سارنج
120 subscribers
31 photos
2 videos
1 file
نوشته‌هایم.
Download Telegram
مسئله این است عزیز من که آدمی هنگام رها کردن خاطراتش ترس از بی‌هویتی وجودش را تسخیر می‌کند و دیگر نمی‌داند با چه چیزی به گذشته‌اش متصل شود، نمی‌داند بی‌قراری‌اش را گردن کدام دلیل بیندازد و چگونه خودش را قانع کند‌.
این است که فرد را وادار به تحمل می‌کند؛ یک انسان غمگین که راهی به گذشته و داشته‌های از دست‌رفته‌اش داشته باشد بر درمانده‌ی فراموش‌کاری که با دستان خودش تمام هویت و دقایقش را به دست باد سپرده ارجحیت دارد.

#مرضیه_موسوی
@saaranj.
تابه‌حال چشم‌به‌راه کسی بوده‌ای؟
انتظار مغموم‌ترین احساسی‌ست که آدمی لمس می‌کند؛ قاصدک ها را بدرقه می‌کند تا به جای خودش عزیز از دست رفته‌اش را به آغوش بکشد، ساعت‌ها بر نیمکتی که روزی متعلق به آنها بود می‌نشیند تا شاید آن سوم شخص مفرد ناگهانی از آنجا گذر کند، شب‌ها برایش می‌نویسد و آرزو می‌کند کبوتری راه خانه‌اش را بلد باشد.
انتظار برای آنچه آدمی یقین دارد که ممکن نمی‌شود چنان تبری‌ست که شخص بر ریشه های خودش می‌زند اما کهنگی دردش سبب عادت و خو گرفتن شده‌است، گویی در آغوش غم زاده شده و در میان دستانش می‌میرد.

#مرضیه_موسوی
@saaranj.
گمان مکن که جنگ تنها میان نسل‌هایی با عقاید و علایق متفاوت رخ می‌دهد، گاهی درون یک انسان صحنه‌ی نبردی می‌شود که تاریخ تاب تماشا کردنش را ندارد و فرد با لبخندی دردناک سقوط و نابودی خودش را پنهان می‌کند.

#مرضیه_موسوی
@saaranj.
و از تو که برایشان می‌گویم عشق را سرزنش می‌کنند که توان شکست سرنوشت را نداشت.

#مرضیه_موسوی
@saaranj.
Forwarded from سارنج (Marzi Mousavi)
گفته بودی هر وقت که می‌نویسی دوستم بدار؛ نمی‌دانم از این همه نوشتن است که دیوانه‌وار دوستت دارم یا از این همه دوست داشتن که دیوانه‌وار می‌نویسم.

- واهه آرمن.
@saaranj.
دلتنگ او هستم و تو نمی‌دانی بی‌قراری برای آنکه نباید چگونه روحت را تکه‌تکه می‌کند.

#مرضیه_موسوی
@saaranj.
قهوه میان دستانم سرد شد و من از ترس فال سیاهی که فنجان برای‌مان درنظر گرفته بود دیگر هیچ‌گاه امید بازگشتت را لابه‌لای تعبیرها جویا نشدم.

#مرضیه_موسوی
@saaranj.
Forwarded from پَستو؛ (MrYa)
فراموش می‌شوی، گویی که هرگز نبوده‌ای
آدمیزاد باشی یا متن فراموش می‌شوی.

محمود درویش
امروز به تو فکر می‌کردم و کلمات در سرم می‌رقصیدند؛ رقصی موزون، آرام و زیبا.
مدتهاست که این حروف با من می‌جنگند و کنار هم قرار نمی‌گیرند؛ اما تو را دوست دارند و آن زمان که‌ تو دلیل یکپارچی‌شان هستی مطیعانه زیباترین حالت خودشان را به نمایش می‌گذراند؛ چراکه تو برای همه‌ی ما دلیلی استوار برای ادامه دادن و در آرامش زیستن هستی.

