#پارت92
برگشتم سمت رها که دیدم چشماشو بسته دستاشو گذاشته روگوشاش
+چی شکون.....
با دیدن قاب عکسی که افتاده بود زمین سریع پاشدم و قابی که شیشش شکسته بود و کاورش کجو گرفتم دستم
+رها رها هووووف
_ببخشید آسا از قصد نزدم دستم خورد اومدم بگیرم...
+کافیه
بغض کرد.
_ببخشید آسا بخدا....
+باشه رها باشه عزیزم باشه
_درستش میکنم خودم
اومد قابو از دستم بگیره که دستمو بردم اونطرف
+برو بیرون بشین تا این شیشه هارو جمع کنم بریم
_نارا....
+نیستم رها برو بیرون منتظر باش عزیزم
بلند شد با ناراحتی رفت بیرون.
یه قاب بود مینداختم !ولی این قاب و خود لیلی خریده بود! خودش عکسو گذاشته بود توش
+حتی عرضه یه قاب نگهداشتنم نداشتیم لیلی خانوم میبینی
عکسشو از قاب در اورردم
زل زدم بهش
اشک داشت تو چشام جمع میشد بخاطر همین یه نفس عمیق کشیدم که موهای تنم سیخ شد.
عکسشو گذاشتم تو کشو
سطلو از زیر میز دراوردمو یکی یکی شیشه هارو انداختم تو سطل
شیشه هایی که لبه قاب بودنو هم در اوردم
قابو گذاشتم رو تخت .
بعدا جارو میکشیدم الان واقعا داشت دیرم میشد .
تو آینه خودمو مرتب کردم از اتاق زدم بیرون رها تا دید اومدم بیرون سریع درو باز کرد رفت کفشاشو پوشید .
تو طول مسیر نه رها با من حرف زد نه من با اون
نه اینکه از دستش عصبی باشم نه !
اتفاق بود تقصیری نداشت ولی رو قاب و یادگاری بودنش ناراحت بودم برا همین نمیدونستم باید چی بهش بگم
مطمئنن هرچیزیم میگفتم دوباره میخاست بحث و بکشه به معذرت خاهی
+خب رسیدیم
_چرا شبی زندانه مامی
+کجاش شبی زندانه بچه
_این قفسای دور ماشین
+خب این برای اینه بیمارایی که میان تو محوطه نیان تو مسیر ماشینایی که وارد ساختمون میشن که خدایی نکرده یهو ماشین نخوره بهشون
_اهااا
ماشین و پارک کردم دوتا از پرستارا رو صدا کردم اومدن وسایلو کمکمون بردن داخل .
برگشتم سمت رها که دیدم چشماشو بسته دستاشو گذاشته روگوشاش
+چی شکون.....
با دیدن قاب عکسی که افتاده بود زمین سریع پاشدم و قابی که شیشش شکسته بود و کاورش کجو گرفتم دستم
+رها رها هووووف
_ببخشید آسا از قصد نزدم دستم خورد اومدم بگیرم...
+کافیه
بغض کرد.
_ببخشید آسا بخدا....
+باشه رها باشه عزیزم باشه
_درستش میکنم خودم
اومد قابو از دستم بگیره که دستمو بردم اونطرف
+برو بیرون بشین تا این شیشه هارو جمع کنم بریم
_نارا....
+نیستم رها برو بیرون منتظر باش عزیزم
بلند شد با ناراحتی رفت بیرون.
یه قاب بود مینداختم !ولی این قاب و خود لیلی خریده بود! خودش عکسو گذاشته بود توش
+حتی عرضه یه قاب نگهداشتنم نداشتیم لیلی خانوم میبینی
عکسشو از قاب در اورردم
زل زدم بهش
اشک داشت تو چشام جمع میشد بخاطر همین یه نفس عمیق کشیدم که موهای تنم سیخ شد.
عکسشو گذاشتم تو کشو
سطلو از زیر میز دراوردمو یکی یکی شیشه هارو انداختم تو سطل
شیشه هایی که لبه قاب بودنو هم در اوردم
قابو گذاشتم رو تخت .
بعدا جارو میکشیدم الان واقعا داشت دیرم میشد .
تو آینه خودمو مرتب کردم از اتاق زدم بیرون رها تا دید اومدم بیرون سریع درو باز کرد رفت کفشاشو پوشید .
تو طول مسیر نه رها با من حرف زد نه من با اون
نه اینکه از دستش عصبی باشم نه !
اتفاق بود تقصیری نداشت ولی رو قاب و یادگاری بودنش ناراحت بودم برا همین نمیدونستم باید چی بهش بگم
مطمئنن هرچیزیم میگفتم دوباره میخاست بحث و بکشه به معذرت خاهی
+خب رسیدیم
_چرا شبی زندانه مامی
+کجاش شبی زندانه بچه
_این قفسای دور ماشین
+خب این برای اینه بیمارایی که میان تو محوطه نیان تو مسیر ماشینایی که وارد ساختمون میشن که خدایی نکرده یهو ماشین نخوره بهشون
_اهااا
ماشین و پارک کردم دوتا از پرستارا رو صدا کردم اومدن وسایلو کمکمون بردن داخل .
#پارت93
گذاشتیم توی انباری طبقه اول و دست رها گرفتم به سمت اتاق پناه بردم.
دم در که رسیدیم برگشتم سمت رها و نشستم رو زانوم ک هم قدش بشم.
+رها جان دختر عاقلی هستی لطف کن امروز رو طوری رفتار کنی ک در شان تو هست متوجه هستی که؟
دستای کوچولوش گذاشت روی جفت گونه هام و گفت: آسا قول.
بعدشم صورتم بوسید لبخندی به روی چشمای آهوییش زدم و بلند شدم تقه ای به در زدم که با صدای بیا توی پناه درو باز کردم.
+سلام خانم نقاش چطوری شما؟
رها: سلام خانم نقاش خوبید؟
چشای پناه گرد شد و بعدش اخمی کرد سلامی زیر لب زد و چیزی نگفت.
با سر اشاره کردم به رها ک داخل بشه.
+حالت چطوره؟ خوبی؟
_مچکرم خانم دکتر.
+معرفی میکنم تک دخترم رها.
و رو کردم سمت رها و گفتم: همون پرنسس مو فرفری ک تعریفشو کردم و چشمکی به رها زدم ک رها یکم سوالی نگام کرد و وقتی جریان فهمید لبخند درشتی زد و گفت: آهاااااا پسس همونی ک میگفتی ایشونه.
و لبخندشو بزرگتر کرد که کل دندوناش مشخص شد و رفت سمت پناه دستشو دراز کرد.
رها: سلام خانم پرنسس مو فرفری نقاش.
پناه لبخند کوچولویی زد و گفت: سلام خانم شیرین زبون.
رها: من رها هستم کلاس سومم و دختر آساعم یعنی دخترش نیستما ولی دخترشم.
پناه ک هاج واج مونده بود سری تکون داد .
_منم پناه هستم.
+خب وسط گپ زدنتون رها برو تو ماشین اون پاکت رو بیار ک از فروشگاه خریدیم.
باشه ای گفت و رفت. رو کردم سمت پناه و به سمتش قدم برداشتم ک رسیدم سمتش.
دستاش گرفتم و آروم نوازش کردم.
+بهتری خانم نقاشه؟
یهو زد زیر گریه و گفت: آسا من میخوام خوب بشم و برم دلم برا پویا، محمد، حتی مامان و بابامم تنگ شده تروخدا بذارید برم من خواب پویارو دیدم تو اتاق بود بابایی داشت میزدش.
سرش گرفتم تو بغلم و نوازشش کردم و فین فین کرد. بخاطر اینکه حال هواش عوض بشه سرش جدا کردم و با خنده شوخی گفتم: اه اه حالم بهم خورد فینت مالیدی بهم کهه.
_بب. ببخشید
+شوخی کردم دختر قشنگم.
و آروم دستمو رو موهاش کشیدم ک دیدم داره نگام میکنه.
+چی شده؟
_کسی بهم نگفته بود دختر قشنگم
+من میگم از این به بعد.
_تو خودت دختر داری.
+ای وای پناه خانم بلا شده که.
به قلم: فابد
گذاشتیم توی انباری طبقه اول و دست رها گرفتم به سمت اتاق پناه بردم.
دم در که رسیدیم برگشتم سمت رها و نشستم رو زانوم ک هم قدش بشم.
+رها جان دختر عاقلی هستی لطف کن امروز رو طوری رفتار کنی ک در شان تو هست متوجه هستی که؟
دستای کوچولوش گذاشت روی جفت گونه هام و گفت: آسا قول.
بعدشم صورتم بوسید لبخندی به روی چشمای آهوییش زدم و بلند شدم تقه ای به در زدم که با صدای بیا توی پناه درو باز کردم.
+سلام خانم نقاش چطوری شما؟
رها: سلام خانم نقاش خوبید؟
چشای پناه گرد شد و بعدش اخمی کرد سلامی زیر لب زد و چیزی نگفت.
با سر اشاره کردم به رها ک داخل بشه.
