و در حساب‌کتاب و مرورگر…
نوشتن چیست؟

جواب:
نوشتن عبارت از کاویدنِ است که بخود‌نماای می‌پلی‌کد و مانندِ بچه کوچک کم‌کم بزرگ می‌شود و روزی پنچ وعده حد عقل غذا می‌جوید!


. چرا من این عبارت را در نظر گرفتم برای نوشتن؛
خوب بریم دنبال بچه‌گی ام که جواب این عبارت هم است.

وقتی ۸‌ سالم بود من صنف چهارم مکتب و یا مدرسه بودم
اعلان سوال می‌کنید یک دختر ۸ ساله چطوری صنفِ چهارم مکتب بوده؛
بخاطرِ اینکه اون دولت قبلی که وقتی که آمریکا به سرزمین مابود
یک سری مکاتب جور شد بنامِ بَرگ که همه در آنجا از پنچ‌ساله‌گی شروع و زن ها یا مرد هایی بزرگ به ثواد‌آموزی می‌پرداختند و مدت درس‌ِنا ۶ ماه بود بجا یک سال و این‌طوری من به ۸ ساله‌گی شدم صنفِ‌چهار
آنجا استادم بما سوال‌ِ‌خانگی‌داد و گفت ببین مثلِ این‌کتاب دوبیتی یا چهاربیتی این‌درسِ شما دارد
مثال‌ِ اینها بروید از خانواده خود خصوصن بی‌بی‌هایی خود بزرگان بپرسید برام بیارید
منم که رفتم خونه از چهار مادرم و پدرم پرسیدم
اعلان خاد گفتید ای‌چهار مادر داشتی؟
بلی از برکت پدر کامجوست من چهار مادر داشتم!
و وقتی رفتم یکی‌یکی پرسیدَم بری من گفتند این دوبیتی چیه؟
اصلن مادر دوم‌ام چنان حرکت و بروف‌مرورفِ یاد داشت دوبیتی همه‌جا که مجلیس بود دیره به‌دست‌اش‌بود و چنان‌می‌خند که انگار آریانا‌سعید است!
به‌او گفتم چو دونده‌هایی‌ که‌مجلیس‌ها میخونی دوبیتی‌اند!
او گفت:
اینهااِی که مه‌می‌خونم دوبیتی نیست که نیست؛ چهاردوبَرش پلکیدم، نویدم زاویدم دست‌و پااش‌را بوسیدم، باز ام قبول نکرد و نکرد دوبیتی است؛ آخ‌دلم سوار یک بوطاق‌ناله‌ شد به اشک‌ریختن چو‌ تواناای دارید ویاد دارید بمه‌ سوار‌ شدن به دوبیتی‌ نمی‌گید!
آخه مادرِ خودم که خانمِ سوم پدرم بود برِم گفت:
مگر ما الف و ب نوشتن را بلدِم که تو دوبیتی ازما می‌خاهی؟
باز ام دلِ پور و کلافه مشتاق به دوبیتی خابیدم شب شده بود!
که مامانِ خانم کوچک پدرم خونه‌ای‌ما مهمون بود که نصفِ شب به صدااِی بلند ناله‌می‌زدم آخ‌آخ و نوچ‌نوچ داشتم گریه می‌کردم تا این‌که مادری مادر خانوم کوچک زن بابام از خاب بیدار شد که چه شده این‌وقت شب گریه می‌کنی؟
.
منَم گفتم؛ کسی بمنم دوبیتی نمی‌که‌نویسم استادم‌ دوبیتی می‌خاد‌ اَزم صبا!

اوبجااِی‌که دلداری منو بده شروع کرد به خندیدن و صبح هم‌ که‌از خاب بیدار شدم دیدم هنوز می‌خنده و این داستانه به تمامِ خانواده می‌گه اینجوری می‌خنده تاکه به ورودی شعبه‌ای چرت و فِک‌رسید!
منم گرفتم او دوبیتی داخلِ کتابِ دری‌ام‌ را جاهاش ایوز کردم و چند کلمه اظافه کردم و دادم دستِ استادم!
استادم ازم پرسید اینو کی نوشته و مه‌ام گفتم مادرم!
بخاطرِ همه می‌گفتند اینو بی‌بی‌ام گفته این‌و مادرم گفته ویا عمه‌ام دوست نداشتم خوده کم بیارم گفتم مادرم گفته!
استادم گفت آفرین!
وقتی آفرین استاده شنیدم و دیگر شروع به نوشتن کردم که اعلان داخلِ ۲۷ ساله‌گی منه همش دارم می‌نویسم نوشتنم دیگر داستان هم داره که به مرور زمان به همه‌‌شان خاهم پرداخت!


وقتی دیدم کم‌کم از بچه‌گی می‌نویسم و عادت نوشتن کردم و بدونِ نوشتن نمی‌توانم یک روز بخابم که به مرور زمان شدم یک نیم‌چه نویسنده بخاطر‌ِ تجربه که داشتم این‌‌عبارت را در نظر گرفتم!
و بلی نظر به تجربه منم همیشه دائم تحصیل‌هستِم!

#دل‌نویس
بیا به آغازِم جانو‌تن یک درگیری تازه را خوده اندازِم پائین شروع نوشتن‌ کنِم!

