🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part104
با این حرفم دستپاچه ازم فاصله گرفت و با استرسی که از صدای لرزونش معلوم بود گفت :
_خشک چی...یه لحظه حواسم پرت شد همین !!
دستی به ته ریشم کشیدم و جدی گفتم:
_اوکی ... پس بریم پیششون !!
دستش رو گرفتم و خواستم دنبال خودم بکشمش که در کمال ناباوریم با تقلا سعی کرد دستش رو ازم جدا کنه و با صدای لرزونی گفت:
_و...ولم کن !
با لجاجت بدون اینکه دستش رو ول کنم به طرفش چرخیدم
_میخوام با خانوادم آشنا شی همین... نمیخوام ببرمت قتلگاه که اینطوری ترسیدی
دستش رو از دستم جدا کرد و عصبی گفت :
_دهههه ولم کن حاجی.... نمیخوام آشنا شم زوره مگه ؟!
دهن باز کردم چیزی بگم که با شنیدن صدای بابا که مدام پشت سرهم صدام میزد کلافه دستی به صورتم کشیدم و درحالیکه انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکون میدادم هشدار آمیز خطاب بهش گفتم:
_تا من میرم پیششون برمیگردم میخوام آماده شی باهام بیای پیششون چه با زور چه با پاهای خودت فهمیدی؟!
چندثانیه بی حرکت خیرم شد و در مقابل چشمای ناباورم بدون حرف و بحث سری به نشونه تایید حرفم تکون داد
هنوز داشتم با کنجکاوی نگاش میکردم که با شنیدن اسمم توسط بابا کلافه در رو باز کردم و بیرون رفتم
درحالیکه به طرف آشپزخونه میرفتم بلند گفتم:
_الان میام بابا !!
تند و با عجله دو چایی ریختم و به طرف سالن رفتم که بابا گفت:
_چه عجب تشریف فرما شدی!!
سینی رو مقابلشون روی میز گذاشتم و سکوت کردم که بابا نیم نگاهی به زنش انداخت و گفت:
_ما اینجا اومدیم با خودت حرف بزنیم نه با در و دیوار خونت پسر !!
سرجام جا به جا شدم و درحالیکه با سرفه ای گلوم رو صاف میکردم گفتم:
_ببخشید بابا ... حواسم پرت مهمونم شد
با این حرفم چشمای بابا گرد شد و با تعجب گفت :
_مهمون داری ؟! پس کجاست ؟!
بلند شدم و درحالیکه به طرف اتاق میرفتم پوزخند صداداری زدم و گفتم:
_یه کم خجالتیه الان میارمش !
در اتاق رو باز کردم ولی با چیزی که دیدم دستگیره در از بین دستای سست و بی حسم جدا شد و محکم به دیوار پشت سرش خورد
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part104
با این حرفم دستپاچه ازم فاصله گرفت و با استرسی که از صدای لرزونش معلوم بود گفت :
_خشک چی...یه لحظه حواسم پرت شد همین !!
دستی به ته ریشم کشیدم و جدی گفتم:
_اوکی ... پس بریم پیششون !!
دستش رو گرفتم و خواستم دنبال خودم بکشمش که در کمال ناباوریم با تقلا سعی کرد دستش رو ازم جدا کنه و با صدای لرزونی گفت:
_و...ولم کن !
با لجاجت بدون اینکه دستش رو ول کنم به طرفش چرخیدم
_میخوام با خانوادم آشنا شی همین... نمیخوام ببرمت قتلگاه که اینطوری ترسیدی
دستش رو از دستم جدا کرد و عصبی گفت :
_دهههه ولم کن حاجی.... نمیخوام آشنا شم زوره مگه ؟!
دهن باز کردم چیزی بگم که با شنیدن صدای بابا که مدام پشت سرهم صدام میزد کلافه دستی به صورتم کشیدم و درحالیکه انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکون میدادم هشدار آمیز خطاب بهش گفتم:
_تا من میرم پیششون برمیگردم میخوام آماده شی باهام بیای پیششون چه با زور چه با پاهای خودت فهمیدی؟!
چندثانیه بی حرکت خیرم شد و در مقابل چشمای ناباورم بدون حرف و بحث سری به نشونه تایید حرفم تکون داد
هنوز داشتم با کنجکاوی نگاش میکردم که با شنیدن اسمم توسط بابا کلافه در رو باز کردم و بیرون رفتم
درحالیکه به طرف آشپزخونه میرفتم بلند گفتم:
_الان میام بابا !!
تند و با عجله دو چایی ریختم و به طرف سالن رفتم که بابا گفت:
_چه عجب تشریف فرما شدی!!
سینی رو مقابلشون روی میز گذاشتم و سکوت کردم که بابا نیم نگاهی به زنش انداخت و گفت:
_ما اینجا اومدیم با خودت حرف بزنیم نه با در و دیوار خونت پسر !!
سرجام جا به جا شدم و درحالیکه با سرفه ای گلوم رو صاف میکردم گفتم:
_ببخشید بابا ... حواسم پرت مهمونم شد
با این حرفم چشمای بابا گرد شد و با تعجب گفت :
_مهمون داری ؟! پس کجاست ؟!
بلند شدم و درحالیکه به طرف اتاق میرفتم پوزخند صداداری زدم و گفتم:
_یه کم خجالتیه الان میارمش !
در اتاق رو باز کردم ولی با چیزی که دیدم دستگیره در از بین دستای سست و بی حسم جدا شد و محکم به دیوار پشت سرش خورد
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part105
" نازلی "
وقتی آراد از اتاق بیرون رفت دستپاچه دور خودم چرخیدم ، حالا باید چیکار میکردم خدایا !
نمیخواستم قیافه نحس اون زنیکه رو ببینم وگرنه معلوم نبود چه عکس العملی نشون میدادم و اونوقت گند ماجرا درمیومد
باید تا دیر نشده کاری میکردم با این فکر با عجله به طرف در رفتم و آروم بازش کردم و نیم نگاهی به بیرون انداختم
خداروشکر کسی اون اطراف نبود و به قسمتی که اونا نشسته بودن دید نداشت پس تند بیرون رفتم و سعی کردم بدون کوچکترین صدایی از پله ها پایین برم
برای بیرون رفتن باید از توی سالن رد میشدم که اینطوری اونا راحت من رو میدیدن و باعث دردسر میشد
هرچی بیشتر به سالن نزدیک تر میشدم صدای منحوس اون زن و مرد بلندتر به گوشم میرسید و داشت تمرکزم رو بهم میریخت
دنبال راه چاره ای چرخی دور خودم زدم و نگاهمو به اطراف چرخوندم که با دیدن پنجره قدی بزرگی که به حیاط راه داشت
چشمام برق زد و به طرفش قدم تند کردم ، درش رو باز نکرده بودم که با شنیدن صدای آراد که داشت به این سمت میومد
آب دهنم رو قورت دادم و نمیدونم چطور پنجره رو باز کردم و بخاطر فاصله کمی که با حیاط داشت خودم رو ازش آویزون کردم
چون اگه یکدفعه پایین میپریدم از صدای بلندش ممکن بود متوجه بشن پس مجبور بودم ازش آویزون شم ، بخاطر فاصله که کمتر شده بود آروم دستام از لبه پنجره جدا کردم که با صدای خیلی کمی روی زمین نشستم
بدون اینکه وقت رو تلف کنم با عجله بلند شدم و شروع کردم به دویدن ، با ندیدن نگهبانی توی حیاط بیرون رفتم و در حیاط رو بهم کوبیدم
با نفس نفس دستامو به زانوهام تکیه دادم و نگاهمو به زمین دوختم ، آخیش بلاخره تونسته بودم فرار کنم
با یادآوری قیافه آراد وقتی ببینه نیستم پقی زدم زیرخنده ، بدبخت آخه نمیدونم چه اصراری داشت خانوادش منو ببین
هه....خانواده !!
قسم میخورم داغ خانواده ای که باید داشته باشم و ندارم روی دل تک تکتون میزارم که درست مثل من زجر بکشید
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part105
" نازلی "
وقتی آراد از اتاق بیرون رفت دستپاچه دور خودم چرخیدم ، حالا باید چیکار میکردم خدایا !