+حالت چطوره؟ خوبی؟
_مچکرم خانم دکتر.
+معرفی میکنم تک دخترم رها.
و رو کردم سمت رها و گفتم: همون پرنسس مو فرفری ک تعریفشو کردم و چشمکی به رها زدم ک رها یکم سوالی نگام کرد و وقتی جریان فهمید لبخند درشتی زد و گفت: آهاااااا پسس همونی ک میگفتی ایشونه.
و لبخندشو بزرگتر کرد که کل دندوناش مشخص شد و رفت سمت پناه دستشو دراز کرد.
رها: سلام خانم پرنسس مو فرفری نقاش.
پناه لبخند کوچولویی زد و گفت: سلام خانم شیرین زبون.
رها: من رها هستم کلاس سومم و دختر آساعم یعنی دخترش نیستما ولی دخترشم.
پناه ک هاج واج مونده بود سری تکون داد .
_منم پناه هستم.
+خب وسط گپ زدنتون رها برو تو ماشین اون پاکت رو بیار ک از فروشگاه خریدیم.
باشه ای گفت و رفت. رو کردم سمت پناه و به سمتش قدم برداشتم ک رسیدم سمتش.
دستاش گرفتم و آروم نوازش کردم.
+بهتری خانم نقاشه؟
یهو زد زیر گریه و گفت: آسا من میخوام خوب بشم و برم دلم برا پویا، محمد، حتی مامان و بابامم تنگ شده تروخدا بذارید برم من خواب پویارو دیدم تو اتاق بود بابایی داشت میزدش.
سرش گرفتم تو بغلم و نوازشش کردم و فین فین کرد. بخاطر اینکه حال هواش عوض بشه سرش جدا کردم و با خنده شوخی گفتم: اه اه حالم بهم خورد فینت مالیدی بهم کهه.
_بب. ببخشید
+شوخی کردم دختر قشنگم.
و آروم دستمو رو موهاش کشیدم ک دیدم داره نگام میکنه.
+چی شده؟
_کسی بهم نگفته بود دختر قشنگم
+من میگم از این به بعد.
_تو خودت دختر داری.
+ای وای پناه خانم بلا شده که.
به قلم: فابد
#پارت94
_حق بود دیگه.
+حق با توهه. پناه در رابطه با صحبتی ک کردی اینکه بخای بری پنجاه درصدش دست توهه.
تو باید از ته دلت بخوای و با خیلی مسائل بجنگی. من کمکت میکنم تا آخرش. به شرطی ک کمکم کنی.
نگران پویا هم نباش جاش خیلی خوبه اما فعلا نمیتونه بیاد من زنگ زدم و صحبت کردم باهاش البته با مادرت، پویا ب رفته خارج از ایران بخاطر همین دسترسی زیادی به ایران نداره.
_جدیییییییی؟ وایییی این رویایییی پویا بودددد.
+همین طوره.
+نظرت چیه کمک من کنی؟
_تو چه مورد؟
+نقاشی کردن رو دیوار های کل اینجا.
_جدیی؟ آرههه
و از تخت پرید پایین و بغلم کرد ک بخاطر محکم پرت شدنش تو بغلم جفتی افتادیم رو مبل کنار تخت.
یکم نگاش کردم ک به خودش اومد زود بلند شد و دستشو سمتم دراز کرد.
_معذرت میخوام هیجان زده شدم.
+مشکلی نیست
بلند شدم و رفتم سمتش بغلش کردم اروم رو کمرش نوازش کردم و کنارگوشش زمزمه وار گفتم: من پیشتم، تا جایی ک تو خوب خوب بشی.
تو همین لحظه ها بود ک رها سر کلش پیدا شد و با صدای بلند گفت: آسااااا اوردم ولی پارکینگ چرا انقد دوره.
بخاطر بلندی صداش از جا پریدیم و پناه از بغلم اومد بیرون.
+دور نیست که.
رها: یه لحظه حس کردم پناه لیلیه.
پوکر نگاش کردم
+تو که لیلیو ندیدی.
رها: عکسش ک دیدم کپ پناه هست.
+چار زبونت نمیکنم ک.
اما خب حقیقت بود پناه کاملا شکل لیلی بود مثل سیبی ک از وسط نصف کردن همش میگم نکنه بخاطر حسم به لیلی هست که انقد به پناه اهمیت میدم بازم افکارم پس میزنم به خودم تاکید میکنم ک من تنها دارم وظیفمو انجام میدم همین.
بیخیال فکرام شدم رو کردم سمت پناه.
+یکی از بسته ها برای توهه یه تیشرت با شلوار ست هست.
بپوش موهاتو هم با کش مویی ک توی بسته دیگه هست ببند بیا بیرون.
باشه ای گفت و از اتاق با رها زدیم بیرون.
به قلم: فابد
_حق بود دیگه.
+حق با توهه. پناه در رابطه با صحبتی ک کردی اینکه بخای بری پنجاه درصدش دست توهه.
تو باید از ته دلت بخوای و با خیلی مسائل بجنگی. من کمکت میکنم تا آخرش. به شرطی ک کمکم کنی.
نگران پویا هم نباش جاش خیلی خوبه اما فعلا نمیتونه بیاد من زنگ زدم و صحبت کردم باهاش البته با مادرت، پویا ب رفته خارج از ایران بخاطر همین دسترسی زیادی به ایران نداره.
_جدیییییییی؟ وایییی این رویایییی پویا بودددد.
+همین طوره.
+نظرت چیه کمک من کنی؟
_تو چه مورد؟
+نقاشی کردن رو دیوار های کل اینجا.
_جدیی؟ آرههه
و از تخت پرید پایین و بغلم کرد ک بخاطر محکم پرت شدنش تو بغلم جفتی افتادیم رو مبل کنار تخت.
یکم نگاش کردم ک به خودش اومد زود بلند شد و دستشو سمتم دراز کرد.
_معذرت میخوام هیجان زده شدم.
+مشکلی نیست
بلند شدم و رفتم سمتش بغلش کردم اروم رو کمرش نوازش کردم و کنارگوشش زمزمه وار گفتم: من پیشتم، تا جایی ک تو خوب خوب بشی.
تو همین لحظه ها بود ک رها سر کلش پیدا شد و با صدای بلند گفت: آسااااا اوردم ولی پارکینگ چرا انقد دوره.
بخاطر بلندی صداش از جا پریدیم و پناه از بغلم اومد بیرون.
+دور نیست که.
رها: یه لحظه حس کردم پناه لیلیه.
پوکر نگاش کردم
+تو که لیلیو ندیدی.
رها: عکسش ک دیدم کپ پناه هست.
+چار زبونت نمیکنم ک.
اما خب حقیقت بود پناه کاملا شکل لیلی بود مثل سیبی ک از وسط نصف کردن همش میگم نکنه بخاطر حسم به لیلی هست که انقد به پناه اهمیت میدم بازم افکارم پس میزنم به خودم تاکید میکنم ک من تنها دارم وظیفمو انجام میدم همین.
بیخیال فکرام شدم رو کردم سمت پناه.
+یکی از بسته ها برای توهه یه تیشرت با شلوار ست هست.
بپوش موهاتو هم با کش مویی ک توی بسته دیگه هست ببند بیا بیرون.
باشه ای گفت و از اتاق با رها زدیم بیرون.
به قلم: فابد
#پارت95
خودمم رفتم تو اتاقم لباس رو که از خونه برداشته بودم پوشیدم یه تیشرت یشمی ساده
با شلوار جاگر کرمی با یدونه مینی اسکارف.
خوبیه مدیریت اینه گیر نمیتونن بدن.
رفتم بیرون ک دیدم پناه هم لباسشو پوشیدع تیشرت سفید با شلوار مشکی ستش.
موهاشم گوجه ای بسته بود بالا بامزه شده بود.
_باید چیکار کنیم؟
+از طبقه اول شروع میکنیم من پرونده اونایی ک به رنگ ها حساسیت دارن یا مثلا فوبیا به چیزی دارن رو خوندم، کنار شماره اتاقا تیک زدم.
بقیه اتاقا رو هر اتاقی با توجه به سلیقه بیمار رنگ میزنیم البته بازم اینکارو سپردم به پرستارا رفتن و سوال پرسیدن.
و چیدمانش عوض میکنیم وقتی هم رنگا خشک شد مبل جدید و تخت جدید میاد.
_بیمارا کجا میرن این مدت؟
+از قبل هماهنگ کردم ساختمون اقایون دو سه تا طبقه خالی هست و خب میرن اونجا.
_خب وسایل اتاقا باید خالی کنیم سنگین هست.
+دیروز زنگ زدم و اومدن خالی کردن طبقه اول رو.
_چه جالب، بی سر صدا.
+ما اینیم دیگه
_اینجا چندتا اتاق هست؟
+نمیدونی؟
_آسایش یاد آوری میکنم من بیمار اینجا هستم و تا قبل از اومدن تو حق نداشتم تا حیاطم برم.
+حق با توهه، اینجا چهار طبقه هست و هر طبقه پنجاه تا اتاق داره.
