نگاهی که از هم پاشید🖤🩸
شب دوم بود. آره. شب دومی که اعتراضگونه شروع شد. ولی کمی که گذشت همهچی درهمبرهم شد. دسته دسته شعار سر میدادند.
کمکم پیش رفتند. سوزاندند همهچیز را. همهچیزهایی که دوروبرشان بود.
کار که به اینجا رسید خودی، نخودی و بیخودی مشخص شد. عدهای ایستاده تماشایشان میکردند. عدهای هم رد میشدند. از آن بین نگاهم خیره ماند به (د.غ) که ت.ف.ن.گ را نشانه گرفته بود به آن سمت خیابان. همه میدانستند که حکم تیر دارند همهشان. اما خب در این شهر کوچک، همه یکدیگر را میشناسند.
کسی، کسی را نمیکُشد. فوقش برخورد فیزیکی میکنند و درنهایت دستگیر.
اما آتش که زبانه کشید. بین آتش و صدا و دود و شلوغی، آن تفنگ وامانده به صدا درآمد. شلیک شد. جمعیت شکافت. صاحب تفنگ که را نشانه گرفته بود؟ چشمهایم درست میدید؟ خون و گوشت کسی پخشِ زمین شد. خون پسری پخش شد که فقط نظارهگر بود. ایستاده بود. به قول خودشان نه چیزی سوزانده بود. نه ناسزایی گفته بود. نه چه و چه و چه... پسر آخر خانوادهای پرجمعیت. بهتازگی کافهای اجاره کرده بود و در پیِ لقمهای حلال. پدر نداشت. نانآور مادرش بود. کارهای نبود. البته البته البته اگر چیزی سوزانده بود و زخمی هم زده بود نباید اینچنین صورتش از هم میپاشید.
حکم تیر داشتی؟ مگر جانت را به خطر انداخته بود یا چیزی از تو و خانوادهات به تاراج برده بود؟
لعنتی حکم تیر به کی؟
به کجا؟
برای چی؟
مگر خدایی که حکم کردی به کشتن؟
جوان کشته شد و جاویدنام. خونش به ناحق ریخته شد و مادرش بهاندازهی هزار سال پیر شد.
چهار روز طول کشید تا بدن سردش را بیاورند. وقتی هم آوردند شبانه به آغوش خاک سپردندَش.
امروز چهل روز از این ناحقکُشی گذشته.
چهل روز گذشته از وقتی که این پسر برای آخرینبار مادرش را دید و مادر او را.
بهراستی چطور میتوان کسی را اینگونه کُشت و به زندگی عادی ادامه داد؟
چطور توانستی؟
چطور؟
چطور؟
لعنتی چطور؟
الهه حیدری
#هدیه_به_وطن
#جاوید_نام_محسن_چیتساز
#اصفهان
شب دوم بود. آره. شب دومی که اعتراضگونه شروع شد. ولی کمی که گذشت همهچی درهمبرهم شد. دسته دسته شعار سر میدادند.
کمکم پیش رفتند. سوزاندند همهچیز را. همهچیزهایی که دوروبرشان بود.
کار که به اینجا رسید خودی، نخودی و بیخودی مشخص شد. عدهای ایستاده تماشایشان میکردند. عدهای هم رد میشدند. از آن بین نگاهم خیره ماند به (د.غ) که ت.ف.ن.گ را نشانه گرفته بود به آن سمت خیابان. همه میدانستند که حکم تیر دارند همهشان. اما خب در این شهر کوچک، همه یکدیگر را میشناسند.
کسی، کسی را نمیکُشد. فوقش برخورد فیزیکی میکنند و درنهایت دستگیر.
اما آتش که زبانه کشید. بین آتش و صدا و دود و شلوغی، آن تفنگ وامانده به صدا درآمد. شلیک شد. جمعیت شکافت. صاحب تفنگ که را نشانه گرفته بود؟ چشمهایم درست میدید؟ خون و گوشت کسی پخشِ زمین شد. خون پسری پخش شد که فقط نظارهگر بود. ایستاده بود. به قول خودشان نه چیزی سوزانده بود. نه ناسزایی گفته بود. نه چه و چه و چه... پسر آخر خانوادهای پرجمعیت. بهتازگی کافهای اجاره کرده بود و در پیِ لقمهای حلال. پدر نداشت. نانآور مادرش بود. کارهای نبود. البته البته البته اگر چیزی سوزانده بود و زخمی هم زده بود نباید اینچنین صورتش از هم میپاشید.