نمیخواستم قیافه نحس اون زنیکه رو ببینم وگرنه معلوم نبود چه عکس العملی نشون میدادم و اونوقت گند ماجرا درمیومد
باید تا دیر نشده کاری میکردم با این فکر با عجله به طرف در رفتم و آروم بازش کردم و نیم نگاهی به بیرون انداختم
خداروشکر کسی اون اطراف نبود و به قسمتی که اونا نشسته بودن دید نداشت پس تند بیرون رفتم و سعی کردم بدون کوچکترین صدایی از پله ها پایین برم
برای بیرون رفتن باید از توی سالن رد میشدم که اینطوری اونا راحت من رو میدیدن و باعث دردسر میشد
هرچی بیشتر به سالن نزدیک تر میشدم صدای منحوس اون زن و مرد بلندتر به گوشم میرسید و داشت تمرکزم رو بهم میریخت
دنبال راه چاره ای چرخی دور خودم زدم و نگاهمو به اطراف چرخوندم که با دیدن پنجره قدی بزرگی که به حیاط راه داشت
چشمام برق زد و به طرفش قدم تند کردم ، درش رو باز نکرده بودم که با شنیدن صدای آراد که داشت به این سمت میومد
آب دهنم رو قورت دادم و نمیدونم چطور پنجره رو باز کردم و بخاطر فاصله کمی که با حیاط داشت خودم رو ازش آویزون کردم
چون اگه یکدفعه پایین میپریدم از صدای بلندش ممکن بود متوجه بشن پس مجبور بودم ازش آویزون شم ، بخاطر فاصله که کمتر شده بود آروم دستام از لبه پنجره جدا کردم که با صدای خیلی کمی روی زمین نشستم
بدون اینکه وقت رو تلف کنم با عجله بلند شدم و شروع کردم به دویدن ، با ندیدن نگهبانی توی حیاط بیرون رفتم و در حیاط رو بهم کوبیدم
با نفس نفس دستامو به زانوهام تکیه دادم و نگاهمو به زمین دوختم ، آخیش بلاخره تونسته بودم فرار کنم
با یادآوری قیافه آراد وقتی ببینه نیستم پقی زدم زیرخنده ، بدبخت آخه نمیدونم چه اصراری داشت خانوادش منو ببین
هه....خانواده !!
قسم میخورم داغ خانواده ای که باید داشته باشم و ندارم روی دل تک تکتون میزارم که درست مثل من زجر بکشید
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
👍1
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part106
با رسیدن به محله با وجود سرگیجه ای که داشتم یکراست خواستم به سمت خونه برم و استراحت کنم ولی تا چشمم به در رنگ و رو رفته خاله طلعت خورد یاد نیره افتادم
خدااای من چطور تونسته بودم به این زودی فراموش کنم اونا به پول احتیاج دارن و منه الاغ قرار بود براشون پول جور کنم
یعنی قول داده بودم .... من لعنتی قول دادم !!
نمیدونم چقدر با دستای مشت شده از حرص به در خونشون خیره بودم که با توپی که جلوی پام پرت شد به خودم اومدم سرمو بلند کردم و نگاهمو بین بچه هایی که یه کم اون ورتر مشغول بازی بودن چرخوندم
توپ رو با پام تکونی دادم و یکدفعه با تموم قدرتی که داشتم زیرش زدم و بدون اهمیت به اینکه کجا افتاد به طرف جایی که به فکرم رسید قدم تند کردم
آره فقط خودشه که میتونه کمکم کنه !
با این فکر به قدمام سرعت بخشیدم وارد خونه که شدم یکراست به طرف اتاقش رفتم
ولی با دیدن در شیشه ای اتاقش که بسته بود کلافه دستی پشت گردنم کشیدم ، یه بار کارش داشتما باز معلوم نیست کجا رفته !!
به امید اینکه شاید داخل باشه تکونی به در دادم و بلند صداش زدم :
_امیر ...هستی ؟!
صدای ازش به گوشم نرسید که پوووف کلافه ای کشیدم و لگد محکمی به در اتاقش کوبیدم که صدای بدی ایجاد کرد
_از صبح زده بیرون !!
این صدای مریم بود ، به عقب چرخیدم که مریم رو درحالیکه با چشمای ریز شده به دیوار تکیه داده بود و نگاه ازم نمیگرفت دیدم ، دستپاچه نگاهمو توی حیاط چرخوندم و آهانی زیرلب زمزمه کردم
نمیخواستم سر از کارهام دربیاره پس بدون حرف عقب گرد کردم و خواستم به طرف اتاقم برم
که بلند صدام زد و با چیزی که گفت خشکم زد و دستامو مشت کردم
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part106
با رسیدن به محله با وجود سرگیجه ای که داشتم یکراست خواستم به سمت خونه برم و استراحت کنم ولی تا چشمم به در رنگ و رو رفته خاله طلعت خورد یاد نیره افتادم
خدااای من چطور تونسته بودم به این زودی فراموش کنم اونا به پول احتیاج دارن و منه الاغ قرار بود براشون پول جور کنم
یعنی قول داده بودم .... من لعنتی قول دادم !!
نمیدونم چقدر با دستای مشت شده از حرص به در خونشون خیره بودم که با توپی که جلوی پام پرت شد به خودم اومدم سرمو بلند کردم و نگاهمو بین بچه هایی که یه کم اون ورتر مشغول بازی بودن چرخوندم
توپ رو با پام تکونی دادم و یکدفعه با تموم قدرتی که داشتم زیرش زدم و بدون اهمیت به اینکه کجا افتاد به طرف جایی که به فکرم رسید قدم تند کردم
آره فقط خودشه که میتونه کمکم کنه !
با این فکر به قدمام سرعت بخشیدم وارد خونه که شدم یکراست به طرف اتاقش رفتم
ولی با دیدن در شیشه ای اتاقش که بسته بود کلافه دستی پشت گردنم کشیدم ، یه بار کارش داشتما باز معلوم نیست کجا رفته !!
به امید اینکه شاید داخل باشه تکونی به در دادم و بلند صداش زدم :
_امیر ...هستی ؟!
صدای ازش به گوشم نرسید که پوووف کلافه ای کشیدم و لگد محکمی به در اتاقش کوبیدم که صدای بدی ایجاد کرد
_از صبح زده بیرون !!
این صدای مریم بود ، به عقب چرخیدم که مریم رو درحالیکه با چشمای ریز شده به دیوار تکیه داده بود و نگاه ازم نمیگرفت دیدم ، دستپاچه نگاهمو توی حیاط چرخوندم و آهانی زیرلب زمزمه کردم
نمیخواستم سر از کارهام دربیاره پس بدون حرف عقب گرد کردم و خواستم به طرف اتاقم برم
که بلند صدام زد و با چیزی که گفت خشکم زد و دستامو مشت کردم
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
👍1
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part107
_بهم دروغ گفتی آره ؟!
لبامو بهم فشردم و تصمیم گرفتم سکوت کنم چون اگه شکش به یقین تبدیل میشد ازم زده میشد و بهم پشت میکرد چیزی که اصلا دوست نداشتم
ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که بلند صدام زد و گفت:
_از کی تا حالا از زیر جواب دادن درمیری!
به طرفش برگشتم و درحالیکه سینه به سینه اش می ایستادم توی چشماش خیره شدم و گفتم:
_ چی میخوای بشنوی از من !؟
سرش رو کج کرد و با پوزخندی گفت:
_واقعیت رو !!
خودم رو به اون راه زدم و با بالا انداختن شونه هام گفتم:
_واقعیت ؟؟ داری از چی حرف میزنی نمیفهمم
به چشمام خیره شد و جدی گفت:
_کارت با امیر چیه ؟!
درحالیکه دستمو بالا میگرفتم خودم رو با نگاه کردن به ناخن هام مشغول نشون دادم و بیخیال گفتم:
_هیچ.... چیز مهمی نبود !
لبش به پوزخندی کج شد و عصبی گفت:
_تو وقتی کارت به امیر میفته یعنی داری خلاف میکنی و دنبال شریک میگردی همین و بس !
_نه همچین چیزی نی فقط میخواستم چی...
دستش رو جلوم به نشونه سکوت گرفت و درحالیکه دندوناش روی هم میسابید با خشم غرید :
_بسه ... نمیخوام دروغ بشنوم !!
خواست از کنارم بگذره که مُچ دستش رو گرفتم و درحالیکه از نیم رخ خیره صورتش میشدم آروم لب زدم :
_بزار حرفامو بزنم بعد برو !
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part107
_بهم دروغ گفتی آره ؟!
لبامو بهم فشردم و تصمیم گرفتم سکوت کنم چون اگه شکش به یقین تبدیل میشد ازم زده میشد و بهم پشت میکرد چیزی که اصلا دوست نداشتم
ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که بلند صدام زد و گفت:
_از کی تا حالا از زیر جواب دادن درمیری!
به طرفش برگشتم و درحالیکه سینه به سینه اش می ایستادم توی چشماش خیره شدم و گفتم:
_ چی میخوای بشنوی از من !؟
سرش رو کج کرد و با پوزخندی گفت:
_واقعیت رو !!
خودم رو به اون راه زدم و با بالا انداختن شونه هام گفتم:
_واقعیت ؟؟ داری از چی حرف میزنی نمیفهمم
به چشمام خیره شد و جدی گفت:
_کارت با امیر چیه ؟!
درحالیکه دستمو بالا میگرفتم خودم رو با نگاه کردن به ناخن هام مشغول نشون دادم و بیخیال گفتم:
_هیچ.... چیز مهمی نبود !
لبش به پوزخندی کج شد و عصبی گفت:
_تو وقتی کارت به امیر میفته یعنی داری خلاف میکنی و دنبال شریک میگردی همین و بس !