_حله، خب به تینا هم بگیم بیاد. اون این چند وقت خیلی تو نقاشی پیشرفت کرده، درسته نقاشی نیست ولی خب میتونه.
+باش به زهرا میگم صداش کنه.
_هروقت ک پولام جمع میکردم اتاقمو هر ماه یه رنگی میزدم. بابام ذوقم میکرد اما مامانم همیشه سرزنشم میکرد. پویا تشویق میکرد محمد تنبیه.
+آدما کارایی میکنن ک یاد گرفتن. همه ما وقتی نگا کنیم به خودمون متوجه یه سری اختلال ها میشیم.
هیچکس روحش سفید نیست خط خطوط و سیاهی هم تو روحامون پیدا میشه.
٠
به قلم: فابد
خودمم رفتم تو اتاقم لباس رو که از خونه برداشته بودم پوشیدم یه تیشرت یشمی ساده
با شلوار جاگر کرمی با یدونه مینی اسکارف.
خوبیه مدیریت اینه گیر نمیتونن بدن.
رفتم بیرون ک دیدم پناه هم لباسشو پوشیدع تیشرت سفید با شلوار مشکی ستش.
موهاشم گوجه ای بسته بود بالا بامزه شده بود.
_باید چیکار کنیم؟
+از طبقه اول شروع میکنیم من پرونده اونایی ک به رنگ ها حساسیت دارن یا مثلا فوبیا به چیزی دارن رو خوندم، کنار شماره اتاقا تیک زدم.
بقیه اتاقا رو هر اتاقی با توجه به سلیقه بیمار رنگ میزنیم البته بازم اینکارو سپردم به پرستارا رفتن و سوال پرسیدن.
و چیدمانش عوض میکنیم وقتی هم رنگا خشک شد مبل جدید و تخت جدید میاد.
_بیمارا کجا میرن این مدت؟
+از قبل هماهنگ کردم ساختمون اقایون دو سه تا طبقه خالی هست و خب میرن اونجا.
_خب وسایل اتاقا باید خالی کنیم سنگین هست.
+دیروز زنگ زدم و اومدن خالی کردن طبقه اول رو.
_چه جالب، بی سر صدا.
+ما اینیم دیگه
_اینجا چندتا اتاق هست؟
+نمیدونی؟
_آسایش یاد آوری میکنم من بیمار اینجا هستم و تا قبل از اومدن تو حق نداشتم تا حیاطم برم.
+حق با توهه، اینجا چهار طبقه هست و هر طبقه پنجاه تا اتاق داره.
_حله، خب به تینا هم بگیم بیاد. اون این چند وقت خیلی تو نقاشی پیشرفت کرده، درسته نقاشی نیست ولی خب میتونه.
+باش به زهرا میگم صداش کنه.
_هروقت ک پولام جمع میکردم اتاقمو هر ماه یه رنگی میزدم. بابام ذوقم میکرد اما مامانم همیشه سرزنشم میکرد. پویا تشویق میکرد محمد تنبیه.
+آدما کارایی میکنن ک یاد گرفتن. همه ما وقتی نگا کنیم به خودمون متوجه یه سری اختلال ها میشیم.
هیچکس روحش سفید نیست خط خطوط و سیاهی هم تو روحامون پیدا میشه.
٠
به قلم: فابد
#پارت96
_حتی تو؟
+سوالت مثل این میمونه بگی دکترا سرما نمیخورن چون دکترن؟ یا مکانیک ماشینش هیچ وقت خراب نمیشه چون مکانیکه؟
بله حتی من.
_من چیز زیادی نخواستم صرفا یه زندگی ساده اما گرم و صمیمی.
+تا اتفاق بد نیوفته قدر اتفاقای خوبو نمیدونیم
_قبولش ندارم آسایش ما لیاقت خوشبخت شدن داریم.
وسط حرف زدن بودیم ک رها با داد گفت: مننن آمادم.
جفتمون برگشتیم سمتش ک باهم زدیم زیر خنده از نوع لباس پوشیدنش.
دمپایی گل گلی صورتی، کراپ آبی من با شلوارک زرد.
+جدی خوشتیپ شدی
رها: میشه یه اتاق من رنگ بزنم؟ تروووخدا.
_اره میشه.
+جان؟ از کی تاحالا بدون تصمیم من. خیر نمیشه.
_من کمکش میکنم.
+نه خراب میشه اینجا بعدشم تایم نداریم
دیدم یهو رها بغض کرد و دوید رفت سمت اتاقم.
+وای نه قهر کرد
یهو صدای عصبی پناه بلند شد.
_چیکارش داری مشکلت چیه؟ بچع قلبش شکست، جدی مثلا مامانشی.
+آروم باش عه. باید یاد بگیره هرچیزی خواست قرار نیست اتفاق بیفته.
_قراره یاد بگیری هرچیزیو خواستی نمیتونی تلقین کنی.
+پناه تلقین نمیکنم حالش بد هست تازه مرخص شده بوی رنگ براش بده
_خب به درستی براش توضیح بده، چرا این رفتار میکنی، حالا ک اینطور شد منم رنگ نمیزنم.
به قلم: فابد
_حتی تو؟
+سوالت مثل این میمونه بگی دکترا سرما نمیخورن چون دکترن؟ یا مکانیک ماشینش هیچ وقت خراب نمیشه چون مکانیکه؟
بله حتی من.
_من چیز زیادی نخواستم صرفا یه زندگی ساده اما گرم و صمیمی.
+تا اتفاق بد نیوفته قدر اتفاقای خوبو نمیدونیم
_قبولش ندارم آسایش ما لیاقت خوشبخت شدن داریم.
وسط حرف زدن بودیم ک رها با داد گفت: مننن آمادم.
جفتمون برگشتیم سمتش ک باهم زدیم زیر خنده از نوع لباس پوشیدنش.
دمپایی گل گلی صورتی، کراپ آبی من با شلوارک زرد.
+جدی خوشتیپ شدی
رها: میشه یه اتاق من رنگ بزنم؟ تروووخدا.
_اره میشه.
+جان؟ از کی تاحالا بدون تصمیم من. خیر نمیشه.
_من کمکش میکنم.
+نه خراب میشه اینجا بعدشم تایم نداریم
دیدم یهو رها بغض کرد و دوید رفت سمت اتاقم.
+وای نه قهر کرد
یهو صدای عصبی پناه بلند شد.
_چیکارش داری مشکلت چیه؟ بچع قلبش شکست، جدی مثلا مامانشی.
+آروم باش عه. باید یاد بگیره هرچیزی خواست قرار نیست اتفاق بیفته.
_قراره یاد بگیری هرچیزیو خواستی نمیتونی تلقین کنی.
+پناه تلقین نمیکنم حالش بد هست تازه مرخص شده بوی رنگ براش بده
_خب به درستی براش توضیح بده، چرا این رفتار میکنی، حالا ک اینطور شد منم رنگ نمیزنم.
به قلم: فابد
#پارت97
(گذشته)
_ببین آسایش قرار نیست هرچی شما گفتی بشه. حرف، حرف تو نیست، بفهم باشه؟
+لیلی نگفتم حرف حرفه منه ولی نمیخوام بری متوجه ای؟
_نه اصلا کی گفته تو تصمیم بگیری، تو چیکاره ای ما صرفا رفیقم.
+به عنوان رفیقت دارم میگم
_نمیخوام بگی.
+اگر رفتی حالت بد شد چی؟ میخوای چیکار کنی؟
_خواستم یاد آوری کنم به تو ربط نداره اه دخالت نکن دیگه
+هرغلطی میخوای بکن بمنچه من میرم کلاس دارم خدافظ.
_چی میبافی برای خودت؟ رو دراگ بودی؟
همینطور ک داشتم مانتوم میپوشیدم و از خونه بزنم بیرون یهو صدای گریش شنیدم.
برگشتم سمتش که دیدم نشسته رو زمین و داره گریه میکنه.
رفتم پیشش و نشستم رو به روش اروم رو موهای فرش دست کشیدم.
یکم فین فین کرد و گفت: میگی چیکار کنم میخوام برم تا باورم بشه دیگه منو دوست نداره تا باورم بشه بهم خیانت کرده.
کلافه وعصبی شدم چونشو گرفتم آوردم بالا.
+لباس میپوشی زود میای پایین تو ماشین منتظرتم.
_چرا؟
+مگه نمیخوای بری؟ میبرمت ک حداقل غش خواستی بکنی یکی باشه جمعت کنه.
به قلم: فابد
(گذشته)
_ببین آسایش قرار نیست هرچی شما گفتی بشه. حرف، حرف تو نیست، بفهم باشه؟
+لیلی نگفتم حرف حرفه منه ولی نمیخوام بری متوجه ای؟
_نه اصلا کی گفته تو تصمیم بگیری، تو چیکاره ای ما صرفا رفیقم.
+به عنوان رفیقت دارم میگم
_نمیخوام بگی.