مه‌که غیر از گپ‌هااِی استاد کلانتری چه‌دارم بگم تورو خدا
امروز به استاد داخلِ وبینار پیام دادم گفتم چرا نمیشه گذارشِ نیک‌داد
که فهمیدَم
که مه داشتم بی‌خود سر همین‌طوری می‌نوشتم
که ببینم میشه گذارش‌داد آیا میره
اوفف بزنید تواِی‌سرم استاد گذارِش هامنو می‌خوند
او فِک‌می‌کرد مه‌یاد ندارم نویسم باید آموزش ببینم
همشون اشتباه اند
ولا‌استاد حق‌داری بزنی‌توای سرم
مه همین‌طوری بدونِ محاسبه حتی داخلِ لینکِ گذارش نیک می‌نوشتم تو صفحه‌اش عزیزم
مره‌‌انداز دور ولا منو اصلن ابدن شاگردِ خودت ندون واقعن بی‌‌پروااَم هم‌می‌خام کسی‌شم و هم به در دیوار زنم
ای‌چجور شاگردِ است که یکسره اشتباه کنه
دلم به‌حالِ خودم می‌‌‌‌سوزه می‌فهمیدَم استاد می‌خونه به دستانِ لرزانِ‌خود می‌گاهیدم می‌جوستم می‌نواختم بازی‌کلمات می‌پروندم نازنوازش می‌روفتم کنج‌گاپ پروری می‌کردم
تلغی‌می‌دادم وقت می‌خریدم جنونِ شاعرانه می‌‌‌‌تابیدم نوار نوار گوش به حلقه ریسمان گندو عسل چشمانِ بسته زنگ‌بگوش استاد تسلیم خوده می‌کردم
خوده چجوری تنبیع‌کنم
حرفِ تنبیع را گفتم یادِ یکی از شعرام افتادم که می‌گفتم:

تنبیع‌ام بمن این‌است
بردااِی جوان کردد
ز قبله‌ای سکوتم
سجده آید ازم
ز سکوت ات ازت چه آید
پس
بگو
جانم!

ای‌وای دارم چه‌کنم خودم هم ندانم

یک‌سری رفتم دخالت به خویشتن گذارش نیکان کنم
چستجوای کردم برگشتم دیدم
منم هستم
ای‌وای
گفتم نکنه بخاطرِ زین باشه که جستم خاهش تن‌تنا کردم!
خاد‌گفتید:
تن‌تنا چیست دگه:
بزار کنج‌گاپ ها را ردکنم بگوییم تن‌تنا چیست
عزیزم تن‌تنا یعنی نازکننده‌‌اِی آرزوها

دلم بحالم می‌‌گرسته‌ چه‌کار کردم ای‌کاش خودم زحمت‌می‌کشیدم به زحمت‌ام وارد می‌شدم
معذرت می‌خام از‌ خودم به خودم که چو کردم وایی دگه ازین‌کارا نمی‌کنم بخودَم قول می‌دم
مف‌خوری به رگ نمی‌زنم


حال‌دگر نویسنده‌ها گویند چرا اینو قبول شد استاد
بخدا یک پیامک بود کاش نمی‌دادم
فقط می‌خاستم پش استاد
یکم خود نمااِی کنم که جدی می‌نویسم
مه دوست دارم خودم جلو برم از زحمت خودم
وای به یک لحضه فک‌کردم تمامِ زحمت هایی سالهام بباد رفت!

#دل‌نویس
وقتی مه‌به تمام مدت‌ها که کنج‌گاپِ نویسندگی شدم چیزی دانستم اینه‌‌که همه‌‌ای رشته‌های نویسندگی بهم مربوط هستند!
یعنی‌چه؟


بطورِ مثال گه خاهی‌ باشی داستانک نویسی‌،باید شعر‌هم در کنارِ جواِی داستانک‌ات بپا‌ای‌،‌بخانی بروانی بچرانی، چرا شعر خانی
خاطرِ زین‌که در شعرهم داستانک هایی زمرود که به‌لانه ریز ریز باهم جمع شدند
داستانک کوتاه ساختن است

وقتی تمام کتاب‌هایی روانشناسی بپااِیدم دیدم
تمامِ‌نا محوِ هشدار دادن داشتن اما بطرز نوشته‌شدن که هشدار‌هایی شان محو بودن
بطورِمثال:

دهستان‌خالی
راه‌هااش سبزِچمنی
هر قدم و قدم برداری زکاوت پنهان نهاده است
خنده‌ها همسایه‌گان مخفی بخود پوشد
در و گوچه‌ها انگار دارند کسی رو صدا می‌زنند ای‌ چشن‌گرفته اند
ودا می‌خانند
آن‌سلاها در دست شان
شادی به آسمان می‌زنند
خانم‌هااِی‌که صداشان پنهان جای‌لبِ‌شان به چسپِ‌پهن بستند
این‌ ده بلند آبی که آب در خود جاری ندارد
و هیچ نمااِی نیست
مسجد‌هایی خالی که پرنده‌ای پر نمی‌زند
قاری‌هایی که از مسجد‌ها صداهای‌شان در می‌آید
لطافت‌ها جاری درخونه به خونه کوچه‌به کوچه
سرک‌ها به سرک ها که نمایش خود را ندهند!


خوب خاد گفتید اینها واضح اند
داره از یک جاای یا کوهستان یا دهکده‌ای
که اینطور زندگی جاری است گپ می‌زند!

آره راست گفتید

واضح نگفته
مثلن:
اینجا
اسم یک دهستان آوردم که به ولایت هرات افغانستان است بنامِ بلند‌آب و به گفته‌مردمِ‌شان بلندو اما تابلو زده است بلندآب‌؛مردم خشم‌گین سلاح‌ به دست زندگی می‌کنند
زن‌ها و مردا بی‌گنه نتوانند یک دم صدا بلند کنند!

