قصه روباه و گلسرخ
"ع.ص"
فصل اخر
ادامه داستان
از خارکن جدا می شوم. ماهی می گوید در دریا غرق نشوی.
می گویم بیابان است .
ماهی راه می افتد و می رود سر جایش. اما در اخرین لحظه نگاهم می کند. می گوید :
ته دریا را ما بیابان می دانیم.
یکروز تمام ؛یکساعت یا یک لحظه. نمیدانم . من یک نیم دایره را تصور کردم که شبیه چشم خار کن بود
آن وسط حتما کسی درحال ساختن کشتی است
بیابان این مزیت را دارد که همه چیز یکدست است. همه چیز شبیه پوست گرم یک پلک است که بسته شده است. بیابان خواب می بیند و نباید بیدارش کرد. این را خارکن گفته بود
در وسط نیم دایره ، کشتی نیمه کاره مرد کشتی ساز را می بینم. او کار را تعطیل کرده است. این را یکبار دیده ام که درحال فکر کردن است .
من در بار پیش یک ملاح بودم و روباهکم با من بود .
روباه چشمکی به من زد و گفت :
شروع کن. این مرد کشتی ساز است. باید او را از آب بگیری. برو جلو و به او سلام کن. به مرد سلام کردم . مرد از فکری که می کرد بیرون جهید و گفت :
_مزاحم کارم نمی شوید ؟
روباه پوزخندی زده بود :
_نه مزاحم کارت نیستیم. اما داری چکارمی کنی با آن تخته پاره ها؟
مرد ریشش را خواراند
_اول سوال مرا جواب دهید. راست است که بزودی طوفان بزرگی می آید و جهان را می بلعد؟
من با شیطنت دمم را چرخی دادم و اشاره به مرد بیابانی کردم:
_ این مرد را می بینی؟ این از طوفان برگشته است. حالا بگو با آن تخته پاره ها چه می کنی؟
مرد کشتی ساز دوباره متوجه تخته های چوبی اش می شود. با دستپاچگی آنها را جمع می کند و می گوید:
_ دارم یک کشتی میسازم. برای روزی که جهان را آب می برد. می خواهم بشریت را نجات دهم. البته کار و بار زیاد است. شاید پسرم را بیاورم که بعد از من ، بشریت را نجات دهد.
من غش غش خندیدم .
مرد کشتی ساز نگاهش را به مرد بیابانی دوخت. گفت تو دو نفری؟
گفتم :بار اول دو نفر بودیم. الان گاهی یک نفرم و گاهی دو نفر.
مرد کشتی ساز می گوید کدام بار؟
متوجه می شوم که گویا بار قبل دیدار با او را در دنیای نقاشی ها در آن طوفان فقط من به خاطر دارم .
می گویم :
تو چند نفری ؟ چرا تخته پاره ای نمی گیری در کنار آبگیری ارام بگیری؟
کشتی ساز دوباره چانه اش را می خاراند و می گوید :
بار قبل ؟ تو یک روباه به همراه نداشتی ؟
دوباره روباه می شوم و ادامه می دهم :
_ هی مرد . اگر طوفان نیاید ، چه کسی تو را از اینکار باطل نجات خواهد داد؟
_مرد با تعجب نگاهم می کند. چطور می شود که دو نفر یک نفر شوند؟
می گویم :
تو چطور می خواهی کل بشریت باشی؟
کشتی ساز پیر و شکسته به نطر می آید . می گوید گفتی که ملاح هستی ؟ می توانی وردست من باشی؟
مرد ملاح می شوم و به روباه نگاهی می اندازم و با همان زبان که اختراع کرده ایم می پرسم:
_ این مرد چرا وسط بیابان کشتی می سازد؟
روباه با صدایی ارام در گوشم گفته بود:
این مرد کشتی ساز است. برو و به او حالی کن که آنچه بشریت را نجات می دهد اینست که برای ساختن کشتی خودخواهی خود ، جهان را با اشک و ناله خود طوفانی نکنیم...
طوفان می گیرد و کشتی دور سرم می چرخد.مرد کشتی ساز بریده بریده چیزهایی می گوید .تاریک تاریک تاریک می شود .حس می کنم که خارکن چشمش را بسته است .پلک اش دوباره بیابان می شود و من به اتاقم می افتم .
روباه می گوید :
تو می خواستی شبیه مرد بیابانی شوی ؟خوب چه بگویم .تو خودش شدی .
دقایقی اتاق دورسرم می چرخد .بعد مثل بچه ای که زیر پیراهن مادری خزیده باشم ،پرهای پرنده را می بینم که در اتاق بالش را گسترانده است .
پرنده می گوید:
آرام باش همه سفرها روزی تمام می شوند .این سفر هم به خانه رسید .چشمانت را دقایقی ببند .
اتاق آرام می گیرد .بوی گلسرخ را با چشمان بسته حس می کنم .
می گویم :روباه آن مرد کشتی ساز چرا وسط بیابان بود؟آیا کسی را نداشت؟
روباه پوزخندی می زند و به پرنده چشمک می زند و می آید روی سینه ام می نشیند .
-می دانی مردبیابانی .وقتی تو مسافر راهی می شوی ،حتما از چیزی فرار کرده ای .آن چیز شاید جفت ات باشد .شاید آرزویت .تو از او جدا افتاده ای .
مرد کشتی ساز ،جفتش ترکش کرده بود .وقتی جفت آدم ترکش کند ،اول خیال می کنی که او به جای غریبی رفته است .غریب افتاده است .اما بعدها می فهمی تو در غیاب آن نفر یا آن آرزو که از تو جدا افتاده ؛در حالی که هستی ،غریب افتاده ای .
این احساس آنقدر سنگین است که ممکن است به بیابان بروی و آنجا به فکر نجات بشریت به سرت بزند و آنقدر غرق این فکر شوی که در بیابان می میری .
بیایان جایی است که تو می توانی خودت را از فکر یارت جداسازی .اما ....
روباه در این لحظه غمگین می شود .از روی سینه ام دستهایش را جمع می کند و پیش پرنده می رود .
-آیا گل سرخ ها هیچ وقت به بیابان می افتند ؟
پرنده بالش را بر سر روباه می کشد و می گوید :
باید سفر دیگری برویم روباه .پیدایش می شود و👇
"ع.ص"
فصل اخر
ادامه داستان
از خارکن جدا می شوم. ماهی می گوید در دریا غرق نشوی.
می گویم بیابان است .
ماهی راه می افتد و می رود سر جایش. اما در اخرین لحظه نگاهم می کند. می گوید :
ته دریا را ما بیابان می دانیم.
یکروز تمام ؛یکساعت یا یک لحظه. نمیدانم . من یک نیم دایره را تصور کردم که شبیه چشم خار کن بود
آن وسط حتما کسی درحال ساختن کشتی است
بیابان این مزیت را دارد که همه چیز یکدست است. همه چیز شبیه پوست گرم یک پلک است که بسته شده است. بیابان خواب می بیند و نباید بیدارش کرد. این را خارکن گفته بود
در وسط نیم دایره ، کشتی نیمه کاره مرد کشتی ساز را می بینم. او کار را تعطیل کرده است. این را یکبار دیده ام که درحال فکر کردن است .
من در بار پیش یک ملاح بودم و روباهکم با من بود .
روباه چشمکی به من زد و گفت :
شروع کن. این مرد کشتی ساز است. باید او را از آب بگیری. برو جلو و به او سلام کن. به مرد سلام کردم . مرد از فکری که می کرد بیرون جهید و گفت :
_مزاحم کارم نمی شوید ؟
روباه پوزخندی زده بود :
_نه مزاحم کارت نیستیم. اما داری چکارمی کنی با آن تخته پاره ها؟
مرد ریشش را خواراند
_اول سوال مرا جواب دهید. راست است که بزودی طوفان بزرگی می آید و جهان را می بلعد؟
من با شیطنت دمم را چرخی دادم و اشاره به مرد بیابانی کردم:
_ این مرد را می بینی؟ این از طوفان برگشته است. حالا بگو با آن تخته پاره ها چه می کنی؟
مرد کشتی ساز دوباره متوجه تخته های چوبی اش می شود. با دستپاچگی آنها را جمع می کند و می گوید:
_ دارم یک کشتی میسازم. برای روزی که جهان را آب می برد. می خواهم بشریت را نجات دهم. البته کار و بار زیاد است. شاید پسرم را بیاورم که بعد از من ، بشریت را نجات دهد.
من غش غش خندیدم .
مرد کشتی ساز نگاهش را به مرد بیابانی دوخت. گفت تو دو نفری؟
گفتم :بار اول دو نفر بودیم. الان گاهی یک نفرم و گاهی دو نفر.
مرد کشتی ساز می گوید کدام بار؟
متوجه می شوم که گویا بار قبل دیدار با او را در دنیای نقاشی ها در آن طوفان فقط من به خاطر دارم .
می گویم :
تو چند نفری ؟ چرا تخته پاره ای نمی گیری در کنار آبگیری ارام بگیری؟
کشتی ساز دوباره چانه اش را می خاراند و می گوید :
بار قبل ؟ تو یک روباه به همراه نداشتی ؟
دوباره روباه می شوم و ادامه می دهم :
_ هی مرد . اگر طوفان نیاید ، چه کسی تو را از اینکار باطل نجات خواهد داد؟
_مرد با تعجب نگاهم می کند. چطور می شود که دو نفر یک نفر شوند؟
می گویم :
تو چطور می خواهی کل بشریت باشی؟
کشتی ساز پیر و شکسته به نطر می آید . می گوید گفتی که ملاح هستی ؟ می توانی وردست من باشی؟
مرد ملاح می شوم و به روباه نگاهی می اندازم و با همان زبان که اختراع کرده ایم می پرسم:
_ این مرد چرا وسط بیابان کشتی می سازد؟
روباه با صدایی ارام در گوشم گفته بود:
این مرد کشتی ساز است. برو و به او حالی کن که آنچه بشریت را نجات می دهد اینست که برای ساختن کشتی خودخواهی خود ، جهان را با اشک و ناله خود طوفانی نکنیم...