+اگر رفتی حالت بد شد چی؟ میخوای چیکار کنی؟
_خواستم یاد آوری کنم به تو ربط نداره اه دخالت نکن دیگه
+هرغلطی میخوای بکن بمنچه من میرم کلاس دارم خدافظ.
_چی میبافی برای خودت؟ رو دراگ بودی؟
همینطور ک داشتم مانتوم میپوشیدم و از خونه بزنم بیرون یهو صدای گریش شنیدم.
برگشتم سمتش که دیدم نشسته رو زمین و داره گریه میکنه.
رفتم پیشش و نشستم رو به روش اروم رو موهای فرش دست کشیدم.
یکم فین فین کرد و گفت: میگی چیکار کنم میخوام برم تا باورم بشه دیگه منو دوست نداره تا باورم بشه بهم خیانت کرده.
کلافه وعصبی شدم چونشو گرفتم آوردم بالا.
+لباس میپوشی زود میای پایین تو ماشین منتظرتم.
_چرا؟
+مگه نمیخوای بری؟ میبرمت ک حداقل غش خواستی بکنی یکی باشه جمعت کنه.
به قلم: فابد
#پارت98
چیزی نگفت و رفتیم سمت محلی ک تولدش بود.
وقتی لیلی اتفاقایی ک توی کافه افتاده بودو دید شوکه شد و خب حالش بد شد..
سه ماهی از اون ماجرا گذشت لیلی و پارتنرش کات کردن اما اتفاق بدتری افتاد.
خانواده لیلی داشتن مجبورش میکردن برای ازدواج اونم با پسری ک یبارم ندیده بودش.
صرفا بخاطر اینکه پول نداشتن خرج لیلی کنن.
لیلی تک دختری ک بچه اول خانواده بود و بعد از اون یدونه داداش داشت ک دنیای خانوادش بودن.
خانواده پسر دوست ایرانی، هیچ وقت با این قضیه کنار نیومدم.
پسر....
چیزی ک همیشه باعث میشه ذهنم بهم بریزه الانشم خداروشکر میکنم آیهان مثل بقیه پسرا نیست.
متاسفانه لیلی خانواده خیلی سخت گیری داشت. یه خانواده مذهبی که گیر بودن.
دختر نباید موهاش رنگ کنه، دختر نباید تتو بزنه دختر نباید درس بخونه.
لیلی میگفت با بدبختی راضیشون کردم بیام دانشگاه الانم ک هیچ همه چیز داشت بگا میرفت.
و خب نمیتونستم زیاد برم پیش لیلی به دلیل اینکه خانوادش چشم دیدن منو نداشتن.
چرا؟ چون خانواده آزادی داشتم میتونستم هرجور بخوام بگردم البته موهای رنگ شده آبیم با تتو های روی دستمم پرسینگ ابروم کار خودشونو کرده بود.
لیلی رو تو دانشگاه میدیم اونم خیلی کم چون اون رشتش یه چیز دیگه بود من یه چیز دیگه فقط تو کلاسای عمومی.
گاهی وقتا تو کتابخونه البته ک به عشق اون میرفتم.
بعضی وقتاهم اجازه میگرفت میومد پیشم و میرفتیم بیرون.
به قلم: فابد
چیزی نگفت و رفتیم سمت محلی ک تولدش بود.
وقتی لیلی اتفاقایی ک توی کافه افتاده بودو دید شوکه شد و خب حالش بد شد..
سه ماهی از اون ماجرا گذشت لیلی و پارتنرش کات کردن اما اتفاق بدتری افتاد.
خانواده لیلی داشتن مجبورش میکردن برای ازدواج اونم با پسری ک یبارم ندیده بودش.
صرفا بخاطر اینکه پول نداشتن خرج لیلی کنن.
لیلی تک دختری ک بچه اول خانواده بود و بعد از اون یدونه داداش داشت ک دنیای خانوادش بودن.
خانواده پسر دوست ایرانی، هیچ وقت با این قضیه کنار نیومدم.
پسر....
چیزی ک همیشه باعث میشه ذهنم بهم بریزه الانشم خداروشکر میکنم آیهان مثل بقیه پسرا نیست.
متاسفانه لیلی خانواده خیلی سخت گیری داشت. یه خانواده مذهبی که گیر بودن.
دختر نباید موهاش رنگ کنه، دختر نباید تتو بزنه دختر نباید درس بخونه.
لیلی میگفت با بدبختی راضیشون کردم بیام دانشگاه الانم ک هیچ همه چیز داشت بگا میرفت.
و خب نمیتونستم زیاد برم پیش لیلی به دلیل اینکه خانوادش چشم دیدن منو نداشتن.
چرا؟ چون خانواده آزادی داشتم میتونستم هرجور بخوام بگردم البته موهای رنگ شده آبیم با تتو های روی دستمم پرسینگ ابروم کار خودشونو کرده بود.
لیلی رو تو دانشگاه میدیم اونم خیلی کم چون اون رشتش یه چیز دیگه بود من یه چیز دیگه فقط تو کلاسای عمومی.
گاهی وقتا تو کتابخونه البته ک به عشق اون میرفتم.
بعضی وقتاهم اجازه میگرفت میومد پیشم و میرفتیم بیرون.
به قلم: فابد
#پارت99
(حال)
به الان ک فکر میکنم از افتادن یه سری اتفاقا ناراحتم از یه سریشون خوشحال.
بودن لیلی تو زندگیم یه محبت بزرگ از طرف خدا بود به من.
اگر لیلی فوت نمیشد، شاید الان ما فرانسه بودیم، لیلی شده بود پزشک ماهریو منم رستوران خودمو میزدم و بچمونم همسن سال رها بود.
خنده داره اما لیلی عاشق بچه ها بود همیشه میگفت من کلی بچه میخوام حالا یا به سرپرستی بگیریم یا من کاشت برم.
هرشب با فکر اون میخوابم با تصویر چشاش بیدار.
از احساسات، عذرمیخوام
گاهی اوقات باید لیلی رو تو خواب خیالم بکشم تا منو نکشه.
با صدای رها به خودم اومدم ک تند تند مامان میگفت.
+بله رها؟
_پناه باهام صحبت کرد مثل اینکه رنگ برای ریم خوب نیست و ممکنه باز حالم بد بشه.
قرار شد پناه اردک با همسترشو بهم بده تا بازی کنم
و اینکه بهم اجازه داد براش اسم بذارم.
+خوبه ک متوجه شدی باشه برو و اینکه میتونی از تو اتاق من خوراکی و آیپدمو برداری بازی کنی و البته درساتم یکم بخونی.
باشه ای گفت و رفت از دور پناه دیدم ک داشت میومد سمتم.
_سلام مجدد
+مرسی ک قانعش کردی من واقعا امروز اعصاب درست درمونی ندارم.
_گفتم سلام.
+سلام بچه.
_چرا نداری؟
+چی؟
_اعصاب
+فکرم درگیره..
اهایی گفت و اومد نشست پیشم.
(حال)
به الان ک فکر میکنم از افتادن یه سری اتفاقا ناراحتم از یه سریشون خوشحال.
بودن لیلی تو زندگیم یه محبت بزرگ از طرف خدا بود به من.
اگر لیلی فوت نمیشد، شاید الان ما فرانسه بودیم، لیلی شده بود پزشک ماهریو منم رستوران خودمو میزدم و بچمونم همسن سال رها بود.
خنده داره اما لیلی عاشق بچه ها بود همیشه میگفت من کلی بچه میخوام حالا یا به سرپرستی بگیریم یا من کاشت برم.
هرشب با فکر اون میخوابم با تصویر چشاش بیدار.
از احساسات، عذرمیخوام
گاهی اوقات باید لیلی رو تو خواب خیالم بکشم تا منو نکشه.
با صدای رها به خودم اومدم ک تند تند مامان میگفت.
+بله رها؟
_پناه باهام صحبت کرد مثل اینکه رنگ برای ریم خوب نیست و ممکنه باز حالم بد بشه.
قرار شد پناه اردک با همسترشو بهم بده تا بازی کنم
و اینکه بهم اجازه داد براش اسم بذارم.
+خوبه ک متوجه شدی باشه برو و اینکه میتونی از تو اتاق من خوراکی و آیپدمو برداری بازی کنی و البته درساتم یکم بخونی.
باشه ای گفت و رفت از دور پناه دیدم ک داشت میومد سمتم.
_سلام مجدد
+مرسی ک قانعش کردی من واقعا امروز اعصاب درست درمونی ندارم.
_گفتم سلام.
+سلام بچه.
_چرا نداری؟
+چی؟
_اعصاب
+فکرم درگیره..
اهایی گفت و اومد نشست پیشم.
#پارت100
_میشه یه چیزی بخوام؟ و نه نگی؟
+بستگی داره.
_مگه نمیگی دوستیم؟ این چه دوستی هست ک من نمیدونم کی ای چی ای.
+یعنی؟
_یعنی اینکه از خودت بگو.
سری تکون دادم
+آسایش هخامنش هستم دکترای روانپزشکی دارم و البته لیسانس روانشناسی.
