‌ ‌ ‌ ‌ ‌stıngy‌ ‌ ‌ ‌ ‌
519 subscribers
7 photos
7 videos
Unknown : @t0Ilmbot
Download Telegram
زمان‌هایی پیش می‌آید، که متقاعد میشوم برای هیچ‌گونه ارتباط انسانی‌ای مناسب نیستم.
خستگی رخت پهن میکند، غم پرسه میزند و دلتنگی فریاد میزند در تک‌تک سلول‌های تنم.
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Every night the same story repeats itself, the lights are off, the world has gone silent, everyone is asleep but my mind is wide awake, i lie in the dark staring at nothing and suddenly the noise begins
thoughts that come without permission, memories that refuse to fade, words that were never said and pain i pretended didn’t matter
every night before sleep i see myself standing at the edge of a deep hole, a hole filled with what ifs, if onlys and whys, and i just sit there staring into it, no strength to run, no courage to fall, just hanging between a tired body and a restless mind, i want to sleep but my brain won’t let me, it wants to replay everything, every mistake i’ve made, every person i’ve lost, every version of myself i could have been, and the most painful part is this
no one sees this war, no one understands how much a quiet person fights with themselves at night

and me, every single night, more tired than ever, i sit beside this deep well of overthinking and pray that tonight my mind will stay quiet just for a few hours.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This is the last translation of my patience.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اکسپلور گردی؟!
نه ممنون ماهتیسا هرچی ببینه برام میفرسته
اکنون به‌نظر میرسد صبورتر شده‌ام، اما در عوض چراغی در وجودم خاموش شده‌است که دوست‌ داشتم تا ابد روشن بماند.
گاهی سکوت حرف‌هایی را میگوید که هیچ صدایی نمیتواند بگوید، گاهی یک نگاه ساده دنیا را کوچک و دل را بزرگ میکند، و گاهی تنها در تاریکیست که روشنایی حضور کسی را حس میکنی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
این بی‌حوصلگی، پرخاشگری و خستگی که بی‌دلیل دارم الان، همون اشکایه که نریختم، همون حرفایه که نزدم و همون احساسیه که سرکوب کردم.
بدنش حرف میزد، اما کسی گوش نمیداد دردش در پوست نبود، در خاطراتی بود که هیچوقت گفته نشده بودند و حالا هر زخم تازه فقط تکرار همان گذشته و همان خاطرات بود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و من آن شب برای اولین بار دلم برای خودم سوخت، چون تمام آن مدت در انتظار بودم که کسی بگوید تو حق داشتی بترسی، حق داشتی کم بیاوری و اشتباه کنی؛ چون اولین بار بود زندگی میکردی و هیچکس اولین بار بی‌نقص نیست، اما تمام چیزی که دریافت کرده بودم سال‌ها سرزنش بود و تحقیر و اینکه تو خودت نخواستی، خودت راه اشتباه را انتخاب کردی... اما چطور ممکن بود من بدانم راهی اشتباه است و انتخابش کنم؟ من نخواسته بودم اشتباه کنم، من فقط داشتم سعی میکردم بفهمم باید با زندگی لعنتی‌ای که بدون اینکه حتی ذره‌ای آن را درک کنم... باید چه کنم، ادامه بدهم یا تسلیم شوم، من فقط داشتم حدس میزدم با دلی که بیشتر از آنکه بلد باشد زخمی بود، کسی نگفته بود زندگی آزمون و خطاست، فقط نتیجه را از من میخواستند و آن شب فهمیدم شاید من مقصر نبودم فقط انسانی بودم که برای اولین بار زندگی میکرد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ㅤㅤ ravın
ㅤ ㅤدر سڪوت قاب‌ها
میان دریایی که هنوز قدم‌هایمان را به خاطر نسپرده
لبخندهایی هست که تنها با تو معنا می‌گیرند.
حضورت همان آغازی‌ست در میان فصل‌ها،
بی‌نیاز از نام اما سرشار از لحظه‌های بودن،
و من با هر پیام و هر لحظه‌ی کنار هم بودن
احساس می‌کنم هر لحظه با تو تازه و بی‌پایان است.
آموختم که حضورت نه به تاریخی وابسته است
نه به واژه‌ی تولد،
زیرا که خود زندگی را در رگ‌هایش جاری دارد،
و با هر مکالمه، با هر کلمه و شوخی شیرین
دنیا برایم روشن‌تر و پر از آرامش می‌شود.
تولدت مبارک
امیدوارم روزت پر از شادی و حس خوب باشه،
و سال پیش رویت، پر از لحظه‌های ناب و کشف‌های شیرین باشه،
لحظه‌هایی که تنها با تو معنا پیدا می‌کنند،
و هر خاطره‌ای که باهم می‌سازیم،
همانند لبخندیست که هیچگاه از یادم نمی‌رود.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
1