طوفان می گیرد و کشتی دور سرم می چرخد.مرد کشتی ساز بریده بریده چیزهایی می گوید .تاریک تاریک تاریک می شود .حس می کنم که خارکن چشمش را بسته است .پلک اش دوباره بیابان می شود و من به اتاقم می افتم .
روباه می گوید :
تو می خواستی شبیه مرد بیابانی شوی ؟خوب چه بگویم .تو خودش شدی .
دقایقی اتاق دورسرم می چرخد .بعد مثل بچه ای که زیر پیراهن مادری خزیده باشم ،پرهای پرنده را می بینم که در اتاق بالش را گسترانده است .
پرنده می گوید:
آرام باش همه سفرها روزی تمام می شوند .این سفر هم به خانه رسید .چشمانت را دقایقی ببند .
اتاق آرام می گیرد .بوی گلسرخ را با چشمان بسته حس می کنم .
می گویم :روباه آن مرد کشتی ساز چرا وسط بیابان بود؟آیا کسی را نداشت؟
روباه پوزخندی می زند و به پرنده چشمک می زند و می آید روی سینه ام می نشیند .
-می دانی مردبیابانی .وقتی تو مسافر راهی می شوی ،حتما از چیزی فرار کرده ای .آن چیز شاید جفت ات باشد .شاید آرزویت .تو از او جدا افتاده ای .
مرد کشتی ساز ،جفتش ترکش کرده بود .وقتی جفت آدم ترکش کند ،اول خیال می کنی که او به جای غریبی رفته است .غریب افتاده است .اما بعدها می فهمی تو در غیاب آن نفر یا آن آرزو که از تو جدا افتاده ؛در حالی که هستی ،غریب افتاده ای .
این احساس آنقدر سنگین است که ممکن است به بیابان بروی و آنجا به فکر نجات بشریت به سرت بزند و آنقدر غرق این فکر شوی که در بیابان می میری .
بیایان جایی است که تو می توانی خودت را از فکر یارت جداسازی .اما ....
روباه در این لحظه غمگین می شود .از روی سینه ام دستهایش را جمع می کند و پیش پرنده می رود .
-آیا گل سرخ ها هیچ وقت به بیابان می افتند ؟
پرنده بالش را بر سر روباه می کشد و می گوید :
باید سفر دیگری برویم روباه .پیدایش می شود و👇
👆👆مرد بیابانی ما را کمک خواهد کرد .
به گلسرخ که حالا پرنده گوشه اتاق من است نگاه می کنم و به این فکر می کنم که آیا مرد بیایانی شده ام ؟
ادامه در قسمت بعد
👇👇
@robah96
به گلسرخ که حالا پرنده گوشه اتاق من است نگاه می کنم و به این فکر می کنم که آیا مرد بیایانی شده ام ؟
ادامه در قسمت بعد
👇👇
@robah96
Jahan Bakhsh
نوامبر ۲۵, ۲۰۱۶ ·
اهای مردم ! مژده دهید ! ماهی سیاه کوچولو برگشته است !
(تقدیم به نور چشمم علی صارمیان)
به استقبالش بشتابید .او از ماجرای سفرش به دریا یک برگ نقاشی آورده است . به هر کدام از شما یک برگ نقاشی می دهدکه به پنجره ی اتاقتان بچسبانید . وقتی نور خورشید به این نقاشی بتابد همراه پرتو نور عالمی از رمز و راز سفرش نمایان می شود.هر گوشه ای از بوم نقاشیش حکایت از قهرمانی دارد .هر قهرمان حکایتی دارد ساده اما شگفت انگیزو زیبا . اینجا هیچ قهرمانی دروغگو نیست ،حیله گر نیست،ریا کار نیست،اختلاس نمی کند، ظلم نمی کند ،سر نمی برد ،کینه نمی ورزد، تمام عناصر این داستان با وجود تضاد دیرینه با هم متحد شده اند تا در وجود شما عشق بکارند ،امید بکارند ، راستی بیافرینند اندیشه برویانند، همه یک هدف شده اند ! شب وروز ،خوب و بد،نیکی وبدی،کژی وراستی،حیله و صداقت،دزد وقاضی،شاه ورعیت، همه و همه در شما امید می کارند نه امید واهی بلکه حقیقت زندگی !
اهای مردم من دیشب یک برگ از نقاشی را کپی کردم به پنجره ی اتاقم زدم .در نور لامپ کوچه به رویا رفتم ! بر روی بلمی زیبا پر از رویا روی دریاچه ای با امواج آرام به هر سویی کشیده شدم بی خیال خطر بی خیال تاریکی شب . مطالعه بر بوم نقاشی قهرمان داستان ما ، سیر مواج بر روی دریای خیال است .رویا با خیال در هم آمییخته است و خیال با حقیقت . اینجا اصلا نسیمی وجود ندارد این قهرمان داستان است که در همه چیز می دمد و همه چیز را به حرکت در می آورد و به همه ی اشیاء جان می بخشد . موج گاه شما را به سوی ساحل می برد گاه به سوی کشتزار گندم در پی یافتن گل رز سرخ .
اهای مردم من دیشب راز بزرگ این نقاشی را کشف کردم . من این قهرمان داستان را خوب می شناسم او از دیوار مگوتر است اما او در این پرده نقاشی با دیدن احمد کوچولوی افغان که بر روی ویلچر در راهروی بیمارستان کنار مادرش ایستاده بود زبان به سخن گوشود او در حقیقت به احمد کوچولو باخت همه چیز را باخت هم به زبان آمد و هم خود را در کنار ویلچر احمد چنان کوچک دید که چرخ ویلچر را چرخاند تا روبروی او قرار گرفت سپس نشست روی زمین آنقدر کوچک کوچک شد که از احمد پایینتر ایستاد . من یک راز بزرگتر هم کشف کردم اصلا این نقاشی را قهرمان داستان نکشید او قلم را در دست احمد گذاشت و گفت : اگر راست می گویی و تو برنده شده ای هرچه دلت می خواهد اینجا نقاشی کن ! احمد قلم را گرفت و یک روباه با دُم قرمز روی ویلچر نشاند . این خودش یک راز بزرگ بود چرا بین این همه قهرمان که در شازده کوچولو بود به روباه اطمینان کرد ! چرا روباه را که مدام در جست و خیز و تحرک و شیطنت است را به جای خود در ویلچر نشاند ! قهرمان داستان با دیدن نقاشی گفت: ای ناقلا نکند خیال سفر داری احمد لبخندی زد و به روباه چشمکی زد !. قهرمان داستان فهمید ! او که حالا روی زمین بود و کوچکتر از احمد بود گفت: احمد من خیلی ناتوان شده ام می شود دست مرا بگیری تا بلند بشوم.می خواهم نقاشی تو را روی پنجره ی اتاقم بچسبانم . این اولین بار است که کودکی فلج دست قهرمان داستان را می گیرد و از زمین بلند می کند . هنگام خدا حافظی روباه به احمد گفت: زود برگرد من طاقت ندارم زیاد روی ویلچر بنشینم.
من دیشب چقدر غصه خوردم که من هم در میان قصه روباه و گل سرخ نیستم چرا من به جای روباه نباشم یا به جای گل سرخ یا خروس یا آن مرد بیابانی که همه چیز می دانست یا آن مردی شرقی که به اورست صعود کرد اما بعد از صعود هنوز چشمانش برق می زد شاید می ترسید بعد از خودش سرنوشت مردمش به دست آدمهای پلید بیفتد.اما داستان نقاشی آنقدر شیرین بود که من کم کم در میان قصه حل شدم .آخر شما نمی دانید کلمات قصه چقدر ساده چقدر گویا و در حین سادگی چقدر محکم و هیچ کدام عامیانه نبودند هر کلمه ای جای حق نشسته بود و آن دخترک چه با صدای رسا کلمات قصه را بیان می کرد گویا اوهم بخشی از قصه شده بود .
قهرمان قصه ی ما تنها به احمد کوچولوی افغان امید نمی دهد او به همه ی قهرمانان داستانش به خوبی می رسد . خار دست روباه را بیرون می کشد هاوکینگ را وادار می کند که نه تنها راه برود و حرف بزند بلکه از روی تمام دکترها بپرد . به همه القا می کند که به قله ی رفیع اندیشه ی اورست صعود کنند ، چرا که نه ! مگر نه اینکه کوچکترین مغز انسانی اگر فعال شود دست به کارهای خارق العاده می زند .در قصه ی قهرمان ما هیچ فرق نمی کند آدم خواب باشد یا رویا یا بیدار هر کسی در گندمزار قصه بیدار است نور را و باد را لمس می کند حتی با چشمان بسته.چه فرق می کند که خواب باشد یا بیدار . گاه با دیدن احمد بر روی ویلچرشکوفا می شود .
نوامبر ۲۵, ۲۰۱۶ ·
اهای مردم ! مژده دهید ! ماهی سیاه کوچولو برگشته است !
(تقدیم به نور چشمم علی صارمیان)
به استقبالش بشتابید .او از ماجرای سفرش به دریا یک برگ نقاشی آورده است . به هر کدام از شما یک برگ نقاشی می دهدکه به پنجره ی اتاقتان بچسبانید . وقتی نور خورشید به این نقاشی بتابد همراه پرتو نور عالمی از رمز و راز سفرش نمایان می شود.هر گوشه ای از بوم نقاشیش حکایت از قهرمانی دارد .هر قهرمان حکایتی دارد ساده اما شگفت انگیزو زیبا . اینجا هیچ قهرمانی دروغگو نیست ،حیله گر نیست،ریا کار نیست،اختلاس نمی کند، ظلم نمی کند ،سر نمی برد ،کینه نمی ورزد، تمام عناصر این داستان با وجود تضاد دیرینه با هم متحد شده اند تا در وجود شما عشق بکارند ،امید بکارند ، راستی بیافرینند اندیشه برویانند، همه یک هدف شده اند ! شب وروز ،خوب و بد،نیکی وبدی،کژی وراستی،حیله و صداقت،دزد وقاضی،شاه ورعیت، همه و همه در شما امید می کارند نه امید واهی بلکه حقیقت زندگی !