داره میشه 30 خورده ای سالم متولد 70 هستم
یه داداش دارم و اینکه رها هم دختر خوندمه.
_شوهرت پس؟
+شوهر ندارم
_دوست پسر چی؟
+ندارم
_قصد آشنایی؟
+ندارم.
خنده ای کرد و گفت: نکنه حس حالی به مردا نداری و لزی؟
اخمام کردم توهم و با لحن بدی گفتم: لز چیه بچه، ای چه طرز حرف زدنه.
یهو چشاش تر شد گفت: ببخشید بخدا قصد بدی نداشتم شوخی کردم.
+شوخی بدی بود بعدشم لز یعنی چی اخه.
من این جمله به این معنی گفتم ک اشتباه درستش یه چیز دیگست، اون به این معنی فهمید ک سوال پرسیدم. در جواب صحبتم گفت: لز یعنی همجنسباز دخترایی ک به دخترا حس دارن را میزنن.
با این حرفش زورم اومد یاد اون پسره تو دانشگاه افتادم ک باهم سر این مسئل دعوام شد.
سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم رو کردم سمتش.
+ببین پناه اول اینکه هرکسی قصد نداشته باشه با کسی رابطه احساسی برقرار کنه یا صرفا رل یا شوهر نداشته باشه حتما همجنسگرا نیست.
دوما لز تلفظ درستش نیست لزبینه به معنای ارتباط حالا عاطفی و غیره دوتا جنس مونث
سوم اینکه همجنسباز نیست همجنسگراست.
این لغتات و تلفظات اشتباه یه نوع توهین محسوب میشه. بهتره ک درستشو یاد بگیری.
و در آخر در جواب حرفت بگم، انقد سرم شلوغ هست ک من بخام با کسیم در ارتباط باشم اون منو میندازه بیرون.
این تیکه از حرفمو باخنده گفتم.
_ببخشید آسایش آخه یادمه تو مدرسه یکی گفت هرکی حس به پسر نداشته باشه لزه.
منم چیز زیادی نمیدونم در این مورد جز همونی ک گفتم.
+گل دختر وقتی راجب موضوعی چیزی نمیدونی یا اطلاعاتت کامل نیست برو تحقیق کن. من نه یکی دیگه. زشت بود اینجوری میگفتی.
_یعنی انقد زشته؟ رابطه دوتا دختر؟
+نه اصلا یه امر کاملا عادی اما تو جامعه ما رواج نداره و مردم به دید بد نگاش میکنن.
بعدشم منظورم از اینکه زشته اونجوری من تلفظ غلطشو گفتم شایددد شاید یکی این گرایش داشته باشه و تو اینطور بگی اون ناراحت بشه.
_مشخصه خیلی اطلاعات راجبش داری.
+خب دیگه تاثیرات شغلمه
به قلم: فابد
_میشه یه چیزی بخوام؟ و نه نگی؟
+بستگی داره.
_مگه نمیگی دوستیم؟ این چه دوستی هست ک من نمیدونم کی ای چی ای.
+یعنی؟
_یعنی اینکه از خودت بگو.
سری تکون دادم
+آسایش هخامنش هستم دکترای روانپزشکی دارم و البته لیسانس روانشناسی.
داره میشه 30 خورده ای سالم متولد 70 هستم
یه داداش دارم و اینکه رها هم دختر خوندمه.
_شوهرت پس؟
+شوهر ندارم
_دوست پسر چی؟
+ندارم
_قصد آشنایی؟
+ندارم.
خنده ای کرد و گفت: نکنه حس حالی به مردا نداری و لزی؟
اخمام کردم توهم و با لحن بدی گفتم: لز چیه بچه، ای چه طرز حرف زدنه.
یهو چشاش تر شد گفت: ببخشید بخدا قصد بدی نداشتم شوخی کردم.
+شوخی بدی بود بعدشم لز یعنی چی اخه.
من این جمله به این معنی گفتم ک اشتباه درستش یه چیز دیگست، اون به این معنی فهمید ک سوال پرسیدم. در جواب صحبتم گفت: لز یعنی همجنسباز دخترایی ک به دخترا حس دارن را میزنن.
با این حرفش زورم اومد یاد اون پسره تو دانشگاه افتادم ک باهم سر این مسئل دعوام شد.
سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم رو کردم سمتش.
+ببین پناه اول اینکه هرکسی قصد نداشته باشه با کسی رابطه احساسی برقرار کنه یا صرفا رل یا شوهر نداشته باشه حتما همجنسگرا نیست.
دوما لز تلفظ درستش نیست لزبینه به معنای ارتباط حالا عاطفی و غیره دوتا جنس مونث
سوم اینکه همجنسباز نیست همجنسگراست.
این لغتات و تلفظات اشتباه یه نوع توهین محسوب میشه. بهتره ک درستشو یاد بگیری.
و در آخر در جواب حرفت بگم، انقد سرم شلوغ هست ک من بخام با کسیم در ارتباط باشم اون منو میندازه بیرون.
این تیکه از حرفمو باخنده گفتم.
_ببخشید آسایش آخه یادمه تو مدرسه یکی گفت هرکی حس به پسر نداشته باشه لزه.
منم چیز زیادی نمیدونم در این مورد جز همونی ک گفتم.
+گل دختر وقتی راجب موضوعی چیزی نمیدونی یا اطلاعاتت کامل نیست برو تحقیق کن. من نه یکی دیگه. زشت بود اینجوری میگفتی.
_یعنی انقد زشته؟ رابطه دوتا دختر؟
+نه اصلا یه امر کاملا عادی اما تو جامعه ما رواج نداره و مردم به دید بد نگاش میکنن.
بعدشم منظورم از اینکه زشته اونجوری من تلفظ غلطشو گفتم شایددد شاید یکی این گرایش داشته باشه و تو اینطور بگی اون ناراحت بشه.
_مشخصه خیلی اطلاعات راجبش داری.
+خب دیگه تاثیرات شغلمه
به قلم: فابد
#پارت101
_نظرت راجبش چیه؟
+راجب؟
_همین لزبینی ک گفتی.
+نظرت تو راجب ازدواج یا رابطه یه دختر پسر چیه؟
_خب یه چیز طبیعی و عادی. یه امر برای بقای نسل.
+درسته اینم عین همونه.
+میای بریم اتاق رنگ کنیم؟
_باش بریم.
به سمت اتاق رفتیم از اتاق شماره یک شروع کردیم وارد که شدیم پناه گفت:خب اینجارو باید چطور کار کنیم؟
+اینجا مال یه خانم چهل خورده ای ساله بود که بخاطر فوت دوتا بچه هاش افسردگی رو به جنون گرفته
وقتی ازش پرسیدن چه رنگی گفته که دختر و پسرش عاشق رنگای آبی و صورتی بودن بودن میخوام که یه طرح ابی و صورتی رو یکی از دیوار ها ک خالی هست بندازیم بقیشم رنگ سفید.
باشه ای گفت شروع کرد به در اوردن رنگ ها قاطی کردن.
+فقط یه مشکلی هست رنگ صورتی نداریم.
_نه داریم
+من نخریدم
خنده ای کردو گفت: عیب نداره من درست میکنم
ابروهام انداختم بالا.
+میشه؟
_ترکیب سفید و قرمز میشه صورتی.
سری به نشونه جالبه ای گفتم و نگاش کردم.
اون داشت رنگ میزد من نگاش میکردم.
+فکر کنم تنها کاری هست ک آرومت میکنه نه؟
_آره
+چی شد اومدی اینجا؟
_خب یه سری اتفاق ها افتاد، حال منم بد شد بعدشم رفتیم پیش روانپزشک اون گفت بستریم کنن.
+خب
_خیلی حالم بده، وقتی به اون دوران فکر میکنم کلافه میشم.
+بهترین راه نجات مقابله با همین جریانات هست.
_من بابامو کشتم.
از حرفش چشمام گرد اما زود به حالت عادی برگشتم.
+خب؟
_بابامو کشتم، الان خیلی پشیمونم
+از اینکه کشتیش؟
_نه از اینکه چرا این کارو زودتر انجام ندادم و البته مامانمو نکشتم.
+چی باعث شد بکشیش؟
_اون خیلی مهربون بود اما، اما باعث شد من اینجا باشم باعث شد کودکی خوبی نداشته باشم، مثل بقیه هم سن سالام نتونتم زندگی کنم.
+اونم گیر افتاده بود اونم دچار یه سری مسائل شد. به اینام فکر کردی
_من به همه چی فکر کردم، به همه حق دادم اما وقتی نگای خودم کردم دیدم نه کسی به من حق داده نه کسی به من فکر کرده.
به قلم: فابد
_نظرت راجبش چیه؟
+راجب؟
_همین لزبینی ک گفتی.
+نظرت تو راجب ازدواج یا رابطه یه دختر پسر چیه؟
_خب یه چیز طبیعی و عادی. یه امر برای بقای نسل.
+درسته اینم عین همونه.
+میای بریم اتاق رنگ کنیم؟
_باش بریم.