ووقتی نویسنده یک چیزی گپ میزنه اورا دانسته زندگی کرده حتی اگه پنهان باشه
و نویسنده ها حتی همان تخلیات فلم‌هارا از داستان‌ها گیرند و چند چیز را اظافه می کنند
که کمی نمایش داشته باشد!



مه‌ در اینجا از خیلی چیزها صحبت کردم
از هرلایه‌ای نویسندگی بخرج بردم
دیدید
همه لایه هایی نویسندگی بهم ربط دارند
حتی اینجا از حالتِ شاعرانه استفاده کردم
و این‌طوری که می‌نویسم
دارم بخودم هردم، دقیقه و هر ثنیه یاد‌آوری می‌کنم
بخود گویم:
گر خاهی نویس‌عالی‌شوی
باید بخود تمرین هایی تنوع در نویسندگی کنی!


جان‌ به جانت سپارم و روم تا فردا!

#دل‌نویس
/وقتی تو یک کتاب گیر می‌کنی از غذا بنویس باعث میشه بیشتر بنویسی
/چرا ما دوست دارم باهم غذا بخورم

/امروز چه‌چیزهایی نگران‌یا نارحتت کرد
/امروز از رویا پردازی از چه کیف‌کردید
/امروز باکی تماس گرفتید
/ بهترین وقت تماس از ساعت ۷شام تا ۷صبح قرضِ برای کار خیلی مهم و طلب است
/امروز چه واجعه یاعبارت تودر کانون‌ذهنت بود
/امروز چه‌چیزهایی از مفهوم وبینار فهمیدید
/
مدافمِ گذارش هایی روز
این توبا دلهارا لرزاند
یک‌چیزی جالبی چرء زیادتر نویسنده‌ها وقتی کتاب‌شان تکمیل‌میشه و پخش‌میشه می‌میرند
مثلن‌این‌توباخانم خداوند بیاموزه‌اش
و زیادتر کتاب‌هایی نویسنده‌ها دردستِ‌مان است
صاحب‌هایش به ودا رفتن!
برنخوره به‌تمامِ‌نویسندگان و اینو سوجه نکنند بگویند این‌ صدیقه چه‌گفته چنین‌روایت پرونده
بکابی‌درونده نجما به سرزبان‌هایی همه‌داده چرء چرت و پرت درونده!
اما این صدیقه‌ای بدبخت هرکدام که خانده به تازگی نویسنده‌اش مرده چرء اینجور بدبختی‌است!
جانِ‌دلم چطور بدبختی‌هستی
مثلن:
کز بچه‌کی والدین داشتی
یتیم و صغیر بزرگ‌شدی
یادته مادرت به تو
صدیقه چه گفت؛
روزی‌که
از خونه‌اش
ودامی‌کردی
و می‌رفتی
پی‌بختید
گفت:
ببین تو فک‌کن
پدر و مادر نداری
او گریه‌ها
یادته
که‌‌کردی
یادته
مادرت
به تو
دم ودم
می‌گفت؛
اینقدر
صیقد‌ِجنین کردم
کاشکی تو‌ام صیقد‌می‌شدی می‌رفتی
یادته اون بچه‌گی مادرت
تورو بزور لَت و کوب ری می‌کرد
داروخونه قرص خودکشی بگیری
که مادرت خودکشی کنه
و می‌خورد
و کمی‌بالامی‌آورد
امانمی‌مرد؛
یادته گریه‌ها
فریاد ها داخل کوچه‌ها
میریختی
اون سرک‌ها
که همه تو را
تماشا می‌کردند
انگار
تلوزیون‌بودی
فلم‌داشتی
تواز توبا
بدبخت‌تری
بودی
اینقدر
به امروز بسه
دیگر ننویس
صدیقه
که اعلان
گریه‌کنی
و مه
یک وجدانم
نمی‌توانم
گریه‌ات را
دستمال
بردارم
به
آن چشم‌هایی عسلی‌ات
بزنم پاک کنم
اون
خطِ ظعیف سَوّز دورحلقه‌چشمت
وسط حلقه عسلی‌سیه اش
برت‌خیلی‌می‌آد
یادِ همسرت
افتادم
که وقتی
حساب
درذهن ندارد
تورا زیبا می‌خاند
و گوید
مه زن‌باهوش‌می‌خاستم
نه‌زن زیبارو
توجوان می‌مانی
و مره پیرکنی!
روزگار تلخ
هدف‌هااِی زیبایت
برم مه
که نتوانی
پشتِ‌بانت کسی نیست
که یک روز بدرد‌ ات خورد
از‌بچه‌گی شدی
آدم بزرگ
مه‌ازت
معذرت‌می‌خام
که توره
تنها‌
گذاشتم
وسطِ
این
همه‌آتش
بنویس
شاید
یک روز
صداات
به همه‌رسد
که حتی
یک‌روز
بخود
افتخار‌کنی
که‌یک‌کار
بخاطرِ
خود‌کردی
جان‌وتنم!
شعر سپیدهااِی توبا بخان وببین چجور می‌نویسد
آخه شعرِ سپید از شعرِ ادبیات سختر است
شعر سپید باید بازی‌باکلمات بلد‌باشی بنویسی
همش در شعرِ سپید نویسنده آزار ازیت می‌شه اماخاننده آسوده‌خاطر به‌یک دفعه‌داند مفهومِش چیست!
و شعر ادبیات زیاد خواننده ازیت می‌شه همش‌دنبال جواب‌هاباید کردد
بخان‌که بعضی گپ‌ها در شعرِ سپید خوده‌نمادهند
و بعضی‌نا در شعر ادبیات
هردوشان توره
از بازتاب‌ها سختی‌ها لونه‌هایی‌قفسی‌ زنبوره‌هایی بی‌تنگو
پارچه‌هایی‌بی‌صدا
آواز‌تورا بدونِ فریاد
فقط بایک کاغذِ سپید
و قلم‌سیه‌مین
تورا ازاین بطلاق
نجات دهد
جان‌وتنم
و هردو قطعن
بازی‌کلمات
نیاز دارند
خداتورو
دوست داشت
استاد
تن‌ناز
دل‌سوز
نوار‌سوز
پادکست‌رود
قبیله‌تمام واژه‌ها
فکری
شعرماهی که چو در آب قل‌واقل خورد
آخر خود را پخش‌کنند
مانند قل‌ماهی
تندبادی
واژه‌ها
به سبدِ
لباس‌های‌تنت در ذهن‌ات انداخت
برو ببین
چه‌کلماتِ
همه تورا نجات دهند
یادت باشه از هرکلمه یک جمله بنویس
حتی در شعرقل‌زند
بنویس
که نویسی
و نویسنده‌شوی
جان‌وتنم!





