This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⭕️ دیوار کوتاه فرهنگ
✍️ در نقد هجوم مخالفان فستیوال کوچه به دفتر سرپرست اداره کل ارشاد بوشهر
🔹️بازخواست مدیر کل مهمترین دستگاه فرهنگی و هنری استان تنها به این دلیل که به وظیفهٔ ذاتیاش عمل کرده است و اهانت به او و انتشار چنین رفتار خلاف قانون و اخلاقی نشان میدهد مرتکبان چنین رفتاری با پناه گرفتن پشت برخی عنوانها و ادعاها تا چه اندازه از هرگونه پیگردی احساس مصونیت میکنند.
🔹️امیدواریم مدیران دستگاههای سیاسی، انتظامی، امنیتی و قضایی استان همچنان که در گذشته در برابر اتفاقات بسا کوچکتر دیگر واکنش نشان دادهاند، در برابر رفتاری حرمتشکنانه که اقتدار یک دستگاه مهم دولتی را خدشهدار کرده است نیز به وظیفهٔ قانونی خود عمل کنند.
🔹️در این میان نباید رفتار یکی دو تن از بهظاهر روزنامهنگارانی را که در چند روز گذشته با ...
متن کامل یادداشت را اینجا بخوانید
✍️ در نقد هجوم مخالفان فستیوال کوچه به دفتر سرپرست اداره کل ارشاد بوشهر
🔹️بازخواست مدیر کل مهمترین دستگاه فرهنگی و هنری استان تنها به این دلیل که به وظیفهٔ ذاتیاش عمل کرده است و اهانت به او و انتشار چنین رفتار خلاف قانون و اخلاقی نشان میدهد مرتکبان چنین رفتاری با پناه گرفتن پشت برخی عنوانها و ادعاها تا چه اندازه از هرگونه پیگردی احساس مصونیت میکنند.
🔹️امیدواریم مدیران دستگاههای سیاسی، انتظامی، امنیتی و قضایی استان همچنان که در گذشته در برابر اتفاقات بسا کوچکتر دیگر واکنش نشان دادهاند، در برابر رفتاری حرمتشکنانه که اقتدار یک دستگاه مهم دولتی را خدشهدار کرده است نیز به وظیفهٔ قانونی خود عمل کنند.
🔹️در این میان نباید رفتار یکی دو تن از بهظاهر روزنامهنگارانی را که در چند روز گذشته با ...
متن کامل یادداشت را اینجا بخوانید
برای روانشاد استاد دکتر سید محمد جعفر حمیدی
🔻رضا معتمد
ای برگ برگ خاطر ما از تو پرنگار
نامت رواتر از نفس گل در انتشار
هشتاد و نه بهار شکفتی که بشکفد
از روی پرفروغ تو لبخند هر بهار
در چشمهات شرم شریف فروتنی
خورشید از نگاه نجیب تو شرمسار
از جنس دردمندی و غمخوارگی و مهر
در سینهات هزار هزار آه شعله بار
آهت گل نیامدهٔ سالهای بعد
رؤیای ناشکفتهٔ دشتی امیدوار
ای بودن تو لنگر آرامش و سکون
در موجهای تند و دلآشوب روزگار
با هر شکستهبال در آغوش همدلی
با هر ستیزهخوی کریمانه سازگار
یک عمر همرکاب لبت بوده راستی
همچون در التزام صدف دُرّ شاهوار
اینک نبودنت چه دلافگار باوری
دیگر ندیدنت چه هراسیست جانشکار
این بیتها شکستهٔ هجر حمیدیاند
آن پیر پارسا و حکیم بزرگوار
شخص شریف اهل وفا اصل دوستی
مرد ادیب مرد سخن مرد دوستدار
آن در مرام و معرفت از نادران دور
آن از گروه گوهریان راستین تبار
گنج گران معنوی مردم جنوب
در جان عاشقان دم گرمش اثرگذار
ای کرده بر ستیغ سخنپروری مقام
نامت به جایگاه سخن داده اعتبار
حسن تو در بلندی و تابندگی چو مهر
دستت برای ابر به بخشندگی عیار
فرزانگیت ورد زبان تمام شهر
از بحر پر سخای تو جز این چه انتظار؟
گلچین نموده از همۀ راستان منش
در دانش و کمال بزرگیت بیشمار
در دور تنگجای کلام ای تو گویزن
بر اسب دیر رام سخن ای تو شهسوار
با این همه نگارش و با این همه سرود
مأوا گرفت نام تو بر بام افتخار
بوشهر را قرار اگر بود از تو بود
نخلش پس از تو سر خم و دریاش بیقرار
مردی چنین بزرگ چرا رفت زیر خاک
یاری چنین عزیز چرا خفت در مزار