_نه همچین چیزی نی فقط میخواستم چی...
دستش رو جلوم به نشونه سکوت گرفت و درحالیکه دندوناش روی هم میسابید با خشم غرید :
_بسه ... نمیخوام دروغ بشنوم !!
خواست از کنارم بگذره که مُچ دستش رو گرفتم و درحالیکه از نیم رخ خیره صورتش میشدم آروم لب زدم :
_بزار حرفامو بزنم بعد برو !
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
👍2
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part108
دستش رو با شدت کشید و با خشمی که برای اولین بار ازش میدیدم عصبی فریاد زد :
_من دیگه حرفی با تو ندارم !!
و بدون اهمیت به منی که اونجا خشکم زده بود از کنارم گذشت ، پوووف کلافه ای کشیدم و داخل اتاقم شدم و عصبی درو بهم کوبیدم
لعنتی زیرلب زمزمه کردم و چرخی دور خودم زدم حالا با این گندی که بالا اومده بود میخواستم چیکار کنم ؟!
نمیخواستم مریم ازم رو برگردونه و باورش نسبت بهم عوض شه ولی الان که منو در اتاق امیر کسی که کارش خلاف و هزار جور دزدی و خرابکاریه دیده همه چی بهم ریخت
اون فکر میکرد من دست از کارهای خلاف کشیدم و خیر سرم میخوام درس بخونم و کاره ای شم نمیدونست توی مغز و روح من چی میگذره
سعی کردم فعلا بیخیال مریم شم ، هر وقت کارم تموم شد هر طوری شده از دلش درمیارم
آره ...نمیزارم از دستم ناراحت بمونه !!
نمیدونم چندساعت دور خودم چرخیدم و از این ور خونه به اون ور خونه رفتم و منتظر امیر شدم تا اینکه نصف شب شد ولی بازم خبری از امیر نشد که نشد !!
معلوم بود باز دنبال شکار جدیدی رفته و سرش گرمه که تا این ساعت برنگشته ، بی طاقت از انتظارطولانی لبه حوض نشستم و پاچه های شلوارمو بالا زدم
آروم پامو توی آب گذاشتم و درحالیکه دستام ستون بدنم میکردم به آسمون خیره شدم و به فکر فرو رفتم
به امروز فکر کردم...امروزی که با حس نزدیکی اون به اصطلاح مادر ، قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد و از استرس بدنم به لرزه دراومده بود
این بود سرسختی و تلاشی که این همه سال برای انتقام ازش دَم میزدم که وقتی باهاش رو به رو شدم چیکار میکنم و دلم براش نمیلرزه ولی آخر چی شد !!
چی...دلم برای اون بلرزه ؟ برای اونی که هیچی از مادری نمیدونه و من رو توی باتلاق تنها گذاشت و رفت دنبال عشق وحالش ؟!
کلافه درحالیکه راست مینشستم سری به اطراف تکون دادم و زیر لب با خودم زمزمه کردم :
_متوجه ای داری چی برای خودت بلغور میکنی نازی ؟!
توی فکر و خیال غرق بودم که با نشستن دستی کسی روی شونه ام از جا پریدم و به عقب برگشتم
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part108
دستش رو با شدت کشید و با خشمی که برای اولین بار ازش میدیدم عصبی فریاد زد :
_من دیگه حرفی با تو ندارم !!
و بدون اهمیت به منی که اونجا خشکم زده بود از کنارم گذشت ، پوووف کلافه ای کشیدم و داخل اتاقم شدم و عصبی درو بهم کوبیدم
لعنتی زیرلب زمزمه کردم و چرخی دور خودم زدم حالا با این گندی که بالا اومده بود میخواستم چیکار کنم ؟!
نمیخواستم مریم ازم رو برگردونه و باورش نسبت بهم عوض شه ولی الان که منو در اتاق امیر کسی که کارش خلاف و هزار جور دزدی و خرابکاریه دیده همه چی بهم ریخت
اون فکر میکرد من دست از کارهای خلاف کشیدم و خیر سرم میخوام درس بخونم و کاره ای شم نمیدونست توی مغز و روح من چی میگذره
سعی کردم فعلا بیخیال مریم شم ، هر وقت کارم تموم شد هر طوری شده از دلش درمیارم
آره ...نمیزارم از دستم ناراحت بمونه !!
نمیدونم چندساعت دور خودم چرخیدم و از این ور خونه به اون ور خونه رفتم و منتظر امیر شدم تا اینکه نصف شب شد ولی بازم خبری از امیر نشد که نشد !!
معلوم بود باز دنبال شکار جدیدی رفته و سرش گرمه که تا این ساعت برنگشته ، بی طاقت از انتظارطولانی لبه حوض نشستم و پاچه های شلوارمو بالا زدم
آروم پامو توی آب گذاشتم و درحالیکه دستام ستون بدنم میکردم به آسمون خیره شدم و به فکر فرو رفتم
به امروز فکر کردم...امروزی که با حس نزدیکی اون به اصطلاح مادر ، قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد و از استرس بدنم به لرزه دراومده بود
این بود سرسختی و تلاشی که این همه سال برای انتقام ازش دَم میزدم که وقتی باهاش رو به رو شدم چیکار میکنم و دلم براش نمیلرزه ولی آخر چی شد !!
چی...دلم برای اون بلرزه ؟ برای اونی که هیچی از مادری نمیدونه و من رو توی باتلاق تنها گذاشت و رفت دنبال عشق وحالش ؟!
کلافه درحالیکه راست مینشستم سری به اطراف تکون دادم و زیر لب با خودم زمزمه کردم :
_متوجه ای داری چی برای خودت بلغور میکنی نازی ؟!
توی فکر و خیال غرق بودم که با نشستن دستی کسی روی شونه ام از جا پریدم و به عقب برگشتم
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part109
مراد بود که با اون چشمای هیزش دست به سینه ام بالای سرم ایستاده بود و نگاهش رو به پاهای برهنه ام که توی آب بودن دوخته بود
پوووف کلافه ای کشیدم و بلند گفتم:
_هووووی چشماتو درویش کن !!
خندید که دندونای زردش نمایان شد و درحالیکه دستی به سیبیلای پرپشتش میکشید گفت:
_بالاخره مال خودم میشی پس سخت نگیر!
بازم داشت چرت و پرت بهم میبافت و من بی اعصابم هیچ حوصلشو نداشتم پس بدون اینکه بهش اهمیت بدم پاهامو توی آب تکونی دادم و بلند شدم
خبری که از امیر نبود پس میرفتم کپه مرگمو میزاشتم بهتر بود تا اینکه بخوام با این معتاد مفنگی سروکله بزنم
خم شدم و با برداشتن کفشام خواستم به طرف اتاقم برم که جلوم ایستاد و با چاپلوسی گفت:
_کجا خوشگله ؟؟ میشستی یه کم باهم اختلاط میکردیم
چپ چپ نگاش کردم ، نه این دست بردار نبود و امشب بدجور داشت به پروپای من میپیچید
عصبی با کفشای تو دستم تخت سینه اش کوبیدم که چند قدم به عقب برداشت و با اخمای درهم دستشو روی سینه اش گذاشت و گفت:
_هوووی معلوم هست داری چیکار میکنی؟!
توی صورتش براق شدم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :
_آخه من چه اختلاط و حرفی دارم که با تو بزنم یابووو هاا ؟!
با قدمای بلند ازش فاصله گرفتم ولی هنوز دستم روی دستگیره در اتاقم ننشسته بود که با باز شدن در حیاط و دیدن کسی که با سری پایین افتاده داخل میشد چشمام برقی زد
و با تکیه به دیوار منتظرش ایستادم ، که بدون توجه به اطرافش کت تنش رو بیرون آورد و درحالیکه روی دستش مینداختش نزدیکم شد
ولی بخاطر تاریکی بیش از حد اون قسمتی که من ایستاده بودم من رو ندید و خواست از کنارم بگذره که از تاریکی بیرون اومدم و سد راهش شدم
با دیدن یهوییم با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت :
_اووووه چطوری مادمازل !؟
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part109
مراد بود که با اون چشمای هیزش دست به سینه ام بالای سرم ایستاده بود و نگاهش رو به پاهای برهنه ام که توی آب بودن دوخته بود
پوووف کلافه ای کشیدم و بلند گفتم:
_هووووی چشماتو درویش کن !!
خندید که دندونای زردش نمایان شد و درحالیکه دستی به سیبیلای پرپشتش میکشید گفت:
_بالاخره مال خودم میشی پس سخت نگیر!