#دل‌نویس
چرا درخود روان نقلیه کلمه در شعر شمارند
شمارش‌اش چه‌درد خورد
مکر بدرد خورد
گر خورد
میشه برام
بنویسید
چه‌درد
خورد
حال
شماری
زیاد
و
کم
میشه
بنویسی
و
بنویس
و برو
ببین
چه‌کار‌کردی
هر چند
مدت
برو
نگه
کن
خوده
در
بطلاق‌انداز
قضاوت کن
مه‌دارم
حی‌همش
فک‌کنم
چه‌درد
خورد
مفهوم
برام
بنویس
و
نویس
چه‌درد خورد
هی‌دارم
تکرار
واژه
نویسم
به‌چه‌درد
خورد
والله هر
کانال
شعری
رفتم
یک و دو و سه شعر شمارند
بچه درد خورد
پس
مه این‌همه وقت نویسم
نشماردم
حال بشمارم
به‌چه درد
خورد
اینقدر
دغدغه دارم
تو رو خدا بزار یک دم خاب بشم
شاید شود
بنویسم تکرار واژه نشود

ده بیابان صحرا گوزی گونِی از واژه ندارم
خشک خالی واژه دارم
چه‌درد خورد
حال‌گویید:
برو احمق داخلِ کتاب
داخلِ واژه ها پرواز کن
ببین داخلِ فرهنگ‌واره
خلاقانه چیست
و
به
چه‌درد
خورد
مگه استاد ات برات
زحمت نکشیده
است
دست‌اش درد نکند
نشین پشتِ سر نذار
تو به چه‌درد خوری؟

#دل‌نویس
لِنکم به یک لینکی‌بنده

ازما قهری
گذارشِ‌نیک نمی‌خاهی؟

#دل‌نویس
باشه بکم چه‌کردم گذارش دهم اینجا
تاتنبل نشوم
تنبلی‌کارِ خوبی‌نیست مادرم تنبی‌ام کنه

از صبح‌ پاشدم پا دمیدم پاورزیدم
دیدم بهم ریختم ز دستِ وسایل خونه
چو مثلِ فرش و خاک روی زمین به شکلِ دیوارِ سر گذاشته به هر در شده است؛
زدستِ پسرِ ده‌مام مثلِ میخ‌به‌زمین شده‌ام
خودش اجازه دارد ول بگردد خونه
مه‌ای بدشانس باید ازجام پا نشم
اگر نه باید خونه‌رو به‌پسرم ول‌کنم
می‌گه تو بشین تماشاه‌چی‌فلمِ زنده که داخل خونه مه‌اجرا می‌کنم باش مگه میشه
می‌خام شکلک نویسم
باید نویسم
صفحه بعد شروع کنم
چه‌داستنی شود
خودم هم
ندانم!

#دل‌نویس
مفهوم‌چیست؟
دربرابر گذارش هام که پادکست روزِ قبل
که بود
گفت‌استاد
مفهوم این‌وبینار چیست؟
که‌من جواب ندادم و گفتم باید یک گذارش ارائه‌کنم تا بهتر راجع‌اش نویسم
کتاب ها انواع گوناگون است
و این چیزی آدیست
تا زمانی‌خاهی
درهای بسته‌شان که داخل آن محو شده توسط نویسنده‌باز‌کنی
رگبارهای مفهوم‌بار خیلی‌خیلی‌زیادند
تعجب‌آور این‌است!
نوت‌خار در خود کتاب به شیوه نوت‌آمیز و آموزنده دور‌ِ هم شکل گرفتن
نوت‌خارها بدونِ اشتباه از کلماتِ کوچک رویبارانند؛
مثلِ توپ فوتبال پاشیده ازهم اند
نوت‌خارها همان کلماتِ ساده‌ای اند
که هیچ کس در نظر ندارند
و تمامِ کتاب ها به اونا شکل‌می‌گیرند
مانندِ:
کز، گز، زین، را، رو، ری، چو،و .....

