یادش به خیر
267 subscribers
442 photos
76 videos
3 files
5 links
روزهایی رو که دوست نداری فراموش کن☀️

روزهای خوب ➡️

یعنی فراموشی روزهای بد😀
ارتباط باادمین
@Andishe_50
Download Telegram
دوستی می گفت : خیلی سال پیش که دانشجو بودم ، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند.

تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند. ابتدا و انتهای کلاس که مجبور  باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی.
هم رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود.
هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد، همه حاضرند!
و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت: استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!
در اواخر دوران تحصیل، باهم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند.
امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است:
.
.
هیـچ کس زنده نیست…

همه مُردند ...


@roozayema


🕊🌱🕊🌱🕊
👍3👏2😢1
آن‌قدیم‌ها، همسایه‌ای داشتیم که پسربچه‌ای پنج‌شش‌ساله داشت به اسم امید.
و امید یک جوجه‌اردک بامزه داشت که همه‌جا همراهش بود.
هر صبح، بیدار که می‌شد صورت خودش و جوجه‌اردک را لب حوض حیاط می‌شست، بعد با هم می‌رفتند سر سفره صبحانه، بعد می‌رفتند
توی حیاط، امید جوجه‌اردک را می‌گذاشتند روی زمین و این‌طرف و آن‌طرفش دو پاره‌آجر می‌گذاشت که یعنی دروازه‌ی فوتبال و پنالتی تمرین می‌کرد و تا شب که وقت خواب بشود و با جوجه‌اردک بروند زیر پتو، دوست و هم‌بازی و هم‌سفره‌اش همین اردک کوچک بود.

یک روز وسط بازی، جوجه‌اردک، بی‌هوا دست امید را نوک زد.
امید دستش را عقب کشید، با بُهت به دوست همیشگی‌اش نگاه کرد و بعد گفت: "فکر نمی‌کردم گاز بگیری!"

بعد از آن، امید به جوجه‌اردک به چشم موجودی که "می‌تواند گاز بگیرد" نگاه کرد.
و این نگاه کم‌کم تعمیم پیدا کرد به همه.
وقت بازی با یک بچه‌ی دیگر، همان اول می‌پرسید: "تو که گاز نمی‌گیری؟" و باز،  هرچند دقیقه یک‌بار دست از بازی می‌کشید و می‌پرسید: "مطمئنی که گاز نمی‌گیری؟"
وقتی برای دادن شکلات صدایش می‌کردیم، چند قدمی‌مان می‌ایستاد و سوال تکراری را می‌پرسید: "گاز نمی‌گیری؟"
برای امید همسایه‌ها، همبازی‌ها، فروشنده‌ها، دکترها، مربی‌های مهد، مردم، و همه‌وهمه، موجوداتی بودند که می‌توانستند گاز بگیرند. وقتی یارترین یارش، جوجه‌اردک می‌توانست، پس همه می‌توانستند. و امید باید گیرنده‌هایش را روشن و قوی نگه می‌داشت تا دوباره رکب نخورد.

این روزها حس می‌کنم همه امیدیم. همه بی‌اعتمادیم و پریشان.
تخم بدبینی و حیرانی‌ای در عمق قلب و ذهنمان کاشته شده که وقت معامله، وقت رفاقت، وقت معتقد شدن به کسی، وقت عشق‌بازی حتی، دلمان می‌خواهد دست نگه داریم، به چشم‌های دیگری نگاه کنیم و مطمئن شویم که به ما صدمه نمی‌زند، که دروغ نمی‌گوید، که سرمان کلاه نمی‌گذارد، که رکب نمی‌زند.

خیلی از ما، دلمان می‌خواهد ساده‌دل و خوش‌باور و صاف بمانیم و خیال کنیم همه امن‌ هستند
اما
نمی‌شود.
دل اگر یک‌بار بترسد، بعدش دستش را آهسته‌تر دراز می‌کند؛ با مکث، با تردید.
ما یاد گرفته‌ایم هربار، و زیر لب—بی‌آن‌که کسی بشنود—بپرسیم:
"تو که گاز نمی‌گیری…؟"

و همین سؤال کوچکی که آدامس شده و چسبیده به دیوار ذهنمان، بین ما و جهان ما فاصله می‌اندازد؛
فاصله‌ای باریک، اما سرد، که هر بار دست جلو می‌بریم یادمان می‌آورد انگشتی روزی، جایی، درد گرفته بود.