اهای مردم من دیشب یک برگ از نقاشی را کپی کردم به پنجره ی اتاقم زدم .در نور لامپ کوچه به رویا رفتم ! بر روی بلمی زیبا پر از رویا روی دریاچه ای با امواج آرام به هر سویی کشیده شدم بی خیال خطر بی خیال تاریکی شب . مطالعه بر بوم نقاشی قهرمان داستان ما ، سیر مواج بر روی دریای خیال است .رویا با خیال در هم آمییخته است و خیال با حقیقت . اینجا اصلا نسیمی وجود ندارد این قهرمان داستان است که در همه چیز می دمد و همه چیز را به حرکت در می آورد و به همه ی اشیاء جان می بخشد . موج گاه شما را به سوی ساحل می برد گاه به سوی کشتزار گندم در پی یافتن گل رز سرخ .
اهای مردم من دیشب راز بزرگ این نقاشی را کشف کردم . من این قهرمان داستان را خوب می شناسم او از دیوار مگوتر است اما او در این پرده نقاشی با دیدن احمد کوچولوی افغان که بر روی ویلچر در راهروی بیمارستان کنار مادرش ایستاده بود زبان به سخن گوشود او در حقیقت به احمد کوچولو باخت همه چیز را باخت هم به زبان آمد و هم خود را در کنار ویلچر احمد چنان کوچک دید که چرخ ویلچر را چرخاند تا روبروی او قرار گرفت سپس نشست روی زمین آنقدر کوچک کوچک شد که از احمد پایینتر ایستاد . من یک راز بزرگتر هم کشف کردم اصلا این نقاشی را قهرمان داستان نکشید او قلم را در دست احمد گذاشت و گفت : اگر راست می گویی و تو برنده شده ای هرچه دلت می خواهد اینجا نقاشی کن ! احمد قلم را گرفت و یک روباه با دُم قرمز روی ویلچر نشاند . این خودش یک راز بزرگ بود چرا بین این همه قهرمان که در شازده کوچولو بود به روباه اطمینان کرد ! چرا روباه را که مدام در جست و خیز و تحرک و شیطنت است را به جای خود در ویلچر نشاند ! قهرمان داستان با دیدن نقاشی گفت: ای ناقلا نکند خیال سفر داری احمد لبخندی زد و به روباه چشمکی زد !. قهرمان داستان فهمید ! او که حالا روی زمین بود و کوچکتر از احمد بود گفت: احمد من خیلی ناتوان شده ام می شود دست مرا بگیری تا بلند بشوم.می خواهم نقاشی تو را روی پنجره ی اتاقم بچسبانم . این اولین بار است که کودکی فلج دست قهرمان داستان را می گیرد و از زمین بلند می کند . هنگام خدا حافظی روباه به احمد گفت: زود برگرد من طاقت ندارم زیاد روی ویلچر بنشینم.
من دیشب چقدر غصه خوردم که من هم در میان قصه روباه و گل سرخ نیستم چرا من به جای روباه نباشم یا به جای گل سرخ یا خروس یا آن مرد بیابانی که همه چیز می دانست یا آن مردی شرقی که به اورست صعود کرد اما بعد از صعود هنوز چشمانش برق می زد شاید می ترسید بعد از خودش سرنوشت مردمش به دست آدمهای پلید بیفتد.اما داستان نقاشی آنقدر شیرین بود که من کم کم در میان قصه حل شدم .آخر شما نمی دانید کلمات قصه چقدر ساده چقدر گویا و در حین سادگی چقدر محکم و هیچ کدام عامیانه نبودند هر کلمه ای جای حق نشسته بود و آن دخترک چه با صدای رسا کلمات قصه را بیان می کرد گویا اوهم بخشی از قصه شده بود .
قهرمان قصه ی ما تنها به احمد کوچولوی افغان امید نمی دهد او به همه ی قهرمانان داستانش به خوبی می رسد . خار دست روباه را بیرون می کشد هاوکینگ را وادار می کند که نه تنها راه برود و حرف بزند بلکه از روی تمام دکترها بپرد . به همه القا می کند که به قله ی رفیع اندیشه ی اورست صعود کنند ، چرا که نه ! مگر نه اینکه کوچکترین مغز انسانی اگر فعال شود دست به کارهای خارق العاده می زند .در قصه ی قهرمان ما هیچ فرق نمی کند آدم خواب باشد یا رویا یا بیدار هر کسی در گندمزار قصه بیدار است نور را و باد را لمس می کند حتی با چشمان بسته.چه فرق می کند که خواب باشد یا بیدار . گاه با دیدن احمد بر روی ویلچرشکوفا می شود .
در این برکه هیچ نقصی وجود ندارد ، هیچ بوی بدی به مشام نمی خورد ،چشمها همه پاک هستند ،دنبال زنهای زیبا نیستند که گولشان بزنند ، همه دنبال دخترکی خوش سخن هستند که برایشان قصه را باز گو کند .روباه هم بی خود می گوید من از این خروس نمی گذرم او به خروس حسادت نمی کند اگر حسود بود روزی یکی از چهار مرغش را می برد . اصلا به روباه چه ربطی دارد که خروس چهار مرغ دارد .قهرمان داستان ما که خود یک عمر روباه را به مکار حیله گر می شناخت حالا در مقابلش کم آورد . روباه گفت این چهار دیواری تو مانند گور است چگونه در این گور به سر می بری . خسته نمی شوی از یکجا نشینی .بلند شو هاوکینگ باش بپر. برو به سوی سیاره ای که در آن نور فوران می کند . به چرخ به سوی کودکی که نیاز دارد دستش را در میان دستهای تو قرار دهد . احمد شاید اولین کودکی است که واقعا به انسان ایمان آورده است و این انسان برای فریب دستش را لمس نکرده است .و روباه قصه ی ما که به جای شازده کوچولو نشسته است تا جای کودکی فلج را بگیرد و کودک بتواند برود ،مهم نیست به کجا فقط راه بیافتد.
قصه گوی قصه ما یعنی همان قهرمان اصلی داستان ،اما بی طاقتی روباه را می بیند تحمل نمی کند شروع می کند با نور کم کم ویلچر را از زیر پای روباه پاک می کند . او نمی خواهد هیچ یک از علائم معلولیت را بر بوم نقاشیش ببیند و چه خوب راه مبارزه با همه ی معلولیت ها را بلد است .اول احمد را پی گل سرخ می فرستد و بعد شروع می کند ویلجر را از زیر پای روباه محو می کند . اما در حین پاک کردن اشتباه می کند و قسمتی از دُم روباه را پاک می کند . روباه اعتراض می کند ، هی قصه گو چکار می کنی دمم را ناقص کردی !زود باش درستش کن و قهرمان داستان ما فوری معذرت می خواهد او که مانند قهرمانان پوشالی نیست که جان و مال و زندگی دیگران را نابود می کنند اما حاضر نیست از مردم معذرت بخواهند . او چه زیبا تمام رنگهای دنیا را با هم قاطی می کند تا زیباترین دم را برای روباه بسازد و اشتباهش را جبران کند . او می گوید ببین چه دم زیبایی برایت ساختم روباه بر می گردد نگاه می کند دندانهایش را روی هم فشار می دهد و می گوید من دم خودم را می خواهم! اما می بینی این دم چقدر قشنگ است ! روباه می گوید : می خواهم صد سال سیاه قشنگ نباشد من دم خودم را می خواهم ... گفتم آخر چرا؟ گفت چون هر کس در دنیا باید دنبال دم خودش باشد اگر دم دیگران را جای دم خودش بگذارد بالاخره یک دم بریده است ! از روباه معذرت خواستم بالاخره دمش را همانگونه که بود ساختم . اما گفت : هی بدکی نیست! گفتم تو الان آزادی ! گفت اما من دلم گندمزار می خواهد !باز سراغ رنگها رفتم آنقدر در گندمزار دمیدم که به رقص درآمد .روباه چشمانش از خوشحالی برق زد و گفت : هیچوقت نباید گوشه ای از نقاشی را خالی گذاشت نور خورشید به تنهایی نمی تواند صفحه را پر کند . از کجا معلوم که در زیر نور خالی خورشید روباهکی باکره نخوابیده باشد .
قهرمان ما به همه ی نیارهای روباه توجه می کند . می خواهی در گندمزار رد یک روباه ماده را برایت بکشم ؟ می گوید : وقتی کسی نیست هیچکس و هیچ چیزی نمی تواند جایش را پر کند . برو سر به بیابان بگذارو از احمد برایم خبر بیاور . انگار احمد رفته است تا از ماهی سیاه کوچولو خبر بیاورد تمام بوم نقاشی حتی گندمزار ،نور خورشید حتی پنجره ای که نقاشی را بر روی آن نصب کرده برای احمد کوچولوی افغان ناراحتند . اگر احمد نباشد گندمزار و بیابان برایت یکی است .... پس در میان گندمزار رد یک گل سرخ را برایت می کشم . اما آنجا که گل سرخ می گوید : چه دم قشنگی داری ....ها تو هم دمم را برای دور گردنت می خواهی ! هیچکس در دنیا زنها را به خوبی نشناخت ! آنها دمم را برای جلب توجه دیگران می خواهند .از گل سرخ دور می شود دوست داردبه پشت تپه های دور دست برود یک آن چشمانش را می بندد وقتی باز می کند دو قطره شبنم روی گونه های گل سرخ میبیند . مگر من گناه کردم من فقط دمت نظرم را جلب کرد گفتم چقدر زیباست.