نوت‌خار جریان‌می‌دهد و همه‌چیز را بهم وصل‌می‌کند
نوت‌خار ها اگر زیاد بلد شو‌ِم مارا در جریان نویسندگی مثلِ‌رود سرازیب شوند!



ودر مفهوم نویسنده‌ها ضرب‌‌درهای مترادف در جریان اند؛
مثلِ یک کلمه ناگهان ضرب‌در زنند، و تمام‌ معنی اون جمله‌ ره چنان دیگرگون کنند چو معنی جمله تغیر کند
و زیادتر در مفهوم ادبی، اخلاقی و در نشخوارها زیادتر استفاده می‌شود
مانند:

غزلیات در غزل‌اند
چه غزلی سرایند
اوف مارا بخود
به رقص ناخودآگاه آیند
چنان‌کمان از تو داشتم



خوب دیدید تمامِ خط پاایین معنی را تغیرداد
و ناگهان ضرب‌در زدم
و این چنین نوشته‌ها در کتاب ها در جریان لفظ انسان‌ها قرار گیرند و انسان‌ها باارزش خانند

خوب بروییم داخل مفهوم اون وبینار که استاد ازماسوال کرد

در اون وبینار اول از یک پشت‌خار مامانِ خود صحبت کرد،
که منظورش کلمه‌ای پشت‌خار بود
این‌کلمه را به شکلِ جوک مانند به همه معرفی‌کرد
که بدانید و ازین کلمه در دایره‌واژه های خود اظافه کنِم
مثلن:

پشم‌آلو صفت ریز
درکلام‌ات
یک‌نوارانه
حلقه‌زن
بدورِ پدرت
آن‌دم
پشت‌به کلامت
بود
و تو
یک نواخت
به امیدِ تن‌تنااش
پشت‌خار
پشت‌قابِ
نون‌اش‌
باش

چرا مه‌از پدر اینجا استفاده کردم
گفتم
مه‌ام این شعرا تقدیم به پدر استادم کنم
که چنین بچه‌ای تربیت کرد
و ما از برکت او
دارم
یک‌جهان می‌نویسم
ممنونم
که چنین
اولادِ
ساختین!

و از توبا نویسنده‌ای بازکاوت صحبت کرد
و بطورِ رایگان بما شاگرد هایی خود درکانالش گذاشت کتاب توباخانوم راکه یک کوشه‌اش خوند!
زیاد نمی‌توانم توضیح دهم فک کنم توبا خانوم
از زندگی‌اش خصوصن پدرش صحبت کرده
بود و از اون توپِ دخترکِ همسایه که شعراش به سبک سپید اما پر معنی بود
باز‌ام دوباره تکرار می‌کنم
دوستان شعرِ سپید سخت تر از شعرِ ادبیات است
و تفاوت اش در کانالم گفتم
شعرِ ادبیات کلمات را فقط بهم وصل می‌کنِم خاننده سخت‌اش است باید معنی کند و در فک‌برود
اما
در شعری سپید این نویسنده است که باکلامِ ساده خودرا زجر دهد بازی باکلمات انجام دهد
خوب برای امروز کافیه
مرسی بامه بودید!
باز ام ویراستار می‌کنم زیادتر توضیح‌دهم!


#دل‌نویس
مثلِ یک گارگاه نجاری تو‌دلی یک سره کار کرد
در نوشتار همراهی کلمات واژه‌هایی تازه
بی‌معنی سرگردان فقط بکوبید
و نوشت!
جمله‌سازی ارگان هارا یکی‌بریکی انجام داد
می‌خاست ضرفِ دوماه تمام کند
می‌گویید شاید بشه
ولا ندا‌نم

فقط جمله‌نویسم از کتابِ فرهنگ‌واره
شاید جاخورم نتوانم
اما باید نویسم
تا شوم
اوکسی‌که در رویاام همش می‌آد
وخوده یاد آوری کنه
براش هردم گوییم
ای پروانه که در ذهن داری پرواز کنی
رویا ببافی
همه ره قفل است
تنها یک ره داری
نِته که اونم امروز همه‌جاروی
قطع میشه
از خونت آمدی به خونه جاری‌ات ۱۰‌دقیقه که ماند به وبینار برق قطع و نت هم پرید
که اینقدر بدشانسی آوردی
پروانه بدشانس اینقدر رویا به کله‌ام نباف
هیچ‌راه‌ای نداری بروی
ای صدیقه‌نادان
منه‌که پروانه‌ام در ذهنت
کوبیدم و تورا
به یک دم نهادیدم
و گفتم برو داخلِ انیستا گوگل و تلگرام بگرد
و ببین همه درس‌ها انترنتی شده
ببین کسی پیدا نمی‌کنی که پیشرفت‌کنی
ازین بطلاق خوده نجات‌‌دی
داری بمه پند آموزی
مکه توره اینقدر
به‌کاراخوب وادارت می‌کنم
به زندگی ناامید بودی
امیدت شدم
توداری
منه نادیده‌گیری
هرچه‌پیشرفت کردی
از برکت مه‌است
بیا دستم‌ را ببوس

یاکه بذار رویا بکاهم‌ در ذهنت
تو دیشب تا اعلان پش‌از ده‌تا شعر نوشتی
مه‌اگه با زین پشنهاد تورا آگاه نمی‌‌کردم
واژگان از کجا می‌آوردی ابله!
منِه پروانه یک‌دفعه به تو گفتم
ببین تمام کلمات فرهنگواره را
یکی‌یکی بساز و جمله برداری‌کن
توایکه در شعر بهتر می‌توانی جمله سازی
بیااینهارا بردار جمله‌ساز
دایره‌واژگان خوده زیاد‌کن
تا دست‌ات مثلِ کلکسیونی‌واژه‌وار کمپیوتر شوی دروغ‌گفتم
حالت خوب نیست اعلان
داری حال‌کنی
امروز بهتر شدم
بازام
گوییم
منه پروانه
بیادستم‌ ره ببوس!