#سودابه_فرضی_پور
                

@roozayema

🍃
5👍4
من ایران را دوست دارم

شبی در بهار سال ٧١ شام را خوردم و خوابیدم؛ ساعت ٢ و نیم بامداد تلفن زنگ خورد
با خودم گفتم نصفه شبی چه کسی با ما کار دارد.تلفن را برداشتم.شخصی گفت: آقای جهانی؟
گفتم: بله

گفت: من از سفارت فلان کشور در تهران با شما تماس می گیرم.
دولت آمریکا از ما خواسته تا با رضایت شما، ترتیب انتقال شما و خانواده ات را به آمریکا بدهیم.

اول فکر کردم یکی از دوستان بی خواب شده و نصفه شبی شوخی اش گرفته ...
گفتم دولت آمریکا چه نیازی به من دارد؟

گفت: شما به عنوان کسی که هشت سال تجربه جنگی با سامانه پدافندی هاوک دارید، از طرف شرکت ری تیان دعوتنامه دارید تا با فلان مبلغ حقوق ماهیانه به همراه منزل و اتومبیل، به عنوان مشاور در این شرکت مشغول به کار شوید!
آن شب هر طور بود با جواب های سر بالا، وی را دست به سر کردم تا باصطلاح، بی خیال ما شود؛ اما مدتی بعد دوباره در همان ساعات نیمه شب تماس گرفت و همان حرف ها را دوباره تکرار کرد...

این بار در جوابش گفتم: من در ایران یک قطعه زمین دارم و اگر از ایران بروم، احتمال اینکه این قطعه زمین از دستم برود هست!
گفت: مرد حسابی!
من به تو می گم شرکت ری تیان ضمانت داده اگر پایت را داخل آمریکا بذاری، فلان مبلغ را به حساب بانکی خودت واریز کند.با این پول می توانی کل محله تان را بخری!
حالا ارزش آن قطعه زمین در برابر این مقدار پول چقدر است؟!
گفتم: این قطعه زمین، یک قبر است در بهشت زهرا کنار آرامگاه پدر و مادرم و در مجاورت قطعه همرزمان شهیدم در پدافند زمین به هوای ارتش!اگر دولت آمریکا می تواند چنین قطعه زمینی را در خاک آمریکا برایم کنار بگذارد، فردا صبح نه همین الان می آیم و خودم را به سفارت شما معرفی می کنم!

گفت: الحق که دوستانت راست می گویند که کله ات بوی قورمه سبزی میدهد!
گفتم: زمانی که ما وارد ارتش شدیم این شعر با گوشت و خونمان آمیخته شد:
اگر ایران جز ویران سرا نیست
من این ویران سرا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست
من این آب و هوا را دوست دارم
اگر آلوده دامانید اگر پاک
من ای مردم ایران شما را دوست دارم

این شعر را که خواندم، بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد و دیگر تماس نگرفت!

خاطره ای که خواندید از سرهنگ دکتر "خسرو جهانی" فرمانده سابق پدافند هوایی خاتم الانبیاء(ص) و رکورددار جهان در انهدام ۶٨ فروند جنگنده پیشرفته و انهدام دو فروند هواپیمای دشمن با یک تیر موشک در دو مرحله (عملی بی‌نظیر در دنیا) است.

@roozayema


🌷🌷🕊🌷🌷
👏6👍1
چــیــزی را بــرای بــعــد نــگــذاریــد؛
بــعــداً قــهوه ســرد مــیــ‌شــود
بــعــداً عــلــاقــه‌ خــود را از دســت مــیــ‌دهیــد
بــعــداً روز بــه شــب تــبــدیــل مــیــ‌شــود
بــعــداً آدمــ‌ها بــزرگ مــیــ‌شــونــد
بــعــداً آدمــ‌ها پــیــر مــیــ‌شــونــد
بــعــدها زنــدگــی مــیــ‌گــذرد
بــعــداً پــشــیــمــان مــیــ‌شــویــد بــرای ڪــاری ڪــه نــڪــردیــد ...
وقــتــی فــرصــتــش را داشــتــیــد!

شــروع هر روز فــرصــتــی دوبــاره اســت ...

‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎@roozayema


🌱🕊🌱🕊🌱🕊
👍5👏1
یادش بخیر اون قدیما هر وقت سکه گیرم میومد می ذاشتم زیر کاغذ و با مداد مشکی روش می کشیدم ...
طرح سکه میوفتاد رو کاغذ .‌.. درسته مشکی بود ولی خود خودش بود ...‌
هم مقدارش ، هم نوشته هاش و هم سال ضرب اون سکه ... من یه دفتر صد برگ پر از سکه داشتم ...سکه هایی که از جنس کاغذ بودن...سکه هایی که باهاش یه پفک هم نمی شد بخری ‌...
سکه های کاغذی من هیچ ارزشی نداشتن چون فقط یه کپی از سکه های واقعی بودن...
حالا وقتی به اون سکه های کاغذی فکر می کنم یاد آدمایی میوفتم که فقط یه کپی از آدمای با ارزش هستن ...
مهربونیشون ...
رفتارشون حتی عشقشون به واقعیت خیلی شباهت داره ولی دیر یا زود می فهمی واقعی نیستن چون درست وقتی که می خوای باهاشون زندگی و عشق و محبت رو به دست بیاری می بینی هیچ فرقی با همون سکه های کاغذی ندارن ...
اونجاست که ذات اصلیشون مشخص میشه و می بینی باهاشون ساده ترین چیزا رو هم نمیشه به دست آورد چه برسه به عشق و زندگی ...
یادتون باشه هیچ وقت یه تیکه کاغذ ، هرچقدر هم شبیه ، نمی تونه یه سکه ی واقعی باشه چون جنسشون فرق داره ... اصالتشون فرق داره‌


#حسین_حائریان



@roozayema


🪷
4👍1
.
مادربزرگم مستاجری داشت که چندین سال توی یکی از واحدهای خانه‌اش زندگی کردند، بچه دار شدند، خانه خریدند و رفتند.
مرد، درشت و هیکلی بود با بینی بزرگ و ابروهای پهن و سبیل سیاه، تو بگو چیزی مثل کاظم آفرندنیا؛ زن ریزه‌میزه بود، با دستهای کوچک و صورتی شبیه گنجشک، انگار پرستو گلستانی!
روزی که برای اجاره‌ی خانه آمدند مادربزرگم گفت: "هر روز صدای دعوا و کتک‌کاری از خونه‌تون نیاد ها!"
و این حرف را با نگاه به دستهای درشت مرد گفت.
مادربزرگم این تذکر را به هیچ‌کدام از مستاجرهای قبلی نمیداد، نداده بود...
اما به این یکی‌ها داد...
چون توقعش از مردی با ویژگی‌های بارز مردانه این بود که بخواهد هر از گاهی مردانگی‌اش را به رخ بکشد، دادی بزند، چیزی پرت کند، مشتی حواله کند...
.
یک شب که همه همسایه‌ها توی حیاط دور هم نشسته بودند، حرف می‌زدند و بازی می‌کردند؛ یکباره زن تشنج میکند،  می‌افتد روی زمین و شروع می‌کند به لرزیدن.
مرد از جا می‌پرد، زن را با یک دست مثل یک نوزاد بغل می‌زند، مثل پر کاه بلند می‌کند و پهنای کفِ دست دیگرش را میگذارد لای دندان‌های زن، تا قفل نشوند، تا زبانش را گاز نگیرند. در همان حال هم زیر گوش زن میگوید که چیزی نیست، نترس، خوبی! و حین نگاه به زن بی‌توجه به خونی که از کف دستش جاری شده اشک میریزد.
.
درست همان مردانگیِ زمختی که مادربزرگ را ترسانده‌بود، ناچارش کرده بود شمشیر بکشد و در کمینِ کوچکترین صدای جیغ باشد که چماق‌به‌‌دست، مثل یک بچه‌محل بامعرفت برود هواخواهی زن، درست همان مردانگی آغوش شده بود برای حمایت، قدرتی برای محافظت از زن و احساسش.
.
زن و مرد چند سال بعد خانه خریدند و از آنجا رفتند، اما مادربزرگم تا پایان عمر، هربار اسفند دود می‌کرد یک مشت هم به نیت مرد می‌ریخت روی آتش!
یک مشت اسفند به پاس اینکه مرد نشانش داده بود با گزمه‌ی سبیل‌ از بناگوش دررفته‌ای که در نوجوانیِ مادربزرگ هول می‌انداخته توی دل زنها و با مرد عربده‌کشی که مادربزرگ از سفیدیِ چشم‌هایش وقتی چشم میدرانده میترسیده فرق دارد.
مردی که فردا شب وقتی زن بی‌آنکه بداند دیشب چه بر او گذشته مردش را ملامت میکند که هیچ کاری بلد نیست، خواسته خیار خرد کند، کف دستش را بریده، با نگاه به دست پارچه‌پیچش لبخند زده و اعتراف کرده دست‌وپاچلفتی و بدون زن هیچ است.


#سودابه_فرضی_پور



@roozayema


🌾🌾🌾🌾

‌‌‎‌‎
👏72
شازده كوچولو:
آخرشم اونایی واسم ميمونن که اصن روشون حساب باز نکرده بودم و گذاشته بودمشون حاشیه ی زندگیم.
روباه:
اوناهم منتظرن بیاریشون وسط
که برن.

