رمان🔞 (زندان بان مجهول)💖🌵:
مقدمه:
غمخوار من! به خانهی غمها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ میزنند
میبینمت، برای تماشا خوش آمدی
راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من! به آخرین شب دنیا خوش آمدی
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیریام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
ای عشق، ای عزیز ترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی
¦🤎🥵¦
#پارت1😍🔥*◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
باکمترین صدای ممکن پاهای خسته ام رو تکون دادم و به طرف اتاقم رفتم و بادیدن مادر بزرگ که غرق درخواب بود سعی کردم نفس هم نکشم و آروم وارد اتاقم شدم..
میترسیدم سمعکش رو یادش رفته باشه در بیاره و ازخواب بیدارش کنم...
توی رختخوابم که با فاصله از مادر بزرگ پهن کرده بودم دراز کشیدم و زبری دست هام روی ملحفه ای که بجای پتو روم می کشیدم، حالم رو بد کرد..
با درد دست هامو به هم مالیدم و سعی کردم تا صبح زبریشونو تحمل کنم..
دست هام بخاطر سردی آب حیاط ترک برداشته وبه شدت پوسته شده بود..
به پهلو خوابیدم و به چهره ی مادر بزرگ خیره شدم!
بخاطر لامپ روشن حیاط نور کم سوئی توی اتاق می افتاد و واتاق رو روشن میکرد وازاین روشنایی راضی بودم چون فوبیای تاریکی داشتم و بیچاره به من که هردفعه برای تنبیه کردنم با تاریکی زیرزمین نم زده شکنجه ام میکردن..
چهره اش توی خواب معصوم ومظلوم بود و بدون شک هرکس از روی ظاهرش میتونست حدس بزنه چه پیرزن مهربون و مظلومیه وفقط من میدونستم پشت این چهره ی معصوم چه زن ظالمی پنهان شده!
باخودم فکرکردم..
"یعنی اخلاق بابای من هم شبیه به مادرش بوده؟ اگه اینطور بوده، چقدر دلم برای مادر بیچاره ام میسوزه.. طفلک چی کشیده از دست بابای بداخلاق وسنگ دلم..!
اما همه میگن اینطور نبوده وبابا هادی من از همه ی باباهای دنیا مهربون تر بوده ولی خب با وجود این خانواده آدم شک میکنه! یعنی اخلاق خوب بابای من به کدوم یکی از افراد خانواده ی بی رحمش شبیه بوده؟
شونه ای بالا انداختم و با خودم گفتم؛
_شاید یه گل بوده توی این همه علف ه.رز.. شایدم شبیه به پدربزرگی که هیچوقت ندیدمش!
توی همین فکرها بودم که چشمم به سمعک کنار بالش مادربزرگ افتاد..
چشم هام برق زد.. زیرلب خداروشکر کردم که سمعکش رو درآورده..
خوشحال از اینکه میتونم کرم مرطوب کننده رو از کمدم بردارم آهسته ازجام بلند شدم و آهسته تر کِرِم رو از کشوی لباس هام بیرون کشیدم..
باصدای جیرجیر کمد قدیمیم لب گزیدم آهسته تر کشو رو باز کردم اما تاثیری توی صدا ایجاد نکرد و متاسفانه روی اعصاب بود!
بادیدن قوطی خالی آه از نهادم بلندشد..
انگشتم رو دور تا دور قوطی چرخوندم وسعی کردم آخرین استفاده رو از بوی خوش توت فرنگیش ببرم و باهمون مقدار کم لطافت رو مهمون دست هام کردم..
قوطی رو کنار گذاشتم وبرگشتم توی رختخوابم..
ساعت نزدیک به سه صبح بود و همش سه ساعت برای خوابیدن وقت داشتم..
چشم هامو روی هم گذاشتم که بخوابم!
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable1
¦🤎🥵¦
#پارت2 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
هنوز کاملا به خواب نرفته بودم که باحس کردن دستی رو سرم ترسیده چشم هامو باز کردم و وحشت زده به عمو کمال که کنارم بود نگاه کردم و باصدایی دورگه از ترس گفتم:
_عمو کمال؟ داری چیکار میکنی؟
با حس ک اینکه حالش سرجا نبود..
_هیس بچه.. امشب عمو نداریم! امشب من عاشقتم....
ترسیده ازجا پریدم و باچشم های گردشده و نم زده نگاهش کردم گفتم:
_چی داری میگی تو؟ پاشو از اتاقم برو بیرون.. وگرنه داد میزنم خونه رو میریزم روی سرت!
همزمان خیز برداشتم تا فرار کنم ک..
_هوی ، کیو تهدید میکنی؟ هان؟
خیلی ترسیده بودم.. به گریه افتادم و با التماس گفتم:
_عمو التماس میکنم داری چیکار میکنی؟ توروخدا بلند شوبرو.. داری اذیتم میکنی!
_خفه شو کره خر.. به من نگو عمو.. خم شد کنار گوشم با حالت چندشی ادامه داد:
_امشب کارت دارم دختر
با انزجار صورتمو جمع کردم و سعی کردم خودمو از دستش نجات بدم..
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت3 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
_عمو توروخدا اینجوری نکن.. میترسم . من برادر زاده اتم توروخدا ولم کن خواهش میکنم..عمووو!
_خفه..تو هیچکس من نبودی و نیستی
تو فقط دختر اون پروانه ی فلان شده ای.. میدونی؟ باور نمیکنی اگه بگم ازهمون قدیم عاشقش بودم.
اما اشکال نداره ...!
کنار گوشم بالحن چندش تری ادامه داد:
_دخترش از خودش لامصب تر شده.
با شنیدن این حرفاش..
مقدمه:
غمخوار من! به خانهی غمها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ میزنند
میبینمت، برای تماشا خوش آمدی
راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من! به آخرین شب دنیا خوش آمدی
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیریام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
ای عشق، ای عزیز ترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی
¦🤎🥵¦
#پارت1😍🔥*◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
باکمترین صدای ممکن پاهای خسته ام رو تکون دادم و به طرف اتاقم رفتم و بادیدن مادر بزرگ که غرق درخواب بود سعی کردم نفس هم نکشم و آروم وارد اتاقم شدم..