#دل‌نویس
پروانه‌یکم امیدوارشد که دید نت‌ها قطع‌‌اند
به یک لحظه فک‌کرد از وبینار جامانده
ترسید که نکند دیگران از او بهتر شوند
خوده بالاببرند
اما زین‌کام‌ها
اعلانم بعضی‌ها ازتو بهترند
مه‌ای‌ پروانه گوییم
اعلان بیش‌از ۱۰۰ نفر ازتو جلوترند توعقب‌ماندی
مواظب خود باش بخود قول‌دی تانت وصل‌شود
مثلِ پیاز داغ کوبی درهم ریضی نویسی به مبارزه خوده آماده‌کنی
به‌استادت
بفهمانی دائیم‌التحصیلی!
و تورا مثال دیگر نویس‌ها جدی‌‌گیره به تمام نویس‌هات توجه‌الزمان بخرج ده!
به‌امیدی بنویس
ویراستار خودت خودت شوی
چنان نویس که‌هرجمله‌ات
ویراستار‌ گردد و گردد
نداند
کجاتغیر دهد
و خودش هند‌کند
بخود‌قول‌ده همین‌اعلان همین‌ثانیه همین‌دقیقه!


پروانه‌پژمرده شد و بی‌حال
داره‌غور زنه
از وبینار ‌جامانده
وبینار پخش‌شده
ای‌وای
پروانه داره پادکست گوش‌ده
پروانه کنج گاپه امروز در وبینار چه‌گذشته
ای داره تصور به‌ذهنم اندازه
هرچه‌مجازاتش‌می‌کنم
خوده تمجید کنه و سجده!

#دل‌نویس
دل‌نویسی/ صدیقه علی‌زاده
مفهوم‌چیست؟ دربرابر گذارش هام که پادکست روزِ قبل که بود گفت‌استاد مفهوم این‌وبینار چیست؟ که‌من جواب ندادم و گفتم باید یک گذارش ارائه‌کنم تا بهتر راجع‌اش نویسم کتاب ها انواع گوناگون است و این چیزی آدیست تا زمانی‌خاهی درهای بسته‌شان که داخل آن محو شده توسط…
گذارنده‌ای مفهوم‌ها وبینار ها مترادف‌اند
هدف‌ها مترادف گذارش‌داده شود
حتی‌داخل اون واجعه‌ها که استاد گپ زند
پیش‌از ۱۰۰‌کلمه‌تازه می‌توانی‌در بیاری
و هرکلمه یک جمله‌کوتاه نویسی
ذوب‌شده هایی مخفی.در وبینارها زیادند
بطورِمثال:
آثارهایی نویسنده‌گان دلخاهی‌خود دربیارید
و تاق‌بالابذارید و اونها‌را ازدور نگاه کنید
گاهی‌ازکارشان‌رد‌شوید
بوی‌کشید تمرکز‌کنید اما رو برنگردانید
طولِه‌عمرت گاهی‌‌گوشه‌چشمی‌اندازید
رُتوبت‌اش سرتاپا مثلِ برق‌گرفتگی خوده‌به‌برق‌دید/
درنمایش‌ِ‌فوتبال خوده دربیارید!

بازی‌کن پیداکنید فوتبال‌بازی کنید
وگل‌بزنید آکساید‌بگیرید
تعریف از بازی‌کن‌ها چجوری پابازی‌کنند حرف‌بزنید
عشوه‌اندازید افتخار‌کنید و خوده مقایسه محاربه معاشقه مغازله مطلوب‌کنید
مشغله‌ایجاد کنید
سوال‌بپااید
خوده همش درجواب سوال‌ها گرفتارکنید
گشت‌بزنید ازاقوام خبرگیرید گذارش‌نیک‌دهید

رودخانه‌کنارش سرسبزی‌های‌ایست؛ الف‌زارهای که شبیح‌ای گشنیز، جعفری وکندنااست پیداکنید ازآنجا؛
مقایسه کنید.
وسط شاگرد‌هایی‌استاد کلانتری مبارزه تک نفره باهمه‌جمع و همه دربیارند تک‌وتک خوده!
باکیفیت‌تر روز به روز خوده در روزانه ‌نویسی‌های خود گذارش‌دهید
خارج‌نشو ازمدار خوده وسط مدار قرارده
مدرس و ویراستار خودت و خودت شو
و روز به روز بروزتر خوده گذارش‌نیک‌ده

وساجده‌‌خانم‌گفت:

