RezazTheMan 🖊
120 subscribers
73 photos
4 videos
102 links
👤با فیلم‌ها بزرگ شدم، توی صفحه‌های تاریک سینما گم شدم، و توی کات‌های ناگهانی دوباره خودم رو پیدا کردم. سینما برام فقط سرگرمی نیست، یه خاطره مشترک از آینده‌ایه که هنوز نیومده.
https://boxd.it/1JlH1
Download Telegram
📓Absolute Wonder Woman (2024-)

🔹میراث آمازونی در دوزخ: بازنگری در ریشه‌های واندرومن

🖊برای خواندن یادداشت کلیک کنید

#⃣ #AbsoluteWonderWoman
🆔 @RezazTheMan
👍4
🎥Man Of Steel (2013)

🔹پرواز به‌سوی هویت: نگاهی فرمالیستی به اولین پرواز سوپرمن در Man of Steel

🖊برای خواندن یادداشت کلیک کنید

🔗 لینک تماشای سکانس

#⃣ #ManOfSteel
🆔 @RezazTheMan
👍71
📓Ex Machina (2004-2010)

🔹قدرت، فساد، سیاست؛ سقوط یک قهرمان

🖊برای خواندن یادداشت کلیک کنید

#⃣ #ExMachina
🆔 @RezazTheMan
👍3
🎥 Batman v Superman: Dawn of Justice (2016)

🔹کابوس بتمن: زبانی بصری برای هراس از دیکتاتوری سوپرمن

🖊برای خواندن یادداشت کلیک کنید

🔗 لینک تماشای سکانس

#⃣ #BvS
🆔 @RezazTheMan
👍61
📓Paper Girls (2015-2019)

🔹تضاد نسل‌ها در پیپر گرلز – داستانی درباره‌ی سرنوشت و انتخاب

🖊برای خواندن یادداشت کلیک کنید

#⃣ #PaperGirls
🆔 @RezazTheMan
👍3
📓Y: The Last Man (2002-2008)

🔹سیاست، جنسیت و بقا: خوانشی جامعه‌شناختی از کمیک

🖊برای خواندن یادداشت کلیک کنید

#⃣ #YTheLastMan
🆔 @RezazTheMan
🏆1🆒1
🎥 The Brutalist (2024)

🔹بروتالیست: یک مرد، یک بنا، و زمان که هر دو را می‌بلعد

🖊برای خواندن یادداشت کلیک کنید

⭐️امتیاز: 4.5

#⃣ #TheBrutalist
🆔 @RezazTheMan
👍3👌2👎1
🎥 Love Me (2024)

🔹عشق در خلأ: نگاهی به فیلم «Love Me»

🖊برای خواندن یادداشت کلیک کنید

⭐️امتیاز: 3.5

#⃣ #LoveMe
🆔 @RezazTheMan
3
🎥Captain America: Brave New World (2025)

🔹کاپیتان آمریکا: بریو نیو ورلد - ریشوت‌های یک هویت گم‌شده

🖊برای خواندن یادداشت کلیک کنید

⭐️امتیاز: 2

#⃣ #CaptainAmericaBraveNewWorld
🆔 @RezazTheMan
🤝3👍2
🎥Mommy, Mommy, Where’s My Brain? (1986)

🖊یک اثر دیوانه‌وار و ترنس‌گرسیو از سینمای زیرزمینی است که با تلفیق آشفتگی بصری، موسیقی پانک و نریشن‌های سردرگم‌کننده، یک حمله‌ی عصبی سینمایی را رقم می‌زند. جان موریسوگو، که به خاطر دیدگاه‌های رادیکال و سبک نامتعارفش شناخته می‌شود، در این فیلم کوتاه، نه‌تنها ساختارهای روایی را به هم می‌ریزد، بلکه به‌طور کلی مفهوم معنا را هم به چالش می‌کشد.

این فیلم چیزی نیست که بتوان آن را از نظر کلاسیک تحلیل کرد، چون اصولاً به ضدیت با هرگونه تحلیل معمولی ساخته شده است. فرم تصویری فیلم یادآور فیلم‌های تجربی دهه‌ی ۷۰ و ۸۰ است که با بهره‌گیری از تدوین دیوانه‌وار، نویزهای صوتی و برش‌های غیرمنطقی، سعی در ایجاد یک حس ناخوشایند در مخاطب دارند. اما آنچه اثر را از سایر فیلم‌های تجربی متمایز می‌کند، نوعی طنز سیاه و انتقادی است که در لایه‌های زیرین آن جریان دارد.

