رمان اجبار سیمین آرزو هاشم آبادی
10 subscribers
1 photo
13 links
Download Telegram
رمان جذاب اربابی 💋😍👇

💥 #اجبار_سیمین 💥
💥 متفاوت تر از هر رمان ارباب رعیتی که تا به امروز خوانده اید💥

رمان جذاب و دل نشین🤩❌️🔞

🔥 #اجبار_سیمین 🔥

ژانر: #ارباب_رعیتی #فول_عاشقانه💋😍

📜براساس واقعیت

به قلم✍️ #آرزو_هاشم_آبادی

با پایانی خوش❤️

خلاصه: 👇👇
جدالی نابرابر بین عشق ارباب زاده و رعیت...عشقی قدیمی و کهنه مملو از راز های سربه مهر!
راز های مگو به قیمت تباه کردن سرنوشت و کاشتن بذر عشق و کینه در دل ها...
پدری که برای ۱۲ ساعت آب تصمیم می‌گیرد دختر کوچیکترش را به عقد شاپور خان در بیاورد.
سیمین برای رهایی از چنگ عشق شاپور خان؛ سنت شکنی کرده و با تبانی مادرش به همراه پسر خاله اش فرار می‌کند.فراری که تاوان سختی به همراه دارد تاوانی به قیمت اسیر شدن میان دستان مردی که سال هاست چشم انتظار وصال است و فاش شدن یک به یک راز هایی که قرار است طوفان به پا کند.
طوفانی از جنس عذاب و خون...خواهری که زهر به جان می ریزد و چه جان هایی که می رود و چه عشقی از میان نخواستن ها و نفرت ها روییده میشود.عشقی به قیمت....❌️🔞

❌️ برشی از این رمان جذاب😍😘

فریاد زدم:
_ خونه به خونه میگردین...تموم سوراخ سُمبه هارو...جاهایی که عقل جن هم بهش نمیرسه! میگردین و تا پیداش نکردین پا توی عمارت نمیذارین فهمیدین یا نه؟؟

همگی اطلاعت گویان بله چشم قربانی گفتن و از جلوی چشمانم دور شدن.
دست به کمر سر بالا گرفتم و خیره شدم به سقف...
سینه ام تیر میکشید.
قلبم درد گرفت وقتی فهمیدم سیمین فرار کرده!
از دست من...از دست منی که یه ایل بله چشم گوی من هستن با پسر خاله اش عماد فرار کرده...
از شدت خشم و غضب دستانم مُشت شد.من که بلاخره او را پیدا میکردم حتی اگر آب شده و زیر زمین رفته باشد اما خواب های نه چندان خوبی برای پسرک ابله دارم.
با ناموس من فرار کرده ؟! با دختری که دلم بند یک نگاهشه؟!
پسرک با همین کار گور خودش را کَند؛ آن هم درست با دستان خودش!
نباید با سیمین همراه میشد!
نباید او را فراری میداد....
نباید به دختری که من عاشقشم کمک می‌کرد!
نباید...
_ ارباب پیداشون کردیم.سیمین خانم اینجاست.
وجودم از خشم گُر گرفت. بند دستش را گرفتم و به داخل اتاق کشیدم.
دلم برای نگاه ترسیده اش ضعف رفت اما چشم بستم روی تمام عشق و خواستن دلم و توی صورت عین ماهش غُریدم:
_ منو دور میزنی چشم آهوی من!؟ منووو؟!
لب هایش از بغض لرزید:
_ ولم کن برم.چی از جونم میخوای؟!
کلافه از این نخواستن هایش ؛ داغ کردم و تنش را به دیوار چسباندم :
_ گفتم میخوامت! گفتم فقط مال منی...گفتم هیچی از گذشته ی کوفتی و زندگیم نمیدونی پس‌جلو جلو قضاوتم نکن‌...اما انگار حرفامو جدی نگرفتی نه؟! حالا که اینجایی...حالا که توی این بغل لامصبی یه کاری میکنم بفهمی که شاپور سر خواستن و داشتن تو حتی با خودت هم شوخی نداره!

به آنی لب هایش را به کام گرفتم آخ که شهد تموم این عشق را یک جا توی رگ هایم ریختم و لذت بردم‌.
اما این لذت زیاد دَوام نداشت چرا که دست و پا زد و با مشت های کوچکش مانع چسبیدن تن درشت هیکلم به تن لطیفش میشد:
_ ولم کن شاپور خاااان...توروخدا دس از سرم بردار...من نمیخوام با شما ازدواج کنم...آیییی‌‌‌...
اشک هایش را که دیدم دلم آتیش گرفت.
نکند دل به گروی آن پسر خاله اش داشت؟!
بااین تصور وحشتناک از کوره در رفتم.
دست به سمت ساحلی اش بُردم:
_ منو نمیخوای که بری با اون پسره ریقو آره؟! الان یه کاری میکنم تا ابد بیخ ریش خودم بمونی سوگولی!
روسری را از روی قفسه سینه اش کنار زدم اما با دیدن ...❌️🔞

پیشنهاد میکنم این رمان جذاب #ارباب_رعیتی رو از دست ندین بچه ها🥰☺️
برای دریافت این رمان به چنل رسمی نویسنده مراجعه کنید👇👇

https://t.me/+kbkoosZWhEw2YmU0

https://t.me/+kbkoosZWhEw2YmU0
https://t.me/+kbkoosZWhEw2YmU0

https://t.me/+kbkoosZWhEw2YmU0
2
لینک چنل رسمی نویسنده 🔥👇👇👇

https://t.me/+lLSAsiTFtdI3YjY0
لینک چنل رسمی نویسنده 🔥👇👇👇

https://t.me/+lLSAsiTFtdI3YjY0
لینک چنل رسمی نویسنده 🔥👇👇👇

https://t.me/+lLSAsiTFtdI3YjY0
لینک چنل رسمی نویسنده 🔥👇👇👇

https://t.me/+lLSAsiTFtdI3YjY0
لینک چنل رسمی نویسنده 🔥👇👇👇

https://t.me/+lLSAsiTFtdI3YjY0
لینک چنل رسمی نویسنده 🔥👇👇👇

https://t.me/+lLSAsiTFtdI3YjY0
لینک چنل رسمی نویسنده 🔥👇👇👇

https://t.me/+lLSAsiTFtdI3YjY0
لینک چنل رسمی نویسنده 🔥👇👇👇

https://t.me/+lLSAsiTFtdI3YjY0
لینک چنل رسمی نویسنده 🔥👇👇👇

https://t.me/+lLSAsiTFtdI3YjY0
لینک چنل رسمی نویسنده 🔥👇👇👇

https://t.me/+lLSAsiTFtdI3YjY0
لینک چنل رسمی نویسنده 🔥👇👇👇

https://t.me/+lLSAsiTFtdI3YjY0
لینک چنل رسمی نویسنده 🔥👇👇👇

https://t.me/+lLSAsiTFtdI3YjY0