در شعر در زبان ایجاد‌میشه و خوده ازداخل زبان خارج می‌کنه‌...
خوب عزیزم راست گفتی جانم عجب تعریفی
منم‌موافقم
اما عزیزم‌ تمام نوشته‌های نویسنده‌ها از زبان خارج میشه و اینو نمی‌توان حتی در شعر گفت
اینو باید در همه‌واجعه‌ها و سبک‌هایی نویسندگی باید گفت حتی در رمان، داستانک
و هرچیزی که بنویسندگی ربط‌دارد حتی روزانه نویسی
ام اتفاق می‌افته‌!
وحی‌شعر، گسترش‌خیال موافقم در شعر مثلِ وحی‌میمونه
اما مه شاعر را کسی می‌دونم که از هرکلمه بتواند یک شعر بنویسد؛
این وسط نویسنده‌ها این دیگرگونی گذارش‌، مغاله، فلم‌نامه‌نویس‌ها
حتی‌روزانه‌نویس‌ها ام گاهی وحی‌شعر ایجاد می‌شود
و این‌اتفاق‌می‌افتد
و اون‌ها شاعر نیستند
فقط‌دیدگاه نویس‌اند

کلام یا شعر است یا ناشعر صد درصد عزیزم
موفقم جانم!
هر چیز شعر نیست مه‌ام این‌مشکله‌دارم
میرم شعرنویسم ضرب‌المثل یا همان کارکاتورکلمات میشه
یا یک بیانه شاعرانه یا مغاله‌شاعرانه ویا جوک‌های حالت‌شاعرانه میشه
وبارها هم تمرین می‌کنم که شعرشه کمِ‌برابر میشه شعر صددرصد فقط به‌کلام خودِماآید
و گاهی پرادیکس‌کلمات فقط‌خوده حالت موزیک می‌سازند انگار دیتار‌نوازی و آهنگ‌خانی
این‌گذارش‌ها از مفهوم پادکست های‌استاد‌کلانتری گرفتم!
خوب به‌امید‌فردا!

#دل‌نویس
۱/ خورده‌های زمین‌ دست‌اندازِ کودکانند

۲/ از بس‌هوااش گرم‌آلود بود قمست‌ِزمین ترکوند

۳/بُزبُزه‌قندی الف‌زارهارا می‌کند

۴/ سُوختَمو پخته‌شدم مثلِ‌ اَکه دِگه نمیرم به دَکه

منظورم دَکه موتراست!
واینو وقتی بچه‌بودم اعظای خانواده مازیاد بود وقتی‌جاای می‌رفتم مگانِ‌ مابچه‌ها دَکه‌ای‌موتر بود و مه‌ام این‌کاری‌کلماتور را ساخته‌بودم به موتر بابام می‌پرندم!
و ما ماشینو در افغانستان گوئیم موتَر

۵/ جاافتاده‌ای مکس‌‌ می‌پروند

۶ / زار زار زوله‌زند انگار نایاب‌اش رفته پی‌قسمت...

۷/ کارگری داشت لونه‌ به گندو‌ می‌ساخت

۸/ تلخی‌هاای‌که در آسمان‌اند واژه‌هایشان در زمین‌خورده‌کاری‌کنند!

۹/ داره‌ می‌سَوُنه می‌پرونه میره؟

۱۰/ سنگ، دریاچه کنارهم؛ همواره در انتظار مشتری‌اند

برنامه‌ریختم باخود عهد کردم روزهاای جمعه کاری‌کلماتور نویسم!

#کاری‌کلیماتور
آیا توانم نویسم؟

میانِ این‌همه شوق در نویس‌شدن
ماجراهای سخت پیچیده
واقعن گیرمانده‌ام
همه ازمه بالاترن و مه پائین‌تر
واقعن سخت‌شده
وقتِ به تمام شاگرد‌ها می‌نگرم
می‌بینم مه پِش‌شان خورده‌ریز های در زمین‌ پاش‌خورده‌ام
وهیچ‌ام
شاید گویید
چقدر خوده‌کوچک کونه واقعن خورده‌‌ریز ام
گذر کنم میانِ این‌همه جلوه؛ شکوفه دادن سخت است
حتی شب‌ها بی‌خابی‌کشم هر قدر نویسم،
خوده حتی به یکی نزدیک کرده نتوانم
از‌خودم عزر می‌خام به خاسته‌هاش نتونستم برسونم
بی‌چاره پروانه که همش امید می‌ده‌برام
بازام میکه اشکالی‌نداره بنویس
اینقدر نویس
آخر یک کلمه‌ات تورا حداقل بجاای‌نسبتن‌خوب رساند
آخر نتیجه سال‌ها زحمت خود را خاهید‌ دید
ای‌دارد همش امید می‌ده
خوبه حداقل این پروانه است
اگرنه در روز یک کلمه‌هم نتوانم نویس‌کنم

امروز درباره کودکی استاد در وبینار صحبت کرد و گفت پنج‌دقیقه‌ بنویسید
رفتم نویس‌کنم دستم رو کی‌بورد جامانده بود اصلن تکون نمی‌خورد بجااین‌که نویس‌کنم
شروع به اشک‌ریختن‌کردم هی‌هرچه سعی‌کردم نویس‌کنم درجا انگار شوکه‌زده شدم
دست‌وپاهام قفل و کبود شد
اینقدر حسابم خورد شد
تاآخر شب گریه‌می‌کردم
خداهیچ بنده‌ای به والدین‌اش امتحان‌نکنه( آمین )

اینقدر حسابم خورد بود
که از رد دیدم گذارش نیک دادم
کاری‌کلماتور ۳:
بُزبُزه‌قندی جاای‌که الف‌زارها بود به فاصله‌ای زیاد نویس‌کرده بودم
پش‌خودم
فک‌کردم
نکنه‌استاد فکرکنه مه فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌ها را رعایت نمی‌کنم
همه روزانه‌نویس‌هایی دیگران‌ را می‌خونم شوکه‌زده می‌شم شایدن اونا سختی‌کشند بواسطه آینده‌سازی خود این‌هارا تحمل و تقبل‌ می‌کنند
اما مه اگه روزانه‌نویس از فامیل عزیزان کنم
سربه فلک می‌رسد شاید رمانه جهانی‌نشه
اما رمانِ غم‌انگیز برای‌خودم میشه
ازخودم عزر می‌خام
که نتوانستم یک‌روز جسم و روحم در آرامش گردانم!