به سمت اتاق رفتیم از اتاق شماره یک شروع کردیم وارد که شدیم پناه گفت:خب اینجارو باید چطور کار کنیم؟
+اینجا مال یه خانم چهل خورده ای ساله بود که بخاطر فوت دوتا بچه هاش افسردگی رو به جنون گرفته
وقتی ازش پرسیدن چه رنگی گفته که دختر و پسرش عاشق رنگای آبی و صورتی بودن بودن میخوام که یه طرح ابی و صورتی رو یکی از دیوار ها ک خالی هست بندازیم بقیشم رنگ سفید.
باشه ای گفت شروع کرد به در اوردن رنگ ها قاطی کردن.
+فقط یه مشکلی هست رنگ صورتی نداریم.
_نه داریم
+من نخریدم
خنده ای کردو گفت: عیب نداره من درست میکنم
ابروهام انداختم بالا.
+میشه؟
_ترکیب سفید و قرمز میشه صورتی.
سری به نشونه جالبه ای گفتم و نگاش کردم.
اون داشت رنگ میزد من نگاش میکردم.
+فکر کنم تنها کاری هست ک آرومت میکنه نه؟
_آره
+چی شد اومدی اینجا؟
_خب یه سری اتفاق ها افتاد، حال منم بد شد بعدشم رفتیم پیش روانپزشک اون گفت بستریم کنن.
+خب
_خیلی حالم بده، وقتی به اون دوران فکر میکنم کلافه میشم.
+بهترین راه نجات مقابله با همین جریانات هست.
_من بابامو کشتم.
از حرفش چشمام گرد اما زود به حالت عادی برگشتم.
+خب؟
_بابامو کشتم، الان خیلی پشیمونم
+از اینکه کشتیش؟
_نه از اینکه چرا این کارو زودتر انجام ندادم و البته مامانمو نکشتم.
+چی باعث شد بکشیش؟
_اون خیلی مهربون بود اما، اما باعث شد من اینجا باشم باعث شد کودکی خوبی نداشته باشم، مثل بقیه هم سن سالام نتونتم زندگی کنم.
+اونم گیر افتاده بود اونم دچار یه سری مسائل شد. به اینام فکر کردی
_من به همه چی فکر کردم، به همه حق دادم اما وقتی نگای خودم کردم دیدم نه کسی به من حق داده نه کسی به من فکر کرده.
به قلم: فابد
#پارت102
+برای نجات از گذشته باید ایندت بسازی
باید از نو متولد بشی.
_مثل این میمونه بگی بیا رو پل شکسته راه برو به امید اینکه اون ور پل بهشت منتظرته
من هر لحظه ممکنه از این پل بیفتم خورد خاکشیر بشم.
سکوت کردم چیزی بهش نگفتم. اونم ادامه رنگ زدن انجام داد.
_بیکار نشین برو رنگ سفید بردار از قبل امادش کردم دیواراو رنگ بزن.
به حرفش گوش دادم کاری ک گفت انجام دادم
واقعا رنگ زدن اونم تو این موقعیت حس ازادی، رهایی به ادم دست میده
(پناه)
همینطور ک محو کار بودم آسایش شروع کرد به حرف زدن.
_گذشته شاید جالب نباشه و دست خودمون نبوده باشه اما اینده جالبه و البته دست خودمونه.
خیلی عصبی شدم این چی میدونست از بدبختی یه دکتر پولدار ک تو پر غو بزرگ شده بود.
براش ک دستم بود پرت کردم رو زمین با داد رو کردم بهش گفتم: چی میگی هی اینده، گذشته تو از افسردگی، خودکشی، بدبختی چی میدونی، تاحالا گشنه خوابیدی؟ تاحالا از ترس جاتو خیس کردی؟ تاحالا بهت تجاوز شده؟
تاحالا شده از بدبختی ندونی چیکار کنی؟
بازم بگم؟ تاحالا شده بخاطر خودکشی ک کردی سرت غر بزنن حداقل یه جوری انجام میدادی میمردی پول دوا دکتر ندن
چقدر بگم برات ها؟
عصبی نشستم رو زمین تکیه دادم به دیوار.
سرم گذاشتم رو پاهام ک جمع کرده بودم تو بغلم.
چند دقیقه گذشت که گفت: حدود دو سال پیش منم از یکی از این اتاقا مرخص کردن.
با این حرفش شوکه شدم و سرم از رو پام بلند کردم نگاش کردم، تو نگام میشد فوضولیو دید.
+چرا؟
_منم درگیر بودم، منم افسردگی گرفتم منم بدبختی کشیدم پناه نه تنها من هرکسی ک تو جهان هست هرکجا ایران، امریکا، اروپا
هرجایی ک فکرش کنی همه درگیری دارن، مشکل دارن، یه سری اتفاقات روی دوششون هست ک سنگینی میکنه براشون.
اما قرار نیست همه زانوی غم بغل کنن تو زمان ثابت بمونن.
آدمی نیاز به تغییر داره، نیاز داره گاها از نو متولد بشه.
تا کی گریه، تاکی زاری، تا چه موقع میخوای گذشته رو عین یه فیلم بار ها بارها نگاه کنی
مثل یه کتاب بشینی بخونی.
اگر تو اونارو نابود نکنی از تو ذهنت، اونا تورو نابود میکنن.
به قلم: فابد
+برای نجات از گذشته باید ایندت بسازی
باید از نو متولد بشی.
_مثل این میمونه بگی بیا رو پل شکسته راه برو به امید اینکه اون ور پل بهشت منتظرته
من هر لحظه ممکنه از این پل بیفتم خورد خاکشیر بشم.
سکوت کردم چیزی بهش نگفتم. اونم ادامه رنگ زدن انجام داد.
_بیکار نشین برو رنگ سفید بردار از قبل امادش کردم دیواراو رنگ بزن.
به حرفش گوش دادم کاری ک گفت انجام دادم
واقعا رنگ زدن اونم تو این موقعیت حس ازادی، رهایی به ادم دست میده
(پناه)
همینطور ک محو کار بودم آسایش شروع کرد به حرف زدن.
_گذشته شاید جالب نباشه و دست خودمون نبوده باشه اما اینده جالبه و البته دست خودمونه.
خیلی عصبی شدم این چی میدونست از بدبختی یه دکتر پولدار ک تو پر غو بزرگ شده بود.
براش ک دستم بود پرت کردم رو زمین با داد رو کردم بهش گفتم: چی میگی هی اینده، گذشته تو از افسردگی، خودکشی، بدبختی چی میدونی، تاحالا گشنه خوابیدی؟ تاحالا از ترس جاتو خیس کردی؟ تاحالا بهت تجاوز شده؟
تاحالا شده از بدبختی ندونی چیکار کنی؟
بازم بگم؟ تاحالا شده بخاطر خودکشی ک کردی سرت غر بزنن حداقل یه جوری انجام میدادی میمردی پول دوا دکتر ندن
چقدر بگم برات ها؟
عصبی نشستم رو زمین تکیه دادم به دیوار.
سرم گذاشتم رو پاهام ک جمع کرده بودم تو بغلم.
چند دقیقه گذشت که گفت: حدود دو سال پیش منم از یکی از این اتاقا مرخص کردن.
با این حرفش شوکه شدم و سرم از رو پام بلند کردم نگاش کردم، تو نگام میشد فوضولیو دید.
+چرا؟
_منم درگیر بودم، منم افسردگی گرفتم منم بدبختی کشیدم پناه نه تنها من هرکسی ک تو جهان هست هرکجا ایران، امریکا، اروپا
هرجایی ک فکرش کنی همه درگیری دارن، مشکل دارن، یه سری اتفاقات روی دوششون هست ک سنگینی میکنه براشون.
اما قرار نیست همه زانوی غم بغل کنن تو زمان ثابت بمونن.
آدمی نیاز به تغییر داره، نیاز داره گاها از نو متولد بشه.
تا کی گریه، تاکی زاری، تا چه موقع میخوای گذشته رو عین یه فیلم بار ها بارها نگاه کنی
مثل یه کتاب بشینی بخونی.
اگر تو اونارو نابود نکنی از تو ذهنت، اونا تورو نابود میکنن.
به قلم: فابد
#پارت103
+چطوری انجامش بدم؟ اصلا گیرم من از اینجا بیرون اومدم کیو دارم برم پیشش؟
_مامانت!
+مامانم؟ جدی؟ فکر کردی اون از من خوشش میاد؟ ببخشید ک نصف بدبختیام بخاطر اونه.
_اصلا مگه 19-20 سالت نیست؟ یه جارو اجاره میکنی یا میری خوابگاه.
+با کدوم پول، دلت خوش ها.
_آسایشگا به کسایی ک بخوان مرخص بشن و جایی نداشته باشن یه مقداری کمک میکنن.
+نمیدونم آسایش دلم نمیخواد خوب بشم.
میترسم از آینده ترس دارم، نه شغلی، نه سوادی، نه دوستی و از همه مهم تر نه خانواده ای.
_همشو درست میکنیم، باهم.