حکم تیر داشتی؟ مگر جانت را به خطر انداخته بود یا چیزی از تو و خانوادهات به تاراج برده بود؟
لعنتی حکم تیر به کی؟
به کجا؟
برای چی؟
مگر خدایی که حکم کردی به کشتن؟
جوان کشته شد و جاویدنام. خونش به ناحق ریخته شد و مادرش بهاندازهی هزار سال پیر شد.
چهار روز طول کشید تا بدن سردش را بیاورند. وقتی هم آوردند شبانه به آغوش خاک سپردندَش.
امروز چهل روز از این ناحقکُشی گذشته.
چهل روز گذشته از وقتی که این پسر برای آخرینبار مادرش را دید و مادر او را.
بهراستی چطور میتوان کسی را اینگونه کُشت و به زندگی عادی ادامه داد؟
چطور توانستی؟
چطور؟
چطور؟
لعنتی چطور؟
الهه حیدری
#هدیه_به_وطن
#جاوید_نام_محسن_چیتساز
#اصفهان
💔9
هوی یارو! گُندهای اما پَشیزی هم نیستی
گُندهام! اما ذرّهای قبولم ندارند. دارند؟ نه. امیدوار نباش الکی. چرا؟ شاید چون اخلاقم باب میلشان نیست. شاید رهاترند وقتی از منِ گُنده دور باشند. دور وُ دورتر. گاهی فکر میکنم چقدر گُنده بودن بد است.
حالم از گُنده بودنِ خودم بهم میخورَد؟ یا کُلا از گُندهگی کردن؟ من که نخواستهام گُندهتان باشم! دستِ خودم نبوده. فقط زودتر از شما به دنیا آمدم.
با خودم که فکر میکنم، میفهمم از تهِ تهِ تهِ دلم، دوست دارم که یک گُنده داشته باشم تا برایم گُندهگی کند. حالا هرچقدر حالبهمزن. حالبهمزنم؟
هرچقدر زُمُخت. زُمُختم؟
هرچقدر نچسب. نچسبم؟
یا هرچقدر سازمخالفزن. سازمخالفزنم؟
(نه... نه!!! به خدا قسم فقط نگرانم و عاشقتان)
اما داشتن یک گُنده به آدم امنیت میدهد.
اگر حالتان هم از گُندهتان که من باشم بهم میخورَد، خداوکیلی کمی فکر کنید به اینکه این گُندهی فلان فلانشده دلش هزار راه میرود برایتان. دلواپس است برای آیندهتان. بفهمید نفهمها.
گُندهگی نکرده، گُندهام کردند. یک گُندهی آش نخورده اما دهانسوخته.
گُندهگی؟ گِندهگی؟👀 گَندهگی؟ گَندیدهام از حرص وُ فکر وُ فکر وُ فکررررررر.
الهه حیدری
#از_خاطرات_فرزند_اول
گُندهام! اما ذرّهای قبولم ندارند. دارند؟ نه. امیدوار نباش الکی. چرا؟ شاید چون اخلاقم باب میلشان نیست. شاید رهاترند وقتی از منِ گُنده دور باشند. دور وُ دورتر. گاهی فکر میکنم چقدر گُنده بودن بد است.
حالم از گُنده بودنِ خودم بهم میخورَد؟ یا کُلا از گُندهگی کردن؟ من که نخواستهام گُندهتان باشم! دستِ خودم نبوده. فقط زودتر از شما به دنیا آمدم.
با خودم که فکر میکنم، میفهمم از تهِ تهِ تهِ دلم، دوست دارم که یک گُنده داشته باشم تا برایم گُندهگی کند. حالا هرچقدر حالبهمزن. حالبهمزنم؟
هرچقدر زُمُخت. زُمُختم؟
هرچقدر نچسب. نچسبم؟
یا هرچقدر سازمخالفزن. سازمخالفزنم؟
(نه... نه!!! به خدا قسم فقط نگرانم و عاشقتان)
اما داشتن یک گُنده به آدم امنیت میدهد.