تلخ است و ناگوار دریغا ندیدنت
ما را گریز نیست از این تلخ ناگوار
برخیز و دانههای دلافروز عشق را
در کشتگاه خاطر ما طالبان بکار
برخیز و خستگان طلب را امان بده
در زیر پرّ و بال بلندت فرشتهوار
هر بیت این چکامه که واگوی مهر توست
اندوه بی کران مرا کرد آشکار
اندوه بیکران مرا در غروب تو
ای در غبار گم شده ای مرد رهسپار
این شعر در ادامهٔ نامت بلند شد
تقدیم چشمهای تو این شعر سوگوار
@rezamotamed44
🔻رضا معتمد
ای برگ برگ خاطر ما از تو پرنگار
نامت رواتر از نفس گل در انتشار
هشتاد و نه بهار شکفتی که بشکفد
از روی پرفروغ تو لبخند هر بهار
در چشمهات شرم شریف فروتنی
خورشید از نگاه نجیب تو شرمسار
از جنس دردمندی و غمخوارگی و مهر
در سینهات هزار هزار آه شعله بار
آهت گل نیامدهٔ سالهای بعد
رؤیای ناشکفتهٔ دشتی امیدوار
ای بودن تو لنگر آرامش و سکون
در موجهای تند و دلآشوب روزگار
با هر شکستهبال در آغوش همدلی
با هر ستیزهخوی کریمانه سازگار
یک عمر همرکاب لبت بوده راستی
همچون در التزام صدف دُرّ شاهوار
اینک نبودنت چه دلافگار باوری
دیگر ندیدنت چه هراسیست جانشکار
این بیتها شکستهٔ هجر حمیدیاند
آن پیر پارسا و حکیم بزرگوار
شخص شریف اهل وفا اصل دوستی
مرد ادیب مرد سخن مرد دوستدار
آن در مرام و معرفت از نادران دور
آن از گروه گوهریان راستین تبار
گنج گران معنوی مردم جنوب
در جان عاشقان دم گرمش اثرگذار
ای کرده بر ستیغ سخنپروری مقام
نامت به جایگاه سخن داده اعتبار
حسن تو در بلندی و تابندگی چو مهر
دستت برای ابر به بخشندگی عیار
فرزانگیت ورد زبان تمام شهر
از بحر پر سخای تو جز این چه انتظار؟
گلچین نموده از همۀ راستان منش
در دانش و کمال بزرگیت بیشمار
در دور تنگجای کلام ای تو گویزن
بر اسب دیر رام سخن ای تو شهسوار
با این همه نگارش و با این همه سرود
مأوا گرفت نام تو بر بام افتخار
بوشهر را قرار اگر بود از تو بود
نخلش پس از تو سر خم و دریاش بیقرار
مردی چنین بزرگ چرا رفت زیر خاک
یاری چنین عزیز چرا خفت در مزار
تلخ است و ناگوار دریغا ندیدنت
ما را گریز نیست از این تلخ ناگوار
برخیز و دانههای دلافروز عشق را
در کشتگاه خاطر ما طالبان بکار
برخیز و خستگان طلب را امان بده
در زیر پرّ و بال بلندت فرشتهوار
هر بیت این چکامه که واگوی مهر توست
اندوه بی کران مرا کرد آشکار
اندوه بیکران مرا در غروب تو
ای در غبار گم شده ای مرد رهسپار
این شعر در ادامهٔ نامت بلند شد
تقدیم چشمهای تو این شعر سوگوار
@rezamotamed44
🔻در ستایش یک ابتکار ارزشمند
✍️رضا معتمد
پنجشنبه شب پیش به دعوت دوست ارجمند و ادبدوستم، آقای حسین قشقایی، در نشست پاسداشت گویش دشتستانی حضور یافتم. جای این نشست در شهر خشت و میزبان آن شاعر عزیز محلیسرا، سید طالب هاشمی بود. در آنجا آگاه شدم که این پنجمین سال برگزاری نشست و دومین سال برگزاری آن در شهر خشت است. مبتکر اصلی برگزاری این نشست نیز یک انجمن اینستاگرامی مردمی، بهنام «پاتوق دشتستانیها» بود. مدیر این انجمن آقای سیدرضا حسینی، یکی از فرهنگدوستان دشتستانی است که چند سالی است به کشور آلمان مهاجرت کرده اما دوری از ایران و دشتستان نتوانسته پیوند عاشقانهٔ او را با وطن و زادگاهش از هم بگسلد. او که بهنظر میرسید خود نیز از دیرباز دستی در ادبیات و هنر دارد و با حضور ناگهانی و از پیش ناگفتهاش در این نشست حاضران و میزبانان برنامه را غافلگیر کرده بود، اجرای بخش پایانی برنامه را که معرفی آثار و اشخاص شاخص بود، بر عهده داشت.