روباه می گوید تو هیچوقت تنها نبوده ای ! ؟ گل سرخ سرش را پایین می اندازد . اما تو تمام عمر پی هم صحبت می گشتی تا قصه هایت را با آب و تاب برایش تعریف کنی . تو شبیه کسی نیستی که همه باید قربانی شوند تا تو حیات داشته باشی . تو فقط می خواهی قصه هایت را با خلوص نیت برای دیگران تعریف کنی به هر حال دیر آمده ای اما شاید ما هم خواب بوده ایم شاید خروس ما در این شب طولانی خوابش گرفته است و یادش رفته بانگ سحری سر دهد از سفر ماهی سیاه کوچولو خیلی گذشته است . ما این همه سال چشم براه تو بوده ایم .شاید تو بیایی و راز دریا را به مرداب بازگو کنی . آنقدر دیر رسیده ای که همه را خواب گرفته است .ولی بالاخره رسیدی علی صارمیان عزیزم و من مطمئنم تو راز دریا رابا قصه هایت برای همه برملا خواهی کرد !
جهانبخش رشیدی
قصه گوی قصه ما یعنی همان قهرمان اصلی داستان ،اما بی طاقتی روباه را می بیند تحمل نمی کند شروع می کند با نور کم کم ویلچر را از زیر پای روباه پاک می کند . او نمی خواهد هیچ یک از علائم معلولیت را بر بوم نقاشیش ببیند و چه خوب راه مبارزه با همه ی معلولیت ها را بلد است .اول احمد را پی گل سرخ می فرستد و بعد شروع می کند ویلجر را از زیر پای روباه محو می کند . اما در حین پاک کردن اشتباه می کند و قسمتی از دُم روباه را پاک می کند . روباه اعتراض می کند ، هی قصه گو چکار می کنی دمم را ناقص کردی !زود باش درستش کن و قهرمان داستان ما فوری معذرت می خواهد او که مانند قهرمانان پوشالی نیست که جان و مال و زندگی دیگران را نابود می کنند اما حاضر نیست از مردم معذرت بخواهند . او چه زیبا تمام رنگهای دنیا را با هم قاطی می کند تا زیباترین دم را برای روباه بسازد و اشتباهش را جبران کند . او می گوید ببین چه دم زیبایی برایت ساختم روباه بر می گردد نگاه می کند دندانهایش را روی هم فشار می دهد و می گوید من دم خودم را می خواهم! اما می بینی این دم چقدر قشنگ است ! روباه می گوید : می خواهم صد سال سیاه قشنگ نباشد من دم خودم را می خواهم ... گفتم آخر چرا؟ گفت چون هر کس در دنیا باید دنبال دم خودش باشد اگر دم دیگران را جای دم خودش بگذارد بالاخره یک دم بریده است ! از روباه معذرت خواستم بالاخره دمش را همانگونه که بود ساختم . اما گفت : هی بدکی نیست! گفتم تو الان آزادی ! گفت اما من دلم گندمزار می خواهد !باز سراغ رنگها رفتم آنقدر در گندمزار دمیدم که به رقص درآمد .روباه چشمانش از خوشحالی برق زد و گفت : هیچوقت نباید گوشه ای از نقاشی را خالی گذاشت نور خورشید به تنهایی نمی تواند صفحه را پر کند . از کجا معلوم که در زیر نور خالی خورشید روباهکی باکره نخوابیده باشد .
قهرمان ما به همه ی نیارهای روباه توجه می کند . می خواهی در گندمزار رد یک روباه ماده را برایت بکشم ؟ می گوید : وقتی کسی نیست هیچکس و هیچ چیزی نمی تواند جایش را پر کند . برو سر به بیابان بگذارو از احمد برایم خبر بیاور . انگار احمد رفته است تا از ماهی سیاه کوچولو خبر بیاورد تمام بوم نقاشی حتی گندمزار ،نور خورشید حتی پنجره ای که نقاشی را بر روی آن نصب کرده برای احمد کوچولوی افغان ناراحتند . اگر احمد نباشد گندمزار و بیابان برایت یکی است .... پس در میان گندمزار رد یک گل سرخ را برایت می کشم . اما آنجا که گل سرخ می گوید : چه دم قشنگی داری ....ها تو هم دمم را برای دور گردنت می خواهی ! هیچکس در دنیا زنها را به خوبی نشناخت ! آنها دمم را برای جلب توجه دیگران می خواهند .از گل سرخ دور می شود دوست داردبه پشت تپه های دور دست برود یک آن چشمانش را می بندد وقتی باز می کند دو قطره شبنم روی گونه های گل سرخ میبیند . مگر من گناه کردم من فقط دمت نظرم را جلب کرد گفتم چقدر زیباست.
روباه می گوید تو هیچوقت تنها نبوده ای ! ؟ گل سرخ سرش را پایین می اندازد . اما تو تمام عمر پی هم صحبت می گشتی تا قصه هایت را با آب و تاب برایش تعریف کنی . تو شبیه کسی نیستی که همه باید قربانی شوند تا تو حیات داشته باشی . تو فقط می خواهی قصه هایت را با خلوص نیت برای دیگران تعریف کنی به هر حال دیر آمده ای اما شاید ما هم خواب بوده ایم شاید خروس ما در این شب طولانی خوابش گرفته است و یادش رفته بانگ سحری سر دهد از سفر ماهی سیاه کوچولو خیلی گذشته است . ما این همه سال چشم براه تو بوده ایم .شاید تو بیایی و راز دریا را به مرداب بازگو کنی . آنقدر دیر رسیده ای که همه را خواب گرفته است .ولی بالاخره رسیدی علی صارمیان عزیزم و من مطمئنم تو راز دریا رابا قصه هایت برای همه برملا خواهی کرد !
جهانبخش رشیدی
این قسمت
پرندگی
به روباه می گویم که عاقبت مرد کشتی ساز چه می شود؟ چرا من مرد بیابانی شده ام؟
سرش را بالا می اورد و نگاهم می کند. می گوید: هرکس که منتظر است کشتی اش روزی تمام شود ، روزی طوفان او را غرق خواهد کرد. البته شاید انتقام سخت تری پس بدهد. شاید کودک نازنین اش در سپاه دشمنش قرار گیرد ، کسی چه می داند.البته همه کشتی سازان خوشبختانه عمر نوح ندارند.
بعد اشاره ای به پرنده که سرش را لای پرهای پف کرده اش برده است می کند و می گوید:
فقط تو تغییر نکرده ای. این گلسرخ است که روبرویت سر در میان بالها خوابش برده است. من هم تغییر کرده ام. روباه چمنزار نیستم. روباه نقاشی ام. طبع ام نمی کشد که این پرنده ملوس را لقمه چپ کنم . بعد قاه قاه می خندد :
بعد از این ماجرا می خواهم یک نقاش دو دندان دراز برایم بکشد . بروم و نسل هرچه پرنده است را دربیاورم. روباهی که شکار نکند ، باید ناز منقار ماکیان را بکشد.
خنده ام می گیرد. می گوید:
تو دنبال احمد قصه خودت می روی یا دنبال شاهزاده قصه من؟
می گویم حق انتخاب با من است؟
می گوید نه. وقتی که مرغزار باشی باید دلخوشی ات غروب آفتاب و پیدا شدن روباهکی خوش خرام باشد. وقتی در حفره سرنوشت باشی باید در تاریکی شمعی روشن کنی و یا در درونت سراغ گمشده ای باشی. همه روزهای تلخ من به خاطر این بود که در حفره سراغ مرغزار بودم و در مرغزار سراغ کسی که گمش کرده ام.
پرنده بیدار می شود. بوی گلسرخ می پیچد در اتاقم. می گوید:
خواب دیدم.
روباه جستی می زند و سراغش می رود:
بانو چه خوابی دیده اند. بعد فو.ت می کند به پرهایش و چشمم برقی می زند :
بانو زیر پرهایت بسیار بوی مطبوعی میدهد . تو نمی خواهی من یک روباه وحشی باشم و به چشم دیگری به تو نگاه کنم؟
اخمی به روباه مکی کنم و می گویم:
چه خوابی دیده اید؟
پرنده بال می زند و روباه چشمش در اتاق پی او می رود و اخر سر روی شانه ام می نشیند. چشم در چشم پرنده می شوم. پرنده در گوشم می گوید:
وقت عزیمت است. باید به سراغ مسافرم برویم.
روباه دهانش را کج می کند و با شیطنت می گوید:
کاش شازده کوچولو به زیبایی دم روباهان بیشتر فکر می کرد تا عشوه های یک گلسرخ.
بلند می شوم و دنبال پرنده به گوشه اتاق میروم. فرش را کنار می زنم و به تونل زیر فرش نگاه می کنم. پرنده گلویش دچار لغزش های عجیبی می شود . اشکی از گوشه چشمش فرو می چکد. بعد انگار شروع به زمزمه می کند. روباه گوش تیز می کند و می گوید:
دعا می خواند؟
صدای پرنده بلند می شود. زیباترین صدای پرندگان است. گلهای قالی سر بلند می کنند و روباه سرش را تاب می دهد. با کف دستم چشمانم را می مالم. دستانم خیس اشک است . همه در حال گریه هستیم. پرنده می خواند و روباه سرش را روی دستانم می گذارد. بعد می گوید:
می خواهم اولین نفر باشم و توی گودال می رود..
من هم به دنبال روباه وارد چاله می شوم. چشمان روباه چون دو شمع در آن ظلمات می درخشند.
پرنده هق هق اش تمام می شود و می گوید:
من را به راهی که انتخاب کرده ام همراه خود ببرید.
پرنده ها زودتر در راههای بسته خفه می شوند. می خواهم این راه اگ بسته بود ، دیگر نه گلسرخ باشم و نه پرنده.