اگر حالتان هم از گُندهتان که من باشم بهم میخورَد، خداوکیلی کمی فکر کنید به اینکه این گُندهی فلان فلانشده دلش هزار راه میرود برایتان. دلواپس است برای آیندهتان. بفهمید نفهمها.
گُندهگی نکرده، گُندهام کردند. یک گُندهی آش نخورده اما دهانسوخته.
گُندهگی؟ گِندهگی؟👀 گَندهگی؟ گَندیدهام از حرص وُ فکر وُ فکر وُ فکررررررر.
الهه حیدری
#از_خاطرات_فرزند_اول
❤4😭1
خاکبرسر توئیت زده: هر یک اعدام مساوی با سوزاندن یک قرآن.❌❌❌
قلّادهات کردهاند برای گفتن این حرفها؟
به کجا چنین شتابان؟ اگر فقط یک نوجوان با خُزعبلات تو و از روی هیجان دست به چنین جنایتی بزند، چه؟
کاری ندارم که دین و سیاست را قاطی کردند و ایمان و اعتقادات مردم را به تاراج بردند! اما تو و امثال تو و سرکردههاتان نمیتوانید عظمت کلام معجزهگر خدا را نابود کنید! شماها فقط در مُخیلهی خودتان، در دنیای کثافتبار خودتان، فکر میکنید برندهاید!
این حرفهای بهظاهر کوبندهتان دارد بیداری جهانی میآفریند.
خدا و کلام خدا شوخیبردار نیست.
سوره مبارکه آل عمران آیه ۵۴
وَمَكَروا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيرُ الماكِرينَ﴿۵۴﴾
و (یهود و دشمنان مسیح، برای نابودی او و آیینش،) نقشه کشیدند؛ و خداوند (بر حفظ او و آیینش،) چارهجویی کرد؛ و خداوند، بهترین چارهجویان است.
✨🤍
الهه حیدری
#قرآن
#از_حقیقت_نوشتن
قلّادهات کردهاند برای گفتن این حرفها؟
به کجا چنین شتابان؟ اگر فقط یک نوجوان با خُزعبلات تو و از روی هیجان دست به چنین جنایتی بزند، چه؟
کاری ندارم که دین و سیاست را قاطی کردند و ایمان و اعتقادات مردم را به تاراج بردند! اما تو و امثال تو و سرکردههاتان نمیتوانید عظمت کلام معجزهگر خدا را نابود کنید! شماها فقط در مُخیلهی خودتان، در دنیای کثافتبار خودتان، فکر میکنید برندهاید!
این حرفهای بهظاهر کوبندهتان دارد بیداری جهانی میآفریند.
خدا و کلام خدا شوخیبردار نیست.
سوره مبارکه آل عمران آیه ۵۴
وَمَكَروا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيرُ الماكِرينَ﴿۵۴﴾
و (یهود و دشمنان مسیح، برای نابودی او و آیینش،) نقشه کشیدند؛ و خداوند (بر حفظ او و آیینش،) چارهجویی کرد؛ و خداوند، بهترین چارهجویان است.
✨🤍
الهه حیدری
#قرآن
#از_حقیقت_نوشتن
❤1🕊1👻1
My favorite anime :)
سوفی: «هاول بیا فرار کنیم، باهاشون نجنگ.»
هاول: «متاسفم، بهاندازهی کافی فرار کردم! سوفیا... حالا چیزی دارم که باید ازش محافظت کنم و اون تویی!»
🩷🙂↔️🫶🏽👒🔥🔮🚪
#قلعه_متحرک_هاول
#هایائو_میازاکی
سوفی: «هاول بیا فرار کنیم، باهاشون نجنگ.»
هاول: «متاسفم، بهاندازهی کافی فرار کردم! سوفیا... حالا چیزی دارم که باید ازش محافظت کنم و اون تویی!»
🩷🙂↔️🫶🏽👒🔥🔮🚪
#قلعه_متحرک_هاول
#هایائو_میازاکی
❤2
تهماندهای از من🫠
من در من چه بیخود وُ بیجهت کم است.