نشست پاسداشت گویش دشتستانی بر پایه توجه و تمرکز بر شعر گویشی بنا شده است و برای همین بخش اصلی و محوری این نشست بیشتر شعرخوانی شاعران بومیسرا بود که از شهرها و گویشهای مختلف استان بوشهر در این محفل حاضر شده بودند. یکی دو تن نیز بهدعوت برگزارکنندگان، از نورآباد ممسنی خود را به این آیین رسانده بودند. این آیین برنامهٔ ویژه و مهمانان ویژه نیز داشت. برنامهٔ ویژه آن بزرگداشت دو تن از شاعران بومیسرا به گویش دشتستانی، آقایان محمدجعفر نجدی و دکتر منوچهر بایندری بود. مهمانان ویژه نیز یک شاعر و یک نوازنده و خواننده موسیقی خراسانی از خراسان رضوی بودند.
آنچه بیشتر از همه در این برنامه خودنمایی میکرد، وجههٔ مردمی و مشارکتی آن بود و بهنظرم بخش مهمی از گیرایی و اثربخشی این برنامه بر جان و روان مهمانان نیز بهدلیل همین ویژگی بود.
بهانهٔ برگزاری آیین پاسداشت گویش دشتستانی، سالروز درگذشت استاد فرجالله کمالی است. این شاعر بزرگ بومیسرا در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹ چشم از جهان فرو بست. از همین روی برگزارکنندگان این نشست روز درگذشت این شاعر بزرگ را مبدأیی برای پاسداشت گویش دشتستانی قرار دادهاند و هر سال به مدت یک هفته برنامههایی را برای معرفی گویش دشتستانی ترتیب میدهند. بهگمانم بهترین مناسبت برای پاسداشت گویش دشتستانی همین ارتباط آن با زادروز یا سالروز درگذشت استاد کمالی باشد که برگزارکنندگان شاید بهدلیل تقارن روز درگذشت با بهار دومی را برگزیدهاند.
فرجالله کمالی بی هیچ چون و چرایی، یکی از افتخارات ادبی استان بوشهر و دشتستان و یکی از ستونهای چهارگانهٔ شعر گویشی جنوب است. در کتاب «بدویت معصوم»(پژوهشی در شعر محلی استان بوشهر) او را در کنار زندهیادان محمد بیابانی، علی مرادی و ایرج شمسی زاده از پیشقراولان و تأثیرگذاران شعر گویشی استان بوشهر دانستهام و در یادداشتی ویژهٔ تحلیل اشعار او گفتهام که او را باید نقطهٔ کمال شعر محلی دشتستان دانست. او در زمان زندگیاش هرگز چنانکه سزاوارش بود، قدر ندید و نامهربانیهایی را نیز به چشم دید اما پنجشنبه شب وقتی در آیین پاسداشت گویش دشتستانی دیدم که شعر و اندیشهٔ او در قالبهای دیگر هنری از جمله هنرهای تجسمی رسوخ کرده و نقاشان و خطاطان خوشذوق دشتستانی تخیلات شاعرانهٔ او را دستمایهٔ تصویرآفرینی و قلمزنی خود قرار دادهاند، هم ذوقزده شدم و هم به این آرامش و اطمینان خاطر رسیدم که شعر او نرمنرمک و با ظرافت و آرام آرام دارد در متن جامعه گسترش مییابد و روزبهروز پویاتر به پیش میرود.
بی هیچ تردیدی باید بخشی از این پویایی و رسوخ را نتیجه نقشآفرینی «پاتوق دشتستانیها» و مدیر آن آقای حسینی دانست.
شعرهای کمالی، گویش دشتستانی را به اصیلترین شکلش به نمایش میگذارد. زندهیاد کمالی خود اصرار تام و تمام داشت که کهنترین و اصیلترین واژههای گویش دشتستانی و نیز متلها و مثلها و انگارههای دشتستان را با شعرش نشر دهد و با زبان لطیف و ظریف شعر آنها را به ذهن و زبان نسلهای جوانتر برساند. از اینروی میگویم که روزی منسوب به او بهترین تقویم زمانی برای پاسداشت گویش دشتستانی است؛ نکتهای که دوستان پاتوق نیز به آن توجه داشتهاند.