📚شازده کوچولو
👤آنتوان دوسنت اگزوپری



@roozayema


🌱🕊🌱🕊
👍3👏1🤨1
دنیای مجازی با همه خوبی‌هایش، گمان می‌کنم چیزهای زیادی از ما گرفته است.
تصور کنید عزیزی از دوستانمان بیمار است. قبل‌‌تر از این، زنگ می‌زدیم حالش را بپرسیم‌. قبل‌‌ترش به دیدنش می‌رفتیم. در آغوش می‌کشیدیمش، چشم در چشم و نگاه در نگاه ابراز عشق می‌کردیم. چراغانی‌ها و شب‌نشینی‌ها را داشتیم. اگر نیم روزی می‌گذشت در خانه همسایه باز نمی‌شد، درش را می‌زدیم و خبر می‌گرفتیم. اگر نان می‌گرفتیم یک نان تازه هم به همسایه می‌دادیم.


حالا برای حال و احوال، پیامک می‌دهیم. تبریک تولد را استوری می کنیم.از آن بدتر، اگر از شرایط اجتماعی و جامعه راضی نیستیم، اگر حرفی برای گفتن داریم، در فضای مجازی، به چند مقاله و پست و نهایتا طنز، بسنده می‌کنیم و تمام!
دلمان خنک می‌شود!!
دنیای مجازی نه نان سنگک تازه ای‌ست که به همسایه می‌دهیم، نه آغوش محبتی ست که به دوست و نه فریادی که حق بگیرد. فقط دنیای مجاز است از دنیای واقعی، همین!


#محبوبه_احمدی


@roozayema



🍃🍃
3👍2👏1
یادمہ، بچہ ڪہ بودم، مامانم یهو لباساے توے ڪمد رو می‌نداخت بیرون و دوبارہ مرتبشون می‌ڪرد… یا قفسه‌هاے یخچال رو ڪہ هفته‌ے پیش شُستہ بود، در می‌آورد و دوبارہ تمیز می‌ڪرد…
اون وسط‌ها هم براے خودش یہ چایے می‌ریخت؛ و می‌رفت پشت پنجرہ و بہ یہ نقطه‌ے نامعلوم خیرہ می‌شد!!

اون موقع‌ها فڪر می‌ڪردم مامانم وسواسیہ و زیادے حساسه!!
اما الان خودم یهویے اتاق رو می‌ریزم بهم، ڪمدا رو گردگیرے می‌ڪنم؛ وسطش آهنگ پلے می‌ڪنم و لیوان قهوه‌مو برمی‌دارم، می‌رم پشت پنجرہ و بہ دوردست‌ها خیرہ می‌شم…

الان می‌فهمم مامانم وسواسے نبود، حساس هم نبود؛
فقط می‌خواست حواسش رو پرت ڪنہ تا ڪمتر فڪر ڪنه…