من در حضورِ من چقدر لال و بیدستوپاست.
من در پشتِ من چقدر جاخالی میدهد.
منی وجود دارد اصلا؟ اگر داشت که این سوالها برای چیست؟!
نه منی است نه نیممنی انگار.
فقط یک کالبد است. عاری از من.
من کیست؟ کجا بیابَمت من؟
منِ عزیزم هُبوط کن در این تن عریان از من. تا شاید برای اندکلحظهای قدر بدانمَت. شاید نمکگیر شدی وُ ماندی بیشتر. شاید هم مثل جرقهای از یک آتش نیمهسوزِ در حال مرگ، بجَستی وُ الفرار.
الهه حیدری
#از_خود_نوشتن
من در من چه بیخود وُ بیجهت کم است.
من در حضورِ من چقدر لال و بیدستوپاست.
من در پشتِ من چقدر جاخالی میدهد.
منی وجود دارد اصلا؟ اگر داشت که این سوالها برای چیست؟!
نه منی است نه نیممنی انگار.
فقط یک کالبد است. عاری از من.
من کیست؟ کجا بیابَمت من؟
منِ عزیزم هُبوط کن در این تن عریان از من. تا شاید برای اندکلحظهای قدر بدانمَت. شاید نمکگیر شدی وُ ماندی بیشتر. شاید هم مثل جرقهای از یک آتش نیمهسوزِ در حال مرگ، بجَستی وُ الفرار.
الهه حیدری
#از_خود_نوشتن
❤4🆒1
Forwarded from لحظهنگاریهای من"آرزو بابایی"
واقعیتِ سوگ با آنچه دیگران از بیرون میبینند بسیار متفاوت است. دردی در این دنیا وجود دارد که نمیتوانید با شادی از تنتان بیرون کنید.
به راهحل نیاز ندارید. نیاز ندارید سوگتان را پشت سر بگذارید. شما به کسی نیاز دارید که سوگتان را بفهمد و بپذیرد. به کسی نیاز دارید که وقتی، درمیانِ وحشتِ سوسوزننده ایستادهاید و به حفرهای خیره میمانید که زمانی زندگیِ شما بوده است، دستهایتان را محکم بگیرد.
بعضی چیزها را نمیتوان درمان کرد؛ فقط باید آنها را به دوش کشید.
*جملهای از کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوب نیست از مگان دیواین
https://t.me/arezoobabaee
به راهحل نیاز ندارید. نیاز ندارید سوگتان را پشت سر بگذارید. شما به کسی نیاز دارید که سوگتان را بفهمد و بپذیرد. به کسی نیاز دارید که وقتی، درمیانِ وحشتِ سوسوزننده ایستادهاید و به حفرهای خیره میمانید که زمانی زندگیِ شما بوده است، دستهایتان را محکم بگیرد.
بعضی چیزها را نمیتوان درمان کرد؛ فقط باید آنها را به دوش کشید.
*جملهای از کتاب عیبی ندارد اگر حالت خوب نیست از مگان دیواین
https://t.me/arezoobabaee
❤3👍1
زندگی از 30 بهمن 98 دیگه مثل قبل نشد...
هیچی دیگه مثل قبل نشد.❤️🩹
هیچی دیگه مثل قبل نشد.❤️🩹
💔3❤1
Forwarded from کتابهایی که باید بخونیم
سرم از حسوحال هم خالی شده؛ مثل حوضی که آبش را کشیده باشند. چیز درستی نمیخوانم، کاری نمیکنم، خُلق خوشی ندارم و شادی را فراموش کردهام که چه جور است. شادی کلمهی درستی نیست؛ دلخوشیست که از یادم رفته است.
روزها در راه – شاهرخ مسكوب
روزها در راه – شاهرخ مسكوب
❤3
دوستم کجاست؟
مدتیست که ندیدمَش. وقتی روزها از جلوی آن مغازه رد میشدم یا آنجا نشسته بود در آفتاب، یا ایستاده به دیوار تکیه داده بود.