+اونا خانوادم بودنو رفتن، تو ک یه غریبه هستی انتظار داری اعتماد کنم؟ منی ک به خودمم اعتماد ندارم؟
_اگر کارای تحصیلتو بکنم همین جا ادامه میدی؟
+نمیدونم واقعا مغزم پره.
یهو از حرف زدن با آسایش دست برداشتم و نگای آسایش کردم از حالتش پوکیدم از خنده.
کل دیوار رنگ اشتباه زده بود و اصلا متوجه این قضیه نشده بود.
+متوجه هستی داری اشتباه میزنی؟
_چیو؟
+ولی تو حرف زدن خوبی رسما. آسایش تر زدیی تو دیوارررر ببین دیوارو حواست کجاست.
وقتی نگا دقیق کرد یه حالت پوکر بامزه گرفت به خودش.
_شت بچه حواسم کجا بود چقدر کورممم.
اومده بود جای رنگ سفید رنگ آبی زده بود، آبی روشن. خداروشکر یه دیوار کوچیک بود.
+عیب نداره خانم حواس پرت میتونیم روش طرح بندازیم طرح آسمون.
_مگه اتاق بچه هست اخه
+مگه نقاشی فقط برای بچه هاست چی میگی تو.
به قلم: فابد
+چطوری انجامش بدم؟ اصلا گیرم من از اینجا بیرون اومدم کیو دارم برم پیشش؟
_مامانت!
+مامانم؟ جدی؟ فکر کردی اون از من خوشش میاد؟ ببخشید ک نصف بدبختیام بخاطر اونه.
_اصلا مگه 19-20 سالت نیست؟ یه جارو اجاره میکنی یا میری خوابگاه.
+با کدوم پول، دلت خوش ها.
_آسایشگا به کسایی ک بخوان مرخص بشن و جایی نداشته باشن یه مقداری کمک میکنن.
+نمیدونم آسایش دلم نمیخواد خوب بشم.
میترسم از آینده ترس دارم، نه شغلی، نه سوادی، نه دوستی و از همه مهم تر نه خانواده ای.
_همشو درست میکنیم، باهم.
+اونا خانوادم بودنو رفتن، تو ک یه غریبه هستی انتظار داری اعتماد کنم؟ منی ک به خودمم اعتماد ندارم؟
_اگر کارای تحصیلتو بکنم همین جا ادامه میدی؟
+نمیدونم واقعا مغزم پره.
یهو از حرف زدن با آسایش دست برداشتم و نگای آسایش کردم از حالتش پوکیدم از خنده.
کل دیوار رنگ اشتباه زده بود و اصلا متوجه این قضیه نشده بود.
+متوجه هستی داری اشتباه میزنی؟
_چیو؟
+ولی تو حرف زدن خوبی رسما. آسایش تر زدیی تو دیوارررر ببین دیوارو حواست کجاست.
وقتی نگا دقیق کرد یه حالت پوکر بامزه گرفت به خودش.
_شت بچه حواسم کجا بود چقدر کورممم.
اومده بود جای رنگ سفید رنگ آبی زده بود، آبی روشن. خداروشکر یه دیوار کوچیک بود.
+عیب نداره خانم حواس پرت میتونیم روش طرح بندازیم طرح آسمون.
_مگه اتاق بچه هست اخه
+مگه نقاشی فقط برای بچه هاست چی میگی تو.
به قلم: فابد
#پارت104
(دو ماه بعد)
دو ماه از همه ماجراها میگذره با همه خوبیا بدیش با هر حسی که میشد اینجا تجربه کرد
دوستای خوبیی مثل غوغا، عاطفه، مهراد، سینا گیرم اومد.
بچه های دوست داشتنی که دانشجوی روانپزشکی بودن و اومده بودن طرح بگذرونن.
باهاشون احساس زنده بودن میکردم، خیلی خیلی متفاوت بود این حسم.
سینا منو یاد پویا میندازه، همونقدر مظلوم، البته شیطونن بگم که سینا با غوغا رل هستند.
اینو فقط به من گفتن
و همینطور جوجو کوچولوی آسایش، رها دختر شیطون و بلایی که تونست خیلی از وقتای خالیمو پر بکنه.
بهم میگه نقاش فرفری. لقبیه ک روم گذاشته.
اخه این چند وقت سعی کردم بهش نقاشی یاد بدم.
تینا هم رفت دوست خوبم ک هر سه روز یبار میاد ملاقاتم.
این دوماه به اندازه دوسال گذشت.
مامانمم با شوهرش اومدن ملاقاتم رفتارش صدهشتاد درجه فرق کرده، فاطمه زهرا میخواد ظهور کنه پس.
اما از همه چی مهمتر آسایش، تمام بود نبودم شده، نمیدونم حسم بهش چیه. اما اگر نباشه زندگی یه جور برام سخت میشه ک توانایی کشتن خودمو دارم.
قبلا این حسو به هیچکس نداشتم. شایدم داشتم این حسم مثل همون حسیه ک کلاس هفتم به شاگردیه سوپرمارکت سر مدرسه داشتم.
یکم پیچیدست اما خب حسه دیگه، بدترین خبر زندگیمو تو این دوماه گرفتم فهمیدم پویا نیست، نه ایران، نه خارج از ایران بلکه برای همیشه از این دنیا.
پویا رفت و تنهام گذاشت البته میگن رفته بود اما من میگم رفت تنها همدمم البته الان یه جایگزین داره آسایش دکتر شوخ مهربون من که میشه گفت تو این دوماه کل تایم زندگیشو برای من گذاشته.
تو این مدت خیلی چیزا تغییر کرده از بیمارا گرفته تا دکتر پرستارحتی دیوارای بیمارستان
آسایش میگه بگیم بیمارستان نه تیمارستان، اینطور روحیه بیماراهم بهم نمیریزه.
اومدن آسایش تو اینجا یه معجزه بزرگ هست.
از وقتی اومده همه چیز عوض شده، راستی دفتر قشنگم دارم شروع میکنم برای درس خوندن اونم تو رشته ای ک دوستش دارم
آسایش میگه کم کم منم رفتنیم اخه دارم خوب میشم.
تنها اتفاق بدی ک هنوز وجود داره، بودن کابوسامه.
کابوسایی ک هیچ وقت قرار نیست منو تنها بذارن.
هیچ وقت.....
به قلم: فابد
(دو ماه بعد)
دو ماه از همه ماجراها میگذره با همه خوبیا بدیش با هر حسی که میشد اینجا تجربه کرد
دوستای خوبیی مثل غوغا، عاطفه، مهراد، سینا گیرم اومد.
بچه های دوست داشتنی که دانشجوی روانپزشکی بودن و اومده بودن طرح بگذرونن.
باهاشون احساس زنده بودن میکردم، خیلی خیلی متفاوت بود این حسم.
سینا منو یاد پویا میندازه، همونقدر مظلوم، البته شیطونن بگم که سینا با غوغا رل هستند.
اینو فقط به من گفتن
و همینطور جوجو کوچولوی آسایش، رها دختر شیطون و بلایی که تونست خیلی از وقتای خالیمو پر بکنه.
بهم میگه نقاش فرفری. لقبیه ک روم گذاشته.
اخه این چند وقت سعی کردم بهش نقاشی یاد بدم.
تینا هم رفت دوست خوبم ک هر سه روز یبار میاد ملاقاتم.
این دوماه به اندازه دوسال گذشت.
مامانمم با شوهرش اومدن ملاقاتم رفتارش صدهشتاد درجه فرق کرده، فاطمه زهرا میخواد ظهور کنه پس.
اما از همه چی مهمتر آسایش، تمام بود نبودم شده، نمیدونم حسم بهش چیه. اما اگر نباشه زندگی یه جور برام سخت میشه ک توانایی کشتن خودمو دارم.
قبلا این حسو به هیچکس نداشتم. شایدم داشتم این حسم مثل همون حسیه ک کلاس هفتم به شاگردیه سوپرمارکت سر مدرسه داشتم.
یکم پیچیدست اما خب حسه دیگه، بدترین خبر زندگیمو تو این دوماه گرفتم فهمیدم پویا نیست، نه ایران، نه خارج از ایران بلکه برای همیشه از این دنیا.
پویا رفت و تنهام گذاشت البته میگن رفته بود اما من میگم رفت تنها همدمم البته الان یه جایگزین داره آسایش دکتر شوخ مهربون من که میشه گفت تو این دوماه کل تایم زندگیشو برای من گذاشته.
تو این مدت خیلی چیزا تغییر کرده از بیمارا گرفته تا دکتر پرستارحتی دیوارای بیمارستان
آسایش میگه بگیم بیمارستان نه تیمارستان، اینطور روحیه بیماراهم بهم نمیریزه.
اومدن آسایش تو اینجا یه معجزه بزرگ هست.
از وقتی اومده همه چیز عوض شده، راستی دفتر قشنگم دارم شروع میکنم برای درس خوندن اونم تو رشته ای ک دوستش دارم
آسایش میگه کم کم منم رفتنیم اخه دارم خوب میشم.
تنها اتفاق بدی ک هنوز وجود داره، بودن کابوسامه.