@roozayema



🌾🌾🌾🌾
👍3💔2😢1
آخرین دور در شهر
ساعت ۲ بامداد بود که راننده تاکسی برای آخرین سرویس شبش به آدرسی در یک محله قدیمی رسید. بوق زد، اما کسی بیرون نیامد. دوباره بوق زد. خسته بود و می‌خواست برود خانه بخوابد، اما چیزی در دلش گفت کمی صبر کند.
از ماشین پیاده شد و زنگ در را زد. صدای پیرزنی ضعیف از پشت در شنیده شد: «چند لحظه صبر کنید، دارم میام.»
در باز شد. پیرزنی ریزنقش با لباسی مرتب اما قدیمی که انگار متعلق به ۵۰ سال پیش بود، جلوی در ایستاده بود. یک چمدان کوچک هم کنار پایش بود.
پیرزن با لبخند گفت: «پسرم، می‌شه چمدونم رو بذاری توی ماشین؟ من توانش رو ندارم.»
راننده چمدان را گذاشت و کمک کرد پیرزن سوار شود. پیرزن آدرسی داد و گفت: «لطفاً از مرکز شهر برو، عجله‌ای ندارم.»
راننده گفت: «مادرجان، اون مسیر خیلی طولانیه، کرایه‌ت زیاد می‌شه.»
پیرزن با صدایی آرام گفت: «اشکالی نداره پسرم... من دارم می‌رم خانه سالمندان. دکتر گفته زیاد وقت ندارم. این آخرین باریه که شهرم رو می‌بینم.»
راننده خشکش زد. دستش را آرام برد و تاکسی‌متر را خاموش کرد.
«هر جا دوست داری بگو ببرمت مادر.»
آن شب، آن‌ها دو ساعت در خیابان‌های خلوت شهر چرخیدند.
پیرزن ساختمانی را نشان داد که قبلاً آنجا منشی بود. جلوی خانه‌ای ایستادند که او و همسر مرحومش سال‌های اول زندگی‌شان را آنجا گذرانده بودند. حتی جلوی یک پارک قدیمی توقف کردند و او چند دقیقه در سکوت به تاب‌ها نگاه کرد و اشک ریخت.
وقتی اولین اشعه‌های خورشید در آسمان پیدا شد، پیرزن گفت: «خسته‌شدی پسرم، دیگه بریم.»
وقتی به جلوی آسایشگاه رسیدند، دو پرستار منتظر بودند. راننده چمدان را تا داخل برد.
پیرزن کیف پولش را درآورد و پرسید: «چقدر می‌شه؟»
راننده گفت: «هیچی.»
پیرزن گفت: «اما تو زحمت کشیدی، باید نون ببری خونه.»
راننده خم شد، دستان چروکیده پیرزن را بوسید و گفت: «مسافر زیاده مادر، اما امشب من مسافر خدا بودم.»
پیرزن با چشمانی تر گفت: «تو لحظات آخر یک پیرزن رو رنگی کردی. خدا به زندگیت رنگ بده.»
راننده در را بست و رفت. آن روز دیگر مسافری سوار نکرد. او تمام روز در خیابان‌ها چرخید و به این فکر کرد که اگر آن بوق آخر را نمی‌زد و می‌رفت، چه اتفاقی می‌افتاد؟
ما همیشه منتظر لحظات بزرگ و پر سروصدا هستیم تا زندگی کنیم، غافل از اینکه گاهی بزرگ‌ترین لحظات زندگی، در سکوت و یک مهربانی ساده پنهان شده‌اند.
نکته اخلاقی:
هیچ‌وقت برای مهربانی کردن عجله نکنید، شاید آن شخص در حال تجربه آخرین لحظات زندگی‌اش باشد.
ما انسان‌ها تنها خاطره‌ای هستیم که از هم باقی می‌مانیم؛ سعی کنیم خاطره‌ی شیرینی باشیم.


@roozayema



🌾🌾🌾
4👏4👍1
چقدر آهنگهای قشنگ در اين دنيا وجود داشت كه من نشنيده بودم
چقدر چهره های زيبا از برابرم گذشتند كه من آنها را نديدم
چقدر روياهای عجيب ديدم كه وقتی از خواب بيدار شدم
هرگز ديگر به يادم نيامد و بوی عطری از دست رفته
در دلم چنگ زد كه تا هميشه خودم را نبخشم.
زندگی يعنی چه؟ هميشه نصفه نيمه، هميشه ناتمام
هميشه ناگهان جايی قطع می شدم...

- عباس معروفی.


@roozayema


🪷🪷🪷🪷
👍3😢21
روزهایے ڪہ بابا رفتہ بود، دوستانم مے آمدند تسلے بدهند. آرامشے بود حضورشان؛ یڪ روز بہ دوستم مرضیہ ڪہ دو سالے بیشتر می‌شد پدرش رفتہ بود، گفتم: چطور آروم بشم؟ چڪار ڪردے آروم شدے؟ ڪہ فراموش ڪردی...
یادم نمی‌رود سیل اشڪ پهناے صورتش را پر ڪرد و گفت:
فراموش؟!
زخم رنج هیچوقت نہ جایش خوب می‌شود نہ فراموش. همیشہ زخمے هست آن گوشہ دلت. عادت هم نمی‌ڪنے. فقط اجازہ می‌دهے رنجت، با تو زندگے ڪند...

امروز با دوستے صحبت می‌ڪردم می‌گفت: یادمان خواهد رفت، عادت خواهیم ڪرد، یاد حرف مرضیہ افتادم.
نہ عادت میڪنیم، نہ فراموش مان می‌شود. فقط امید می‌آفرینیم تا زندگے ڪنیم.

#محبوبه_احمدی


@roozayema


🍀
💔4👏3👍2
می‌پرسد:
الان چہ موقع از سالہ؟
مادرجان می‌پرسند. گهگاهے ڪہ زمان و مڪان را گم می‌ڪنند.
می‌گوییم: بیست روز بہ نوروز است. وقت سبزہ گذاشتن.
می‌گوید: پس چرا سبزہ نمی‌گذارید؟ حس و حالش چرا نیست؟
فڪر می‌ڪنم چہ خوب ڪہ گاهے آدم زمان و مڪان را از دست بدهد. نبیند، نشناسد، نداند. نداند!