کوشش این دوستان این است که روز درگذشت او را بهانهای برای برگزاری هفتهٔ پاسداشت گویش دشتستانی قرار دهند و این مناسبت را در تقویم فرهنگی دشتستان نیز بگنجانند تا اهمیت حفظ این میراث زبانی در ذهن و زبان نسلهای امروز و بعد دشتستان تثبیت شود. اگر موفق شوند و بتوانند از خارزار تنگنظریها و محافظهکاریها و سنگاندازیها بگذرند، پیروزی آنها رخدادی خجسته برای فرهنگ دشتستان و نقطه امیدی برای حفظ میراث معنوی گویش دشتستانی خواهد بود. امیدوارم که بتوانند.
@rezamotamed44
✍️رضا معتمد
پنجشنبه شب پیش به دعوت دوست ارجمند و ادبدوستم، آقای حسین قشقایی، در نشست پاسداشت گویش دشتستانی حضور یافتم. جای این نشست در شهر خشت و میزبان آن شاعر عزیز محلیسرا، سید طالب هاشمی بود. در آنجا آگاه شدم که این پنجمین سال برگزاری نشست و دومین سال برگزاری آن در شهر خشت است. مبتکر اصلی برگزاری این نشست نیز یک انجمن اینستاگرامی مردمی، بهنام «پاتوق دشتستانیها» بود. مدیر این انجمن آقای سیدرضا حسینی، یکی از فرهنگدوستان دشتستانی است که چند سالی است به کشور آلمان مهاجرت کرده اما دوری از ایران و دشتستان نتوانسته پیوند عاشقانهٔ او را با وطن و زادگاهش از هم بگسلد. او که بهنظر میرسید خود نیز از دیرباز دستی در ادبیات و هنر دارد و با حضور ناگهانی و از پیش ناگفتهاش در این نشست حاضران و میزبانان برنامه را غافلگیر کرده بود، اجرای بخش پایانی برنامه را که معرفی آثار و اشخاص شاخص بود، بر عهده داشت.
نشست پاسداشت گویش دشتستانی بر پایه توجه و تمرکز بر شعر گویشی بنا شده است و برای همین بخش اصلی و محوری این نشست بیشتر شعرخوانی شاعران بومیسرا بود که از شهرها و گویشهای مختلف استان بوشهر در این محفل حاضر شده بودند. یکی دو تن نیز بهدعوت برگزارکنندگان، از نورآباد ممسنی خود را به این آیین رسانده بودند. این آیین برنامهٔ ویژه و مهمانان ویژه نیز داشت. برنامهٔ ویژه آن بزرگداشت دو تن از شاعران بومیسرا به گویش دشتستانی، آقایان محمدجعفر نجدی و دکتر منوچهر بایندری بود. مهمانان ویژه نیز یک شاعر و یک نوازنده و خواننده موسیقی خراسانی از خراسان رضوی بودند.
آنچه بیشتر از همه در این برنامه خودنمایی میکرد، وجههٔ مردمی و مشارکتی آن بود و بهنظرم بخش مهمی از گیرایی و اثربخشی این برنامه بر جان و روان مهمانان نیز بهدلیل همین ویژگی بود.
بهانهٔ برگزاری آیین پاسداشت گویش دشتستانی، سالروز درگذشت استاد فرجالله کمالی است. این شاعر بزرگ بومیسرا در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹ چشم از جهان فرو بست. از همین روی برگزارکنندگان این نشست روز درگذشت این شاعر بزرگ را مبدأیی برای پاسداشت گویش دشتستانی قرار دادهاند و هر سال به مدت یک هفته برنامههایی را برای معرفی گویش دشتستانی ترتیب میدهند. بهگمانم بهترین مناسبت برای پاسداشت گویش دشتستانی همین ارتباط آن با زادروز یا سالروز درگذشت استاد کمالی باشد که برگزارکنندگان شاید بهدلیل تقارن روز درگذشت با بهار دومی را برگزیدهاند.
فرجالله کمالی بی هیچ چون و چرایی، یکی از افتخارات ادبی استان بوشهر و دشتستان و یکی از ستونهای چهارگانهٔ شعر گویشی جنوب است. در کتاب «بدویت معصوم»(پژوهشی در شعر محلی استان بوشهر) او را در کنار زندهیادان محمد بیابانی، علی مرادی و ایرج شمسی زاده از پیشقراولان و تأثیرگذاران شعر گویشی استان بوشهر دانستهام و در یادداشتی ویژهٔ تحلیل اشعار او گفتهام که او را باید نقطهٔ کمال شعر محلی دشتستان دانست. او در زمان زندگیاش هرگز چنانکه سزاوارش بود، قدر ندید و نامهربانیهایی را نیز به چشم دید اما پنجشنبه شب وقتی در آیین پاسداشت گویش دشتستانی دیدم که شعر و اندیشهٔ او در قالبهای دیگر هنری از جمله هنرهای تجسمی رسوخ کرده و نقاشان و خطاطان خوشذوق دشتستانی تخیلات شاعرانهٔ او را دستمایهٔ تصویرآفرینی و قلمزنی خود قرار دادهاند، هم ذوقزده شدم و هم به این آرامش و اطمینان خاطر رسیدم که شعر او نرمنرمک و با ظرافت و آرام آرام دارد در متن جامعه گسترش مییابد و روزبهروز پویاتر به پیش میرود.