موسیقی AC/DC که در پس‌زمینه شنیده می‌شود، یک انتخاب کنایی است؛ انگار که فیلمساز با ترکیب موسیقی هارد راک با تصاویر نامرتبط و به‌شدت آشفته، در حال استهزاء فرهنگ عامه و هویت بصری مصرف‌گرایانه‌ی دهه‌ی ۸۰ است. جانی پابلیک، مجری تلویزیونی با ماسک ترسناک، که حرکات عجیب‌وغریب انجام می‌دهد، نمادی از رسانه‌های سطحی و اثرگذاری بی‌هدف آن‌ها بر مخاطب است. گفت‌وگوی میان زن و مرد درباره‌ی تجربه‌ی جنسی اول مرد نیز با نوعی بیگانگی روایت می‌شود که این حس را منتقل می‌کند که حتی درون‌گراترین و شخصی‌ترین لحظات انسان هم می‌توانند به ورطه‌ی بی‌معنایی کشیده شوند.

این فیلم به هیچ‌وجه اثری برای عموم نیست و حتی می‌تواند برای برخی آزاردهنده باشد، اما دقیقاً در همین ذات براندازانه‌اش است که معنا می‌یابد. در واقع، این فیلم شبیه فریاد عصبی فردی است که از هجوم رسانه، فلسفه‌ی سطحی و نگاهی تقلیل‌گرا به زندگی، به ستوه آمده و در نهایت، به جای ارائه‌ی پاسخ، تنها آشوبی را به نمایش می‌گذارد که در ذهنش جریان دارد.

«Mommy, Mommy, Where’s My Brain?» یک فیلم نیست؛ یک تهاجم ذهنی است.

⭐️امتیاز: 3

#⃣ #MommyMommyWhereIsMyBrain
🆔 @RezazTheMan
🆒3
🎥Thrust In Me(1985)

🖊«ثراست این می» یکی از تندروترین و رادیکال‌ترین آثار نیک زِد و جنبش سینمای ترنس‌گرشن است که بیش از آنکه یک فیلم باشد، نوعی بیانیه‌ی تصویری علیه تمام آن چیزی است که سینما و اخلاقیات رایج آن دوره از آن اجتناب می‌کردند. این فیلم کوتاه نه به دنبال روایت است و نه به دنبال ایجاد احساس همذات‌پنداری؛ بلکه در عوض، مانند یک حمله‌ی ناگهانی، تماشاگر را در برابر تصویری از انحطاط، مرگ و فقدان معنا قرار می‌دهد.

نیک زِد که همواره سینما را ابزاری برای ایجاد تنش، تخریب و ناهنجاری می‌دید، در این فیلم به سطح جدیدی از خشونت بصری و ایده‌های متناقض با عرف اجتماعی می‌رسد. دوگانگی شخصیت‌ها—یکی در حال خودکشی و دیگری در مواجهه با جسد—در ظاهر یک روایت ساده را تشکیل می‌دهد، اما زِد به‌جای پرداخت به احساسات یا پس‌زمینه‌ی این اتفاقات، فیلم را به یک کابوس سیاه‌وسفید تبدیل می‌کند که در آن مرگ، میل و سرنوشت به‌طور کامل در هم تنیده می‌شوند.

سکانس جنجالی فیلم—رابطه‌ی جنسی با جسد—شوک‌آور است، اما نه به شکلی که در آثار صرفاً جنجالی دیده‌ایم. اینجا، انزجار مخاطب بخشی از پیام فیلم است؛ زِد به عمد مرزهای آنچه را که می‌توان بر پرده‌ی سینما نشان داد، جابه‌جا می‌کند تا زشتی واقعیت را بدون هیچ نوع پالایش یا زیباسازی به تصویر بکشد. این صحنه، بیش از آنکه صرفاً یک تابوشکنی باشد، انگار نقدی بر مصرف‌گرایی جنسی و شی‌ء‌انگاری بدن است—بدنی که در این فیلم، حتی پس از مرگ نیز همچنان ابژه‌ای برای تمایل باقی می‌ماند.