روباه ساکت است و با دو شمع روشن چشمانش جلو می رود . پرنده بر شانه ام نشسته و گردنم گرم است.
می گویم چرا می خواهی در این راه باشی. می توانستی منتطر بمانی.
ارام ارام زمزمزه می کند:
وقتی گلسرخی به پرنده ای تبدیل می شود ، یا به مرگ نزدیک است یا به یارش...
ادامه درقسمت بعد ...
دوم خرداد 96 ع.ص
@robah96
پرندگی
به روباه می گویم که عاقبت مرد کشتی ساز چه می شود؟ چرا من مرد بیابانی شده ام؟
سرش را بالا می اورد و نگاهم می کند. می گوید: هرکس که منتظر است کشتی اش روزی تمام شود ، روزی طوفان او را غرق خواهد کرد. البته شاید انتقام سخت تری پس بدهد. شاید کودک نازنین اش در سپاه دشمنش قرار گیرد ، کسی چه می داند.البته همه کشتی سازان خوشبختانه عمر نوح ندارند.
بعد اشاره ای به پرنده که سرش را لای پرهای پف کرده اش برده است می کند و می گوید:
فقط تو تغییر نکرده ای. این گلسرخ است که روبرویت سر در میان بالها خوابش برده است. من هم تغییر کرده ام. روباه چمنزار نیستم. روباه نقاشی ام. طبع ام نمی کشد که این پرنده ملوس را لقمه چپ کنم . بعد قاه قاه می خندد :
بعد از این ماجرا می خواهم یک نقاش دو دندان دراز برایم بکشد . بروم و نسل هرچه پرنده است را دربیاورم. روباهی که شکار نکند ، باید ناز منقار ماکیان را بکشد.
خنده ام می گیرد. می گوید:
تو دنبال احمد قصه خودت می روی یا دنبال شاهزاده قصه من؟
می گویم حق انتخاب با من است؟
می گوید نه. وقتی که مرغزار باشی باید دلخوشی ات غروب آفتاب و پیدا شدن روباهکی خوش خرام باشد. وقتی در حفره سرنوشت باشی باید در تاریکی شمعی روشن کنی و یا در درونت سراغ گمشده ای باشی. همه روزهای تلخ من به خاطر این بود که در حفره سراغ مرغزار بودم و در مرغزار سراغ کسی که گمش کرده ام.
پرنده بیدار می شود. بوی گلسرخ می پیچد در اتاقم. می گوید:
خواب دیدم.
روباه جستی می زند و سراغش می رود:
بانو چه خوابی دیده اند. بعد فو.ت می کند به پرهایش و چشمم برقی می زند :
بانو زیر پرهایت بسیار بوی مطبوعی میدهد . تو نمی خواهی من یک روباه وحشی باشم و به چشم دیگری به تو نگاه کنم؟
اخمی به روباه مکی کنم و می گویم:
چه خوابی دیده اید؟
پرنده بال می زند و روباه چشمش در اتاق پی او می رود و اخر سر روی شانه ام می نشیند. چشم در چشم پرنده می شوم. پرنده در گوشم می گوید:
وقت عزیمت است. باید به سراغ مسافرم برویم.
روباه دهانش را کج می کند و با شیطنت می گوید:
کاش شازده کوچولو به زیبایی دم روباهان بیشتر فکر می کرد تا عشوه های یک گلسرخ.
بلند می شوم و دنبال پرنده به گوشه اتاق میروم. فرش را کنار می زنم و به تونل زیر فرش نگاه می کنم. پرنده گلویش دچار لغزش های عجیبی می شود . اشکی از گوشه چشمش فرو می چکد. بعد انگار شروع به زمزمه می کند. روباه گوش تیز می کند و می گوید:
دعا می خواند؟
صدای پرنده بلند می شود. زیباترین صدای پرندگان است. گلهای قالی سر بلند می کنند و روباه سرش را تاب می دهد. با کف دستم چشمانم را می مالم. دستانم خیس اشک است . همه در حال گریه هستیم. پرنده می خواند و روباه سرش را روی دستانم می گذارد. بعد می گوید:
می خواهم اولین نفر باشم و توی گودال می رود..
من هم به دنبال روباه وارد چاله می شوم. چشمان روباه چون دو شمع در آن ظلمات می درخشند.
پرنده هق هق اش تمام می شود و می گوید:
من را به راهی که انتخاب کرده ام همراه خود ببرید.
پرنده ها زودتر در راههای بسته خفه می شوند. می خواهم این راه اگ بسته بود ، دیگر نه گلسرخ باشم و نه پرنده.
روباه ساکت است و با دو شمع روشن چشمانش جلو می رود . پرنده بر شانه ام نشسته و گردنم گرم است.
می گویم چرا می خواهی در این راه باشی. می توانستی منتطر بمانی.
ارام ارام زمزمزه می کند:
وقتی گلسرخی به پرنده ای تبدیل می شود ، یا به مرگ نزدیک است یا به یارش...
ادامه درقسمت بعد ...
دوم خرداد 96 ع.ص
@robah96
رمان
روباه و گلسرخ / فصل آخر
این قسمت: طوق
اتفاق عجیبی است فرورفتن در گودالی که هرگز فکر نمی کرده ای زیر اتاق ات باشد. با روباهی که فکر نمی کرده ای در زندگی ات وارد شود. با گلسرخی که حالا پرنده ای است و گرمایش روی گردن ات.
روباه جلو تر از ما حرکت می کند و مقابل سنگی ایستاده است. شمع ها را بالا برده تا بتواند ببیند که چه بر کتیبه نوشته اند. نور کافی است. صدای چکه های قطره های آب می اید. به روباه که نزدیک می شویم ، روباه می گوید :
این پرنده طور عجیبی است. تا نگاهش به پرنده افتاد ، کتیبه روشن شد. به چشمان پرنده نگاه می کنم. سفید و فروافتاده اند. انگار که نخواهد که بگوید من معجزه ای با خود دارم.به کتیبه نگاه می کنم. من و روباه سر از نگاره های کتیبه در نمی اوریم. پرنده بال می زند و بالای طاقچه کوچک سقف تنل می نشیند و کتیبه را می خواند:
_ آی آنکه گمشده ای داری. مرگ بسیار آسانتر از گم کردن کسی است که جان برای تو می داده است. اینک که آواره او گشته ای ، بدان که اینجا دوراهی ست. اول راه کسانی که رویایی دارند . آنها باید سنگ آسیاب ا بچرخانند تا رویاهایشان زیر سنگ آسیاب خرد شود و نان رویایشان را بیابند که در سراب نیفتند. این خطر هست که رویایت به قیمت جان ات تمام شود
راه دوم فراموشی است. تو بعد از فراموشی ، زنده خواهی ماند.
روباه سری به سمت من می چرخاند:
در این دنیا هیچکس کتیبه ای ننوشته که بی مرگ به رویایت برسی؟بعد با گوشه چشم به پرنده بر بالای طاقچه نگاهی می کند و زیر لب با تلخندی می گوید:
عجب دنیای مزخرفی است. کاش می توانستم راضی به چگونگی شکار خروسی باشم. رویاها برادر مرگ اند
پرنده یکبار دیگر با دقت کتیبه را می خواند :
اما تو از رویاهایت نترس وگرنه تمام عمر با کابوس پایان زندگی خواهی کرد.
لبخندی ناغاقل به روباه می زند.
دستم را دراز می کنم و پرنده روی شانه ام می نشیند:
روباه حسادت می کند و می گوید:
هرچند پرنده شده است ولی این بانو هنوز گاهی مثل یک گلسرخ مستحقق پرپر شدن است و نگاهش را از ما برمی گرداند.
به پرنده می گویم:
روباه راست می گوید؟ تو هنوز گلسرخ هستی؟
روباه یک گوشش را بالا می آورد که بدون اینکه به ما نگاه کند ، پاسخ پرنده را بشنود.
پرنده انگار آوای آرامی می خواند . طوق گرم سرخ رنگی بر گردنش ظاهر می شود. بوی گلسرخ خوشی بر می خیزد و می گوید:
گلسرخ ها در هر خزان پرنده می شوند. آنها چاره ای ندارند که پرنده شوند . روح جهان آنها را پرنده می کند که بر مرغزاران پرواز کنند. در کوه بگردند و صدایی را که نام خصوصی آنها را در آواز ها زمزمه کرده است، بیابند
روباه سر برمی گرداند و می گوید:
حالا نام تو چیست؟
گلسرخ انگار لرزشی کند صدایش متغیر می شود:
هیچ گلسرخی نامی برای خودش ندارد. گلسرخ ها ، پرنده می شوند که نامی که در رویای کسی که اسمشان را زمزمه کرده است ، از دهان او بشنوند.
دستی به طوق سرخ پرنده می کشم:
نگران نباش، پیدایش می کنیم و نام تو را از او می پرسیم.
روباه با حسرت آرام می گوید:
وقتی کسی غمگین است ، نامی که او را بهترین یارش صدا می کرده از یادبرده است. روباها هم مثل گل های سرخ اند و نامشان از یارشان است.
رو به پرده می کنم ومی گویم : این طوق از کجا دور گردن تو افتاده است؟
پرنده به روباه خیره می شود و با لحنی روشن می گوید :
روباه عزیز. طوق مثل تاج خروس است. وقتی که موعد خواندن خروس شود؛ تاج خروس دیگر رشد کرده و نشانه اینست که این خروس خواهند خواند . در دنیلی گلهای سرخ ، وقتی طوق بر گردن شان در زمان پرنده شدن پیدا می شود احتمالا آن گلسرخ یا یارش را می بیند یا نه...
احتمالا
دور نیست که پرپر شود...
ادامه درقسمت بعد ...
سی ام شهریور 96 ع.ص
@robah96
روباه و گلسرخ / فصل آخر
این قسمت: طوق
اتفاق عجیبی است فرورفتن در گودالی که هرگز فکر نمی کرده ای زیر اتاق ات باشد. با روباهی که فکر نمی کرده ای در زندگی ات وارد شود. با گلسرخی که حالا پرنده ای است و گرمایش روی گردن ات.