بی هیچ تردیدی باید بخشی از این پویایی و رسوخ را نتیجه نقشآفرینی «پاتوق دشتستانیها» و مدیر آن آقای حسینی دانست.
شعرهای کمالی، گویش دشتستانی را به اصیلترین شکلش به نمایش میگذارد. زندهیاد کمالی خود اصرار تام و تمام داشت که کهنترین و اصیلترین واژههای گویش دشتستانی و نیز متلها و مثلها و انگارههای دشتستان را با شعرش نشر دهد و با زبان لطیف و ظریف شعر آنها را به ذهن و زبان نسلهای جوانتر برساند. از اینروی میگویم که روزی منسوب به او بهترین تقویم زمانی برای پاسداشت گویش دشتستانی است؛ نکتهای که دوستان پاتوق نیز به آن توجه داشتهاند.
کوشش این دوستان این است که روز درگذشت او را بهانهای برای برگزاری هفتهٔ پاسداشت گویش دشتستانی قرار دهند و این مناسبت را در تقویم فرهنگی دشتستان نیز بگنجانند تا اهمیت حفظ این میراث زبانی در ذهن و زبان نسلهای امروز و بعد دشتستان تثبیت شود. اگر موفق شوند و بتوانند از خارزار تنگنظریها و محافظهکاریها و سنگاندازیها بگذرند، پیروزی آنها رخدادی خجسته برای فرهنگ دشتستان و نقطه امیدی برای حفظ میراث معنوی گویش دشتستانی خواهد بود. امیدوارم که بتوانند.
@rezamotamed44
🔻برای شهید ناصر جوهرزاده
✍رضا معتمد
ناصر جوهرزاده را نمیشناسم اما پیش از این نامش را از بعضی همرزمانش شنیدهام. این چند روز اما نام او بیشتر در محافل حضوری و گروههای مجازی شنیده و دیده میشود. در جای جای شهر هم عکس او بر بنرها و تابلوها نصب شده است.
میگویند بعد از ۳۹ سال مفقودی به شهرش بازگشته است. از عملیات کربلای پنج ۱۳۶۵ که ۲۲ ساله بود تا اردیبهشت ۱۴۰۴ که همسالان او اکنون شصت و یک سالهاند. اما او در قاب بیست و دو سالگیاش، تثبیت شده است.
نمیدانم که اگر او در سال ۱۳۶۵ نمانده بود و همچون بسیاری همرزمانش به زندگی برمیگشت، چه سرانجامی مییافت. در کشوری که بهترین قهرمان در آن قهرمان مرده است، شاید او هم مثل خیلی از همجبههایهایش منتقد و معترض حال و روز اکنون ما بود و دچار انواع انگ و برچسپ و محرومیت. اما او امروز برای همه قهرمان است. هم برای همرزمان معترضش و هم برای مدافعان وضع موجود.
برای مادرش اما هیچکدام نبود. برای مادرش او همان جوان ۲۲ ساله خوشقد و بالایی بود که به بیم و امیدبرنگشتن و برگشتن بدرقهاش کرد اما پس از ۳۹ سال اکنون که شکستههای پسر برگشت، دیگر حتی شکستههای مادر هم نیست.
سرنوشت من بدون تو سرد و بیصدا شکستن است
یا هنوز پیش من بمان یا شکستهٔ مرا ببر
عقاب جنگ اینگونه چنگال در جگر مادران فرو میکند. کاش دیگر هرگز جنگی نباشد.
این شعر را به این همرزم نادیدهٔ دیروز تقدیم میکنم.
🔻برای نقشآفرینان آن واقعهٔ هشتساله
این کار سادهای ست
که انگشتانت را
در موهایم فرو کنی و بگویی:
چه زود پیر شدی!
کار سادهای ست
که روزهای مانده از ماه را
برایت بشمارم
و بگویم:
هنوز فرصت هست...