کابوسایی ک هیچ وقت قرار نیست منو تنها بذارن.
هیچ وقت.....
به قلم: فابد
#پارت105
جدیدا شروع کردم کتاب خوندن
خوندن کتابای روانشناسی یا رمانی ک غوغا یا عاطفه برام میارن.
خیلی تو روحیم اثر میذارن و خیلی چیزا یاد میگیرم.
یه جا تو یکی از کتابا خوندم ک میگفت:
سرنوشت این است که هیچ گاه نمیتوانم به گذشته برگردم تا اتفاقات رخ داده را عوض
کنم، ولی دست کم میتوانم تکلیف زمان حال
را مشخص کنم و آیندهای جدید بسازم. باید
به جایگاهی برسم که کوچکترین حسرتی از روزهای گذشتهام نداشته باشم!
درسته من نمیتونم گذشته رو تغییر بدم یا تو حسرتش بسوزم اما میتونم آینده رو بسازم.
میخوام ک به آسایش بگم اگر میشه کمکم کنه
تا درسمو ادامه بدم.
دیگه حسرت، آه، اشک بسه باید بلند شم بتونم آینده رنگی بسازم برای خودم
به شکل عجیبی تا الان زنده موندم، چیز هایی رو تجربه کردم که فکرشم میکنم مغزم سوت میکشه.
گذشته به کنار فهمیدن خبر مرگ پویا هم به کنار.
(25 روز قبل)
حدود پنج روز هست ک کل ساختمون خانوم ها نقاشیش تموم شد.
همه اتاق ها بوی زندگی میدن نو شدن.
کلی تو روحیه بیمار ها تاثیر گذاشت و لبخند آورد رو لبشون، الان نوبت ساختمون اقایون هست، از هیجانش امروز ساعت هشت بلند شدم حرکت کردم سمت اتاق آسایش اخه این چند روز رو اینجا میمونه بخاطر همین میشه راحت رفت پیشش.
همینطور ک رفتم سمت اتاق اومدم دستگیره در بکشم پایین صدای حرف زدن به گوشم خورد.
(_خانم دکتر هنوز بهش نگفتید؟
+چیو؟
_جریان پویا بنظرم بهتره الان ک حالش رو به راه تر شده بفهمه موضوع رو
+راسیتش خانم ساعی موضوع همین جاست حالش بهتر شده درست اما نمیخام خوشیش خراب کنم.
_بچم خیلی اذیت شده تو این مدت، اینم بهش بگو تا تموم بشه بره، میخوام زودتر به زندگی برگرده نه که الان نگیم بهش حالش ک خوب شد متوجه بشه و تو شوک فرو بره.
+متوجه نگرانیتون هستم اما کم کم، پله پله چشم.
_میدونی دکتر من براش مادری نکردم، خیلی اذیتش کردم میخوام جبران کنم.
وقتی نگای دختر کوچیکم میکنم چشای پناه میاد تو نظرم ک نتونستم براش زندگی بسازم.)
دیگه نتونستم بقیه حرفاشون گوش کنم.
حالت تهوع بهم دست داد باز صدایی غریبه آشنا تو گوشم پلی شد،
صدای جیغ، صدای عرضه نداری مامان، گریه پویا، داد های بابا، فریاد های محمد.
صدا هایی ک چند وقت بود نمیشنیدم.
همین طور ک دستام روی گوشم بود چشامم بستم شروع کردم جیغ زدن.
انقد جیغ زدم ک از حال رفتم. چشمام که باز کردم.
سفیدی سقف اتاق تو به چشم خورد.
فکر کنم خواب دیدم، حتما خواب دیدم، چه خواب وحشتناکی.
به قلم: فابد
جدیدا شروع کردم کتاب خوندن
خوندن کتابای روانشناسی یا رمانی ک غوغا یا عاطفه برام میارن.
خیلی تو روحیم اثر میذارن و خیلی چیزا یاد میگیرم.
یه جا تو یکی از کتابا خوندم ک میگفت:
سرنوشت این است که هیچ گاه نمیتوانم به گذشته برگردم تا اتفاقات رخ داده را عوض
کنم، ولی دست کم میتوانم تکلیف زمان حال
را مشخص کنم و آیندهای جدید بسازم. باید
به جایگاهی برسم که کوچکترین حسرتی از روزهای گذشتهام نداشته باشم!
درسته من نمیتونم گذشته رو تغییر بدم یا تو حسرتش بسوزم اما میتونم آینده رو بسازم.
میخوام ک به آسایش بگم اگر میشه کمکم کنه
تا درسمو ادامه بدم.
دیگه حسرت، آه، اشک بسه باید بلند شم بتونم آینده رنگی بسازم برای خودم
به شکل عجیبی تا الان زنده موندم، چیز هایی رو تجربه کردم که فکرشم میکنم مغزم سوت میکشه.
گذشته به کنار فهمیدن خبر مرگ پویا هم به کنار.
(25 روز قبل)
حدود پنج روز هست ک کل ساختمون خانوم ها نقاشیش تموم شد.
همه اتاق ها بوی زندگی میدن نو شدن.
کلی تو روحیه بیمار ها تاثیر گذاشت و لبخند آورد رو لبشون، الان نوبت ساختمون اقایون هست، از هیجانش امروز ساعت هشت بلند شدم حرکت کردم سمت اتاق آسایش اخه این چند روز رو اینجا میمونه بخاطر همین میشه راحت رفت پیشش.
همینطور ک رفتم سمت اتاق اومدم دستگیره در بکشم پایین صدای حرف زدن به گوشم خورد.
(_خانم دکتر هنوز بهش نگفتید؟
+چیو؟
_جریان پویا بنظرم بهتره الان ک حالش رو به راه تر شده بفهمه موضوع رو
+راسیتش خانم ساعی موضوع همین جاست حالش بهتر شده درست اما نمیخام خوشیش خراب کنم.
_بچم خیلی اذیت شده تو این مدت، اینم بهش بگو تا تموم بشه بره، میخوام زودتر به زندگی برگرده نه که الان نگیم بهش حالش ک خوب شد متوجه بشه و تو شوک فرو بره.
+متوجه نگرانیتون هستم اما کم کم، پله پله چشم.
_میدونی دکتر من براش مادری نکردم، خیلی اذیتش کردم میخوام جبران کنم.
وقتی نگای دختر کوچیکم میکنم چشای پناه میاد تو نظرم ک نتونستم براش زندگی بسازم.)
دیگه نتونستم بقیه حرفاشون گوش کنم.
حالت تهوع بهم دست داد باز صدایی غریبه آشنا تو گوشم پلی شد،
صدای جیغ، صدای عرضه نداری مامان، گریه پویا، داد های بابا، فریاد های محمد.
صدا هایی ک چند وقت بود نمیشنیدم.
همین طور ک دستام روی گوشم بود چشامم بستم شروع کردم جیغ زدن.
انقد جیغ زدم ک از حال رفتم. چشمام که باز کردم.
سفیدی سقف اتاق تو به چشم خورد.
فکر کنم خواب دیدم، حتما خواب دیدم، چه خواب وحشتناکی.
به قلم: فابد
سرنوشت این است که هیچ گاه نمیتوانم به گذشته برگردم تا اتفاقات رخ داده را عوض
کنم، ولی دست کم میتوانم تکلیف زمان حال
را مشخص کنم و آیندهای جدید بسازم. باید
به جایگاهی برسم که کوچکترین حسرتی از روزهای گذشتهام نداشته باشم!
📚نامههای رز:
کلاریس سابار
کنم، ولی دست کم میتوانم تکلیف زمان حال
را مشخص کنم و آیندهای جدید بسازم. باید
به جایگاهی برسم که کوچکترین حسرتی از روزهای گذشتهام نداشته باشم!
📚نامههای رز:
کلاریس سابار
( ماریای عزیزم سلام.
اکنون ک برای تو نامه مینویسم در جنگ بسیار سخت و ناجوانمردانه ای با روانم هستم.
روانی که تشکیل شده از نداشتن تو، نبودن خانواده و نا امیدی های بسیار و.....
امیدوارم در جهان های دیگر تو از آن من شوی.
خانواده ای با افکار دیگر از آن من شوند.
امید های بسیار و شادی های رنگارنگ از آن من و تو شود.
عدالت و برابری، مهربانی، سفیدی و صد البته انسانیت از آن تمامی مردمان دنیا شود.
به امید آن روز.
عاشق تو: ساموئل)
اکنون ک برای تو نامه مینویسم در جنگ بسیار سخت و ناجوانمردانه ای با روانم هستم.
روانی که تشکیل شده از نداشتن تو، نبودن خانواده و نا امیدی های بسیار و.....
امیدوارم در جهان های دیگر تو از آن من شوی.
خانواده ای با افکار دیگر از آن من شوند.
امید های بسیار و شادی های رنگارنگ از آن من و تو شود.
عدالت و برابری، مهربانی، سفیدی و صد البته انسانیت از آن تمامی مردمان دنیا شود.
به امید آن روز.
عاشق تو: ساموئل)