یک روز به سمتم آمد، گلِ یاس همراهم بود. پس کمی مراعات دخترم را کردم و قدمهایم را تندتند برداشتم بخاطر غریزهی مادرانه که البته بابتش عذابوجدان گرفتم. آخه آن روز صورتش پُر از زخم بود. بعضی زخمها دَلَمه بسته بود و بعضیشان تازه و ملتهب.
یک روز دیگه در فضای سبزِ کنارِ مسجد دیدمش. سلام کرد. بیجواب نگذاشتمش. دستهایش را مدام دورهم میپیچید. فاصلهی کوتاهی که تا من داشت را، مدام عقبجلو میرفت.
گفتم: «چی شده؟»
گفت: «هیهیچی. مَمن تو تو جیبام سیسیگار دارم.»
گفتم: «برات ضرر دارهها.»
گفت: «آ آبجی بِبذار نِنشونت بِبدم.»
در همان حال، پلاستیک بزرگی نشانم داد که پاکتهای ریز وُ دُرشتی داخلش بود. مشخص بود چه بود وُ برای چه! از شدّت ناراحتی از جابلند شدم و آنقدر تندتند رفتم که نفسم به شماره افتاد.
-نکند معتادش کرده باشن؟ این سوالی بود که از خودم میپرسیدم. چند روز، پشتِ هم.
هفتهی بعد دیدمش که میخندید و پولهای نو و تانخوردهاش را میشمرد. تا من را دید با خوشحالی گفت: «پِپِپرونی خُخوشمزهتره یا یا ساساندویچ بَبَندری؟»
خندیدم و گفتم: «هر دوش.»
زخمهای صورتش کمی بهتر شده بود.
کمی از نگرانیام کم شد.
تا اینکه... تا اینکه چندروزی بود که نبودَش. بد به دلم راه ندادم اما مُدام پوست لبم را میجویدم یا چندلحظهای به یکجا خیره میشدم.
جای همیشگیاش نبود. دورتادور محلّه را تابیدم، نبود. انگار برای کسی مهم نبود، نبودنش. نه آن مغازهدار، نه آن فستفودی، نه آدمهایی که روی نیمکتهای فضای سبز مینشستند. بد به دلم راه افتاد. تا اینکه دیشب در جمعی شنیدم که میگفتند: «فهمیدی اون پسر دیونههه چه بلایی سرش اومده؟»
«کدوم؟ همون تَشنُجیه که صورتش رو پنجه میکشه؟»
«آره آره شنیدم که بُردنِش بهزیستی.»
پَریدم وسط گفتوگوی دلخراششان:
«چرا؟ چرا بُردنَش؟»
نگاه متعجب آن دو نفر بیشتر عصبیَم کرد:
«پرسیدم چرا؟؟؟؟»
فردی که نزدیکترم بود یواش کنار گوشم گفت:
«پسرای دوروُبَرِش ازش سوءاستفاده کردن، سوءاستفاده جنسی»
سوءاستفاده جنسی
سوءاستفاده جنسی
سوءاستفاده جنسی
....
.
.
.
.
دلم گرفته. از تمام جهان دلم گرفته.💔
#از_درد_نوشتن
مدتیست که ندیدمَش. وقتی روزها از جلوی آن مغازه رد میشدم یا آنجا نشسته بود در آفتاب، یا ایستاده به دیوار تکیه داده بود.
یک روز به سمتم آمد، گلِ یاس همراهم بود. پس کمی مراعات دخترم را کردم و قدمهایم را تندتند برداشتم بخاطر غریزهی مادرانه که البته بابتش عذابوجدان گرفتم. آخه آن روز صورتش پُر از زخم بود. بعضی زخمها دَلَمه بسته بود و بعضیشان تازه و ملتهب.
یک روز دیگه در فضای سبزِ کنارِ مسجد دیدمش. سلام کرد. بیجواب نگذاشتمش. دستهایش را مدام دورهم میپیچید. فاصلهی کوتاهی که تا من داشت را، مدام عقبجلو میرفت.
گفتم: «چی شده؟»
گفت: «هیهیچی. مَمن تو تو جیبام سیسیگار دارم.»
گفتم: «برات ضرر دارهها.»
گفت: «آ آبجی بِبذار نِنشونت بِبدم.»