نه دروغ نمیگویم
تو را میبینم
در کرانه آن رودخانه ایستادهای
و مرا میپایی
هنوز پایم در آب فرو نرفته است
انگشتانت را چون پنجرهای مشبّک
حفاظ غرورت کردهای
ما چه زود بزرگ شدیم
ودر معرکهای زودهنگام
بزرگی را
با همسالانمان
جستوجو کردیم
که آمیخته با لعاب دهان شیر بود
ما چه زود بزرگ شدیم
در لباسهای خاکی
و گردنآویزهایی
که پیشنشان پیمانهای
به فرجام رسیده بودند
برخیمان رفتیم،
برخیمان برگشتیم،
برخیمان نیامدیم
تا چون برگشتگان،
پیشنشان تهمت پیمانهای به فرجام نارسیده شویم
هرچند پرهایمان را
-که شکستهاند-
برخود گواه گرفته باشیم...
انگشتهایت را
در موهایم فرو کن
میدانم
که پیر شدهام
اما
روزهای مانده از ماه را چه کنم؟
@rezamotamed44
✍رضا معتمد
ناصر جوهرزاده را نمیشناسم اما پیش از این نامش را از بعضی همرزمانش شنیدهام. این چند روز اما نام او بیشتر در محافل حضوری و گروههای مجازی شنیده و دیده میشود. در جای جای شهر هم عکس او بر بنرها و تابلوها نصب شده است.
میگویند بعد از ۳۹ سال مفقودی به شهرش بازگشته است. از عملیات کربلای پنج ۱۳۶۵ که ۲۲ ساله بود تا اردیبهشت ۱۴۰۴ که همسالان او اکنون شصت و یک سالهاند. اما او در قاب بیست و دو سالگیاش، تثبیت شده است.
نمیدانم که اگر او در سال ۱۳۶۵ نمانده بود و همچون بسیاری همرزمانش به زندگی برمیگشت، چه سرانجامی مییافت. در کشوری که بهترین قهرمان در آن قهرمان مرده است، شاید او هم مثل خیلی از همجبههایهایش منتقد و معترض حال و روز اکنون ما بود و دچار انواع انگ و برچسپ و محرومیت. اما او امروز برای همه قهرمان است. هم برای همرزمان معترضش و هم برای مدافعان وضع موجود.
برای مادرش اما هیچکدام نبود. برای مادرش او همان جوان ۲۲ ساله خوشقد و بالایی بود که به بیم و امیدبرنگشتن و برگشتن بدرقهاش کرد اما پس از ۳۹ سال اکنون که شکستههای پسر برگشت، دیگر حتی شکستههای مادر هم نیست.
سرنوشت من بدون تو سرد و بیصدا شکستن است
یا هنوز پیش من بمان یا شکستهٔ مرا ببر
عقاب جنگ اینگونه چنگال در جگر مادران فرو میکند. کاش دیگر هرگز جنگی نباشد.
این شعر را به این همرزم نادیدهٔ دیروز تقدیم میکنم.
🔻برای نقشآفرینان آن واقعهٔ هشتساله
این کار سادهای ست
که انگشتانت را
در موهایم فرو کنی و بگویی:
چه زود پیر شدی!
کار سادهای ست
که روزهای مانده از ماه را
برایت بشمارم
و بگویم:
هنوز فرصت هست...
نه دروغ نمیگویم
تو را میبینم
در کرانه آن رودخانه ایستادهای
و مرا میپایی
هنوز پایم در آب فرو نرفته است
انگشتانت را چون پنجرهای مشبّک
حفاظ غرورت کردهای
ما چه زود بزرگ شدیم
ودر معرکهای زودهنگام
بزرگی را
با همسالانمان
جستوجو کردیم
که آمیخته با لعاب دهان شیر بود
ما چه زود بزرگ شدیم
در لباسهای خاکی
و گردنآویزهایی
که پیشنشان پیمانهای
به فرجام رسیده بودند
برخیمان رفتیم،
برخیمان برگشتیم،
برخیمان نیامدیم
تا چون برگشتگان،
پیشنشان تهمت پیمانهای به فرجام نارسیده شویم
هرچند پرهایمان را
-که شکستهاند-
برخود گواه گرفته باشیم...
انگشتهایت را
در موهایم فرو کن
میدانم
که پیر شدهام
اما
روزهای مانده از ماه را چه کنم؟
@rezamotamed44
Forwarded from شفیعی کدکنی
ایران از پای نمیاُفتد، میتپد و چون قُقنوس از خاکستر خود برمیخیزد؛ مانندِ دُلفین جَست میزند و پیدا میشود و نهان میشود، و باز از نو پدیدار. هر کجا که گمان کنید که نیست، درست همانجا هست، در هر لباس، هر سیما، چه در زربفت و چه در کرباس، چه گویا و چه خاموش.