بازم داشت چرت و پرت بهم میبافت و من بی اعصابم هیچ حوصلشو نداشتم پس بدون اینکه بهش اهمیت بدم پاهامو توی آب تکونی دادم و بلند شدم
خبری که از امیر نبود پس میرفتم کپه مرگمو میزاشتم بهتر بود تا اینکه بخوام با این معتاد مفنگی سروکله بزنم
خم شدم و با برداشتن کفشام خواستم به طرف اتاقم برم که جلوم ایستاد و با چاپلوسی گفت:
_کجا خوشگله ؟؟ میشستی یه کم باهم اختلاط میکردیم
چپ چپ نگاش کردم ، نه این دست بردار نبود و امشب بدجور داشت به پروپای من میپیچید
عصبی با کفشای تو دستم تخت سینه اش کوبیدم که چند قدم به عقب برداشت و با اخمای درهم دستشو روی سینه اش گذاشت و گفت:
_هوووی معلوم هست داری چیکار میکنی؟!
توی صورتش براق شدم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :
_آخه من چه اختلاط و حرفی دارم که با تو بزنم یابووو هاا ؟!
با قدمای بلند ازش فاصله گرفتم ولی هنوز دستم روی دستگیره در اتاقم ننشسته بود که با باز شدن در حیاط و دیدن کسی که با سری پایین افتاده داخل میشد چشمام برقی زد
و با تکیه به دیوار منتظرش ایستادم ، که بدون توجه به اطرافش کت تنش رو بیرون آورد و درحالیکه روی دستش مینداختش نزدیکم شد
ولی بخاطر تاریکی بیش از حد اون قسمتی که من ایستاده بودم من رو ندید و خواست از کنارم بگذره که از تاریکی بیرون اومدم و سد راهش شدم
با دیدن یهوییم با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت :
_اووووه چطوری مادمازل !؟
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
👍1
Forwarded from پروفایل (ستاره خاموش)
شروع سال 2023 "سال نو میلادی" بر همه هموطنان خصوصا هموطنان مسیحی مبارک باد♥️◾️▫️
Faith
makes everything possible
Hope
makes things work
and love
makes things beautiful
I hope you have all the three for the season
Happy New Years
ایمان
همه چیز را ممکن میکند
امید
باعث میشود همه چیز به جریان بیفتد
و عشق
باعث میشود همه چیز زیبا به نظر برسد
امیدوارم هر سه را داشته باشید
سال نو مبارک
https://t.me/porofail8903
Faith
makes everything possible
Hope
makes things work
and love
makes things beautiful
I hope you have all the three for the season
Happy New Years
ایمان
همه چیز را ممکن میکند
امید
باعث میشود همه چیز به جریان بیفتد
و عشق
باعث میشود همه چیز زیبا به نظر برسد
امیدوارم هر سه را داشته باشید
سال نو مبارک
https://t.me/porofail8903
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part110
با اخمای درهم سری تکون دادم و گفتم:
_بدم ... بد !!
یک قدم بهم نزدیک شد و درحالیکه با دقت صورتم رو از نظر میگذروند گفت:
_چرا چیزی شده؟!
چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم:
_وقتی از صبح منتظر یه الاغ نشسته باشی میخوای حالت چطور باشه؟!
چندثانیه بی حرکت خیرم شد و انگار تازه متوجه باشه چی گفتم به خودش اشاره کرد و گفت:
_یعنی تو از صبح منتظر من بودی ؟!
سری تکون دادم که صاف ایستاد و درحالیکه دستی پشت گردنش میکشید با تعجب گفت :
_چی شده که خانوم بعد این همه مدت یاد من افتادن ؟!
دهن باز کردم که براش توضیح بوم ولی یکدفعه با دیدن مرادی که وسط حیاط با چشمای ریز شده نگاه ازمون نمیگرفت خشکم زد ، با دیدن سکوتم امیر رد نگاهم رو گرفت
با دیدن مراد سری تکون داد و با خنده گفت :
_این عاشق دل خسته رو ببین !!
چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم:
_خفه....!
اشاره ای به اتاقم کردم و ادامه دادم :
_بریم اتاقم حرف بزنیم
سری تکون داد و دنبالم اومد ولی یکدفعه مراد بلند صدامون زد و کنایه وار گفت :
_اوووه میخواید برید خلوت کنید؟!
گنگ به طرفش چرخیدم و سوالی خیرش شدم که امیر با اخمای درهم غرید :
_بتوچه ها ؟!
مراد اشاره ای به من کرد و با پوزخندی کنایه وار گفت :
_هه...! با من راه نمیومدی حالا راحت میخوای این شازده رو ببری اتاقت بهش بدی ؟!
هنوز با بهت داشتم نگاش میکردم که یکدفعه امیر مثل تیری که از کمان جدا شده باشه به طرفش حمله ور شد
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part110
با اخمای درهم سری تکون دادم و گفتم:
_بدم ... بد !!
یک قدم بهم نزدیک شد و درحالیکه با دقت صورتم رو از نظر میگذروند گفت:
_چرا چیزی شده؟!
چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم:
_وقتی از صبح منتظر یه الاغ نشسته باشی میخوای حالت چطور باشه؟!
چندثانیه بی حرکت خیرم شد و انگار تازه متوجه باشه چی گفتم به خودش اشاره کرد و گفت:
_یعنی تو از صبح منتظر من بودی ؟!
سری تکون دادم که صاف ایستاد و درحالیکه دستی پشت گردنش میکشید با تعجب گفت :
_چی شده که خانوم بعد این همه مدت یاد من افتادن ؟!
دهن باز کردم که براش توضیح بوم ولی یکدفعه با دیدن مرادی که وسط حیاط با چشمای ریز شده نگاه ازمون نمیگرفت خشکم زد ، با دیدن سکوتم امیر رد نگاهم رو گرفت
با دیدن مراد سری تکون داد و با خنده گفت :
_این عاشق دل خسته رو ببین !!
چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم:
_خفه....!
اشاره ای به اتاقم کردم و ادامه دادم :
_بریم اتاقم حرف بزنیم
سری تکون داد و دنبالم اومد ولی یکدفعه مراد بلند صدامون زد و کنایه وار گفت :
_اوووه میخواید برید خلوت کنید؟!
گنگ به طرفش چرخیدم و سوالی خیرش شدم که امیر با اخمای درهم غرید :
_بتوچه ها ؟!
مراد اشاره ای به من کرد و با پوزخندی کنایه وار گفت :
_هه...! با من راه نمیومدی حالا راحت میخوای این شازده رو ببری اتاقت بهش بدی ؟!
هنوز با بهت داشتم نگاش میکردم که یکدفعه امیر مثل تیری که از کمان جدا شده باشه به طرفش حمله ور شد
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part111
یقه اش رو گرفت و درحالیکه تکونش میداد عصبی فریاد زد:
_نشنیدم چه گوهی خوردی ؟!
از رو نرفت و با پوزخندی کنایه وار گفت :
_چیه بهت برخورده؟؟ مگه دروغ میگم میری اتاقش چیک....
با مشت محکمی که امیر توی دهنش کوبید روی زمین افتاد و از درد دادش به هوا رفت ، امیر عصبی بالای سرش ایستاد و با خشم غرید :
_یه بار دیگه حرف نامربوط درباره نازی از دهنت بیرون بیاد جر...ت میدم فهمیدی ؟!
مراد با نیشخندی گوشه لبش سکوت کرد که امیر عصبی به سمتش رفت و باز خواست کتکش بزنه که سد راهش شدم و دستمو جلوش گرفتم
_ولش کن امیر !
سینه اش از خشم بالا پایین شد و از پشت دندونای کلید شده اش غرید :
_مگه نمیبینی چی میگه ؟!
میدونستم من رو مثل خواهرش میبینه و الان با شنیدن این حرفا از دهن مراد عصبی شده و بهش حق میدادم ولی نمیخواستم باهاش دست به یقه شه
پس راهی جز آروم کردنش نداشتم ، نگاهمو توی چشمای به خون نشسته اش چرخوندم و گفتم :
_از یه معتاد مفنگی چی توقع داری ولش کن !!
دندوناش روی هم سابید من رو کنار زد و باز خواست به طرفش بره که کلافه چشمامو روی هم فشردم و با تشر اسمش رو بلند صدا زدم :
_امیرررر !!
با دستای مشت شده سرجاش ایستاد و بعد از چند نفس عمیق که انگار سعی در آروم کردن خودش داشت انگشتش رو به نشونه تهدید جلوی مراد تکون داد و عصبی فریاد زد :
_این بار کاریت ندارم ولی دفعه بعد بهت رحم نمیکنم مطمعن باش !
و عصبی از پله هایی که گوشه حیاط به پشت بوم وصل میشدن بالا رفت که با تعجب نگاش کردم
این داشت کجا میرفت ؟؟ مگه قرار نبود بیاد اتاق من ؟!
توی همین فکرا بودم که به عقب چرخید و بلند صدام زد :
_بیا دیگه ... چرا همونجا خشکت زده !!
و بدون توجه به من از پله ها بالا رفت و از دیدم خارج شد
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part111
یقه اش رو گرفت و درحالیکه تکونش میداد عصبی فریاد زد:
_نشنیدم چه گوهی خوردی ؟!