می‌رم شعرهای کسانی‌که استاد اون‌هارا تعریف و تمجید می‌کنه؛ نگه می‌کنم
می‌بینم
چقدر پیشرفت کرده‌اند
مه‌خیلی وقته همه‌گی زیری‌نظر دارم و بینم
اینها‌ایکه به‌ظرف‌ِ ۲ ویا ۳ سال است نویس‌کنند
چنان‌ پشرفت کردند که مه هردم حس‌می‌کنم
ساکن درجا افتادم و آویز به حلقه‌دار شدم و فقط تکان‌ خورم و بلرزم و هیچ ثمر ندهم تکان خورم مثلی‌درختی‌چنار برگ‌هام همش پاش خورند حاصل هم ندارم فقط وانمود کنم هستم دگه ...
بازام (خدایاشکر) که پروانه‌ای دارم مره از جهان ناامید نمی‌کنه و می‌که برو آینده‌ در پِش داری!


#دل‌نویس
🔥1
تو در هرپله پائین و بالا میرم
خسته‌بال‌هام داره صدا در می‌یاره
چوکات‌آهنین خوده زدست داده
و مه‌ام هردم حس‌کنم
آن یک‌وچهار ام
هنوز تمام خون‌هام خالی نشده است
پرپر زنم
انگار یک‌وچهار ؛ یک‌وپنچ‌ نشده است
پاهام زیرزیرکنه
رک‌پاهام
به فغان مثیبت دنیا
در اومده
صبح‌ چو چشم‌باز کنم
غوصه‌ای غمود
انگار تازه
شگفته‌است
و داره
هردم و دم
خوده
یاد آوری
بهن‌جاری
پروانه ذهنم کنه
تلغه‌تلغه تغ‌تغ زنه
بی‌خود فک به ذهن‌‌آید
کسیست
در‌حالیکه
جز
وحمِ خود‌ام
کسی
ازمه‌ای غریب
واگذار تداعی نکند
فکِ بی‌خود
بمه‌نآید
چو
مرحمی‌خودم
خودم هستم

همه‌ای عزیزانم
طولِ عمرِ کوچکم
بمه‌ای دیوانه‌صفت
اندری‌آموختن

گر خاهی ز جهان‌ات
همه تورا خواهان
باشند
خوده درپناهی هیچ کسی مده
حتی عزیزانت و همسرِ تک ات
و زینو
هنگامی آموختم
که هردم غصه‌ای بمه‌دادن
وقتی همه‌ره جمع کردم
به‌زین آگاهی رسیدم؛


#دل‌نویس
به‌به به‌دمی امروز‌ام
چو برایتان قصه‌گویم از امروز ام
صبح که پاشدم دیدم برق‌نیست؛ قهرکرده!
مه‌ام چو داخلِ شهرک قلعه‌میر با‌خانواده داخل‌ِ یک گارگاه زیست‌‌کنم
و همسرم انبار‌دار زحمتی‌جان گلِ‌نازی خود‌ است
شهرک‌ها در هفته دو روز برق‌های‌شان می‌ره مهمونی و از سوله‌ها قهرمی‌کنند؛ و از شهرک ما روز یکشنبه و چهارشنبه برق‌ قهر‌می‌کنه‌ میره مهمونی؛
منم دیدم برق‌رفته مهمونی
منم پاشدم با پسر و دخترم رفتم خونه‌ای داداش‌خود مهمونی!

شام ام‌ باهاشون رفتم بپارکِ نزدیک خونه شون
خوش‌گذارانی چای‌نوشیدِم تخم میل‌کردِم
جمعیت را دیدِم بچه‌ها سرسره‌بازی‌کردن؛ ماهم تماشاچی‌شون بودِم و خیلی حال‌کردِم؛
از‌پارک آمادِم که دیدم اینجا خونه‌ای داداشم هم برق‌رفته میانِ تاریکی شب گیرکرده بودِم و پسرگوچولوام کرسنه‌شده بود براش باچراغِ گوشی‌ام تخم‌مرغ‌درست‌کردم، انکار خانوادگی کرسنه‌بودِم مادر و بچه‌ها تخم‌مرغ‌ میل‌کردِم جاتون‌خالی...

و اینقدر دمِی‌عصر غرقِ گپ‌زدن با خانم داداشم بودم که ناگهان ساعتو دیدم ۲۰‌دقیقه از وبینار گذشته هرچه می‌خاستم گوش‌بدم استاد چی‌گفته نتونیستم زیادی بفهمم اینقدر فهمیدم که از دوبیتی گپ‌می‌زد استاد این‌بچه‌ها زیادی بشین‌پاشو داشتن و باید دوباره پادکست گوش‌بدم که فردا شب گذارشِ خوبی‌آماده کنم و ارسال‌کنم
و دوتا شعر و یک بیانه‌ای آماده کردم به کانالم گذاشتم؛
و ممنون تااین‌دم بامه بودید تا فردا خدانگهدار!

#دل‌نویس