بعد از سکوت
27 subscribers
1 photo
3 links
همه‌ی ما قصه‌ای برای روایت داریم؛ قصه‌ی من از میانِ زخم‌ها عبور کرده تا به کلمه تبدیل شود.
قصه‌ی من در سالِ آخرِ پزشکی
https://t.me/HarfChatBot?start=RisingNotes
Download Telegram
[از قلم تا استتوسکوپ🩺]
از اعلام نتایج و درصدا ی کنکور میترسم
ایشالا بهترین نتیجه برات رقم می خوره؛ واقعاً از صمیم قلب برات آرزومندم.

می‌فهمم این روزا چقدر سخت و پر از استرسه. خودم این راه رو رفتم و خوب می‌دونم که انتظار کشیدن چطور آدم رو می‌خوره. ولی باور کن به هر چی که بخوای می‌رسی؛ فقط اجازه نده این فاصله‌ی تا نتیجه رو با فکر کردنِ زیاد، به خودت سخت‌تر کنی.

اگه اجازه بدی، یک توصیه از سرِ تجربه بهت بکنم: تا وقتی نتیجه نیومده، استراحت کن. واقعاً استراحت کن. نه به این معنی که بی‌خیال باشی؛ به این معنی که به خودت فرصتِ نفس کشیدن بدی.

چون من خودم بعد از کنکور رو ول کردم؛ چند ترم اول رو عملاً جدی نگرفتم و درس نخوندم. الان که یک ماه تا تموم شدنِ دوره‌م مونده، اینو می دونم که همون چهار ترم اول — یعنی علوم پایه — چقدر توی فهمیدنِ درس‌های بالینی تأثیر داره. و کاش از همون اول محکم‌تر شروع کرده بودم.

برای همین می‌گم: تا نتیجه بیاد، هرچند می‌دونم خیلی سخته، سعی کن کمتر بهش فکر کنی و به خودت استراحت بدی. نتیجه هر چی باشه، مسیر تازه از همون‌جا شروع می‌شه؛ بهتره سرحال و آماده باشی تا خسته و سوخته.
👍2❤‍🔥1
۳۸امین روز بدون او

این روزها، ذهنم در تکرارِ بی‌پایانِ یک پرسشِ تکابری است: «چه شد و چه نشد؟» من با دقت به تماشایِ اشتباهاتم نشسته‌ام؛ نه به قصدِ اصلاحِ او، چرا که او دیگر در مدارِ مسئولیت‌های من نیست و اصلاحِ گذشته و آینده‌ی او، وظیفه‌ی من نبوده است؛ بلکه برای این است که وقتی دوباره‌ی روز، موج‌های تلاطمِ احساساتم از بندِ عقل رها شدند، بدانم چرا این رابطه به بن‌بست رسید. بدانم که فروپاشیِ ما، ناشی از یک اتفاقِ ناگهانی نبود، بلکه حاصلِ فرسایشِ تدریجیِ چیزهایی بود که من نادیده گرفتم.

ما، دو موجودِ در حالِ شدن بودیم. دو روح که در اولین تجربه‌ی بزرگِ عاطفی خود، هنوز به بلوغِ تمام‌عیار نرسیده بودیم. من در حصارِ «ترس» زندگی می‌کردم؛ ترس از بیانِ حقیقت، ترس از برخورد، و بیش از همه، ترس از از دست دادن. من یاد گرفتم که سکوت کنم تا او ناراحت نشود، اما نمی‌دانستم که سکوت، زهرآساترین ابزارِ تخریب در یک رابطه است. بیان نکردن، حقیقت را نمی‌کشد، بلکه آن را به گوشه‌ای تاریک از ذهن می‌راند تا آنجا رشد کند و در نهایت، با ریشه‌هایش، کلِ رابطه را از درون متلاشی کند. ما عاشق بودن را به‌خوبی می‌دانستیم؛ مهر و محبت در میان ما جاری بود، اما «هنرِ گفتگو» و «مهارتِ مواجهه با تضاد» را نمی‌دانستیم. ما در عشق غرق بودیم، اما در مدیریتِ بحران، غریبه.

او، زیباترین و مهربان‌ترین تجلیِ حس‌های من بود؛ او همواره در حافظه‌ام، قشنگ‌ترین چهره‌ای است که جهان به من نشان داده است. اما میانِ ما، یک شکافِ هستی‌شناختی وجود داشت: «استقلالِ فردی».
من به دنبالِ انسانی بودم که مرزهای فکری‌اش، مستقل از سایه‌ی خانواده باشد؛ اما او، مرزهای خود را در تلاقی با خواسته‌های خانواده تعریف می‌کرد. او با استیصال، آنچه را که خودش می‌خواست، در قالبِ خواسته‌ی دیگران عرضه می‌کرد. و من... من با تمامِ توانم، «انکار» می‌کردم.