میترسیدم سمعکش رو یادش رفته باشه در بیاره و ازخواب بیدارش کنم...
توی رختخوابم که با فاصله از مادر بزرگ پهن کرده بودم دراز کشیدم و زبری دست هام روی ملحفه ای که بجای پتو روم می کشیدم، حالم رو بد کرد..
با درد دست هامو به هم مالیدم و سعی کردم تا صبح زبریشونو تحمل کنم..
دست هام بخاطر سردی آب حیاط ترک برداشته وبه شدت پوسته شده بود..
به پهلو خوابیدم و به چهره ی مادر بزرگ خیره شدم!
بخاطر لامپ روشن حیاط نور کم سوئی توی اتاق می افتاد و واتاق رو روشن میکرد وازاین روشنایی راضی بودم چون فوبیای تاریکی داشتم و بیچاره به من که هردفعه برای تنبیه کردنم با تاریکی زیرزمین نم زده شکنجه ام میکردن..
چهره اش توی خواب معصوم ومظلوم بود و بدون شک هرکس از روی ظاهرش میتونست حدس بزنه چه پیرزن مهربون و مظلومیه وفقط من میدونستم پشت این چهره ی معصوم چه زن ظالمی پنهان شده!
باخودم فکرکردم..
"یعنی اخلاق بابای من هم شبیه به مادرش بوده؟ اگه اینطور بوده، چقدر دلم برای مادر بیچاره ام میسوزه.. طفلک چی کشیده از دست بابای بداخلاق وسنگ دلم..!
اما همه میگن اینطور نبوده وبابا هادی من از همه ی باباهای دنیا مهربون تر بوده ولی خب با وجود این خانواده آدم شک میکنه! یعنی اخلاق خوب بابای من به کدوم یکی از افراد خانواده ی بی رحمش شبیه بوده؟
شونه ای بالا انداختم و با خودم گفتم؛
_شاید یه گل بوده توی این همه علف ه.رز.. شایدم شبیه به پدربزرگی که هیچوقت ندیدمش!
توی همین فکرها بودم که چشمم به سمعک کنار بالش مادربزرگ افتاد..
چشم هام برق زد.. زیرلب خداروشکر کردم که سمعکش رو درآورده..
خوشحال از اینکه میتونم کرم مرطوب کننده رو از کمدم بردارم آهسته ازجام بلند شدم و آهسته تر کِرِم رو از کشوی لباس هام بیرون کشیدم..
باصدای جیرجیر کمد قدیمیم لب گزیدم آهسته تر کشو رو باز کردم اما تاثیری توی صدا ایجاد نکرد و متاسفانه روی اعصاب بود!
بادیدن قوطی خالی آه از نهادم بلندشد..
انگشتم رو دور تا دور قوطی چرخوندم وسعی کردم آخرین استفاده رو از بوی خوش توت فرنگیش ببرم و باهمون مقدار کم لطافت رو مهمون دست هام کردم..
قوطی رو کنار گذاشتم وبرگشتم توی رختخوابم..
ساعت نزدیک به سه صبح بود و همش سه ساعت برای خوابیدن وقت داشتم..
چشم هامو روی هم گذاشتم که بخوابم!
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable1
¦🤎🥵¦
#پارت2 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
هنوز کاملا به خواب نرفته بودم که باحس کردن دستی رو سرم ترسیده چشم هامو باز کردم و وحشت زده به عمو کمال که کنارم بود نگاه کردم و باصدایی دورگه از ترس گفتم:
_عمو کمال؟ داری چیکار میکنی؟
با حس ک اینکه حالش سرجا نبود..
_هیس بچه.. امشب عمو نداریم! امشب من عاشقتم....
ترسیده ازجا پریدم و باچشم های گردشده و نم زده نگاهش کردم گفتم:
_چی داری میگی تو؟ پاشو از اتاقم برو بیرون.. وگرنه داد میزنم خونه رو میریزم روی سرت!
همزمان خیز برداشتم تا فرار کنم ک..
_هوی ، کیو تهدید میکنی؟ هان؟
خیلی ترسیده بودم.. به گریه افتادم و با التماس گفتم:
_عمو التماس میکنم داری چیکار میکنی؟ توروخدا بلند شوبرو.. داری اذیتم میکنی!
_خفه شو کره خر.. به من نگو عمو.. خم شد کنار گوشم با حالت چندشی ادامه داد:
_امشب کارت دارم دختر
با انزجار صورتمو جمع کردم و سعی کردم خودمو از دستش نجات بدم..
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت3 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
_عمو توروخدا اینجوری نکن.. میترسم . من برادر زاده اتم توروخدا ولم کن خواهش میکنم..عمووو!
_خفه..تو هیچکس من نبودی و نیستی
تو فقط دختر اون پروانه ی فلان شده ای.. میدونی؟ باور نمیکنی اگه بگم ازهمون قدیم عاشقش بودم.
اما اشکال نداره ...!
کنار گوشم بالحن چندش تری ادامه داد:
_دخترش از خودش لامصب تر شده.
با شنیدن این حرفاش..
❤5👍2
روح از تنم پر کشید.. حتی قلبمم انگار تپیدن رو فراموش کرد..چشم هام مات ومبهوت مونده وخشکم زده بود... باکشیدن دستش روی پوستم به خودم اومدم و ازته دلم جیغ زدم
فورا دست های کثیف لعنتیش رو روی دهنم گذاشت ومحکم فشار داد وصدام رو توی گلوم خفه کرد...
موهامو محکم ترکشید وکنار گوشم گفت:
_هیس توله سگ.. دو دقیقه آروم بگیر ...
بایاد آوری چاقویی که بخاطر باز بودن همیشگی در حیاط زیربالشم گذاشته بودم خودمو به سختی بالاکشیدم و دست های قفل شده ام رو تکون دادم و چاقورو برداشتم و محکم توی رون پاش فرو کردم
باضربه ای که خورد یک دفعه نعره ی بلندی کشید و یه کم ازم فاصله گرفت.. تا خودمو آزاد حس کردم فورا ازجام بلند شدم...
