عشق مأخوذ از « عشقه » است و آن گیاهی است که آن را لبلاب گویند چون بر درختی پیچید آن را خشک کند ، همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند
@saadreeshgh
@saadreeshgh
Forwarded from شقوق العشق
الهی؛ از هر آنچه به آن یقین داشتم؛ و ایمان داشتم؛ و اعتماد میکردم؛ و از هر فعلی که انجام داده ام؛ و از هر خیال و تصور و از هر معبودی که بدان معتقد بودم؛ و از تمام گفته ها و نوشته های خود توبه میکنم؛ حتی از خیال همین گفته..
به حرمت جلال و جبروتت مرا به آنان؛ و آنان را به من باز مگردان..
٢٧ ذوالقعده ١٤٤٥
صدرا
به حرمت جلال و جبروتت مرا به آنان؛ و آنان را به من باز مگردان..
٢٧ ذوالقعده ١٤٤٥
صدرا
Forwarded from شقوق العشق
خون گریه کنم هر دم کآن یار کنارم نیست
یا نزد من است و من، دانم که نگارم نیست
در بحر مِی و باده چون ماهی مغروقم
حیرت که چرا از بُعد، جز حس خمارم نیست
من او شدم و او من، در جرگه عشاقان
پس از چه ز هجرانش چون شمع قرارم نیست؟
هم خانه و هم خوابیم با دلبر بی جامه
طنز است که در کویش از قهر گذارم نیست
در باغ و گلستانم، گل بویم و اما آه
از بخت بد شومم، عمریست بهارم نیست
هر لحظه به شأنی من مشغولم و مسرورم
لیکن عجب از این چون، بی کارم و کارم نیست
میرقصم و میخوانم با ساز دل و جانم
چون گشته چنین زیرا، عود و نی و تارم نیست
با تیر و کمان و تیغ، صیاد جهانم لیک
افسوس از این قسمت چون هیچ شکارم نیست
مشهور دو کُوْن ام من، اما ز قضای حق
هم صحبت شب هایم جز این دل زارم نیست
در دوزخ مجنونان در آتش محبوبان
میسوزم و صد حیرت، چون آتش و نارم نیست
در مجلس دُرّ گویان صدرا ز چه در صدر است؟
چون نای غزل گویی با این گل و خارم نیست
هرگز تو مگو سهو است این راز که صدرا گفت
هم کل جهان یارم، هم گفته که یارم نیست
✍🏻 صدرا
یا نزد من است و من، دانم که نگارم نیست
در بحر مِی و باده چون ماهی مغروقم
حیرت که چرا از بُعد، جز حس خمارم نیست
من او شدم و او من، در جرگه عشاقان
پس از چه ز هجرانش چون شمع قرارم نیست؟
هم خانه و هم خوابیم با دلبر بی جامه
طنز است که در کویش از قهر گذارم نیست
در باغ و گلستانم، گل بویم و اما آه
از بخت بد شومم، عمریست بهارم نیست
هر لحظه به شأنی من مشغولم و مسرورم
لیکن عجب از این چون، بی کارم و کارم نیست
میرقصم و میخوانم با ساز دل و جانم
چون گشته چنین زیرا، عود و نی و تارم نیست
با تیر و کمان و تیغ، صیاد جهانم لیک
افسوس از این قسمت چون هیچ شکارم نیست
مشهور دو کُوْن ام من، اما ز قضای حق
هم صحبت شب هایم جز این دل زارم نیست
در دوزخ مجنونان در آتش محبوبان
میسوزم و صد حیرت، چون آتش و نارم نیست
در مجلس دُرّ گویان صدرا ز چه در صدر است؟
چون نای غزل گویی با این گل و خارم نیست
هرگز تو مگو سهو است این راز که صدرا گفت