از رو نرفت و با پوزخندی کنایه وار گفت :
_چیه بهت برخورده؟؟ مگه دروغ میگم میری اتاقش چیک....
با مشت محکمی که امیر توی دهنش کوبید روی زمین افتاد و از درد دادش به هوا رفت ، امیر عصبی بالای سرش ایستاد و با خشم غرید :
_یه بار دیگه حرف نامربوط درباره نازی از دهنت بیرون بیاد جر...ت میدم فهمیدی ؟!
مراد با نیشخندی گوشه لبش سکوت کرد که امیر عصبی به سمتش رفت و باز خواست کتکش بزنه که سد راهش شدم و دستمو جلوش گرفتم
_ولش کن امیر !
سینه اش از خشم بالا پایین شد و از پشت دندونای کلید شده اش غرید :
_مگه نمیبینی چی میگه ؟!
میدونستم من رو مثل خواهرش میبینه و الان با شنیدن این حرفا از دهن مراد عصبی شده و بهش حق میدادم ولی نمیخواستم باهاش دست به یقه شه
پس راهی جز آروم کردنش نداشتم ، نگاهمو توی چشمای به خون نشسته اش چرخوندم و گفتم :
_از یه معتاد مفنگی چی توقع داری ولش کن !!
دندوناش روی هم سابید من رو کنار زد و باز خواست به طرفش بره که کلافه چشمامو روی هم فشردم و با تشر اسمش رو بلند صدا زدم :
_امیرررر !!
با دستای مشت شده سرجاش ایستاد و بعد از چند نفس عمیق که انگار سعی در آروم کردن خودش داشت انگشتش رو به نشونه تهدید جلوی مراد تکون داد و عصبی فریاد زد :
_این بار کاریت ندارم ولی دفعه بعد بهت رحم نمیکنم مطمعن باش !
و عصبی از پله هایی که گوشه حیاط به پشت بوم وصل میشدن بالا رفت که با تعجب نگاش کردم
این داشت کجا میرفت ؟؟ مگه قرار نبود بیاد اتاق من ؟!
توی همین فکرا بودم که به عقب چرخید و بلند صدام زد :
_بیا دیگه ... چرا همونجا خشکت زده !!
و بدون توجه به من از پله ها بالا رفت و از دیدم خارج شد
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part112
احتمالا بخاطر حرفای مراد نمیخواست تو اتاق با من تنها باشه ، چون میدونستم تا چه حد حساس و غرتیه نمیخواست کسی الکی پشت سر من حرف نامربوط بزنه
به قصد پشت بوم یک قدم برداشتم که با حرفی که مراد زد بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد
_هه ....برو دنبالش !!
قصدش این بود که من رو عصبی کنه و بهش بپرم ولی کور خونده بود ، بدون اینکه عکس العملی به حرفش نشون بدم به قدمام سرعت بخشیدم و از پله ها بالا رفتم
روی آخرین پله بودم که صدای عصبیش به گوشم رسید که با حرص فریاد زد :
_اول تا آخر زن خودمی پس الکی زور نزن که از دستم در بری !
با تاسف سری تکون دادم و روی پشت بوم ایستادم ولی خبری از امیر نبود ، پس کجا رفته ؟!
توی تاریکی چشم چرخوندم که با دیدنش که لبه پشت بوم نشسته و پاهاش رو آویزون کرده بود ابرویی بالا انداختم و به طرفش رفتم
کنارش نشستم و دقیق مثل خودش با آویزون کردن پاهام نگاهمو به تاریکی شب دوختم که به نیم رخم خیره شد و گفت:
_خوب ...!!
به طرفش چرخیدم و سوالی سری تکون دادم که چپ چپ نگام کرد و ادامه داد :
_حواست کجاست ؟! مگه نمیخواستی باهام حرف بزنی بگو میشنوم
تو چشماش خیره شدم و جدی گفتم:
_میخوام کمکم کنی برم داخل یه خونه !!
لبهاشو بهم فشرد و با چشمای ریز شده سوالی پرسید:
_آدرس ؟!
آدرس رو که بهش گفتم سوتی زد و با تعجب گفت :
_میدونی که دزدی از همچین خونه هایی کار راحتی نیست
به طرفش چرخیدم و درحالیکه چهارزانو مقابلش مینشستم با اخمای درهم گفتم:
_اما و اگر و دلیل برای من نیار...هستی یا نه !!
نگاهش رو توی صورتم چرخوند و سکوت کرد ، آب دهنم رو قورت دادم و با نگرانی به لبهاش خیره شدم که بعد از مکثی طولانی گفت :
_هستم !
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part112
احتمالا بخاطر حرفای مراد نمیخواست تو اتاق با من تنها باشه ، چون میدونستم تا چه حد حساس و غرتیه نمیخواست کسی الکی پشت سر من حرف نامربوط بزنه
به قصد پشت بوم یک قدم برداشتم که با حرفی که مراد زد بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد
_هه ....برو دنبالش !!
قصدش این بود که من رو عصبی کنه و بهش بپرم ولی کور خونده بود ، بدون اینکه عکس العملی به حرفش نشون بدم به قدمام سرعت بخشیدم و از پله ها بالا رفتم
روی آخرین پله بودم که صدای عصبیش به گوشم رسید که با حرص فریاد زد :
_اول تا آخر زن خودمی پس الکی زور نزن که از دستم در بری !
با تاسف سری تکون دادم و روی پشت بوم ایستادم ولی خبری از امیر نبود ، پس کجا رفته ؟!
توی تاریکی چشم چرخوندم که با دیدنش که لبه پشت بوم نشسته و پاهاش رو آویزون کرده بود ابرویی بالا انداختم و به طرفش رفتم
کنارش نشستم و دقیق مثل خودش با آویزون کردن پاهام نگاهمو به تاریکی شب دوختم که به نیم رخم خیره شد و گفت:
_خوب ...!!
به طرفش چرخیدم و سوالی سری تکون دادم که چپ چپ نگام کرد و ادامه داد :
_حواست کجاست ؟! مگه نمیخواستی باهام حرف بزنی بگو میشنوم
تو چشماش خیره شدم و جدی گفتم:
_میخوام کمکم کنی برم داخل یه خونه !!
لبهاشو بهم فشرد و با چشمای ریز شده سوالی پرسید:
_آدرس ؟!
آدرس رو که بهش گفتم سوتی زد و با تعجب گفت :
_میدونی که دزدی از همچین خونه هایی کار راحتی نیست
به طرفش چرخیدم و درحالیکه چهارزانو مقابلش مینشستم با اخمای درهم گفتم:
_اما و اگر و دلیل برای من نیار...هستی یا نه !!
نگاهش رو توی صورتم چرخوند و سکوت کرد ، آب دهنم رو قورت دادم و با نگرانی به لبهاش خیره شدم که بعد از مکثی طولانی گفت :
_هستم !
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part113
لبخندی از این حرفش روی لبم نشست و با خوشحالی گفتم:
_دمت گرم !!
بدون اینکه لبخندی بزنه عین همیشه جدی گفت :
_خوب اون چیزی که بخاطرش میخوای خطر کنی و بری تو اون خونه چیه ؟!
با یادآوری اینکه اون استاد دیوونه هیچی بهم نگفته اخمام توی هم فرو رفت و مردد لب زدم :
_نمیدونم !!
با چشمای گشاد شده دقیق نگام کرد و با بهت پرسید :
_یعنی چی نمیدونی ؟!
با استرس نگاهمو به اطراف چرخوندم و با لکنت گفتم:
_خو....خوب بهم نگفته !
چشم غره ای بهم رفت و با خشم گفت :
_برای چیزی که نمیدونی چیه ... هی میشینی نقشه میکشی ؟!
پوووف کلافه ای کشیدم و موهای بهم ریخته روی پیشونیم رو کنار زدم و گفتم:
_عیبی نداره فعلا ما میریم یه نگاهی به خونه میندازیم ببینیم چطور میشه داخلش شد ... بعدا ازش میپرسم حله ؟!
چشماشو تو حدقه چرخوند و با اینکه معلوم بود هنوز راضی نشده زیرلب حله ای خطاب بهم گفت و بلند شد
با تعجب نگاش کردم که بی اهمیت درحالیکه دستی به شلوارش میکشید و خاک های فرضی روش رو پاک میکرد ادامه داد :
_من برم دیگه خسته ام !!
بلند شدم و رو به روش ایستادم
_نمیمونی یه کم دیگه دربارش حرف بزنیم ؟!
دستی به چشماش کشید و با خستگی که از سر و صورتش میبارید گفت :
_حرفی نمونده دیگه !!
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part113
لبخندی از این حرفش روی لبم نشست و با خوشحالی گفتم:
_دمت گرم !!
بدون اینکه لبخندی بزنه عین همیشه جدی گفت :
_خوب اون چیزی که بخاطرش میخوای خطر کنی و بری تو اون خونه چیه ؟!