باهق هق بی توجه به حرفاش که بهم میگفت طرف در خروجی پابه فرار گذاشتم
_بهــــــــــار؟ کجا میری توله سگ؟
پاتو ازخونه بذاری بیرون اون مادرت رو میارم جلو چشمت!
اما من وحشت زده فقط به لباس های مدرسه ام چنگ زدم و باپاهای لرزون به کوچه ی خلوت وتاریک پناه بردم...
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت4 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
ازهمون داخل کوچه لباس هامو پوشیدم و ضجه زنان داشتم به طرف مقصد نامعلوم میرفتم که محکم خوردم به کسی!
_بهار؟ این وقت شب اینجا چیکارمیکنی؟
بادیدن عمو کاظم (عموی بزرگم) وحشتم بیشتر شد!
نکنه اونم بخواد بلای کمال رو سرم بیاره!
_من.. من.. با هق هق دست هامو به حالت التماس گرفتم وگفتم:
_توروبه خدا عمو.. التماس میکنم بامن کاری نداشته باشید..
_چی داری میگی واسه خودت نادون؟ دارم میگم این وقت شب اینجا چه غلطی میکنی؟
محکم تکونم داد و بلندتر ادامه داد:
_داشتی کجا میرفتی؟ هان؟ چشم هاشوریز کرد و ادامه داد؛
_داشتی فرار میکردی ؟ آره؟؟؟؟
_آره.. آره عمو داشتم فرار میکردم..
توروبه هرکس که می پرستی منو به اون خونه برنگردون نذار دست عمو کمال بهم برسه!
مچ دستم رو محکم گرفت وبه طرف خونه کشوند وگفت:
_چی میگی؟ بیا اینجا ببینم.. توگ.وه خوردی میخواستی فرار کنی! باکی قرار داری؟ هان؟
میخواستی شرف مارو ببری؟ فکر آبروی مارو نکردی؟ اونقدر بی حیا و نمک نشناس شدی؟
دستشو کشیدم و با هق هق به دست هاش تند تند بوسه زدم وگفتم:
_عمو دردت به سرم منو نبرخونه.. التماست میکنم منو نبر اونجا، همین الان، همینجا جونمو بگیر و تیکه تیکه ام کن اما خونه نبر.. من راضیم جونمو بگیری اما برم نگردونی!
باتعجب سر جاش ایستاد و بادست هاش صورتم رو قاب گرفت وگفت:
_میگی چی شده یا میخوای دندون هاتو خورد کنم بهاررر؟
سرمو تکون دادم وبا ضجه وصدایی جانسوزگفتم:
_عمو کمال خواست بهم دست درازی کنه!
_چــــــــــــی؟
عمیق تر هق زدم وادامه دادم:
میخواست سو استفاده کنه...
حرفمو قطع کرد..
_هیسس بهار هیسسس!
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت5 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
_عمو بخدا دارم راست میگم به روح پدرو مادرم قسم دارم راست میگم عمووو!
به سرعت نور رنگ از صورتش پرید وچشم هاش گرد شد...
آب دهنشو باصدا قورت داد و شوک زده پرسید:
_این حرفا چیه که میزنی بهار؟ میدونی اگه دروغ بگی چه تاوانی رو باید پس بدی؟
سرمو تندتند تکون دادم و هق زدم..
_میدونم. ترسیدم عمو.. خیلی ترسیده بودم.. باچاقو زدم به پاش.. بخدا فقط خواستم ازخودم دفاع کنم.. بخدا عمو...
دستشو محکم روی دهنم گذاشت وگفت:
_بسه بهار! بسه..! نگو بهار محض رضای خدا نگو..
دستاشو محکم روی صورتش کشید و کلافه ادامه داد:
_ببین اگه دروغ بگی خودم قیمه قیمه ات میکنمااا...
بازهم سرمو به نشونه تایید تندتند تکون دادم و بازهم اشک های بی امان..
دستش رو از روی دهنم برداشت وکنار دماغش گذاشت وآهسته گفت:
_هیسس! خیلی خب.. بسه.. گریه نکن...
اگه راست بگی کاریت ندارم.. الانم بدون اینکه جلب توجه کنی برگرد خونه و وانمود کن منو ندیدی! باشه؟
_عمو؟ توروخدا بامن کاری نداشته باشین!
_خفه شو ببینم دختره ی خنگ! هنوز اونقدر بیشرف نشدم که فراموش کنم دختر هادی هستی و برادر زادمی...
زودباش.. بدون جلب توجه برمیگردی داخل.. نترس من یواشکی حواسم بهت هست!
اگه راست بگی روزگار کمال سیاهه.. اما اگه دروغ بگی هر تیکه ات رو جلوی یه سگ میندازم فهمیدی؟
اشک هامو که جلوی دیدمو ازم گرفته بودن رو با آستین لباسم پاک کردم وگفتم:
_فهمیدم
_زودباش، راه بیوفت. تکرار میکنم!! بدون جلب توجه خب؟؟
چشمی گفتم و به طرف جهنم به راه افتادم...
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت6 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
فورا دست های کثیف لعنتیش رو روی دهنم گذاشت ومحکم فشار داد وصدام رو توی گلوم خفه کرد...
موهامو محکم ترکشید وکنار گوشم گفت:
_هیس توله سگ.. دو دقیقه آروم بگیر ...
بایاد آوری چاقویی که بخاطر باز بودن همیشگی در حیاط زیربالشم گذاشته بودم خودمو به سختی بالاکشیدم و دست های قفل شده ام رو تکون دادم و چاقورو برداشتم و محکم توی رون پاش فرو کردم
باضربه ای که خورد یک دفعه نعره ی بلندی کشید و یه کم ازم فاصله گرفت.. تا خودمو آزاد حس کردم فورا ازجام بلند شدم...
باهق هق بی توجه به حرفاش که بهم میگفت طرف در خروجی پابه فرار گذاشتم
_بهــــــــــار؟ کجا میری توله سگ؟
پاتو ازخونه بذاری بیرون اون مادرت رو میارم جلو چشمت!
اما من وحشت زده فقط به لباس های مدرسه ام چنگ زدم و باپاهای لرزون به کوچه ی خلوت وتاریک پناه بردم...