هم کل جهان یارم، هم گفته که یارم نیست
✍🏻 صدرا
جمله خاصان به سماء؛ خاک نشین من بودم
هر که آمد به سماع؛ شعر و طنین من بودم
قوم حکّام ز مستی همه در جشن و سرور
پادشاه همه ی حزن و حزین من بودم
زاهدان غرق سجود و عارفان مست شهود
چه کنم بخت ازل؛ شخص لعین من بودم
گرچه اغیار و جهان هر دو عزیز اند ولی
هدف از خلقت انسان و زمین من بودم
مادر هر دو جهان منتظر ظهر ظهور
عیسی بی پدر و طفل و جنین من بودم
حال و مستقبل و ماضی همه را ناظر باش
نادر و بی بدل و فرد و ثمین من بودم
صدر صدرا دو جهان هر دو ببلعید و بگفت
توبه از آن و از این؛ درّ و نگین من بودم
آنچه لرزاند جهان سلسله موی تو بود
لیک از لطف تو هم؛ باعث این من بودم
✍🏻 صدرا
هر که آمد به سماع؛ شعر و طنین من بودم
قوم حکّام ز مستی همه در جشن و سرور
پادشاه همه ی حزن و حزین من بودم
زاهدان غرق سجود و عارفان مست شهود
چه کنم بخت ازل؛ شخص لعین من بودم
گرچه اغیار و جهان هر دو عزیز اند ولی
هدف از خلقت انسان و زمین من بودم
مادر هر دو جهان منتظر ظهر ظهور
عیسی بی پدر و طفل و جنین من بودم
حال و مستقبل و ماضی همه را ناظر باش
نادر و بی بدل و فرد و ثمین من بودم
صدر صدرا دو جهان هر دو ببلعید و بگفت
توبه از آن و از این؛ درّ و نگین من بودم
آنچه لرزاند جهان سلسله موی تو بود
لیک از لطف تو هم؛ باعث این من بودم
✍🏻 صدرا
یکبار به هر سال حق ما ز جهان است
از غیر تو این گریهی سالانه نهان است
آزردهام از این همه مردانگی و صبر
این گریه و هق هق عجبا لعن زمان است
چون شمع بسوزم به شب غربت و گویم
این سوختن از عهد ازل در جَرَیان است
دردیست که در سینهی ما ریشه دوانده
آن را که توان سخنی نیست زبان است
سهم من از آن جنت و فردوس چو اشک است
هر ساله چو جویی ست که جانانه روان است
چون موج به دریا زنم این طعنه ی دلخواه
آزاده دلان را چه غم از حکم شبان است؟
گویند که صدرا نبرد راه به جایی
این حرف و سخن سست چونان برگ خزان است
تبریز چنین گفت و به شیراز چنان شد
حافظ به غزل گفته که او سرو روان است
صدرا چو ندانست کسی قدر تو در عصر
این سرّ قدر نزد خودت عین و عیان است
صدرا
از غیر تو این گریهی سالانه نهان است
آزردهام از این همه مردانگی و صبر
این گریه و هق هق عجبا لعن زمان است
چون شمع بسوزم به شب غربت و گویم
این سوختن از عهد ازل در جَرَیان است
دردیست که در سینهی ما ریشه دوانده
آن را که توان سخنی نیست زبان است
سهم من از آن جنت و فردوس چو اشک است
هر ساله چو جویی ست که جانانه روان است
چون موج به دریا زنم این طعنه ی دلخواه
آزاده دلان را چه غم از حکم شبان است؟
گویند که صدرا نبرد راه به جایی
این حرف و سخن سست چونان برگ خزان است
تبریز چنین گفت و به شیراز چنان شد
حافظ به غزل گفته که او سرو روان است
صدرا چو ندانست کسی قدر تو در عصر