تصویربرداری سیاه‌وسفید و استفاده از نماهای ایستا، حس ایزوله بودن شخصیت‌ها را تقویت می‌کند. هیچ امیدی در این فیلم وجود ندارد؛ اینجا تنها مرگ است که واقعیت دارد. موسیقی پانک که در پس‌زمینه شنیده می‌شود، به نوعی مکمل ماهیت آشوبناک فیلم است—یک فریاد خشمگین که نه راهی برای فرار دارد و نه قصد دارد که راهی ارائه دهد.

«ثراست این می» فیلمی نیست که برای لذت یا حتی تحلیل عقلانی ساخته شده باشد؛ بلکه اثری است که تنها در لحظه، در آن فضای تاریک و متروک، معنا می‌یابد. اگر سینمای ترنس‌گرشن را به‌عنوان تلاشی برای ویران کردن انتظارات در نظر بگیریم، این فیلم یکی از خالص‌ترین نمونه‌های آن است: یک اثر که نه‌تنها از مرزها عبور می‌کند، بلکه آن‌ها را در هم می‌شکند.

⭐️امتیاز: 3.5

#⃣ #ThrustInMe
🆔 @RezazTheMan
🤯1🤨1
🎥La Jetée (1962)

🖊«اسکله/La Jetée» فیلمی است که در برابر جریان سینما نمی‌ایستد، بلکه آن را به چالش می‌کشد، دوباره تعریف می‌کند و در نهایت از دل آن، چیزی شبیه به رؤیا می‌سازد. این فیلم نه تنها درباره‌ی زمان، بلکه خود زمان است. هر قاب، یک خاطره‌ی حک‌شده بر فیلم، یک لحظه‌ی منجمد در امتداد گذشته و آینده. آنچه بر پرده دیده می‌شود، نه تصاویر در حرکت، بلکه گورستانی از لحظات مرده است که تنها با نگاه ما، برای چند ثانیه جان می‌گیرند و دوباره در سکون فرو می‌روند.

سینما همیشه هنر توهم بوده، اما «La Jetée» آن را در صراحتی بی‌رحمانه افشا می‌کند. سینما چیزی جز ثبت زمان نیست، و اگر قرار باشد آن را از حرکت تهی کنیم، آیا هنوز سینما باقی می‌ماند؟ این فیلم به این پرسش پاسخ نمی‌دهد؛ بلکه آن را تبدیل به تجربه‌ای می‌کند که نمی‌توان از آن گریخت. راوی، همچون یک ذهن تب‌دار، بین تصاویر گم شده در گذشته و پیش‌گویی‌هایی از آینده، ما را سرگردان می‌کند. اما او نیز قربانی این توهم است. هر آنچه می‌بینیم، خاطره‌ای است که شاید هرگز وجود نداشته است.

در میان این وقفه‌های سرد، یک لحظه وجود دارد—تنها لحظه‌ای که فیلم به حرکت درمی‌آید. زن، چشمانش را باز می‌کند. این لحظه، کوتاه‌تر از آن است که بتوان آن را درک کرد، اما کافی است تا مخاطب را در شک و تردید فرو ببرد. آیا همه‌ی آنچه دیده‌ایم، تنها یک شبیه‌سازی بی‌روح از زندگی بوده است؟ آیا حرکت واقعی همین یک لحظه بود، و باقی، تنها پژواکی از مرگ؟ این فیلم نه داستانی از سفر در زمان، بلکه مرثیه‌ای برای تجربه‌ی زمان است، برای لحظاتی که می‌آیند و در همان لحظه که درک‌شان می‌کنیم، می‌میرند.

«اسکله/La Jetée» یک فیلم نیست. یک پادزهر است، یک فروپاشی، یک حقیقت سرد و گزنده درباره‌ی توهم سینما. تماشای آن شبیه به نگاه کردن به عکس‌های قدیمی است که با هر بار دیدن، شکل‌شان در ذهن تغییر می‌کند. لحظه‌ای که چشمان زن باز می‌شوند، همان لحظه‌ای است که فیلم، سینما را دوباره زنده می‌کند—و همزمان، به قتل می‌رساند.