روباه جلو تر از ما حرکت می کند و مقابل سنگی ایستاده است. شمع ها را بالا برده تا بتواند ببیند که چه بر کتیبه نوشته اند. نور کافی است. صدای چکه های قطره های آب می اید. به روباه که نزدیک می شویم ، روباه می گوید :
این پرنده طور عجیبی است. تا نگاهش به پرنده افتاد ، کتیبه روشن شد. به چشمان پرنده نگاه می کنم. سفید و فروافتاده اند. انگار که نخواهد که بگوید من معجزه ای با خود دارم.به کتیبه نگاه می کنم. من و روباه سر از نگاره های کتیبه در نمی اوریم. پرنده بال می زند و بالای طاقچه کوچک سقف تنل می نشیند و کتیبه را می خواند:
_ آی آنکه گمشده ای داری. مرگ بسیار آسانتر از گم کردن کسی است که جان برای تو می داده است. اینک که آواره او گشته ای ، بدان که اینجا دوراهی ست. اول راه کسانی که رویایی دارند . آنها باید سنگ آسیاب ا بچرخانند تا رویاهایشان زیر سنگ آسیاب خرد شود و نان رویایشان را بیابند که در سراب نیفتند. این خطر هست که رویایت به قیمت جان ات تمام شود
راه دوم فراموشی است. تو بعد از فراموشی ، زنده خواهی ماند.
روباه سری به سمت من می چرخاند:
در این دنیا هیچکس کتیبه ای ننوشته که بی مرگ به رویایت برسی؟بعد با گوشه چشم به پرنده بر بالای طاقچه نگاهی می کند و زیر لب با تلخندی می گوید:
عجب دنیای مزخرفی است. کاش می توانستم راضی به چگونگی شکار خروسی باشم. رویاها برادر مرگ اند
پرنده یکبار دیگر با دقت کتیبه را می خواند :
اما تو از رویاهایت نترس وگرنه تمام عمر با کابوس پایان زندگی خواهی کرد.
لبخندی ناغاقل به روباه می زند.
دستم را دراز می کنم و پرنده روی شانه ام می نشیند:
روباه حسادت می کند و می گوید:
هرچند پرنده شده است ولی این بانو هنوز گاهی مثل یک گلسرخ مستحقق پرپر شدن است و نگاهش را از ما برمی گرداند.
به پرنده می گویم:
روباه راست می گوید؟ تو هنوز گلسرخ هستی؟
روباه یک گوشش را بالا می آورد که بدون اینکه به ما نگاه کند ، پاسخ پرنده را بشنود.
پرنده انگار آوای آرامی می خواند . طوق گرم سرخ رنگی بر گردنش ظاهر می شود. بوی گلسرخ خوشی بر می خیزد و می گوید:
گلسرخ ها در هر خزان پرنده می شوند. آنها چاره ای ندارند که پرنده شوند . روح جهان آنها را پرنده می کند که بر مرغزاران پرواز کنند. در کوه بگردند و صدایی را که نام خصوصی آنها را در آواز ها زمزمه کرده است، بیابند
روباه سر برمی گرداند و می گوید:
حالا نام تو چیست؟
گلسرخ انگار لرزشی کند صدایش متغیر می شود:
هیچ گلسرخی نامی برای خودش ندارد. گلسرخ ها ، پرنده می شوند که نامی که در رویای کسی که اسمشان را زمزمه کرده است ، از دهان او بشنوند.
دستی به طوق سرخ پرنده می کشم:
نگران نباش، پیدایش می کنیم و نام تو را از او می پرسیم.
روباه با حسرت آرام می گوید:
وقتی کسی غمگین است ، نامی که او را بهترین یارش صدا می کرده از یادبرده است. روباها هم مثل گل های سرخ اند و نامشان از یارشان است.
رو به پرده می کنم ومی گویم : این طوق از کجا دور گردن تو افتاده است؟
پرنده به روباه خیره می شود و با لحنی روشن می گوید :
روباه عزیز. طوق مثل تاج خروس است. وقتی که موعد خواندن خروس شود؛ تاج خروس دیگر رشد کرده و نشانه اینست که این خروس خواهند خواند . در دنیلی گلهای سرخ ، وقتی طوق بر گردن شان در زمان پرنده شدن پیدا می شود احتمالا آن گلسرخ یا یارش را می بیند یا نه...
احتمالا
دور نیست که پرپر شود...
ادامه درقسمت بعد ...
سی ام شهریور 96 ع.ص
@robah96
زن گفت: روزی پیدایش می کنی نترس.
روباه دستان زن را گرفت و گفت:
اگر یکی از ما دیگر آن من قبلی نباشیم آنوقت چه؟..رمان روباه و گلسرخ
نقاشی /30شهریور .ع.ص
@robah96
روباه دستان زن را گرفت و گفت:
اگر یکی از ما دیگر آن من قبلی نباشیم آنوقت چه؟..رمان روباه و گلسرخ
نقاشی /30شهریور .ع.ص
@robah96
روباه وگلسرخ/فصل اخر/پارت d
ع.ص
روباه شمع ها را خاموش می کند. اما دو چشم پرنده کتیبه را روشن کرده. روباه سرش را تکان می دهد .
به او خیره می شوم و می گویم :
از چه ناراحتی روباه؟
روباه انگار دود شمع های خاموش شده اذیتش کرده ؛پلکش را می مالد و می گوید :
میدانم نمیشود.
خیلی چیزا نمیشود.
فقط چیزای بد میشود.
سرش روباه را به بغل می گیرم و به جشمهای زیبایش نگاه می کنم. چشمهایش را از من می دزدد.
می گویم :
پشت این کتیبه مسافر تو است. شاید من هم احمد را ببینم. شاید پرنده هم توانست گلسرخ شود.
روباه ساکت است و به پرنده که کتیبه را می خواند زل می زند.
پوزخندی می زند و می گوید :
کتیبه ها سرگذشت کسانی نیست که در آینده پیدایشان کنی. غمنامه کسانی است که هرگز نرسیدند
پرنده بال اش را روی کتیبه می کشد ومی خواند: ای کسی که می خوانی . آن را هم که نمی خوانی را زمزمه کن. تو تنها نیستی. تو چند نفری و گاهی یک پلک زدنت ؛چند شبانه روز بر نیمه گمشده ات می گذرد. آنها که رفته اند ؛پشت پلک تو اند. بیدار شو و پلکت را باز کن . طولانی ترین خوابی که دیده ای ؛گم شدن کسی است که در جان تو آرمیده است
سرم را بلند می کنم . حالا گلسرخ به کتیبه خیره شده است .
روباه چشمانش را می بندد و سرش را در بغلم گم می کند.
گلسرخ از روی کتیبه می خواند:
اگر مسافری داری ؛ راهی در درونت بساز که برگردد؛ هیچ مسافری بدون راهی که تو برایش بسازی ؛نمی تواند که به سمت تو بازگردد.
خطوط کتیبه مثل مارهای کوچکی به جنب و جوش در می ایند. بوی گلسرخ در هوای حفره می پیچد. کتیبه پر از نقش و نگار گلسرخ می شود.
روباه قلبش مثل پرنده در پیراهن من می تپد.
باغ مخفی کوچکی پیدا می شود. گل های های کتیبه رو به سمت گلسرخ تعظبم می کنند.
روباه می گوید :
پس از غیاب کسی ؛چه مرحله ای آغاز می شود. آیا این مرحله روزی تمام می شود؟
می گویم :
تماشا کن روباه. این دنیا مثل فریب کوچکی است . مثل دروغی که به بچه ها بگویند.
چه کسی جز چشم ما این باغ را در این حفره پنهان کرده بود؟
روباه به دروازه باغ نگاه می کند و می گوید :
عشق همیشه کور است. اما عصایش برای پیدا کردن درهای مخفی ویرانه زندگی کسانی که با چشمشان دنیا را قورت می دهند به درد می خورد.
تپش قلب روباه تمام می شود.سرش را بلند می کند و می گوید :
ایا گلسرخ را در میان اینهمه گل می توان تشخیص داد؟
می گویم :
شاید راهی جز گم شدن نداشته باشیم.
لبخندی می زند و می گوید:
وقتی کسی برای پیدا کردن گلسرخی در میان اینهمه گل وجودش صروری باشد ؛حتما سرو کله اش پیدا می شود . وقتی یک روباه نقاشی می تواند در حفره ای باغ را تماشا کند ؛ حتما حقانیتی در وجود آن روباه بوده است.
روباه را روی شانه ام می گذارم و می گویم :
دراین دنیای فریبکار ؛یکبار هم حق با روباهست
ادامه دارد
@robah96
ع.ص
روباه شمع ها را خاموش می کند. اما دو چشم پرنده کتیبه را روشن کرده. روباه سرش را تکان می دهد .
به او خیره می شوم و می گویم :
از چه ناراحتی روباه؟
روباه انگار دود شمع های خاموش شده اذیتش کرده ؛پلکش را می مالد و می گوید :
میدانم نمیشود.
خیلی چیزا نمیشود.
فقط چیزای بد میشود.
سرش روباه را به بغل می گیرم و به جشمهای زیبایش نگاه می کنم. چشمهایش را از من می دزدد.
می گویم :
پشت این کتیبه مسافر تو است. شاید من هم احمد را ببینم. شاید پرنده هم توانست گلسرخ شود.
روباه ساکت است و به پرنده که کتیبه را می خواند زل می زند.