در همان حال، پلاستیک بزرگی نشانم داد که پاکتهای ریز وُ دُرشتی داخلش بود. مشخص بود چه بود وُ برای چه! از شدّت ناراحتی از جابلند شدم و آنقدر تندتند رفتم که نفسم به شماره افتاد.
-نکند معتادش کرده باشن؟ این سوالی بود که از خودم میپرسیدم. چند روز، پشتِ هم.
هفتهی بعد دیدمش که میخندید و پولهای نو و تانخوردهاش را میشمرد. تا من را دید با خوشحالی گفت: «پِپِپرونی خُخوشمزهتره یا یا ساساندویچ بَبَندری؟»
خندیدم و گفتم: «هر دوش.»
زخمهای صورتش کمی بهتر شده بود.
کمی از نگرانیام کم شد.
تا اینکه... تا اینکه چندروزی بود که نبودَش. بد به دلم راه ندادم اما مُدام پوست لبم را میجویدم یا چندلحظهای به یکجا خیره میشدم.
جای همیشگیاش نبود. دورتادور محلّه را تابیدم، نبود. انگار برای کسی مهم نبود، نبودنش. نه آن مغازهدار، نه آن فستفودی، نه آدمهایی که روی نیمکتهای فضای سبز مینشستند. بد به دلم راه افتاد. تا اینکه دیشب در جمعی شنیدم که میگفتند: «فهمیدی اون پسر دیونههه چه بلایی سرش اومده؟»
«کدوم؟ همون تَشنُجیه که صورتش رو پنجه میکشه؟»
«آره آره شنیدم که بُردنِش بهزیستی.»
پَریدم وسط گفتوگوی دلخراششان:
«چرا؟ چرا بُردنَش؟»
نگاه متعجب آن دو نفر بیشتر عصبیَم کرد:
«پرسیدم چرا؟؟؟؟»
فردی که نزدیکترم بود یواش کنار گوشم گفت:
«پسرای دوروُبَرِش ازش سوءاستفاده کردن، سوءاستفاده جنسی»
سوءاستفاده جنسی
سوءاستفاده جنسی
سوءاستفاده جنسی
....
.
.
.
.
دلم گرفته. از تمام جهان دلم گرفته.💔
#از_درد_نوشتن
😭1
گاهی نباید بشود امّا میشود
گاهی باید بشود امّا نمیشود!
زورمان نمیرسد به این بایدها و نبایدها
به این شدنها و نشدنها...
باید سوخت، ساخت و ادامه داد.
...🚶♀
گاهی باید بشود امّا نمیشود!
زورمان نمیرسد به این بایدها و نبایدها
به این شدنها و نشدنها...
باید سوخت، ساخت و ادامه داد.
...🚶♀
💔2
سلام به همه
بعد از سه ماه قطعی اینترنت
امیدوارم که همگی خوب باشید❤️
بعد از سه ماه قطعی اینترنت
امیدوارم که همگی خوب باشید❤️
❤4
دلم برای در این فضا نوشتن، و بهخصوص خواندن نوشتههای دوستان نویسندهام بسیار تنگ شده بود.
امید که روزهای روشنی در انتظارمان باشد.
🤍✨
امید که روزهای روشنی در انتظارمان باشد.
🤍✨
❤6
دیدی که مرا هیچکسی یاد نکرد، جز غم؟
که هزار آفرین بر غم باد!
مولانا میگوید انگار.
که هزار آفرین بر غم باد!
مولانا میگوید انگار.
💔2
امید، روزنه کوچکی در دل تاریکی✨️
یاسِ مامان حوصلهاش سررفته بود. پارک، این مواقع گزینه خوبیست. با بابا بیشتر خوش میگذرانَد چون سختگیریهای مادرانه محدودش میکند. نشستم توی ماشین. فرصت را غنمیت شمردم و کتاب استخوان خوک و دستهای جذامی را خواندم. گهگاهی هم به بچهها نگاه میکردم که فارغ از همهچیز در زمان حال غرقاند و سبکبال.