با یادآوری اینکه اون استاد دیوونه هیچی بهم نگفته اخمام توی هم فرو رفت و مردد لب زدم :
_نمیدونم !!
با چشمای گشاد شده دقیق نگام کرد و با بهت پرسید :
_یعنی چی نمیدونی ؟!
با استرس نگاهمو به اطراف چرخوندم و با لکنت گفتم:
_خو....خوب بهم نگفته !
چشم غره ای بهم رفت و با خشم گفت :
_برای چیزی که نمیدونی چیه ... هی میشینی نقشه میکشی ؟!
پوووف کلافه ای کشیدم و موهای بهم ریخته روی پیشونیم رو کنار زدم و گفتم:
_عیبی نداره فعلا ما میریم یه نگاهی به خونه میندازیم ببینیم چطور میشه داخلش شد ... بعدا ازش میپرسم حله ؟!
چشماشو تو حدقه چرخوند و با اینکه معلوم بود هنوز راضی نشده زیرلب حله ای خطاب بهم گفت و بلند شد
با تعجب نگاش کردم که بی اهمیت درحالیکه دستی به شلوارش میکشید و خاک های فرضی روش رو پاک میکرد ادامه داد :
_من برم دیگه خسته ام !!
بلند شدم و رو به روش ایستادم
_نمیمونی یه کم دیگه دربارش حرف بزنیم ؟!
دستی به چشماش کشید و با خستگی که از سر و صورتش میبارید گفت :
_حرفی نمونده دیگه !!
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part114
ازم فاصله گرفت و رفت ، اولین بار بود امیر رو تا این حد گرفته و کم حرف میدیدم با دیدن حرفا و حالت های آخرش دیگه مطمعن شدم یه طوریش هست و اتفاقی افتاده
هنوز از پشت سر خیرش بودم که به طرفم برگشت و تاکیدی گفت :
_راستی فردا یادم بنداز بریم یه نگاهی به اون خونه بندازیم !
در تایید حرفش سری تکون دادم که دستی برام تکون داد و از پله ها پایین رفت
یعنی چش شده که اینطوری تو خودش غرق بود ، کلافه دستی پشت گردنم کشیدم... لعنتی اینقدر حواسم به خودم و اون خونه پرت بود که ازش چیزی نپرسیدم
کلافه از پشت بوم پایین اومدم خداروشکر خبری از مراد توی حیاط نبود چون حوصله بحث باهاش رو نداشتم
برای اطمینان در رو از داخل قفل کردم و با فکر به فردای شلوغ و پرکارم چشمام بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم
صبح اول وقت قبل از اینکه امیر بیرون بره و تا شب گم و گور شه سراغش رفتم و همراه خودم سراغ اون خونه بردمش
با رسیدن نزدیک خونه از موتور و پشت سر امیر پایین اومدم و درحالیکه نگاهمو به چشمای سیاهش میدوختم سوالی پرسیدم:
_خوب نظرت چیه ؟!
بدون اینکه از روی موتور پایین بیاد با اخمای درهم با دقت نگاهش رو به خونه دوخت و زیرلب زمزمه کرد :
_از اون چیزی که فکرشو میکردم سخت تره !!
لبامو بهم فشردم و ناامید لب زدم :
_چرا ؟!
درحالیکه موتور رو پارک میکرد پیاده شد دستاش رو به کمر زد و با دقت نگاهش رو به خونه دوخت جدی گفت :
_ازم میپرسی چرا ؟!
سری تکون دادم که نامحسوس به دیوارهای عمارت اشاره کرد و گفت :
_اون دوربین های اون بالا رو دیدی ؟!
خواستم کامل به عقب بچرخم که بازوم رو گرفت و عصبی گفت:
_نچرخ ... تابلو میشه
_باشه !!
نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
_به جز دوربین و حصار های بالای دیوار چیز دیگه ای هم مونده که ندیده باشم ؟!
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part114
ازم فاصله گرفت و رفت ، اولین بار بود امیر رو تا این حد گرفته و کم حرف میدیدم با دیدن حرفا و حالت های آخرش دیگه مطمعن شدم یه طوریش هست و اتفاقی افتاده
هنوز از پشت سر خیرش بودم که به طرفم برگشت و تاکیدی گفت :
_راستی فردا یادم بنداز بریم یه نگاهی به اون خونه بندازیم !
در تایید حرفش سری تکون دادم که دستی برام تکون داد و از پله ها پایین رفت
یعنی چش شده که اینطوری تو خودش غرق بود ، کلافه دستی پشت گردنم کشیدم... لعنتی اینقدر حواسم به خودم و اون خونه پرت بود که ازش چیزی نپرسیدم
کلافه از پشت بوم پایین اومدم خداروشکر خبری از مراد توی حیاط نبود چون حوصله بحث باهاش رو نداشتم
برای اطمینان در رو از داخل قفل کردم و با فکر به فردای شلوغ و پرکارم چشمام بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم
صبح اول وقت قبل از اینکه امیر بیرون بره و تا شب گم و گور شه سراغش رفتم و همراه خودم سراغ اون خونه بردمش
با رسیدن نزدیک خونه از موتور و پشت سر امیر پایین اومدم و درحالیکه نگاهمو به چشمای سیاهش میدوختم سوالی پرسیدم:
_خوب نظرت چیه ؟!
بدون اینکه از روی موتور پایین بیاد با اخمای درهم با دقت نگاهش رو به خونه دوخت و زیرلب زمزمه کرد :
_از اون چیزی که فکرشو میکردم سخت تره !!
لبامو بهم فشردم و ناامید لب زدم :
_چرا ؟!
درحالیکه موتور رو پارک میکرد پیاده شد دستاش رو به کمر زد و با دقت نگاهش رو به خونه دوخت جدی گفت :
_ازم میپرسی چرا ؟!
سری تکون دادم که نامحسوس به دیوارهای عمارت اشاره کرد و گفت :
_اون دوربین های اون بالا رو دیدی ؟!
خواستم کامل به عقب بچرخم که بازوم رو گرفت و عصبی گفت:
_نچرخ ... تابلو میشه
_باشه !!
نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
_به جز دوربین و حصار های بالای دیوار چیز دیگه ای هم مونده که ندیده باشم ؟!
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part115
لب پایینم رو زیر دندون فشردم و مردد لب زدم :
_نگهبان هست و اوووووم....
نفسش رو خسته بیرون فرستاد و گفت:
_دیگه چی ؟!
با یادآوری سگ های غول پیکری که قبلا دیده بودم آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و به سختی لب زدم :
_سگ !
_که اینطور !
سکوت کردم که چنگی توی موهاش زد و یکدفعه انگار جنی شده باشه بدون معطلی گفت:
_بپر بالا بریم !!
_چی ؟! با این زودی ؟!
سوار موتور شد و درحالیکه روشنش میکرد به طرفم اومد که ادامه دادم :
_ولی هنوز درست حسابی همه جا رو ندیدی که بی....
توی حرفم پرید
_بپر بالا بریم چرخی دور خونه و پشتش بزنیم ببینیم چه خبره !
لبخندی از این حرفش روی لبهام جاخوش کرد و با چاپلوسی زیرلب زمزمه کردم :
_مخلصیم داداش !
از این حرفم چشماش برق زد و با نیمچه لبخندی که سعی در پنهون کردنش داشت گفت :
_شیرین زبونی بسه که اصلا بهت نمیاد ، حالام یالله بپر بالا
با خنده پشتش روی موتور جای گرفتم که با سرعت گاز داد چون حواسم نبود جیغ کوتاهی کشیدم و برای حفظ تعادلم پیرهنش رو از پشت گرفتم
_چیکار میکنی دیووونه !!
بلند خندید و گفت:
_سفت بچسب نیفتی بچه !
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part115
لب پایینم رو زیر دندون فشردم و مردد لب زدم :
_نگهبان هست و اوووووم....
نفسش رو خسته بیرون فرستاد و گفت:
_دیگه چی ؟!
با یادآوری سگ های غول پیکری که قبلا دیده بودم آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و به سختی لب زدم :
_سگ !
_که اینطور !
سکوت کردم که چنگی توی موهاش زد و یکدفعه انگار جنی شده باشه بدون معطلی گفت:
_بپر بالا بریم !!
_چی ؟! با این زودی ؟!
سوار موتور شد و درحالیکه روشنش میکرد به طرفم اومد که ادامه دادم :
_ولی هنوز درست حسابی همه جا رو ندیدی که بی....
توی حرفم پرید
_بپر بالا بریم چرخی دور خونه و پشتش بزنیم ببینیم چه خبره !
لبخندی از این حرفش روی لبهام جاخوش کرد و با چاپلوسی زیرلب زمزمه کردم :
_مخلصیم داداش !