#محبوبه_احمدی


@roozayema



🌱🌱🌱🌱🌱
👍4🙏1
سر زدن به فضاهای مجازی مثل پرسه در دبستانی است که آن‌جا درس خوانده‌ای.🥺
می‌بینی ساختمان‌ها هستند، حیاط مدرسه هست، بوفه هم هنوز آن گوشه‌ی همیشه سایه سرجایش مانده. ❤️‍🩹

فقط تو و‌ دوستانت دیگر این‌جا نیستید.  
شما، صدای شما از این‌جا رفته‌اید...💔

#حمیدسلیمی

@roozayema
4💔4
💬چقدر زود بہ پنجاہ سالگے رسیدم!

امروز خودم را در آینہ دیدم. همان آدم سے سال پیش بودم؟ هم بلہ، هم نہ! دیدم آن آدم سے سال پیش ڪہ داشت می‌رفت استخدام بشود، در چشم‌هایم نیست. در موے سرم هم، در خط عمیق لبخندم حتی؛ موهایم سفیدبخت‌تر از آن سالهایند. آنقدر لبخند زده‌ام ڪہ خنده‌هایم رد پایشان بر صورتم ماندہ! دیدم در آینہ خودم‌تر از بیست سے سال پیشم.

آنقدر ڪہ رژ لبم را با وسواسے دخترانہ می‌ڪشم. دیگر  نگران رنگ موے نقرہ اے ام نیستم. آنقدر حالم با خودم خوب است ڪہ براے پوشاندن چروڪ زیر چشمم وقت نمی‌گذارم...

دیدم همان دختر پر از رویا و خیالباف سے سال پیش در آیینہ است. پختہ و ڪمے بالغ؛ نگاهش عمیق تر است و بر شانہ هایش ڪوہ تجربہ راہ می‌برد. حالا وقت‌هاے ڪمترے براے گفتن می‌گذارد و دوست دارد وقتهاے بیشترے بشنود. گاهے بہ حرف دختر بازیگوش مو خرگوشے دلش گوش می‌ڪند. گاهے تغییرے در رنگ و مدل مویش می‌دهد اما حالاها نہ بہ مد، نہ بہ نظر دیگران، ڪہ براے خوشایند دلش؛
روبرویم زنے ایستادہ بود با جسارتے بیشتر، محڪم و مصمم براے زیستن، نایستادن؛
... آنوقتهایے ڪہ همڪلاسے ام می‌گفت مادرش پنجاہ سالہ است و من پنجاہ را یڪ عدد بزرگ و خیلے دور می‌دیدم، چقدر زود رسید. آدم بہ جاهایے از عمر ڪہ می‌رسد مثل وقتے بہ نان بستنے قیفے رسیدہ باشد، می‌خواهد ڪہ این بقیہ را با لذت بیشترے و با سرعت ڪمترے، بچشد. نون بستنے قیفے چقدر خوب است.

#محبوبه_احمدی


@roozayema


💌🍂💌🍂💌
3👍3👏1
مراسم تشیع جنازه یکی از آشنایان در یک روز سرد پاییزی در گورستان بودم. نوه متوفی اصلا گریه نمی‌کرد و محزون هم نبود.
سال‌ها این موضوع برای من جای سوال بود با این‌که او سنگ‌دل هم نبود.

بعدها از او علت را جویا شدم، گفت: پدر بزرگ من هر چند انسان بدی نبود ولی روزی یاد دارم، عید نوروز بود و به نوه‌های خود عیدی می‌داد و ما کودک بودیم، ما نوه دختری او بودیم و او به نوه های پسری‌اش 1000 تومنی عیدی داد ولی به ما 200 تومنی داد و در پیش آن‌ها گفت: پدربزرگ اصلی شما فلانی است و بروید و از او شما 1000 تومنی عیدی بگیرید.
این حرکت او برای همیشه یاد من ماند و من تا زنده‌ام او را پدربزرگ و خودم را نوه او هرگز نمی‌دانم.

برای نفوذ در دل‌ها شاید صد کار نیک کم باشد ولی برای ایجاد نفرت ابدی، یک حرکت احمقانه کافی است. و بدانیم کودکان هرچند در مقابل محبت ما توان تشکر ندارند و خجالت می‌کشند و در برابر تندی و بی‌احترامی ما، از ترس ما توان عکس‌العمل ندارند و سکوت می‌کنند، ولی آن‌ها تمام رفتار ما را می‌فهمند و محبت‌ها و بدی‌های ما را می‌بینند و می‌دانند و برای همیشه در ذهن خود حفظ می‌کنند و زمانی که بزرگ شدند، تلافی می‌کنند.