هزاران هزار صدا در خرابههایِ تو پیچید که: «دیوان آمد، دیوان آمد!» این صدا در خرابههایِ دیگر نیز پیچیده است و گوشِ روزگار با آن آشناست؛ ولی دیوان میآیند و میروند، غولان میآیند و میروند، دوالپایان پاورچین پاورچین میگذرند، و آن روندهٔ بزرگ که ایران نام دارد، میماند.
محمدعلی اسلامی ندوشن
برگرفته از فصلنامهٔ هستی، تابستانِ ۱۳۷۲ خورشیدی، صص ۱۸۴–۱۸۳
#ایران
هزاران هزار صدا در خرابههایِ تو پیچید که: «دیوان آمد، دیوان آمد!» این صدا در خرابههایِ دیگر نیز پیچیده است و گوشِ روزگار با آن آشناست؛ ولی دیوان میآیند و میروند، غولان میآیند و میروند، دوالپایان پاورچین پاورچین میگذرند، و آن روندهٔ بزرگ که ایران نام دارد، میماند.
محمدعلی اسلامی ندوشن
برگرفته از فصلنامهٔ هستی، تابستانِ ۱۳۷۲ خورشیدی، صص ۱۸۴–۱۸۳
#ایران
Forwarded from سرو سخنگو (دکتر اسلامی نُدوشن)
میشود گفت که ایرانیان یکی از پر ماجراترین ملّتهای دنیا بودهاند. در طیّ تاریخِ درازِ این کشور، جنگ در آن قطع نشده، بر سر هم هیچ نسلی از این مردم نبوده که جنگ ندیده باشد، ما هم دیدیم. سرنوشت ایرانی این بوده که همیشه در تاریخ جهان حضور مؤثّر داشته باشد.
گمان میکنم زیاد نیست در جهان پارهی خاکی که به اندازهی ایران حوادث به چشم دیده باشد: جنگ، شهربندان، قحطی، خشکسالی، هوس بازیِ شاهان و امیران، سالوسِ موبدان و زاهد نمایان، جشن و ماتم، عشق، ایثار، روزهای خوش و روزهای ناخوش، از بوی خوشِ گُلِ سرخ تا بوی خون...
بدینگونه ایران یک گورستان پهناور تاریخ است. چه تعداد انسان در طیّ این چند هزار سال بر این خاک زندگی کرده و رفتهاند، خدا میداند. هم اکنون ردّ پایشان هست؛ عشق ورزیدند و امیدوار بودند و رنج کشیدند و تلاش کردند و گذشتند. وقتی کارنامهی ایران را میگشاییم مانند آن است که چند هزار سال زندگی کردهایم. باد که در درخت میپیچد، به صدایش گوش دهیم:
این صدای درختِ تناورِ ایـــران است.
#برگریزان
#ایران_را_از_یاد_نبریم
💎کانال دکتر محمّدعلی اسلامی نُدوشن
🆔 @sarv_e_sokhangoo
گمان میکنم زیاد نیست در جهان پارهی خاکی که به اندازهی ایران حوادث به چشم دیده باشد: جنگ، شهربندان، قحطی، خشکسالی، هوس بازیِ شاهان و امیران، سالوسِ موبدان و زاهد نمایان، جشن و ماتم، عشق، ایثار، روزهای خوش و روزهای ناخوش، از بوی خوشِ گُلِ سرخ تا بوی خون...
بدینگونه ایران یک گورستان پهناور تاریخ است. چه تعداد انسان در طیّ این چند هزار سال بر این خاک زندگی کرده و رفتهاند، خدا میداند. هم اکنون ردّ پایشان هست؛ عشق ورزیدند و امیدوار بودند و رنج کشیدند و تلاش کردند و گذشتند. وقتی کارنامهی ایران را میگشاییم مانند آن است که چند هزار سال زندگی کردهایم. باد که در درخت میپیچد، به صدایش گوش دهیم:
این صدای درختِ تناورِ ایـــران است.