از این حرفم چشماش برق زد و با نیمچه لبخندی که سعی در پنهون کردنش داشت گفت :
_شیرین زبونی بسه که اصلا بهت نمیاد ، حالام یالله بپر بالا
با خنده پشتش روی موتور جای گرفتم که با سرعت گاز داد چون حواسم نبود جیغ کوتاهی کشیدم و برای حفظ تعادلم پیرهنش رو از پشت گرفتم
_چیکار میکنی دیووونه !!
بلند خندید و گفت:
_سفت بچسب نیفتی بچه !
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part116
وقتی که خوب چرخی دور خونه و پشتش زدیم بدون اینکه تابلو بشه تموم زوایاش رو بررسی کردیم که از چه راهی میشه واردش شد
ولی هرچی توی عمق ماجرا پیش میرفتیم بیشتر میفهمیدم که این خونه ای نیست که به راحتی بشه داخلش شد و این باعث میشد بدتر عصبی شم
امیر چرخی دور خودش زد و درحالیکه کلافه نفسش رو بیرون میفرستاد گفت :
_نوووچ ...نمیشه !!
عصبی لگدی به دیوار کوبیدم و گفتم :
_ولی هر طوری شده من باید وارد این خونه بشم !
به طرفم اومد رو به روم ایستاد و انگار برای گفتن حرفی مردده زبونی روی لبهاش کشید و دهن باز کرد حرفی بزنه ولی یکدفعه سکوت کرد
و پشت بهم ازم فاصله گرفت...چی ؟ این یکدفعه چش شد ؟!
با اخمای درهم به طرفش رفتم و بلند صداش زدم :
_بگو چی میخواستی بگی امیر !
دستش رو توی هوا تکون داد و جدی گفت:
_هیچی ... بیخیال !
هشدار آمیز صداش زدم که دستاش رو به نشونه تسلیم بالای سرش برد و گفت :
_باشه میگم ولی شرط داره !
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_چه شرطی اون وقت ؟!
دستی به ته ریشش کشید و با تیزبینی گفت:
_اینکه نخوای فکر منو عملی کنی چون به خطرش نمی ارزه !!
آهان پس فکری داشت ، لبخندی زدم و برای اینکه راضیش کنم حرف دلشو بزنه به دروغ سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم که هشدار آمیز دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و گفت :
_ببین نازی یه درصدم فکر نکن بخوای منو دور بزنی !
_باشه بابا ...بگووو دیه !!
زیرچشمی نگاهی بهم انداخت و گفت :
_اگه یک درصد به هر طریقی نتونی از راه دزدی و پنهونی وارد این خونه بشی که با این تجهیزاتی که این خونه داره احتمال وارد شدنت خیلی کم و صفره... باید از خود در اصلی و دقیق پیش نگهبانا وارد شی
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part116
وقتی که خوب چرخی دور خونه و پشتش زدیم بدون اینکه تابلو بشه تموم زوایاش رو بررسی کردیم که از چه راهی میشه واردش شد
ولی هرچی توی عمق ماجرا پیش میرفتیم بیشتر میفهمیدم که این خونه ای نیست که به راحتی بشه داخلش شد و این باعث میشد بدتر عصبی شم
امیر چرخی دور خودش زد و درحالیکه کلافه نفسش رو بیرون میفرستاد گفت :
_نوووچ ...نمیشه !!
عصبی لگدی به دیوار کوبیدم و گفتم :
_ولی هر طوری شده من باید وارد این خونه بشم !
به طرفم اومد رو به روم ایستاد و انگار برای گفتن حرفی مردده زبونی روی لبهاش کشید و دهن باز کرد حرفی بزنه ولی یکدفعه سکوت کرد
و پشت بهم ازم فاصله گرفت...چی ؟ این یکدفعه چش شد ؟!
با اخمای درهم به طرفش رفتم و بلند صداش زدم :
_بگو چی میخواستی بگی امیر !
دستش رو توی هوا تکون داد و جدی گفت:
_هیچی ... بیخیال !
هشدار آمیز صداش زدم که دستاش رو به نشونه تسلیم بالای سرش برد و گفت :
_باشه میگم ولی شرط داره !
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_چه شرطی اون وقت ؟!
دستی به ته ریشش کشید و با تیزبینی گفت:
_اینکه نخوای فکر منو عملی کنی چون به خطرش نمی ارزه !!
آهان پس فکری داشت ، لبخندی زدم و برای اینکه راضیش کنم حرف دلشو بزنه به دروغ سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم که هشدار آمیز دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و گفت :
_ببین نازی یه درصدم فکر نکن بخوای منو دور بزنی !
_باشه بابا ...بگووو دیه !!
زیرچشمی نگاهی بهم انداخت و گفت :
_اگه یک درصد به هر طریقی نتونی از راه دزدی و پنهونی وارد این خونه بشی که با این تجهیزاتی که این خونه داره احتمال وارد شدنت خیلی کم و صفره... باید از خود در اصلی و دقیق پیش نگهبانا وارد شی
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part117
با تعجب زیرلب حرفش رو زمزمه کردم ، مگه همچین چیزی امکان داشت ؟ در اصلی ؟؟ اونم با وجود اون همه نگهبانی که اونجا بود ؟!
به دیوار تکیه دادم و با کنجکاوی پرسیدم :
_مگه میشه ؟!
_آره چرا نشه فقط ....
ابرویی بالا انداختم و سوالی پرسیدم :
_فقط چی ؟!
لگدی به سنگ ریزه جلوی پاش زد و جدی گفت:
_فقط باید راهش رو پیدا کرد !!
چشم غره ای بهش رفتم و با غیض گفتم:
_اینو که خودمم میدونم ولی چه راهی ؟! اینش مهمه
توی فکر فرو رفت و درحالیکه لباش رو بهم میفشرد گفت:
_خونه به اون بزرگی مسلما پر خدمتکار و کارگره ... و اگه به نیروی جدید نیاز داشته باشن و بتونی اینطوری وارد شی عالیه چون راحت میتونی همه جای اون خونه رو به راحتی بگردی بدون اینکه کسی کاریت داشته باشه درست میگم؟!
فکرش بد نبودا لبخندی زدم و با خوشحالی گفتم:
_آره اینطوری خیلی خوب میشه دمت گرم !!
ولی با چیزی که به فکرم رسید اخمام توی هم فرو رفت و دمغ لب زدم :
_ولی از کجا معلوم خدمتکار بخوان !!
توی سکوت سوار موتورش شد و درحالیکه روشنش میکرد گفت :
_اونش رو دیگه تو باید بفهمی ولی اینم بگم خطر گیر افتادنش هم کم نیست !!
عصبی از اینکه چیزی به ذهنم نمیاد دست به سینه ایستادم که با چشم ابرو بهم اشاره کرد سوار شم و گفت:
_به مِخ فندوقیت فشار نیار بیا بریم تا بهت بگم
بی حوصله پشتش سوار شدم که با سرعت گاز داد و من مجبور شدم برای اینکه نیفتم دستامو دور کمرش حلقه کنم
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part117
با تعجب زیرلب حرفش رو زمزمه کردم ، مگه همچین چیزی امکان داشت ؟ در اصلی ؟؟ اونم با وجود اون همه نگهبانی که اونجا بود ؟!
به دیوار تکیه دادم و با کنجکاوی پرسیدم :
_مگه میشه ؟!
_آره چرا نشه فقط ....
ابرویی بالا انداختم و سوالی پرسیدم :
_فقط چی ؟!
لگدی به سنگ ریزه جلوی پاش زد و جدی گفت:
_فقط باید راهش رو پیدا کرد !!
چشم غره ای بهش رفتم و با غیض گفتم:
_اینو که خودمم میدونم ولی چه راهی ؟! اینش مهمه
توی فکر فرو رفت و درحالیکه لباش رو بهم میفشرد گفت:
_خونه به اون بزرگی مسلما پر خدمتکار و کارگره ... و اگه به نیروی جدید نیاز داشته باشن و بتونی اینطوری وارد شی عالیه چون راحت میتونی همه جای اون خونه رو به راحتی بگردی بدون اینکه کسی کاریت داشته باشه درست میگم؟!
فکرش بد نبودا لبخندی زدم و با خوشحالی گفتم:
_آره اینطوری خیلی خوب میشه دمت گرم !!
ولی با چیزی که به فکرم رسید اخمام توی هم فرو رفت و دمغ لب زدم :
_ولی از کجا معلوم خدمتکار بخوان !!
توی سکوت سوار موتورش شد و درحالیکه روشنش میکرد گفت :
_اونش رو دیگه تو باید بفهمی ولی اینم بگم خطر گیر افتادنش هم کم نیست !!
عصبی از اینکه چیزی به ذهنم نمیاد دست به سینه ایستادم که با چشم ابرو بهم اشاره کرد سوار شم و گفت:
_به مِخ فندوقیت فشار نیار بیا بریم تا بهت بگم
بی حوصله پشتش سوار شدم که با سرعت گاز داد و من مجبور شدم برای اینکه نیفتم دستامو دور کمرش حلقه کنم
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part118
توی جاده افتادیم که نیم رخش رو به سمتم چرخوند و گفت :
_آدرس اون یارو رو بده !!