من با چشمانی بسته به منطقم، به جایِ شنیدنِ زنگ‌های خطر، به دنبالِ توجیه گشتم. من می‌گفتم «صداقت» برایم اولویت است، اما در واقع، بزرگترین بی‌صداقتیِ عمرم را با خودم مرتکب شدم: من با خودم صادق نبودم. من حقیقت را می‌دیدم، اما برای حفظِ آن تصویرِ شیرین، از آن چشم‌پوشی می‌کردم.

امروز می‌فهمم که صداقت، فقط گفتنِ حقیقت به دیگری نیست؛ صداقت، تواناییِ ایستادن در برابرِ حقیقتِ تلخِ درون است.

درسِ سختِ این روزها این است: با خودت صادق باش، حتی اگر این صداقت، لبریز از درد باشد؛ و هرگز، هرگز گوش‌هایت را به روی زنگ‌خطرهای کوچکِ قلبت نبند، چرا که آن صداهای کوچک، پیش‌درآمدِ فروپاشی‌های بزرگ هستند.
3
درباره‌ی زخم
«از زمانِ گسست، فراتر از دلتنگی و فرسودگیِ ناشی از بازخوانیِ مداومِ خاطرات، با حقیقتی عمیق‌تر روبرو شده‌ام: من با یک “زخمِ سیستماتیک” در مواجه‌ام. این زخم، مرزهای دفاعیِ روانم را فرسوده کرده و مرا در برابرِ جهان، بی‌دفاع و عریان رها کرده است. اکنون، هر کلامِ گذرا از سوی دیگران، در ذهنِ من به معنایی بدل می‌شود که شاید وجود نداشته باشد؛ و من در تله‌ی “نشخوارِ معنا” گرفتار می مانم. اما امروز، با خود صلح کرده‌ام. می‌دانم که این حساسیتِ افراطی، محصولِ اراده‌ی من نیست، بلکه پیامدِ صدمه‌ی وارده به هسته‌ی وجودی‌ام است. همان‌گونه که بدنِ زخمی، زمان می‌طلبد تا ترمیم شود، روانِ من نیز حق دارد در این آسیب‌پذیری، در سکوت و در انزوا، به دنبالِ احیای خویش باشد. من به جای سرزنش، به خود، فرصتِ بازگشت می‌دهم.»
2🕊2
آزادی بیان تو ایران آنقدری خوبه که من هر پیامی که ضد منافع اقلیت افراده کشوره میزارم تا مراسم دفن و ختم و یادبود خودم میرم و برمیگردم .☺️😂
👍2🔥2
𝖮𝗅𝗍𝗋𝖾𝗏𝗂𝗌𝗍𝖺
Asammuell, Escape – Сердце не игрушка
چقد به وایب این روز هام خورد واقعاا
مرسی از وقتی که گذاشتی🫂
1
Forwarded from 52ᴴᶻ
ازدیده‌افتادی؛ابتهاج.
52ᴴᶻ
از دیده افتادی، ولی از دل نرفتی...
🔥1💔1
18🖤
😢2
@arghavancafe0
«به نظرم شاید آدمی هستی که ذاتاً یادگیری و درس خوندن بهت حس زندگی و حال خوب میده، هرچند خیلی وقتا اون “مود” و انگیزه اولیه سخت میاد سراغت و اذیتت می‌کنه. سلیقه‌ت عالیه و خلاقیتت قشنگ توی کارات مشخصه، ولی حس می‌کنم گاهی خودت رو دست‌کم می‌گیری و کمتر از اون چیزی که واقعاً هستی به خودت باور داری. راستی، بین فصلا هم حدس می‌زنم پاییز رو بیشتر از همه دوست داشته باشی 🍂»
2
چقدر دقیق😭عرررررر😭
بهار +پاییز قطعا موردعلاقه هامن❤️😭
واقعا ممنونم ممنون از اینکه خوشحالم کردی
جلو بچه ها هم میگم باعث افتخار منه ی اینترن (سال آخر)چنلم و دنبال میکنه عمیقا خوشحال شدم🤍
روزگار هرچه گرفت؛
امید را نتوانست.🪷
👍21💘1
۳۹امین روز بدون او

گاهی می‌اندیشم که سوگ، نه یک واقعه، که یک اقیانوس است؛ اقیانوسی طوفانی که ما، تنها شن و ماسه‌هایی هستیم که در مرزِ برخورد با او قرار گرفته‌ایم.
در آغاز، طوفان با خشونتی هستی‌شناختی به ساحل می‌کوبد. امواج، بلند و بی‌امان، مرزهای ما را از هم می‌گسلند؛ ما، ذره‌ذره از هم می‌پاشیم و ساختارِ خویش را از دست می‌دهیم. در آن لحظات، ما دیگر «ساحل» نیستیم، بلکه تکه‌هایی پراکنده از رنج هستیم.