کمی گذشت. محو کتاب بودم که صدای مردانهای توجهم را جلب کرد. از آینه بغل، بیرون را دیدم. مردی با مو و ریشهای بلند و نامرتب کنار باغچه نشسته بود. ریزبینانه که دیدمش دلم خون شد. چقدر خسته مینِمود. چشمهایم تَر شد. انگار دلم در لحظه، جوری گرفت که غمش سنگینم کرد. نه اینکه فقط دلم بسوزد.
فکر کردم که بچه دارد یا نه؟
سقف بالای سر دارد یا نه؟
لقمه نانی دارد یا نه؟
فقط همین لباسها را دارد؟
همینطور که ذهنم را با اهرم فشارِ این سوالها لِهوُلَوردهاش میکردم، قهرمانی وارد صحنه شد؛ مردی میانسال با یک دوچرخه و سَروُوضع معمولی. برای مرد اول، نان تازه خریده بود. مرد سومی هم آمد و چیز دیگری خرید. به چشم خودم دیدم که خدا برایش رساند. دو قهرمانِ نوشتهام، وسیلهای بودند تا آن مرد بیشتر از این ناامید نشود.
صدای دخترم که آمد فهمیدم باید اشکهایم را پاک کنم، تا دخترم خیال نکند کسی مادرش را اذیت کرده. خوراکی یا عروسکش را گرفته.
سوژه نوشتهام کاش باز امیدوار شود. کاش تا آخر شب دهبار دیگه هم امیدوار شود. کاش تا چندماه و چندسال دیگر هم این زنجیره ادامهدار شود. کاش بشود. حتی شده کمکم و بافاصله.
خدایا تو روزیرسانی، برایش برسان. برای همهمان برسان هر آنچه را که نداریم.
آمین🤍
«شیخ عطار نیشابوری میگويد.»
#روزانه_نویسی
#دلنوشته
#شعر
@rumination75
یاسِ مامان حوصلهاش سررفته بود. پارک، این مواقع گزینه خوبیست. با بابا بیشتر خوش میگذرانَد چون سختگیریهای مادرانه محدودش میکند. نشستم توی ماشین. فرصت را غنمیت شمردم و کتاب استخوان خوک و دستهای جذامی را خواندم. گهگاهی هم به بچهها نگاه میکردم که فارغ از همهچیز در زمان حال غرقاند و سبکبال.
کمی گذشت. محو کتاب بودم که صدای مردانهای توجهم را جلب کرد. از آینه بغل، بیرون را دیدم. مردی با مو و ریشهای بلند و نامرتب کنار باغچه نشسته بود. ریزبینانه که دیدمش دلم خون شد. چقدر خسته مینِمود. چشمهایم تَر شد. انگار دلم در لحظه، جوری گرفت که غمش سنگینم کرد. نه اینکه فقط دلم بسوزد.
فکر کردم که بچه دارد یا نه؟
سقف بالای سر دارد یا نه؟
لقمه نانی دارد یا نه؟
فقط همین لباسها را دارد؟
همینطور که ذهنم را با اهرم فشارِ این سوالها لِهوُلَوردهاش میکردم، قهرمانی وارد صحنه شد؛ مردی میانسال با یک دوچرخه و سَروُوضع معمولی. برای مرد اول، نان تازه خریده بود. مرد سومی هم آمد و چیز دیگری خرید. به چشم خودم دیدم که خدا برایش رساند. دو قهرمانِ نوشتهام، وسیلهای بودند تا آن مرد بیشتر از این ناامید نشود.
صدای دخترم که آمد فهمیدم باید اشکهایم را پاک کنم، تا دخترم خیال نکند کسی مادرش را اذیت کرده. خوراکی یا عروسکش را گرفته.
سوژه نوشتهام کاش باز امیدوار شود. کاش تا آخر شب دهبار دیگه هم امیدوار شود. کاش تا چندماه و چندسال دیگر هم این زنجیره ادامهدار شود. کاش بشود. حتی شده کمکم و بافاصله.
خدایا تو روزیرسانی، برایش برسان. برای همهمان برسان هر آنچه را که نداریم.
آمین🤍
چون خدای با تو است، بیم از که داری؟
و اگر خدای با تو نیست، امید به که داری؟
«شیخ عطار نیشابوری میگويد.»
#روزانه_نویسی
#دلنوشته
#شعر
@rumination75
💔3