بخاطر باد زیادی که توی صورتم میخورد چشمامو بستم و درحالیکه سرمو توی کمر امیر پنهون میکردم بلند گفتم:
_یارو کیه ؟!
_همونی که از تو خواسته بری تو اون خونه براش دزدی دیگه !!
این چیکار با آراد داشت ؟ با تعجب سرمو کج کردم و درحالیکه تموم سعیم رو میکردم بدون اهمیت به بادی که به سرعت به صورتم میخورد نگاش کنم گفتم :
_برای چیته ؟!
عصبی صداش رو بلند کرد و گفت :
_دههههههه .... حتما یه کاری دارم دیگه !! تازه یادم نرفته همه چی رو درباره اش بهم نگفتی که کار این یارو با تو چیه هااا
میدونستم بی گدار به آب نمیزنه و وقتی میخواد با آراد صحبت کنه یعنی یه فکری تو سرشه پس بدون اینکه بیشتر از این لج کنم آدرس رو دادم که به سرعت به اون سمت روند
نزدیکی های خونش بودیم که با دیدن در حیاطش که بازه روی بازوی امیر کوبیدم
_اونه خونش !!
سری تکون داد و دقیق در خونش موتور رو نگه داشت که آرادی که با ماشین در حال بیرون اومدن از خونه بود با دیدن ما ایستاد و بعد از مکثی طولانی از ماشینش پیاده شد
به سمتمون اومد و درحالیکه با ابروهای گره خورده نگاه از دستای من که دور کمر امیر بود نمیگرفت گفت :
_جریان چیه؟ اینجا چیکار میکنی؟!
از پشت امیر روی موتور پایین اومدم که امیر عصبی نگاهش روی هیکل آراد چرخوند و گفت :
_دو کلوم باهات حرف حساب داریم ... فقط همین
آراد نگاهش رو بین ما دوتا چرخوند با خشم گفت:
_دنبالم بیاید !!
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب ما باشه سوار ماشینش شد و به سرعت داخل خونه شد
این چرا عصبی بود ؟ تو فکر رفتم که با دیدن در که اتوماتیک وار در حال بسته شدن بود با عجله داخل شدم و بلند خطاب به امیر گفتم :
_بیا داخل تا پشیمون نشده
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part118
توی جاده افتادیم که نیم رخش رو به سمتم چرخوند و گفت :
_آدرس اون یارو رو بده !!
بخاطر باد زیادی که توی صورتم میخورد چشمامو بستم و درحالیکه سرمو توی کمر امیر پنهون میکردم بلند گفتم:
_یارو کیه ؟!
_همونی که از تو خواسته بری تو اون خونه براش دزدی دیگه !!
این چیکار با آراد داشت ؟ با تعجب سرمو کج کردم و درحالیکه تموم سعیم رو میکردم بدون اهمیت به بادی که به سرعت به صورتم میخورد نگاش کنم گفتم :
_برای چیته ؟!
عصبی صداش رو بلند کرد و گفت :
_دههههههه .... حتما یه کاری دارم دیگه !! تازه یادم نرفته همه چی رو درباره اش بهم نگفتی که کار این یارو با تو چیه هااا
میدونستم بی گدار به آب نمیزنه و وقتی میخواد با آراد صحبت کنه یعنی یه فکری تو سرشه پس بدون اینکه بیشتر از این لج کنم آدرس رو دادم که به سرعت به اون سمت روند
نزدیکی های خونش بودیم که با دیدن در حیاطش که بازه روی بازوی امیر کوبیدم
_اونه خونش !!
سری تکون داد و دقیق در خونش موتور رو نگه داشت که آرادی که با ماشین در حال بیرون اومدن از خونه بود با دیدن ما ایستاد و بعد از مکثی طولانی از ماشینش پیاده شد
به سمتمون اومد و درحالیکه با ابروهای گره خورده نگاه از دستای من که دور کمر امیر بود نمیگرفت گفت :
_جریان چیه؟ اینجا چیکار میکنی؟!
از پشت امیر روی موتور پایین اومدم که امیر عصبی نگاهش روی هیکل آراد چرخوند و گفت :
_دو کلوم باهات حرف حساب داریم ... فقط همین
آراد نگاهش رو بین ما دوتا چرخوند با خشم گفت:
_دنبالم بیاید !!
و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب ما باشه سوار ماشینش شد و به سرعت داخل خونه شد
این چرا عصبی بود ؟ تو فکر رفتم که با دیدن در که اتوماتیک وار در حال بسته شدن بود با عجله داخل شدم و بلند خطاب به امیر گفتم :
_بیا داخل تا پشیمون نشده
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
👍1
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part119
" آراد "
با اخمای درهم در ماشین رو بهم کوبیدم و شاکی وسط حیاط منتظرش ایستادم ، این پسره باهاش کی بود ؟!
خشمم به قدری زیاد بود که حس میکردم داره دود از سرم بلند میشه و برای یه ثانیه هم دستاش که دور کمر اون پسر حلقه کرده بود از جلوی چشمام کنار نمیرفت
با خشم لگد محکمی به لاستیک جلوی ماشین کوبیدم که با دیدن نازلی که با سری پایین افتاده به طرفم میومد با دستای مشت شده به طرفش رفتم
رو به روش ایستادم و درحالیکه سرم رو کج میکردم دندونام روی هم سابیدم و عصبی غریدم :
_این کیه باهات ؟!
با تعجب چی زیر لب زمزمه کرد و با بهت پرسید :
_نفهمیدم چی گفتی ؟!
بازوش رو توی دستم فشار دادم و درحالیکه محکم تکونی بهش میدادم بلند گفتم :
_گفتم این لَنِدهور که دست تو دست باهاش اومدی اینجا کیه ؟!
با چشمای گرد شده از تعجب دهنش نیمه باز موند و ناباوری لباش رو برای گفتن حرفی تکونی داد ولی جز آوایی نامفهوم چیزی از بین لباش خارج نشد
سرمو پایین بردم و دقیق کنار گوشش لب زدم:
_چیه لال شدی لعنتی ؟!
نمیدونم چش شده بود که اون دختر گستاخ و زبون دراز حالا بی تحرک خشکش زده بود و به طوری عجیبی نگاه ازم نمیگرفت دهن باز کردم که با توپ و تشر حرف از زیر زبونش بیرون بکشم
ولی یکدفعه کسی پیراهنم رو از پشت گرفت و با قدرت به عقب کشیدم و منم چون حواسم نبود با چند قدم نامتعادل از نازلی فاصله گرفتم
همون پسره بود که با چشمای به خون نشسته سینه به سینه ام ایستاده بود و یکدفعه شاکی فریاد زد :
_هوووی یارو داری چه غلطی میکنی ؟!
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
🌺🌺
🌺
#Part119
" آراد "
با اخمای درهم در ماشین رو بهم کوبیدم و شاکی وسط حیاط منتظرش ایستادم ، این پسره باهاش کی بود ؟!
خشمم به قدری زیاد بود که حس میکردم داره دود از سرم بلند میشه و برای یه ثانیه هم دستاش که دور کمر اون پسر حلقه کرده بود از جلوی چشمام کنار نمیرفت
با خشم لگد محکمی به لاستیک جلوی ماشین کوبیدم که با دیدن نازلی که با سری پایین افتاده به طرفم میومد با دستای مشت شده به طرفش رفتم
رو به روش ایستادم و درحالیکه سرم رو کج میکردم دندونام روی هم سابیدم و عصبی غریدم :
_این کیه باهات ؟!
با تعجب چی زیر لب زمزمه کرد و با بهت پرسید :
_نفهمیدم چی گفتی ؟!
بازوش رو توی دستم فشار دادم و درحالیکه محکم تکونی بهش میدادم بلند گفتم :
_گفتم این لَنِدهور که دست تو دست باهاش اومدی اینجا کیه ؟!
با چشمای گرد شده از تعجب دهنش نیمه باز موند و ناباوری لباش رو برای گفتن حرفی تکونی داد ولی جز آوایی نامفهوم چیزی از بین لباش خارج نشد
سرمو پایین بردم و دقیق کنار گوشش لب زدم:
_چیه لال شدی لعنتی ؟!
نمیدونم چش شده بود که اون دختر گستاخ و زبون دراز حالا بی تحرک خشکش زده بود و به طوری عجیبی نگاه ازم نمیگرفت دهن باز کردم که با توپ و تشر حرف از زیر زبونش بیرون بکشم
ولی یکدفعه کسی پیراهنم رو از پشت گرفت و با قدرت به عقب کشیدم و منم چون حواسم نبود با چند قدم نامتعادل از نازلی فاصله گرفتم
همون پسره بود که با چشمای به خون نشسته سینه به سینه ام ایستاده بود و یکدفعه شاکی فریاد زد :
_هوووی یارو داری چه غلطی میکنی ؟!
🌺
🌺🌺
🌺🌺🌺
👍3