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت4 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
ازهمون داخل کوچه لباس هامو پوشیدم و ضجه زنان داشتم به طرف مقصد نامعلوم میرفتم که محکم خوردم به کسی!
_بهار؟ این وقت شب اینجا چیکارمیکنی؟
بادیدن عمو کاظم (عموی بزرگم) وحشتم بیشتر شد!
نکنه اونم بخواد بلای کمال رو سرم بیاره!
_من.. من.. با هق هق دست هامو به حالت التماس گرفتم وگفتم:
_توروبه خدا عمو.. التماس میکنم بامن کاری نداشته باشید..
_چی داری میگی واسه خودت نادون؟ دارم میگم این وقت شب اینجا چه غلطی میکنی؟
محکم تکونم داد و بلندتر ادامه داد:
_داشتی کجا میرفتی؟ هان؟ چشم هاشوریز کرد و ادامه داد؛
_داشتی فرار میکردی ؟ آره؟؟؟؟
_آره.. آره عمو داشتم فرار میکردم..
توروبه هرکس که می پرستی منو به اون خونه برنگردون نذار دست عمو کمال بهم برسه!
مچ دستم رو محکم گرفت وبه طرف خونه کشوند وگفت:
_چی میگی؟ بیا اینجا ببینم.. توگ.وه خوردی میخواستی فرار کنی! باکی قرار داری؟ هان؟
میخواستی شرف مارو ببری؟ فکر آبروی مارو نکردی؟ اونقدر بی حیا و نمک نشناس شدی؟
دستشو کشیدم و با هق هق به دست هاش تند تند بوسه زدم وگفتم:
_عمو دردت به سرم منو نبرخونه.. التماست میکنم منو نبر اونجا، همین الان، همینجا جونمو بگیر و تیکه تیکه ام کن اما خونه نبر.. من راضیم جونمو بگیری اما برم نگردونی!
باتعجب سر جاش ایستاد و بادست هاش صورتم رو قاب گرفت وگفت:
_میگی چی شده یا میخوای دندون هاتو خورد کنم بهاررر؟
سرمو تکون دادم وبا ضجه وصدایی جانسوزگفتم:
_عمو کمال خواست بهم دست درازی کنه!
_چــــــــــــی؟
عمیق تر هق زدم وادامه دادم:
میخواست سو استفاده کنه...
حرفمو قطع کرد..
_هیسس بهار هیسسس!
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت5 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
_عمو بخدا دارم راست میگم به روح پدرو مادرم قسم دارم راست میگم عمووو!
به سرعت نور رنگ از صورتش پرید وچشم هاش گرد شد...
آب دهنشو باصدا قورت داد و شوک زده پرسید:
_این حرفا چیه که میزنی بهار؟ میدونی اگه دروغ بگی چه تاوانی رو باید پس بدی؟
سرمو تندتند تکون دادم و هق زدم..
_میدونم. ترسیدم عمو.. خیلی ترسیده بودم.. باچاقو زدم به پاش.. بخدا فقط خواستم ازخودم دفاع کنم.. بخدا عمو...
دستشو محکم روی دهنم گذاشت وگفت:
_بسه بهار! بسه..! نگو بهار محض رضای خدا نگو..
دستاشو محکم روی صورتش کشید و کلافه ادامه داد:
_ببین اگه دروغ بگی خودم قیمه قیمه ات میکنمااا...
بازهم سرمو به نشونه تایید تندتند تکون دادم و بازهم اشک های بی امان..
دستش رو از روی دهنم برداشت وکنار دماغش گذاشت وآهسته گفت:
_هیسس! خیلی خب.. بسه.. گریه نکن...
اگه راست بگی کاریت ندارم.. الانم بدون اینکه جلب توجه کنی برگرد خونه و وانمود کن منو ندیدی! باشه؟
_عمو؟ توروخدا بامن کاری نداشته باشین!
_خفه شو ببینم دختره ی خنگ! هنوز اونقدر بیشرف نشدم که فراموش کنم دختر هادی هستی و برادر زادمی...
زودباش.. بدون جلب توجه برمیگردی داخل.. نترس من یواشکی حواسم بهت هست!
اگه راست بگی روزگار کمال سیاهه.. اما اگه دروغ بگی هر تیکه ات رو جلوی یه سگ میندازم فهمیدی؟
اشک هامو که جلوی دیدمو ازم گرفته بودن رو با آستین لباسم پاک کردم وگفتم:
_فهمیدم
_زودباش، راه بیوفت. تکرار میکنم!! بدون جلب توجه خب؟؟
چشمی گفتم و به طرف جهنم به راه افتادم...
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت6 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
❤3👍3
همین که وارد خونه شدم، توی آشپزخونه دیدمش که داشت روی رونش رو با پارچه می بست!
متوجهم شد و با دیدنم میون فک قفل شده اش گفت:
_دعا کن دستم بهت نرسه ! این دفعه دیگه میکشمت.. به من چاقو میزنی؟ آره؟
به طرفم خیز برداشت وهمون جملات کافی بود که عمو کاظم دیونه بشه و بهش ثابت بشه که راست گفتم..
قبل از اینکه دستش بهم برسه عمو کاظم اومد داخل و بهش حمله کرد
باصدای دعوای اون دونفر مادربزرگ بیدارشد و با ترس بین بچه هاش قرار گرفت و هرچه می پرسید چی شده و چرا دعوا میکنید کسی بهش توجه نمیکرد!
یه دفعه صداشو به بلندترین حالت ممکن بالا برد وگفت:
_محض رضای خدا بگین چه خبره تواین خراب شده؟
عمو کاظم با طعنه گفت:
_چی میخواستی بشه؟ بفرما نتیجه ی فرت وفرت توله پس انداختنت رو تحویل بگیر!
_بجای این چرت وپرت ها درست جوابم رو بده ببینم چی شده
واسه چی دوتا برادر افتادین به جون هم هارشدین مگه؟
کاظم اومد جواب بده که کمال پیش دستی کردو گفت:
_چیزی نیست مامان توبرو بخواب بعدا حرف میزنیم!