⭐️امتیاز: 4.5

#⃣ #LaJetée
🆔 @RezazTheMan
💊1👾1
🎥Love Hurts (2025)

🖊«لاو هرتز»به کارگردانی جاناتن اوسبیو، تلاشی است برای ترکیب ژانرهای اکشن و کمدی رمانتیک که نتایج متفاوتی به همراه دارد. داستان فیلم حول محور ماروین گیبل (با بازی کی هوی کوآن)، مشاور املاکی موفق با گذشته‌ای به عنوان آدمکش، می‌چرخد که با بازگشت پارتنر سابقش، رُز (با بازی آریانا دبوز)، مجبور به مقابله با گذشته خود می‌شود. با این حال، فیلم در ایجاد تعادل میان عناصر اکشن، کمدی و رمانتیک دچار مشکل است. صحنه‌های اکشن به خوبی طراحی شده‌اند، اما عدم توسعه کافی شخصیت‌ها و عمق‌بخشی به روابط میان آن‌ها، باعث شده تا این صحنه‌ها تأثیرگذاری لازم را نداشته باشند. به‌ویژه، رابطه میان ماروین و رُز سطحی به تصویر کشیده شده و نمی‌توان به‌طور کامل با آن‌ همذات‌پنداری کرد. همچنین، تلاش‌های فیلم برای ایجاد لحظات کمدی گاه موفقیت‌آمیز نیست و لحن کلی فیلم ناهماهنگ به نظر می‌رسد. «لاو هرتز» با وجود پتانسیل بالای داستان و حضور بازیگران مستعد، نتوانسته به یک تجربه سینمایی منسجم و خوشایند تبدیل شود.

⭐️امتیاز: 2

#⃣ #LoveHurts
🆔 @RezazTheMan
👍2🤔1
🎥Meshes of the Afternoon (1943)

🖊فیلم «Meshes of the Afternoon» ساخته‌ی مایا درن و الکساندر هامید، یکی از آثار برجسته و پیشگام سینمای تجربی است که در ۱۴ دقیقه به بررسی روان‌شناسی شخصیت اصلی زن پرداخته و عمیقاً به مفاهیم ناخودآگاه، هویت و اضطراب‌های درونی می‌پردازد. در این فیلم، دنیای بیرونی به یک فضای ناامن و گمراه‌کننده تبدیل می‌شود که شخصیت اصلی در آن گیر افتاده است. با استفاده از تدوین غیرخطی و تکرارهای مکرر، فیلم خود را به نوعی دایره‌ای از تجربه‌ها تبدیل می‌کند که هیچ‌گاه به انتها نمی‌رسد.

در ابتدا، فضای خانگی آشنا، که به نظر امن می‌آید، به تدریج به یک زندان روانی تبدیل می‌شود. شخصیت زن در مواجهه با نسخه‌های مختلف خود و حضور یک سایه‌ی بی‌صورت، به تدریج از احساس امنیت به تهدید و اضطراب کشیده می‌شود. این سایه، نمادی از هویت پنهان یا سرکوب‌شده‌ای است که شخصیت در تلاش است آن را درک یا فراموش کند. در این مسیر، تکرار لحظات و تصاویر مختلف مانند چاقو و کلید، علاوه بر معنای فیزیکی خود، به نمادهایی از انتخاب‌ها و محدودیت‌ها تبدیل می‌شوند.

فیلم به هیچ‌وجه پایان بسته‌ای ندارد. به جای یک پایان قاطع، تماشاگر با یک درک پیچیده از دنیای درونی شخصیت روبه‌رو می‌شود، جایی که حقیقت نه در دنیای بیرونی، بلکه در درون ذهن و احساسات فردی پنهان است. این اثر، با ساختار سوررئالیستی خود، سینمایی را ارائه می‌دهد که هم‌زمان پیچیده و بی‌پایان است؛ مانند یک رؤیا که هیچ‌گاه به حقیقت نمی‌رسد و همواره در حال تکرار و دگرگونی است.

⭐️امتیاز: 4.5

#⃣ #MeshesOfTheAfternoon
🆔 @RezazTheMan
👍3
🎥Wavelength (1967)

🖊اثر مایکل اسنو، چیزی فراتر از یک فیلم تجربی است؛ یک چالش ادراکی، یک سفر انتزاعی درون ماهیت تصویر و زمان. فیلم، یک نمای ثابت از یک اتاق را نشان می‌دهد که به‌آرامی زوم می‌شود تا به تصویری از یک عکس روی دیوار برسد. اما این خلاصه‌سازی بیش از حد، از جوهره‌ی آنچه فیلم را به اثری خاص تبدیل می‌کند، می‌کاهد.