اما با گذشتِ زمان، دریا، منطقِ آرامش را باز می‌یابد. سطحِ آب پایین می‌آید و تماسِ خشن با واقعیت، کمرنگ می‌شود. اما این آرامش، به معنایِ مرگِ دریا نیست؛ دریا همچنان دریاست. گاهی در دلِ سکوت، موجی از نو برمی‌خیزد تا دوباره ما را به پرسش بکشد. اما تفاوت در چیست؟ تفاوت در این است که ما دیگر ساحلِ بی‌دفاعِ پیشین نیستیم. ما اکنون ساحلی هستیم که با ویرانی، آشنا شده و یاد گرفته است که چگونه در میانه‌یِ تلاطم، سریع‌تر و محکم‌تر، خود را بازسازی کند.
4🔥1
این پیامو فور بزن فولدر بزنم 🦕
اینجا جوین باش
In The Flat Filed
🚿 دوش حمام: شست و شوی خاطرات،
خلوت کردن با افکار و احساسات منزوی خود، پاکیزگی ذهن.
جالب بود وسیله ای که به وایب من می خورد مرسی از وقتی که گذاشتی🧡
👍211
۴۰امین روز بدون او

چگونه می‌توان میانِ آن «چهل ثانیه‌یِ ناممکن» و این «چهل روزِ ملموس» پلی زد؟ در آن لحظات، زمان برای من ایستاده بود؛ گویی هستی در آستانه‌یِ فروپاشی قرار داشت و گذشتِ حتی یک ثانیه از بدونِ او، امری فراتر از توانِ تحملِ وجودم بود. اما اکنون، چهل روز گذشته است؛ چهل روز از زمانی که دو مدارِ هستی، از هم گسسته و هر یک در مسیرِ خویش قرار گرفته‌اند.

امروز، من مراسمِ «برکناری از سایه» را برگزار می‌کنم. رختِ سیاهی را که بر تن داشتم از تن برمی‌گیرم تا با «منِ» صِرف، روبرو شوم. من به سویِ تنهاییِ خود گام برمی‌دارم؛ نه به عنوانِ یک منفک‌شده، بلکه به عنوانِ موجودی که برآمده از دلِ یک ضرورتِ هستی‌شناختی است.

هنوز هم، ذهنِ من گاه بی‌اختیار، در میانه‌یِ تلاطمِ خاطرات، به سوی آن لحظاتِ اشتراک پرتاب می‌شود؛ به سوی آن لبخندهایی که در آن‌ها، مرز میانِ من و او از میان رفته بود. اما اکنون می‌دانم که آن اشتراک، تنها یک «اتفاقِ زیبا» بود، نه یک «قانونِ دائمی». مسیرهای ما در نقطه‌ای از تضاد، به تقابل رسیدند؛ چرا که ریشه‌هایِ وجودیِ ما، به سویِ دو افقِ متفاوت می‌خزیدند.

ما برای رسیدن به خودمان، گاه ناچاریم در میانه‌یِ ویرانی، از خودمان عبور کنیم.
❤‍🔥2🕊111
Forwarded from Javad & us (Javad.)
#فولدر
این پیام رو فور بزن ، فولدر بزنم باهم جذب بگیریم .
جوین باشید ، جوین بودنتون چک میشه توسط ادمین ها.

فوروارد کنین نه ریپلای .

قبلش قوانین فولدر رو حتما بخونین


Limit: تا وقتی خط بخوره
@javad_feriends
۴۱امین روز بدون او

خودآگاهِ من پرونده را بسته‌ است؛ با وضوحی عقلانی به این حقیقت رسیده که ما دو خطِّ ناهمگرا بودیم و تداوم، چیزی جز فرسایشِ هستی‌مان نبود. منطق، غیاب را پذیرفته و مرزها را ترسیم کرده است.

اما ناخودآگاه، قلمروی دیگری است؛ اقلیمی خودمختار که از منطقِ زمان و اراده تبعیت نمی‌کند. شب‌ها، آنگاه که گاردِ عقلانیت فرو می‌ریزد، روان در تاریکی به سمتِ الگوهای کهنه‌اش سرریز می‌شود. در رویا، او را احضار می‌کند و بازتولیدِ تصویری ناممکن رقم می‌خورد؛ تا جایی که با بدنی غرق در تعریق و تپش، از خواب گسسته می‌شوم—شاهدِ عینیِ اصطکاکِ سخت میانِ «خواستِ ذهن» و «واقعیتِ ماده».

صبح‌ها، اینرسیِ خاطره هنوز برای لحظاتی مرا به عمقِ گذشته پرتاب می‌کند. اما نشانه‌ی دگرگونی همین‌جاست: بردارِ بازگشت به «اکنون»، هر روز کوتاه‌تر و سریع‌تر عمل می‌کند.

پذیرش، یک تصمیمِ ناگهانی نیست؛ جنگِ فرسایشیِ اراده با اینرسیِ ناخودآگاه است. بازگشتِ سریع‌تر به زمانِ حال، نشانه‌ی پیروزی تدریجیِ آگاهی بر خاطره است.
🕊2
این پیام رو فور کنین خوشگل‌ترین پستتون رو بذارم اینجا کلی ویو بخوره.🍭
می‌تونین خودتون مشخص کنین کدوم پست رو فور کنم.

چامه‌های ناگهان.