کاظم عصبی داد زد:
_چیه پست فطرت روت نمیشه به ننه ات بگی چه گو.ه. ی داشتی میخوردی؟
روبه مادربزرگ کرد ادامه داد:
_پسر بزرگ کردی یا خوک رو دیگه خودت میدونی
اما این پسر آشغال نجست به بهار دست درازی کرده .. به دختربرادرش! میفهمی؟ به نوه ات.. برادر زاده اش... دخترهادی!!!!
مادربزرگ که عزیز صداش میکردم باگیجی به طرفم برگشت
با چشم های ریزش شده گفت:
_این چرت وپرت ها چیه؟ تو این اراجیف رو تو سر کاظم انداختی آره؟
هیچ میفهمی داری چه گو. ه. ی میخوری ذلیل مرده؟
باگریه گفتم؛
_نه عزیز به ارواح خاک مامان بابام من راستشو گفتم، عمو کاظم هم شاهده.. خودش حرف هایی که بهم زد رو شنید.. بخدا راست میگم عزیز التماس میکنم باورم کن..
اومد نزدیکم ویکدفعه موهامو توی چنگش گرفت وگفت:
_خب آخه توله سگ اگه دروغ بگی که زنده به گورت میکنم!
تو میدونی این تهمتت چه بوی خونی ازش بلند میشه؟
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت7 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
عمو کاظم اومد موهامو از چنگ های عزیز نجات داد وگفت:
_بسه دیگه.. هرچی هیچی نمیگم شورشو درآوردین.. شما نمیخواین آدم بشین؟؟؟
این بچه چه گناهی کرده که هادی بدون اجازه جنابعالی زن گرفته و بچه ی هادی شده؟
بجای اینکه چشم هاتو ببندی و دهنتو باز کنی و ازاون شارلاتان دفاع کنی
برو از شازده پسر ته تقاریت بپرش شاید بهار راست گفته باشه!
باورم نمیشد بعداز 12سال بالاخره یکی پیدا شده بود که ازمن دفاع میکرد..
باورم نمیشد که اون شخص هم عمو کاظم باشه!
بعداز این همه سال یکی حرف های من رو باور کرده بود!
عزیز روبه کمال کرد وگفت:
_واسه چی لال مونی گرفتی خب حرف بزن بگو که این فلان شده داره بهت تهمت میزنه!
کمال که روی بی شرمی و بی شرفی رو سفید کرده بود، با بی رحمی گفت:
_توهم زده به سرت ها! حرف این روانی هارو باور میکنی؟ معلومه که تهمت میزنه آخه من چیکار به کار این دختره ی ... دارم مامان!
داشت ازخونه فرار میکرد متوجهش شدم واومدم جلوشو بگیرم که با چاقو بهم حمله کرد.. نمی بینی چطوری مثل وحشی ها پامو زخمی کرده؟
کاظمم توکوچه پیداش کرده و واسه ماست مالی گند کاری هاش این چرت وپرت هارو سرهم کرده!
باچشم های ناباور به کمال نگاه کردم وگفتم:
_چطور میتونی اینقدر بی رحم و پست باشی؟
باتو دهنی که توسط عزیز خوردم صدام توی گلو خفه شد و بقیه ی حرفم به هق هق تبدیل شد!
_خفه شو دختره ی... توهم لنگه همون زنیکه پروانه هستی. ببین چطوری هم توچشمام نگاه میکنه بی چشم و رو! من بچه هامو با شیره ی جانم با شرافت بزرگ کردم..
فکرمیکنی میتونی من رو هم مثل کاظم گول بزنی و به بچه ام انگ بچسبونی؟
خیال کردی خودم بهت شک نکردم که این روزا دیر برمیگردی خونه کجا تشریف داری؟
ببینم نکنه اون پسره که هرروز بخاطرش دیر برمیگردی کاری کرده میخواستی بندازی گردن پسر من؟
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت8 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
حرفی نداشتم بزنم.. فقط باناباوری توی سکوت نگاهش میکردم واشک میریختم!
یه دونه محکم تر زد توی سرم وادامه داد:
_ای خدا مرگت بده آخه کسی به عموش به محرمش این تهمت هارو میزنه بی حیا؟ اصلا چی دارم میگم؟
من چه توقعی از دختر پروانه دارم؟ مثل اینه که گندم بکارم و توقع داشته باشم سیب ازش رشد کنه...
عموکاظم اومد بینمون ایستاد و باتاسف گفت:
_بسه.. از بدن لرزونش خجالت بکش.. دلم برات میسوزه مامان!
دلم برای اون آتش جهنمی که برای خودت خریدی و قراره توش بسوزی، میسوزه!
اگه شباهت هادی به بابام نبود، شک میکردم که هادی...
عزیز نذاشت حرف کاظم تموم بشه محکم کوبیدتوی صورتش و باجیغ گفت:
متوجهم شد و با دیدنم میون فک قفل شده اش گفت:
_دعا کن دستم بهت نرسه ! این دفعه دیگه میکشمت.. به من چاقو میزنی؟ آره؟
به طرفم خیز برداشت وهمون جملات کافی بود که عمو کاظم دیونه بشه و بهش ثابت بشه که راست گفتم..
قبل از اینکه دستش بهم برسه عمو کاظم اومد داخل و بهش حمله کرد
باصدای دعوای اون دونفر مادربزرگ بیدارشد و با ترس بین بچه هاش قرار گرفت و هرچه می پرسید چی شده و چرا دعوا میکنید کسی بهش توجه نمیکرد!
یه دفعه صداشو به بلندترین حالت ممکن بالا برد وگفت:
_محض رضای خدا بگین چه خبره تواین خراب شده؟
عمو کاظم با طعنه گفت:
_چی میخواستی بشه؟ بفرما نتیجه ی فرت وفرت توله پس انداختنت رو تحویل بگیر!
_بجای این چرت وپرت ها درست جوابم رو بده ببینم چی شده
واسه چی دوتا برادر افتادین به جون هم هارشدین مگه؟
کاظم اومد جواب بده که کمال پیش دستی کردو گفت:
_چیزی نیست مامان توبرو بخواب بعدا حرف میزنیم!