#مرضیه_موسوی
@saaranj
سراب من، سلام.
قلم من مدت‌هاست که جوهری ندارد اما هرگاه که به تو فکر می‌کند لبریز از حرف‌های بی‌انتها و احساسات بی‌مهابا می‌شود. دلتنگ توام و این دلتنگی پیوندی جاودان میان ما خواهد بود؛ چراکه هرجا که دلتنگی مستانه می‌رقصد حکایتی از عشق بی‌فرجام و قلب‌های شکسته خودنمایی می‌کند.
مدت زمان زیادی‌ است که غروب‌ها، تنها و آرام، تن خونین خورشید را نظاره می‌کنم‌ و به سرانجام تلخ‌مان می‌اندیشم. غروب خورشید مثال جامعی برای ماست؛ برای عشقی که توان شکست تاریکی‌ها را نداشت و برای دستانی که محکوم به جدایی بودند. کاش جوانه‌های امید در مسیرمان می‌روئید و سایه‌ی شوم و ترسناک سرنوشت را از سرمان برمی‌داشت، کاش تک‌مسیر مشترکی که حالا بیراهه‌ای بیش نیست مزین به نور و سعادت بود.
با این‌ حال سرنوشت بهانه‌ای بیش نیست؛ برای عاشقان ترسیده و نرسیده، دست تقدیر علت تامه‌ی تمام ناکامی‌هاست.

#مرضیه_موسوی
@saaranj
آهوی گریزپای من.
تو، فراری از من و خیالت ثابت‌ترین نقطه‌ی دقایقم. آسمانم آلوده به خون شده است، ساز پرشورم ناکوک، دریای چشمانم خالی از ماهی، خانه‌ام ترک خورده از غم و پنجره خسته از انتظار؛
می‌بینی؟ نبودنت پیوند ما و هلاکت را صمیمی و ابدی می‌کند.

#مرضیه_موسوی
@saaranj
Forwarded from کاژه
Forwarded from Remember (Bhr_Hrt)
کوچ می‌کنم از قلبت به ناکجاآباد، اما هرکجا روم خانه‌ی من در گوشه‌ی چپ سینه‌ات است.
Koli
Mohsen Chavoshi
مدت زمان زیادی‌ست که شب‌ها، به قلمی که ناسازگاری را با من انتخاب کرده و ورقی که خالی و سفید است نگاه می‌کنم، نگاهی لبریز از عجز، ناتوانی و التماس؛ التماس برای کنار هم قرار گرفتن کلمات، برای به تصویر کشیدن تشویش و سیاهی درونم.
شما می‌دانید چرا آدم به نقطه‌ای می‌رسد که حتی از خودش هم می‌ترسد؟ از این‌که بی‌هیچ دلهره و نگرانی خودش را برای خودش‌ توضیح دهد. چرا آدم به جایی می‌رسد که بیگانگی احساس ردیف اول وجودش می‌شود؟ ابتدا بیگانگی با خودش و سپس هرآنچه و هرکس بیرون اوست.
طلوعی درکار نیست؛
هرچه هست غروب است و انتها، پایان است و هیچی، اتمام است و محو شدن.
در من به دنبال چاره نگرد، برای تنی که طالع فرداهایش سقوط است و سقوط، راه چاره تنها سکوت است و خاموشی.

#مرضیه_موسوی
@saaranj
اگر می‌دانستم روزنه‌های نوری که مهمان تن تاریکم کردی فرداهایم را به تباهی می‌کشد و محلی برای ورود دردهای رنگارنگ می‌شود، هیچ‌گاه فرصت اجتماع را فراهم نمی‌کردم.
حالا من مانده‌ام با تکه‌ای جسم خسته که نام مرا با سختی به دوش می‌کشد، قلبی که میان ازدحام آدم‌ها گم شده و دستانی که به سرمای دی دهن‌کجی می‌کنند.
من مانده‌ام و چشمانی که هیچ اثری از حیات و زندگی در آنها دیده نمی‌شود؛ دیدگانی خالی، پرتلاطم و لبریز از فریاد.

#مرضیه_موسوی
@saaranj