پوزخندی می زند و می گوید :
کتیبه ها سرگذشت کسانی نیست که در آینده پیدایشان کنی. غمنامه کسانی است که هرگز نرسیدند
پرنده بال اش را روی کتیبه می کشد ومی خواند: ای کسی که می خوانی . آن را هم که نمی خوانی را زمزمه کن. تو تنها نیستی. تو چند نفری و گاهی یک پلک زدنت ؛چند شبانه روز بر نیمه گمشده ات می گذرد. آنها که رفته اند ؛پشت پلک تو اند. بیدار شو و پلکت را باز کن . طولانی ترین خوابی که دیده ای ؛گم شدن کسی است که در جان تو آرمیده است
سرم را بلند می کنم . حالا گلسرخ به کتیبه خیره شده است .
روباه چشمانش را می بندد و سرش را در بغلم گم می کند.
گلسرخ از روی کتیبه می خواند:
اگر مسافری داری ؛ راهی در درونت بساز که برگردد؛ هیچ مسافری بدون راهی که تو برایش بسازی ؛نمی تواند که به سمت تو بازگردد.
خطوط کتیبه مثل مارهای کوچکی به جنب و جوش در می ایند. بوی گلسرخ در هوای حفره می پیچد. کتیبه پر از نقش و نگار گلسرخ می شود.
روباه قلبش مثل پرنده در پیراهن من می تپد.
باغ مخفی کوچکی پیدا می شود. گل های های کتیبه رو به سمت گلسرخ تعظبم می کنند.
روباه می گوید :
پس از غیاب کسی ؛چه مرحله ای آغاز می شود. آیا این مرحله روزی تمام می شود؟
می گویم :
تماشا کن روباه. این دنیا مثل فریب کوچکی است . مثل دروغی که به بچه ها بگویند.
چه کسی جز چشم ما این باغ را در این حفره پنهان کرده بود؟
روباه به دروازه باغ نگاه می کند و می گوید :
عشق همیشه کور است. اما عصایش برای پیدا کردن درهای مخفی ویرانه زندگی کسانی که با چشمشان دنیا را قورت می دهند به درد می خورد.
تپش قلب روباه تمام می شود.سرش را بلند می کند و می گوید :
ایا گلسرخ را در میان اینهمه گل می توان تشخیص داد؟
می گویم :
شاید راهی جز گم شدن نداشته باشیم.
لبخندی می زند و می گوید:
وقتی کسی برای پیدا کردن گلسرخی در میان اینهمه گل وجودش صروری باشد ؛حتما سرو کله اش پیدا می شود . وقتی یک روباه نقاشی می تواند در حفره ای باغ را تماشا کند ؛ حتما حقانیتی در وجود آن روباه بوده است.
روباه را روی شانه ام می گذارم و می گویم :
دراین دنیای فریبکار ؛یکبار هم حق با روباهست
ادامه دارد
@robah96
بالاخره روباه قصه شازده کوچولو را کشف کردم. شاید برای شما اهمیتی ندار د چون چیز های دیگری که بعدها خواهید فهمید اهمیت ندارد ؛ برایتان مهم است. باور کنید در جهان کسی کاشفش نبوده جز خود من. گوشهاشو نگاه کن. عکس رو اتفاقی پیدا کردم. واحه ای در افریقا و مردی عرب
که زنجیر به گردن روباه انداخته است. اگزوپری همین شکلی نقاشی اش کرده
روباه اگزوپری قرمز نیست ولی نقاشان اروپایی قرمزش کرده اند.
گوشهاش تیز و بزرگ است.
علیرصا زاده. داستان: گوشای بزرگش برای خارج کردن گرما از بدنشه. اعجاز صحراست
آستانه: بله اگزوپری اینها را اشاره نمیکنه
مختاری داستان: الان متوجه شدم که به خاطر عکس روی جلد اصلا به رنگ روباه فکر نکرده بودم و به صورت پیش فرض قرمز تصورش کردم
.علیرصا زاده. داستان: واقعا با جثه کوچیک شازده کوچولو هم هماهنگه.
علیرصا زاده. داستان: روباه هایی که ما میشناسیم دزد مرغ دانی ها و مکارند. این زیبا با تمام تصورات ما متفاوته. هنوز اهلی نشده و زنجیر به گردن دارد...
که زنجیر به گردن روباه انداخته است. اگزوپری همین شکلی نقاشی اش کرده
روباه اگزوپری قرمز نیست ولی نقاشان اروپایی قرمزش کرده اند.
گوشهاش تیز و بزرگ است.
علیرصا زاده. داستان: گوشای بزرگش برای خارج کردن گرما از بدنشه. اعجاز صحراست
آستانه: بله اگزوپری اینها را اشاره نمیکنه
مختاری داستان: الان متوجه شدم که به خاطر عکس روی جلد اصلا به رنگ روباه فکر نکرده بودم و به صورت پیش فرض قرمز تصورش کردم
.علیرصا زاده. داستان: واقعا با جثه کوچیک شازده کوچولو هم هماهنگه.
علیرصا زاده. داستان: روباه هایی که ما میشناسیم دزد مرغ دانی ها و مکارند. این زیبا با تمام تصورات ما متفاوته. هنوز اهلی نشده و زنجیر به گردن دارد...
روباه وگلسرخ/فصل اخر/پارت آخر/ شکایت روباه
ع.ص
پرنده به گلستانی که از آن سوی دیوار پیدایش شده ، می رود و من و روباه او را گم می کنیم.
صدای کودکی در باغ پیچیده است. روباه می گوید:
چه کسی لایق عشق است؟ آیا کسی که متعلق به دیگریست را می توان دوست داشت؟ بهتر نیست قصه را تمام کنیم؟
دستی بر سر روباه می کشم :
_ حالا بعد ازاینکه گلسرخ برای پیدا کردن یارش تبدیل به پرنده شده و از دیوار گذشسته است ، این حرفها دیراست
روباه نگاهی به گل ها می کند
_این گلستان را ببین. هرکدام از این گلها اگر می توانستند یاری داشته باشند ، شک ندارم قصه ای زیبا داشتند. اما آنها مورد توجه کسی نبودند. اینکه گلی تنها در جایی بروید که پر از خارست یا در گوشه زمینی که تنها یک سکنه دارد ، اقبال بلندی دارد. تنهایی او باعث اقبالش است. اما من دلم برای آن باغبان تنها می سوزد که گلی را می پرورد و آب و خاکش را به وسواس تهیه می کند و سر آخر ، گل پرورش یافته درکنار او ، دلش را می شکند. در کنار این گلها ، روباهی نیز هست که در تنهایی خودش ، هرگز کسی غمخوارش نبوده است. درست موقعی که کسی پیدایش می شود و روباه دل می بازد، باغبان به یاد گلش می افتد و روباه بازهم آواره می شود.
اشکی از چشم روباه می چکد و می گوید:
خوش به حالت که هرگز کسی را ندیده ای یا کسی در خلوت تو نیامده است. می توانی هزارراه دیگر جز عشق را امتحان کنی.اگر عشق نبود ، هزار راه دیگر پیدا می شد.
می نشینم و چشمان زیبایش را نگاه می کنم:
_ روباه عزیز ، کسی اگر عاشقی را بیازارد ، هرگز روی خوش در جهان نخواهد دید. اما جز عشق نیروی دیگری درجهان نیست که مردی چون من را به داستان تو بیاورد و یا روباهی چون تو را از بقیه روباها جدا کند. عشق گاهی قربانی می گیرد. گاهی نمی توان حکم عادلانه ای برای عشقی اشتباه بیان کرد.
روباه نگاهی به درختان باغ می کند و گو ید:
_ ما همه کبوترانی هستیم که جوجه عقاب را در لانه مان انداخته اند. به جوجه عقاب غذا می دهیم تا نمیرد و بزرگ شود و روزی که به حد کافی آن جوجه بزرگ شد ، شکارش خواهیم شد.
گاهی مردن طول می کشد.من روباهی که یکبار سر خروسی را به دندان بگیرد و خلاصش کند را می ستایم. تا روباهی که روزی یک پر از آن را بکند و هربار مرگش را به تاخیر بیاندازد.
گاهی تمام روزهای کسی این تحمل نابکاری کسی است که او را دوست دارد. روزی یک قیراط از گوشت تنش را می کند. روزی یک بی اعتنایی و یک نااهلی. عاشقی مرگ تدریجی است .
می گویم : خود کرده را چاره چیست؟ آیا عقل عاشق بیدار نمی شود که خود را از زیر پر عقابی که می پروارند بیرون بکشد؟
روباه مکثی می کند و سری تکان می دهد که نمی دانم به تاسف است یا که می گوید راهی نیست.
پرنده دوباره گلسرخ شده و با گلهای دیگر درحال صحبت است. عطرش در هواست.
روباه می گوید:
وقتی که می توانی کسی را ممتاز از بقیه کنی و عطرش را در هوا بپراکنی ، همه سوالات از بیخ و بن چون گیاهان بی ریشه بر باد می روند. شاید زندگی رنج بیهوده ای است که یا باید در میان باغی ، زنده بمانی و بی اهمیت زندگی کنی. یا جوجه پرنده غریبی را در لانه ات قرار دهی. هردو اشتباه و رنج آور است. تنها می توانی آرزو کنی که روزی به یاد زحماتی که برای گل ات کشیده ای کسی بیفتد. یا قضه تو را بنویسند. یا آن گل به حدکافی منصف باشد.
بعد رو به من می کند و می گوید:
گلها همه خونخوارند و باید کسی فدایشان شود. آنکس که خون تو را نمی ریزد، معشوقه نیست. او تبدیل به یار شده است. 23 آدر 97
ادامه دارد
@robah96
ع.ص
پرنده به گلستانی که از آن سوی دیوار پیدایش شده ، می رود و من و روباه او را گم می کنیم.