در نگاه نخست، فیلم با سکون و مینیمالیسم بصری‌اش، تماشاگر را در برابر زمان قرار می‌دهد. حرکتی که در ابتدا نامحسوس است، به‌تدریج به یک عامل ساختاری تبدیل می‌شود، تا جایی که زوم آرام دوربین به یک نیروی حاکم بدل شده و ادراک بیننده را به چالش می‌کشد. در این میان، تغییرات در شدت نور، رنگ، و امواج صوتی، حس ناآرامی و انزوا را تقویت می‌کنند. صداهای الکترونیکی با فرکانسی که به‌تدریج افزایش می‌یابد، فضای فیلم را به تجربه‌ای حسی تبدیل می‌کنند که نمی‌توان از آن گریخت.

اما فراتر از ساختار بصری و صوتی، فیلم یک بازتاب متافیزیکی از مفهوم حرکت و ایستایی در سینماست. زوم تدریجی، نه فقط یک تغییر بصری، بلکه گذر زمان را به‌شکل خالص خود نشان می‌دهد، بدون میانجیگری روایت یا شخصیت. فیلم تجربه‌ای‌ است که تمرکز را از داستان‌پردازی به ذات تصویر تغییر می‌دهد و مرزهای درک مخاطب را آزمایش می‌کند. درنهایت، «Wavelength» مانند یک موج، بر ذهن بیننده فرود می‌آید، او را درون خود می‌کشد و در مواجهه‌ای بی‌واسطه با مفهوم زمان، ادراک و صبر، رها می‌کند.

⭐️امتیاز: 4

#⃣ #Wavelength
🆔 @RezazTheMan
👍2
🎥 Empire (1965)

🖊«امپایر» اثر اندی وارهول، بیش از آنکه یک فیلم باشد، یک بیانیه درباره زمان، تصویر و ادراک سینمایی است. این اثر، یک نمای ثابت هشت‌ساعته از ساختمان امپایر استیت را ثبت می‌کند، بدون هیچ‌گونه تغییر چشمگیری در زاویه دوربین یا تدوین. در نگاه نخست، فیلم نوعی چالش برای مخاطب است—یک مقاومت آگاهانه در برابر قواعد سنتی روایت و ریتم سینمایی.

تجربه تماشای «امپایر» نه از طریق رویدادهای آن، بلکه از طریق گذر زمان معنا پیدا می‌کند. تغییرات نور طبیعی، گذار تدریجی از روز به شب، و ظهور و ناپدید شدن بازتاب‌ها در پنجره‌ها تنها نشانه‌های حرکت در این سکون مطلق‌اند. دوربین به شکلی بی‌طرف عمل می‌کند؛ گویی یک چشم بی‌احساس است که بدون هیچ قضاوتی به مشاهده ادامه می‌دهد. اما در همین بی‌طرفی، وارهول مخاطب را مجبور به رویارویی با جنبه‌ای از سینما می‌کند که معمولاً نادیده گرفته می‌شود: رابطه میان تصویر و زمان.

همان‌طور که زمان می‌گذرد، تکرار و ایستایی تصویر، توهم کسالت ایجاد می‌کند، اما در سطحی عمیق‌تر، ذهن مخاطب را وادار می‌سازد تا به جزئیات ناچیز، تغییرات نادیدنی و حتی خود فرآیند دیدن توجه کند. آیا سینما نیازمند حرکت، کنش، یا حتی روایت است؟ آیا دیدن یک تصویر ثابت در طول زمان همان تجربه تماشای یک فیلم روایی را دارد؟ «امپایر» پاسخ مستقیمی ارائه نمی‌دهد، اما از طریق امتداد زمان، سینما را به یک مدیوم مدیتیشن‌گونه تبدیل می‌کند—جایی که آنچه اهمیت دارد، نه رخدادها بلکه خودِ مشاهده است.

⭐️امتیاز: 4

#⃣ #Empire
🆔 @RezazTheMan
👍2
🎥 Blue (1993)

🖊«آبی» ساخته درک جارمن، به جای یک فیلم متعارف، بیشتر یک تجربه سینمایی است که مفهوم دیدن را به چالش می‌کشد. صفحه‌ای کاملاً آبی که برای ۷۹ دقیقه بی‌وقفه ثابت می‌ماند، مخاطب را از هرگونه تصویرپردازی روایی یا سنتی محروم می‌کند. در عوض، صدا به نیروی اصلی روایت تبدیل می‌شود—مجموعه‌ای از مونولوگ‌های شخصی، خاطرات، فلسفه و روزنگاری‌های بیماری کارگردان که در آستانه نابینایی ناشی از ایدز قرار داشت.