کاظم عصبی داد زد:
_چیه پست فطرت روت نمیشه به ننه ات بگی چه گو.ه. ی داشتی میخوردی؟
روبه مادربزرگ کرد ادامه داد:
_پسر بزرگ کردی یا خوک رو دیگه خودت میدونی
اما این پسر آشغال نجست به بهار دست درازی کرده .. به دختربرادرش! میفهمی؟ به نوه ات.. برادر زاده اش... دخترهادی!!!!
مادربزرگ که عزیز صداش میکردم باگیجی به طرفم برگشت
با چشم های ریزش شده گفت:
_این چرت وپرت ها چیه؟ تو این اراجیف رو تو سر کاظم انداختی آره؟
هیچ میفهمی داری چه گو. ه. ی میخوری ذلیل مرده؟
باگریه گفتم؛
_نه عزیز به ارواح خاک مامان بابام من راستشو گفتم، عمو کاظم هم شاهده.. خودش حرف هایی که بهم زد رو شنید.. بخدا راست میگم عزیز التماس میکنم باورم کن..
اومد نزدیکم ویکدفعه موهامو توی چنگش گرفت وگفت:
_خب آخه توله سگ اگه دروغ بگی که زنده به گورت میکنم!
تو میدونی این تهمتت چه بوی خونی ازش بلند میشه؟
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت7 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
عمو کاظم اومد موهامو از چنگ های عزیز نجات داد وگفت:
_بسه دیگه.. هرچی هیچی نمیگم شورشو درآوردین.. شما نمیخواین آدم بشین؟؟؟
این بچه چه گناهی کرده که هادی بدون اجازه جنابعالی زن گرفته و بچه ی هادی شده؟
بجای اینکه چشم هاتو ببندی و دهنتو باز کنی و ازاون شارلاتان دفاع کنی
برو از شازده پسر ته تقاریت بپرش شاید بهار راست گفته باشه!
باورم نمیشد بعداز 12سال بالاخره یکی پیدا شده بود که ازمن دفاع میکرد..
باورم نمیشد که اون شخص هم عمو کاظم باشه!
بعداز این همه سال یکی حرف های من رو باور کرده بود!
عزیز روبه کمال کرد وگفت:
_واسه چی لال مونی گرفتی خب حرف بزن بگو که این فلان شده داره بهت تهمت میزنه!
کمال که روی بی شرمی و بی شرفی رو سفید کرده بود، با بی رحمی گفت:
_توهم زده به سرت ها! حرف این روانی هارو باور میکنی؟ معلومه که تهمت میزنه آخه من چیکار به کار این دختره ی ... دارم مامان!
داشت ازخونه فرار میکرد متوجهش شدم واومدم جلوشو بگیرم که با چاقو بهم حمله کرد.. نمی بینی چطوری مثل وحشی ها پامو زخمی کرده؟
کاظمم توکوچه پیداش کرده و واسه ماست مالی گند کاری هاش این چرت وپرت هارو سرهم کرده!
باچشم های ناباور به کمال نگاه کردم وگفتم:
_چطور میتونی اینقدر بی رحم و پست باشی؟
باتو دهنی که توسط عزیز خوردم صدام توی گلو خفه شد و بقیه ی حرفم به هق هق تبدیل شد!
_خفه شو دختره ی... توهم لنگه همون زنیکه پروانه هستی. ببین چطوری هم توچشمام نگاه میکنه بی چشم و رو! من بچه هامو با شیره ی جانم با شرافت بزرگ کردم..
فکرمیکنی میتونی من رو هم مثل کاظم گول بزنی و به بچه ام انگ بچسبونی؟
خیال کردی خودم بهت شک نکردم که این روزا دیر برمیگردی خونه کجا تشریف داری؟
ببینم نکنه اون پسره که هرروز بخاطرش دیر برمیگردی کاری کرده میخواستی بندازی گردن پسر من؟
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت8 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
حرفی نداشتم بزنم.. فقط باناباوری توی سکوت نگاهش میکردم واشک میریختم!
یه دونه محکم تر زد توی سرم وادامه داد:
_ای خدا مرگت بده آخه کسی به عموش به محرمش این تهمت هارو میزنه بی حیا؟ اصلا چی دارم میگم؟
من چه توقعی از دختر پروانه دارم؟ مثل اینه که گندم بکارم و توقع داشته باشم سیب ازش رشد کنه...
عموکاظم اومد بینمون ایستاد و باتاسف گفت:
_بسه.. از بدن لرزونش خجالت بکش.. دلم برات میسوزه مامان!
دلم برای اون آتش جهنمی که برای خودت خریدی و قراره توش بسوزی، میسوزه!
اگه شباهت هادی به بابام نبود، شک میکردم که هادی...
عزیز نذاشت حرف کاظم تموم بشه محکم کوبیدتوی صورتش و باجیغ گفت:
❤5👍1
_اگه همین الان ازاین خونه نری بیرون زنگ میزنم به 110 و کلانتری رو خبر میکنم و لوِت میدم که داری چه غلطی میکنی!
عموکاظم کارش انگار خل. اف بود و خوب میدونستم روی این موضوع ضعف داره و مادرش هم خوب نقطه ضعفی از پسرش پیدا کرده بود!
دستش رو روی صورتش گذاشت وباپوزخند و تاسف به مادرش نگاه کرد...
_آر. حتمامیرم.. میرم اما بهار رو هم باخودم می برم!
دیگه نمیذارم اینجا و با شما ظالم ها زندگی کنه!
_آره خوب کاری میکنی این عفریته رو از گردنم باز میکنی.. ببر ببینم این دفعه کیو میخواد به خودش بچسبونه و آبروی کیو ببره!
_اونش دیگه به شما مربوط نیست!
تاوقتی شوهرش بدم پیش خودم بمونه جاش امن تره!
توهم سعی کن روی تربیت پسرت بیشتر کارکنی!
بدون اینکه نگاهشو از مادرش بگیره خطاب به من ادامه داد:
_برو لباس هاتو جمع کن بهار.. توحیاط منتظرتم!
زن عمو کتایون از من متنفر بود و میدونستم اگه برم خونه ی عمو اینا روزهای سختی انتظارم رو میکشه اما عذاب کشیدن و شکنجه ی کتی رو به دست درازی عموی بی شرفم ترجیح دادم!