@roozayema


🛶🍃🛶🍃🛶🍃🛶
👌6👍3
ولی خب الکی نبود مادربزرگهای ما، چای کمرنگ توی نعلبکی می‌کردند می‌دادند نوزاد ده بیست روزه! می‌گفتند: چای‌خور بشه!!!
چای‌خور شدن و چای‌خور بودن هم از انعام الهی‌ست.  اهالی چای ساکت می‌نشینند و تا خود قیامت می‌تونی باهاشون حرف بزنی...
چای‌خور باشید الهی

#محبوبه‌_احمدی

چای عصرتون برقرار

@roozayema


🫖🫖🫖🫖
3👏2
هنوز صداش خوب یادمه... فرقی نداشت سر صبح یا سر ظهر، هر وقت میومد با صدای بلند تو بلندگو داد می زد " کهنه بیار و نو ببر...  " کارش همین بود... 
ظرف و قابلمه ی رویی قدیمی رو با نو عوض می کرد و یکم پول سر می گرفت... قدیما واسش صف می کشیدن و حسابی کاسبیش خوب بود... ولی از یه جایی به بعد روزگار عوض شد...
دیگه کسی اصلا تو فکر این چیزا نبود... تا اینکه کاسبیش کساد شد و دیگه تو محل ندیدمش... چند باری از بقالی محل شنیدم بعد از بیکاری دیوونه شده... کارش کشیده به آسایشگاه روانی... می گفتن اونجا کاسبی راه انداخته ولی اصلا مگه می شه تو آسایشگاه روانی کاسبی راه انداخت؟!
انقدر کنجکاو شدم که رفتم سراغش... عجیب واسش صف کشیده بودن...
با همون بلندگو وایساده بود ...به سختی و به بهونه ی سوال پرسیدن خودمو بهش رسوندم و گفتم چی می فروشی؟ گفت خاطره...
گفتم مگه میشه؟!
بهش برخورد... گفت این جمعیت رو نگاه کن... دیوونه نیستنا...  فقط دنبال روزای خوبشونن... روزایی که اگه ادامه داشت کارشون به اینجا نمی کشید... یه برگه سفید نشونم داد و گفت باید تو این خاطره ای که دوست داری رو بنویسی... بعد تا نیمه های شب بلند بلند خاطره های خوبت رو بخونی تا یادت بیاد چیو از دست دادی ... اونوقت که از خستگی خوابت برد میاد سراغت... دوباره به دستش میاری... بعد خندید و گفت حق داری باور نکنی ولی خوب منو نگاه کن... ببین چه صفی واسم کشیدن...  برگشتم به روزای خوبم... الان وسط خوابم... وسط رویا...
هیچی نگفتم...  فقط رفتم ته صف وایسادم...امشب باید خوابش رو می دیدم...!!!

#حسین_حائریان


@roozayema



4👏2
مردها به مردها احتیاج دارند...


چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت:
«بیا همدیگر را ببینیم.»
در یک رستوران قرار گذاشتیم.
او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود.
تکیه‌گاه خانواده.
خانه، ماشین، شغل، اعتبار...
تقریباً همه نشانه‌هایی را داشت که ما معمولاً از یک مرد موفق در ذهنمان می‌سازیم.
هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن.
از کتک‌های گاه‌وبیگاه پدرش.
از این‌که هیچ‌وقت نزد مادر جدی گرفته نشد.
از احساس حقارتی که سال‌ها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود.
بعد آرام‌آرام رسید به زندگی مشترکش.
گفت هر کاری می‌کند، باز هم احساس می‌کند برای همسرش کافی نیست.
از توقع بچه‌ها گفت.
از خستگی کار.
از این‌که دیگر صبح‌ها با شوق از خواب بیدار نمی‌شود.
ساعت‌ها فقط حرف زد.
من هم گوش می‌دادم.
اما در درونم اتفاق دیگری می‌افتاد.
هرچه بیشتر از خودش می‌گفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرام‌آرام فرو می‌ریخت.
با خودم می‌گفتم:
«چه‌قدر درمانده...»
بعد، بی‌آنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربه‌ها و آموخته‌هایم گفتن.
او فقط گوش می‌داد.
نه سؤال می‌پرسید،
نه مخالفت می‌کرد،
فقط گوش می‌داد.
نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم.
وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفت‌وگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت.
از خودم پرسیدم:
او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟
چه چیزی می‌خواست؟
همان‌جا بود که انگار آیینه‌ای مقابلم قرار گرفت.
دیدم خود من هم سال‌هاست نقش آدم مقتدر را بازی می‌کنم.
بی‌وقفه کار می‌کنم،
استراحت را عقب‌ماندن می‌دانم،
به دستاوردهایم افتخار نمی‌کنم و آن‌ها را به شانس نسبت می‌دهم،
و خیلی وقت‌ها جرئت نمی‌کنم ضعف‌هایم را به زبان بیاورم.
بعد فهمیدم...
او اصلاً دنبال راه‌حل نیامده بود.
او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند.
ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست.
اعلام امنیت است.
یعنی:
«آن‌قدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکست‌ناپذیر را بازی کنم.»
همان لحظه به او زنگ زدم.
گفتم:
«اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.»
روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم.
اشکم بی‌اختیار جاری شد.
این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم.
از ترس‌های خودم گفتم.
از ضعف‌های خودم.
از این‌که دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم.
وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت:
«سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.»
آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راه‌حل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند.
به مرد دیگری که بتوانند بی‌ترس از قضاوت، کنار او فروبریزند.
شاید یکی از بزرگ‌ترین فقرهای مردان امروز همین باشد؛
این‌که جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مردِ قوی»، فقط خودشان باشند.

شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند.

✏️یاسر رضایی


@roozayema



👍61👏1
‍ شهریور اون روزا که بوی تموم شدنش میومد  بزرگترها نقشه شمال میکشیدن و ما چشمامون برق میزد واز فرط ذوقمرگی،تا صبح نمیخوابیدیم

کله ی صبح و خروسخون ،یه لامپ روشن و چند قفله کردن در و در آخر سپردن خونه به همسایه و به سمت وعده صبحونه در جاده و دعوا سر اینکه کی بغل پنجره بشینه وچند ماشین پشت هم قطاری بسم الله ...

تو جاده همیشه خدا یکی از ماشینا داغ میکرد و آمپر می‌چسبوند.

یه دبه آب واسه روز مبادا تو صندوق‌عقبا بودو هروخ لازم میشد طرف میزد بغل و آب می‌پاچید رو دم‌ودسگاش.

صبحونه یکی از لذتای سفر بود. چای پررنگ با قندای درشت، نیمرو توبشقاب روحی ، گوجه و خیار ویه کیسه پر از شکلات درهم . تقریباً سیستم همه کاملا اصیل و سنتی بود .

به فلاسک‌چائی مجهز‌بودیم و کلمن و کوکو و تخم مرغ اب پز و زیرانداز و بالش و ملافه. دو ساعت یه‌بار میزدیم بغل و کنارجاده بساط‌ میکردیم وهندونه خربزه می‌خوردیم. میدونی ، راهها هم همیشه طولانی بود .

مامان پسته پوست میکند ، پیشنهاد میوه میداد وضبط ماشین همیشه حمیرا و هایده میخوند داداش بزرگه تابلوها رو میخوند و خبر از رسیدن تا دو ساعت دیگه میداد .
اون وقتا سرامون از پنجره بیرون بود . دستامونو برای ماشین دایی ، عمو و ...تکون میدادیم .جیغ میزدیم تو تونل
عکس انداختن کنار گاو تو جاده هم یه قانون نانوشته بود نو راه شمال .
بوی دریا، بوی رطوبت و نم ،بوی شمال. بوی کلاه حصیری. ،بوی آتیش و بوی کباب خبر میداد که رسیدیم ..
برنامه هرساله ی شهریورمون همین بود.بعد رسیدن و کمی استراحت ، پوشیدن مایو دویدن به سمت دریا شروع میشد . کله معلق زدن و فرو رفتن آب شور تو حلق و بینی، خوابیدن روی آب و فخر فروختن به دیگرون بابت این شیرین کاری !

گم شدن لنگه دمپایی تو دریا . جمع کردن گوش ماهی و چاله کندن توی ساحل به قصد رسیدن به آب ، درست کردن قلعه و لاک پشت ودر آخر دوش گرفتن کنار ساحل..بعد دریا همه گشنه بودن .

سفره یی که واسه عصرونه پهن میشدو یه سری آدم گرسنه‌ی هیجان‌زده. که فرمون حمله میدادن بعدش دبِرنا بازی کردن با نخود و لوبیا میغلتیدیم به خودمون از فرط خوشی...

بعد چند روز با دماغ های پوست پوست شده ، لپهای سوخته و شونه های سیاه دوباره قطار می شدیم توی جاده. موقع برگشتن دیگه کسی حواسش به منظره نبود. چشمهامون رو می بستیم تا خوابمون، درازی راه رو برامون کوتاه تر کنه اون روزا وقتا ی رفتن، بهتر از برگشتن بود...


@roozayema



🌾🌾🌾🌾
👏5👍2