صدای کودکی در باغ پیچیده است. روباه می گوید:
چه کسی لایق عشق است؟ آیا کسی که متعلق به دیگریست را می توان دوست داشت؟ بهتر نیست قصه را تمام کنیم؟
دستی بر سر روباه می کشم :
_ حالا بعد ازاینکه گلسرخ برای پیدا کردن یارش تبدیل به پرنده شده و از دیوار گذشسته است ، این حرفها دیراست
روباه نگاهی به گل ها می کند
_این گلستان را ببین. هرکدام از این گلها اگر می توانستند یاری داشته باشند ، شک ندارم قصه ای زیبا داشتند. اما آنها مورد توجه کسی نبودند. اینکه گلی تنها در جایی بروید که پر از خارست یا در گوشه زمینی که تنها یک سکنه دارد ، اقبال بلندی دارد. تنهایی او باعث اقبالش است. اما من دلم برای آن باغبان تنها می سوزد که گلی را می پرورد و آب و خاکش را به وسواس تهیه می کند و سر آخر ، گل پرورش یافته درکنار او ، دلش را می شکند. در کنار این گلها ، روباهی نیز هست که در تنهایی خودش ، هرگز کسی غمخوارش نبوده است. درست موقعی که کسی پیدایش می شود و روباه دل می بازد، باغبان به یاد گلش می افتد و روباه بازهم آواره می شود.
اشکی از چشم روباه می چکد و می گوید:
خوش به حالت که هرگز کسی را ندیده ای یا کسی در خلوت تو نیامده است. می توانی هزارراه دیگر جز عشق را امتحان کنی.اگر عشق نبود ، هزار راه دیگر پیدا می شد.
می نشینم و چشمان زیبایش را نگاه می کنم:
_ روباه عزیز ، کسی اگر عاشقی را بیازارد ، هرگز روی خوش در جهان نخواهد دید. اما جز عشق نیروی دیگری درجهان نیست که مردی چون من را به داستان تو بیاورد و یا روباهی چون تو را از بقیه روباها جدا کند. عشق گاهی قربانی می گیرد. گاهی نمی توان حکم عادلانه ای برای عشقی اشتباه بیان کرد.
روباه نگاهی به درختان باغ می کند و گو ید:
_ ما همه کبوترانی هستیم که جوجه عقاب را در لانه مان انداخته اند. به جوجه عقاب غذا می دهیم تا نمیرد و بزرگ شود و روزی که به حد کافی آن جوجه بزرگ شد ، شکارش خواهیم شد.
گاهی مردن طول می کشد.من روباهی که یکبار سر خروسی را به دندان بگیرد و خلاصش کند را می ستایم. تا روباهی که روزی یک پر از آن را بکند و هربار مرگش را به تاخیر بیاندازد.
گاهی تمام روزهای کسی این تحمل نابکاری کسی است که او را دوست دارد. روزی یک قیراط از گوشت تنش را می کند. روزی یک بی اعتنایی و یک نااهلی. عاشقی مرگ تدریجی است .
می گویم : خود کرده را چاره چیست؟ آیا عقل عاشق بیدار نمی شود که خود را از زیر پر عقابی که می پروارند بیرون بکشد؟
روباه مکثی می کند و سری تکان می دهد که نمی دانم به تاسف است یا که می گوید راهی نیست.
پرنده دوباره گلسرخ شده و با گلهای دیگر درحال صحبت است. عطرش در هواست.
روباه می گوید:
وقتی که می توانی کسی را ممتاز از بقیه کنی و عطرش را در هوا بپراکنی ، همه سوالات از بیخ و بن چون گیاهان بی ریشه بر باد می روند. شاید زندگی رنج بیهوده ای است که یا باید در میان باغی ، زنده بمانی و بی اهمیت زندگی کنی. یا جوجه پرنده غریبی را در لانه ات قرار دهی. هردو اشتباه و رنج آور است. تنها می توانی آرزو کنی که روزی به یاد زحماتی که برای گل ات کشیده ای کسی بیفتد. یا قضه تو را بنویسند. یا آن گل به حدکافی منصف باشد.
بعد رو به من می کند و می گوید:
گلها همه خونخوارند و باید کسی فدایشان شود. آنکس که خون تو را نمی ریزد، معشوقه نیست. او تبدیل به یار شده است. 23 آدر 97
ادامه دارد
@robah96
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آنروز نمی دانستم که روزی خواهد رسید که به حرف روباه برسم. پرسیده بودم:
_ چگونه ؟
گفته بود:
_ گاهی نه طپش قلب، نه بوی عطر گل سرخ، نه نگاه به اطراف راه گشا نیست
به پیش پرنده می روم. پرنده بالهایش را باز می کند و سایه بال او بر سرم می افتد. پاهایش به ساقه گل می ماند و چشمانش انگار بعد از هزار سال خوابیدن از حمامی برگشته است.
پرنده اشاره ای به روباه می کند و روباه بر شانه ام می پرد:
_تو نمی توانی زبانی که عاشقان به آن تکلم می کنند را بفهمی. فراموش کن همه شهرهایی را که رفتی و همه زبانها و کلماتی که فراگرفته ای. تو باید به جایی رجوع کنی که یک روز بعد از آن به فراموشی خودت رسیدی. فراموش کن تا به خاطر بیاوی. همه آن کلمات که بدانها اعتقاد داری ، مانع شنیدن و تکلم تو هستند.
@robah96
_ چگونه ؟
گفته بود:
_ گاهی نه طپش قلب، نه بوی عطر گل سرخ، نه نگاه به اطراف راه گشا نیست
به پیش پرنده می روم. پرنده بالهایش را باز می کند و سایه بال او بر سرم می افتد. پاهایش به ساقه گل می ماند و چشمانش انگار بعد از هزار سال خوابیدن از حمامی برگشته است.
پرنده اشاره ای به روباه می کند و روباه بر شانه ام می پرد:
_تو نمی توانی زبانی که عاشقان به آن تکلم می کنند را بفهمی. فراموش کن همه شهرهایی را که رفتی و همه زبانها و کلماتی که فراگرفته ای. تو باید به جایی رجوع کنی که یک روز بعد از آن به فراموشی خودت رسیدی. فراموش کن تا به خاطر بیاوی. همه آن کلمات که بدانها اعتقاد داری ، مانع شنیدن و تکلم تو هستند.
@robah96
صدای روباه در تاریکی اطاق به شکلی پیچیده که انگار با کسانی حرف می زند:
دو روز کنارتان نبودم. با خودتان چه کرده اید؟ آخر برای یک خروس که نباید غصه پای طاووس را بخوری.
سرفه ای می کنم و می گویم:
چطور در این تاریکی مرا می بینی؟
احساس میکنم آنها که در اتاق بوده اند ، قایم شده اند در تاریکی اتاق
روباه سرش را به زیر چانه ام می برد:
عجب بوی غمی هم می دهی. روباه نبوده ای. چه می شود کرد. آدمی دیگر و گرنه نمی پرسیدی.
گفتم:
لابد با آن خروس چاق و چله برگشته ای
می دانم که خسته است. اما می خواهد بگوید که همان روباه سرزنده همیشه است تا سرخوشم کند.
می گویم:
چراغ را روشن کنم؟
می گوید :
نترس. در این تاریکی روباه لخت و عوری ننشسته است.
چراغ را روشن نمی کنم.
حرفی نمی زنم. دو چشم زیبایش حالا در تاریکی می درخشد.
می گویم :
تاریکی چه چیزهای زیبایی را نشان آدم می دهد.
می گوید:
کار دنیا از تاریکی خراب نیست. کار دنیا از ادم هایی که چشم شان را بر هراس شان بازکرده اند خراب است.
بعد انگار چشمکی می زند و چشمش شوخ می شود.
روباه می گوید:
همه آنچه نیاز داشته ای در چشم من نیست. در چشم خود توست. کافی است طوری دیگر بتوانی ببینی. طور دیگری بخندی.
برایت حکایت ها دارم. انقدر که بتوانی همه خروس ها را فراموش کنی. اما بگذار اول بروم به گندمزارم. دو روز است فراموش کرده ام که روباه آزادی بودم. می خواهم کمی بوی علف بخورم و کمی فکر ناجور راجع به مرغ و ماکیان بکنم.
عصر اگر خبرم هم نکنی بازهم می آیم...
ادامه دارد🔜
دو روز کنارتان نبودم. با خودتان چه کرده اید؟ آخر برای یک خروس که نباید غصه پای طاووس را بخوری.
سرفه ای می کنم و می گویم:
چطور در این تاریکی مرا می بینی؟
احساس میکنم آنها که در اتاق بوده اند ، قایم شده اند در تاریکی اتاق
روباه سرش را به زیر چانه ام می برد:
عجب بوی غمی هم می دهی. روباه نبوده ای. چه می شود کرد. آدمی دیگر و گرنه نمی پرسیدی.
گفتم:
لابد با آن خروس چاق و چله برگشته ای
می دانم که خسته است. اما می خواهد بگوید که همان روباه سرزنده همیشه است تا سرخوشم کند.
می گویم:
چراغ را روشن کنم؟
می گوید :
نترس. در این تاریکی روباه لخت و عوری ننشسته است.
چراغ را روشن نمی کنم.
حرفی نمی زنم. دو چشم زیبایش حالا در تاریکی می درخشد.
می گویم :
تاریکی چه چیزهای زیبایی را نشان آدم می دهد.
می گوید:
کار دنیا از تاریکی خراب نیست. کار دنیا از ادم هایی که چشم شان را بر هراس شان بازکرده اند خراب است.
بعد انگار چشمکی می زند و چشمش شوخ می شود.
روباه می گوید:
همه آنچه نیاز داشته ای در چشم من نیست. در چشم خود توست. کافی است طوری دیگر بتوانی ببینی. طور دیگری بخندی.
برایت حکایت ها دارم. انقدر که بتوانی همه خروس ها را فراموش کنی. اما بگذار اول بروم به گندمزارم. دو روز است فراموش کرده ام که روباه آزادی بودم. می خواهم کمی بوی علف بخورم و کمی فکر ناجور راجع به مرغ و ماکیان بکنم.
عصر اگر خبرم هم نکنی بازهم می آیم...
ادامه دارد🔜