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت9 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
نگاهی به کمال که مثل گرگ زخمی وحشی نگاهم میکرد انداختم و باپاهای بی جونم به طرف اتاقم رفتم که عزیزگفت:
_هوی توله سگ! خوب گوش کن ببین چی میگم..
پاتو ازاینجا بیرون گذاشتی دیگه پشت گوش هاتو دیدی، اینجاهم دیدی ها!
خوب میدونی حرفی رو بزنم حتی اگه آسمونم به زمین برسه حرفم دوتا نمیشه!
یه وقت فکرنکنی راه برگشتی وجود داره!
بعداز این حتی اگه توخیابون بمونی و از گرسنگی جلو خونه ام زوزه بکشی هم تو خونه ام راهت نمیدم شیرفهم شد؟
برگشتم و باغم به عمو کاظم نگاه کردم..
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد وگفت:
_خیالی نیست! آسمونم به زمین بیاد نمیذارم به این خراب شده برگردی!
اخم هاشو توهم کشید وبابدخلقی ادامه داد:
_چرا ایستادی؟ بدو عجله کن من کلی کار و گرفتاری دارم!
چشمی گفتم و باقدم های بلند به اتاق رفتم...
هیچی نداشتم... حتی لباس مهمی هم نداشتم..
روسری چهارگوش قهوه ایم رو که گوشه ی سمت چپش هم پاره شده بود رو روی زمین پهن کردم
هرچی توی کمدم بود، توی روسری انداختم و گره ی محکمی بهش زدم... تموم کتاب دفترهای مدرسه ام رو داخل کوله پشتی ام انداختم و ازجام بلند شدم!
مثل گنجشکی بارون زده توی سرمای زمستون می لرزیدم.. همونقدر مظلوم.. همونقدر بی دفاع و بی پناه..
همراه عموکاظم راهی خونشون شدم
هنوز پامو ازخونه بیرون نذاشته بودم که صدای کمال رعشه به جونم انداخت..
_اگه تخ. م پدرم باشم بد بلایی سرت میارم بهار بددد!
اینو خوب تو اون گوش های مخملیت فروکن.. این موضوع همینجا تموم نمیشه!
باترس به کاظم نگاه کردم که بجای من جوابشو داد و جوابشم جز ... رکیک چیزی نبود!
دلم میخواست برم وازش شکایت کنم.. دلم میخواست به جرم (...) بندازمش زندون و عزیز روهم به جرم دفاع های کورکورانه اش بدون ملاحظه وبدون محاکمه
بادست های خودم اعدام میکردم..
اما این ها همش رویا بود و هیچوقت به حقیقت نمی پیوست!
من بی عرضه تر وتنها تر از این حرف ها بودم....
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت10 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
درباصدای قیژقیژ باز شد و عمو درحالی که انگشتش رو به نشونه ی سکوت کنار لبش گذاشته بود، آهسته گفت:
_بی سروصدا برو تو اتاق آتنا بخواب فردا مدرسه نمیری بمون حرف بزنیم!
بایادآوری مدرسه کوله پشتیمو که حالا خیلی سنگین شده بود، توی دستم جابجا کردم و به اجبار زیر لب چشم گفتم!
وارد خونه شدیم.. برعکس خونه ی عزیز که حمالی مثل بهار بیچاره صبح تاشب کار میکرد و همیشه هم کثیف بود، خونه ی عمواینا با وجود سه تا بچه، از تمیزی برق میزد!
صدای زن عمو ازتوی اتاق باعث شد ترسیده تکونی بخورم!
_کاظم تویی؟ اومدی؟
_آره خانم منم!
_میخواستی الانم نیای! به ساعت نگاه کردی؟
عادت کردی نصف شب میای خونه؟
عمو که انگار دلش نمیخواست من چیزی از حرف هاشون بشنوم گفت:
_مهمون داریم کتی جان..
_مهمون؟
چندثانیه بعد زن عمو از اتاقش اومد بیرون و چون من پشت سرش بودم متوجه من نشد
به عمو که روبه روش بود نگاه کرد وگفت:
_سلام.. مهمونمون کیه؟
قبل از عمو به حرف اومدم وبا صدای آرومی سلام کردم..
_سلام زن عمو!
به طرف من برگشت و با تعجب یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت:
_سلام.. خیرباشه انشاالله.. این وقت شب؟ چیزی شده؟
به وسایل دستم خیره شد و منتظر جواب شد!
معذب شدم.. نمیدونستم چه جوابی بدم که عمو به دادم رسید وجوابشو داد:
_چیزی نیست.. بهار چند روزی اینجا مهمون ماست..
عموکاظم کارش انگار خل. اف بود و خوب میدونستم روی این موضوع ضعف داره و مادرش هم خوب نقطه ضعفی از پسرش پیدا کرده بود!
دستش رو روی صورتش گذاشت وباپوزخند و تاسف به مادرش نگاه کرد...
_آر. حتمامیرم.. میرم اما بهار رو هم باخودم می برم!
دیگه نمیذارم اینجا و با شما ظالم ها زندگی کنه!
_آره خوب کاری میکنی این عفریته رو از گردنم باز میکنی.. ببر ببینم این دفعه کیو میخواد به خودش بچسبونه و آبروی کیو ببره!
_اونش دیگه به شما مربوط نیست!
تاوقتی شوهرش بدم پیش خودم بمونه جاش امن تره!
توهم سعی کن روی تربیت پسرت بیشتر کارکنی!
بدون اینکه نگاهشو از مادرش بگیره خطاب به من ادامه داد:
_برو لباس هاتو جمع کن بهار.. توحیاط منتظرتم!
زن عمو کتایون از من متنفر بود و میدونستم اگه برم خونه ی عمو اینا روزهای سختی انتظارم رو میکشه اما عذاب کشیدن و شکنجه ی کتی رو به دست درازی عموی بی شرفم ترجیح دادم!
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت9 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
نگاهی به کمال که مثل گرگ زخمی وحشی نگاهم میکرد انداختم و باپاهای بی جونم به طرف اتاقم رفتم که عزیزگفت:
_هوی توله سگ! خوب گوش کن ببین چی میگم..