جارمن با حذف هرگونه تغییر بصری، سینما را به یک تجربه ذهنی تبدیل می‌کند. رنگ آبی، که می‌تواند نشانه‌ای از آسمان، دریا، افسردگی یا حتی بی‌نهایت باشد، در این فیلم به معنایی سیال و چندلایه می‌رسد. سکون تصویر، ذهن بیننده را وادار می‌کند تا در فضای صوتی غرق شود، تخیل خود را به کار گیرد و روایت را در ذهنش مجسم کند. این تجربه نه‌تنها نمایش زوال جسمانی، بلکه بازتابی از مقاومت هنری و ذهنی جارمن در برابر مرگ است.

در نهایت، «آبی» به یک مراقبه سینمایی تبدیل می‌شود؛ فیلمی که فراتر از روایت و تصویرپردازی، به یک بیانیه درباره درک، حضور و غیاب بدل می‌شود. این اثر، هم یک مرثیه و هم یک مقاومت است—جایی که سکوت تصویر، فریاد درونی فیلمساز را منعکس می‌کند.

⭐️امتیاز: 4

#⃣ #Blue
🆔 @RezazTheMan
👍4
🎥 Piglet (2025)

🖊«پیگلت/Piglet» تلاشی ناکام برای تبدیل نوستالژی کودکانه به وحشتی تأثیرگذار است. فیلم نه شخصیت‌پردازی قانع‌کننده‌ای دارد و نه تنش قابل لمسی ایجاد می‌کند، بلکه صرفاً بر شوک‌های لحظه‌ای و طراحی موجودی کلیشه‌ای تکیه می‌کند. فقدان نوآوری در روایت و شباهت بیش از حد آن به فیلم‌های ترسناک کلاسیک باعث می‌شود تجربه‌ای فراموش‌شدنی باشد. «پیگلت» بیش از آنکه اثری مستقل و متمایز باشد، صرفاً یک بهره‌برداری سطحی از ایده‌ای هیجان‌انگیز اما ناپخته است.

⭐️امتیاز: 1.5

#⃣ #Piglet
🆔 @RezazTheMan
👍5
🎥Come and See (1985)

🖊«بیا و بنگر» یک تجربه‌ای بی‌رحم، هولناک و تکان‌دهنده از جنگ است که روح مخاطب را در هم می‌شکند. این فیلم، بیش از آنکه صرفاً داستان یک پسر نوجوان در بلاروس اشغالی باشد، سفری کابوس‌وار به اعماق جنون و ویرانی است. الیم کلیموف با سبک بصری بی‌نظیر و استفاده از نماهای طولانی، مخاطب را نه‌تنها شاهد، بلکه اسیر وحشتی می‌کند که شخصیت اصلی تجربه می‌کند. تغییر چهره فلوریا، از معصومیت تا وحشت و در نهایت، پیری زودرس، نمادی از مرگ روح انسان در مواجهه با خشونت محض است. این فیلم نه فقط یک اثر ضدجنگ، بلکه بیانیه‌ای درباره ماهیت شر و زوال بشریت در دل تاریخ است—فیلمی که تا ابد در ذهن بیننده حک می‌شود و رهایی از آن ناممکن است.

⭐️امتیاز: 4.5

#⃣ #ComeAndSee
🆔 @RezazTheMan
👍4
🎥F*** Marry Kill (2024)

🖊«فا* مری کیل» به کارگردانی لورا مورفی، تلاشی برای ترکیب ژانرهای کمدی رمانتیک و تریلر جنایی است که با وجود ایده‌ای جذاب، در اجرای بی‌نقص آن موفق نیست. داستان درباره ایوا (با بازی لوسی هیل)، علاقه‌مند به جنایات واقعی است که پس از ورود به دنیای دوستیابی آنلاین، متوجه می‌شود یکی از سه مردی که با آن‌ها قرار می‌گذارد، ممکن است قاتلی سریالی باشد. هرچند فیلم در ایجاد لحظات سرگرم‌کننده و طنز موفق است، اما در ایجاد تعلیق و عمق‌بخشی به شخصیت‌ها کمبودهایی دارد. با این حال، بازی پرانرژی هیل و تلاش فیلم برای ارائه روایتی متفاوت، آن را به تجربه‌ای قابل‌توجه تبدیل کرده است.

⭐️امتیاز: 2.5

#⃣ #FMarryKill
🆔 @RezazTheMan
👍3