این سرّ قدر نزد خودت عین و عیان است
صدرا
سحرم دولت اسرار به بالین آمد
گفت برخیز که آن دلبر بی دین آمد
این همه هجر و فراق آخر کار آخر شد
جان به لب آمد و مردیم که شیرین آمد
یوسف اندر دل چاه هیچ نمیدانست این
چون نگویی تو سخن؛ مژده به پروین آمد
مُلک سَلمان و سُلیمان بُوَد از آن صبی
تو که پیری چه کنی؟ قرعه به مسکین آمد
عزلت و گوشه ی میخانه تو را بس
ز جهان
از قضا و قَدَرَتْ فال به یاسین آمد
چون که میگفت چنین شعر و غزل را صدرا
حافظ و بهجت و سعدی به تحسین آمد
جمله گفتند که صدرا خَلَفِ صالح ماست
بهر ذاتم تو ببین یار به تضمین آمد
عرشیان خوش بسرایند که یا رب «صدرا»
چون چنین شد همه کس جمله به آمین آمد
قدر این نعمت عرفان تو یدان چون که از آن
بهر فیض از بَرِ تو؛ آن بشد و این آمد
✍🏻 صدرا
گفت برخیز که آن دلبر بی دین آمد
این همه هجر و فراق آخر کار آخر شد
جان به لب آمد و مردیم که شیرین آمد
یوسف اندر دل چاه هیچ نمیدانست این
چون نگویی تو سخن؛ مژده به پروین آمد
مُلک سَلمان و سُلیمان بُوَد از آن صبی
تو که پیری چه کنی؟ قرعه به مسکین آمد
عزلت و گوشه ی میخانه تو را بس
ز جهان
از قضا و قَدَرَتْ فال به یاسین آمد
چون که میگفت چنین شعر و غزل را صدرا
حافظ و بهجت و سعدی به تحسین آمد
جمله گفتند که صدرا خَلَفِ صالح ماست
بهر ذاتم تو ببین یار به تضمین آمد
عرشیان خوش بسرایند که یا رب «صدرا»
چون چنین شد همه کس جمله به آمین آمد
قدر این نعمت عرفان تو یدان چون که از آن
بهر فیض از بَرِ تو؛ آن بشد و این آمد
✍🏻 صدرا
عطر و ریحان تو در این همه دُردانه که نیست
شوق دیدار تو در هر سَر و هر خانه که نیست
چه کند عارف و مُلّا چو نمیداند این
طعم لب های تو در هر بت بیگانه که نیست
بی تو چون شمع شدم هر دم از این خاک جدا
مِهر من بر رخ تو؛ قصّه و افسانه که نیست
کودکان هر دم از این باغ؛ ثمر میدزدند
تیز بنگر که همین طفل؛ ریحانه که نیست؟
من و ریحانه چنان مست در این شهر غریب
محتسب گفته مخور؛ عرصه ی میخانه که نیست
یا رب این هر دو جوان از دو جهانت بِرَهان
أمر کُنْ گشت دعا؛ گفته ی شکرانه که نیست
شکر تقدیر که صدرا شده شوریده ی دهر
نیست بر او حرجی؛ عاقل و فرزانه که نیست
✍🏻 صدرا
شوق دیدار تو در هر سَر و هر خانه که نیست
چه کند عارف و مُلّا چو نمیداند این
طعم لب های تو در هر بت بیگانه که نیست
بی تو چون شمع شدم هر دم از این خاک جدا
مِهر من بر رخ تو؛ قصّه و افسانه که نیست
کودکان هر دم از این باغ؛ ثمر میدزدند
تیز بنگر که همین طفل؛ ریحانه که نیست؟
من و ریحانه چنان مست در این شهر غریب
محتسب گفته مخور؛ عرصه ی میخانه که نیست
یا رب این هر دو جوان از دو جهانت بِرَهان
أمر کُنْ گشت دعا؛ گفته ی شکرانه که نیست
شکر تقدیر که صدرا شده شوریده ی دهر
نیست بر او حرجی؛ عاقل و فرزانه که نیست
✍🏻 صدرا