پاتو ازاینجا بیرون گذاشتی دیگه پشت گوش هاتو دیدی، اینجاهم دیدی ها!
خوب میدونی حرفی رو بزنم حتی اگه آسمونم به زمین برسه حرفم دوتا نمیشه!
یه وقت فکرنکنی راه برگشتی وجود داره!
بعداز این حتی اگه توخیابون بمونی و از گرسنگی جلو خونه ام زوزه بکشی هم تو خونه ام راهت نمیدم شیرفهم شد؟
برگشتم و باغم به عمو کاظم نگاه کردم..
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد وگفت:
_خیالی نیست! آسمونم به زمین بیاد نمیذارم به این خراب شده برگردی!
اخم هاشو توهم کشید وبابدخلقی ادامه داد:
_چرا ایستادی؟ بدو عجله کن من کلی کار و گرفتاری دارم!
چشمی گفتم و باقدم های بلند به اتاق رفتم...
هیچی نداشتم... حتی لباس مهمی هم نداشتم..
روسری چهارگوش قهوه ایم رو که گوشه ی سمت چپش هم پاره شده بود رو روی زمین پهن کردم
هرچی توی کمدم بود، توی روسری انداختم و گره ی محکمی بهش زدم... تموم کتاب دفترهای مدرسه ام رو داخل کوله پشتی ام انداختم و ازجام بلند شدم!
مثل گنجشکی بارون زده توی سرمای زمستون می لرزیدم.. همونقدر مظلوم.. همونقدر بی دفاع و بی پناه..
همراه عموکاظم راهی خونشون شدم
هنوز پامو ازخونه بیرون نذاشته بودم که صدای کمال رعشه به جونم انداخت..
_اگه تخ. م پدرم باشم بد بلایی سرت میارم بهار بددد!
اینو خوب تو اون گوش های مخملیت فروکن.. این موضوع همینجا تموم نمیشه!
باترس به کاظم نگاه کردم که بجای من جوابشو داد و جوابشم جز ... رکیک چیزی نبود!
دلم میخواست برم وازش شکایت کنم.. دلم میخواست به جرم (...) بندازمش زندون و عزیز روهم به جرم دفاع های کورکورانه اش بدون ملاحظه وبدون محاکمه
بادست های خودم اعدام میکردم..
اما این ها همش رویا بود و هیچوقت به حقیقت نمی پیوست!
من بی عرضه تر وتنها تر از این حرف ها بودم....
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
¦🤎🥵¦
#پارت10 *◄থৣ زنـבان بان مجهول থৣ►
°-----------------------------------°
درباصدای قیژقیژ باز شد و عمو درحالی که انگشتش رو به نشونه ی سکوت کنار لبش گذاشته بود، آهسته گفت:
_بی سروصدا برو تو اتاق آتنا بخواب فردا مدرسه نمیری بمون حرف بزنیم!
بایادآوری مدرسه کوله پشتیمو که حالا خیلی سنگین شده بود، توی دستم جابجا کردم و به اجبار زیر لب چشم گفتم!
وارد خونه شدیم.. برعکس خونه ی عزیز که حمالی مثل بهار بیچاره صبح تاشب کار میکرد و همیشه هم کثیف بود، خونه ی عمواینا با وجود سه تا بچه، از تمیزی برق میزد!
صدای زن عمو ازتوی اتاق باعث شد ترسیده تکونی بخورم!
_کاظم تویی؟ اومدی؟
_آره خانم منم!
_میخواستی الانم نیای! به ساعت نگاه کردی؟
عادت کردی نصف شب میای خونه؟
عمو که انگار دلش نمیخواست من چیزی از حرف هاشون بشنوم گفت:
_مهمون داریم کتی جان..
_مهمون؟
چندثانیه بعد زن عمو از اتاقش اومد بیرون و چون من پشت سرش بودم متوجه من نشد
به عمو که روبه روش بود نگاه کرد وگفت:
_سلام.. مهمونمون کیه؟
قبل از عمو به حرف اومدم وبا صدای آرومی سلام کردم..
_سلام زن عمو!
به طرف من برگشت و با تعجب یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت:
_سلام.. خیرباشه انشاالله.. این وقت شب؟ چیزی شده؟
به وسایل دستم خیره شد و منتظر جواب شد!
معذب شدم.. نمیدونستم چه جوابی بدم که عمو به دادم رسید وجوابشو داد:
_چیزی نیست.. بهار چند روزی اینجا مهمون ماست..
❤6👍4
کتی که انگار به جواب سوالش قانع نشده بود موشکافانه نگاهم کرد و ابرویی بالا انداخت که بازم عمو ادامه داد:
_مامان اینا اذیتش کردن و کتکش زدن، دلم نیومد تواون شرایط تنهاش بذارم..
بدون اینکه نگاهشو از من بگیره گفت:
_دعوا واسه چی؟ باز چیکار کردی پیرزن بیچاره رو اذیت کردی؟
باحسرت سرمو پایین انداختم و باخودم گفتم..
قضاوت و محکوم کردن آدم های بیگناه، از خصوصیات بارز این خانواده است و قربون خدا برم چقدر خوب در وتخته هارو کنار هم می چینه.. چقدر این خانواده ها به هم میومدن!
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
_مامان اینا اذیتش کردن و کتکش زدن، دلم نیومد تواون شرایط تنهاش بذارم..
بدون اینکه نگاهشو از من بگیره گفت:
_دعوا واسه چی؟ باز چیکار کردی پیرزن بیچاره رو اذیت کردی؟
باحسرت سرمو پایین انداختم و باخودم گفتم..
قضاوت و محکوم کردن آدم های بیگناه، از خصوصیات بارز این خانواده است و قربون خدا برم چقدر خوب در وتخته هارو کنار هم می چینه.. چقدر این خانواده ها به هم میومدن!
¦🤎¦🥵 𝕛𝕠𝕚𝕟} @novel_lovable
❤11👍1
رمان (زندان بان مجهول)💖🌵 pinned «لطفا کسانی که تلگرام پرمیوم دارند حمایت کنند»