#برگریزان
#ایران_را_از_یاد_نبریم
💎کانال دکتر محمّدعلی اسلامی نُدوشن
🆔 @sarv_e_sokhangoo
🔻رضا معتمد
دورباد از تو که مغلوب زبانها باشی
که فروکاستهی نام و نشانها باشی
بستهی دایرهی تعزیه گردانیها
یا اسیر نفس مرثیهخوانها باشی
عدهای سود و زیان سنج چنین میخواهند
که تو هم در سبد سود و زیانها باشی
تو ولی برتر از آنی که فرودت آرند
بسته سنگ و ترازوی دکانها باشی
خونت آتش زده در خرمن ظلمت، هیهات
که تو خود گم شده ظلمت آنها باشی
در جهانی که ستم سرد سکونش میخواست
خواستی زلزلهآموز تکانها باشی
شب ما بیهیجان بود درخشیدی تا
شعلهای در شب ما بی هیجانها باشی
عشق گیراتر از آن بود که در عزم سفر
مات تردید «بمان»ها و «نمان»ها باشی
آخر عشق تو این بود که جان بسپاری
که جگرسوختهی داغ جوانها باشی
قسمت عشق تو این بود که در باغ رسول
گل پرپر شده خار و خزانها باشی
با یقینی که در آن تیر و کمانها جوشید
دور باد از تو که در بند گمانها باشی
@rezamotamed44
دورباد از تو که مغلوب زبانها باشی
که فروکاستهی نام و نشانها باشی
بستهی دایرهی تعزیه گردانیها
یا اسیر نفس مرثیهخوانها باشی
عدهای سود و زیان سنج چنین میخواهند
که تو هم در سبد سود و زیانها باشی
تو ولی برتر از آنی که فرودت آرند
بسته سنگ و ترازوی دکانها باشی
خونت آتش زده در خرمن ظلمت، هیهات
که تو خود گم شده ظلمت آنها باشی
در جهانی که ستم سرد سکونش میخواست
خواستی زلزلهآموز تکانها باشی
شب ما بیهیجان بود درخشیدی تا
شعلهای در شب ما بی هیجانها باشی
عشق گیراتر از آن بود که در عزم سفر
مات تردید «بمان»ها و «نمان»ها باشی
آخر عشق تو این بود که جان بسپاری
که جگرسوختهی داغ جوانها باشی
قسمت عشق تو این بود که در باغ رسول
گل پرپر شده خار و خزانها باشی
با یقینی که در آن تیر و کمانها جوشید
دور باد از تو که در بند گمانها باشی
@rezamotamed44
🔻داستان صافکار و نحوی!
✍رضا معتمد
پوستهٔ رنگ نشده سپر ماشینم را که مارک «ام وی ام» است، برده بودم پیش استاد صافکار تا بعد از رنگآمیزی جایگزین سپر تصادفی کند. شماره تلفنم را خواست که بعد از آمادهشدن برای نصب خبرم کند. گفتم چند روز پیش در دفترت اسم و تلفن را یادداشت کردهای. رفت و دفتر یادداشتهایش را باز کرد؛ دیدم کنار اسم و شماره تلفنم نوشته: «ام بی ام». پرسیدم چرا «ام وی ام» را نوشتهای «ام بی ام»؟ استاد میانسال، با سادگی و شاید شرمندگی لبخندی زد و گفت: «از کمسوادی است.»
از پرسشم پشیمان شدم و بهقصد دلجویی گفتم شاید هم دلیلش فضولی من است که معلم ادبیاتم و گرنه چه فرقی میکند «وی» با «بی»؟
در راه که میآمدم، با وجدان آزردهٔ خودم کلنجار میرفتم. یاد داستان نحوی و کشتیبان افتادم و اینکه مولانا در این داستان چه حالی گرفته است از بعضی شیفتگان دانش نظری و چه حالی داده است به صاحبان چهبسا کمزبانِ هنر و مهارتهای عملی:
آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
گفت: «هیچ از نحو دانی؟« گفت: «لا»
گفت: «نیم عمر تو شد بر فنا»
دلشکسته گشت کشتیبان ز تاب
لیک آن دم کرد خامش از جواب
باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان به آواز بلند:
«هیچ دانی آشنا کردن*؟ بگو»
گفت: «نی از من تو سبّاحی* مجو»
گفت «کٌلّ عمرت ای نحوی فناست
زآنکه کشتی غرق در گردابهاست»
فردا که رفتم، داستان را برایش تعریف کردم. خندید.
* شنا کردن
*سباحی یعنی شنا کردن
@rezamotamed44
✍رضا معتمد
پوستهٔ رنگ نشده سپر ماشینم را که مارک «ام وی ام» است، برده بودم پیش استاد صافکار تا بعد از رنگآمیزی جایگزین سپر تصادفی کند. شماره تلفنم را خواست که بعد از آمادهشدن برای نصب خبرم کند. گفتم چند روز پیش در دفترت اسم و تلفن را یادداشت کردهای. رفت و دفتر یادداشتهایش را باز کرد؛ دیدم کنار اسم و شماره تلفنم نوشته: «ام بی ام». پرسیدم چرا «ام وی ام» را نوشتهای «ام بی ام»؟ استاد میانسال، با سادگی و شاید شرمندگی لبخندی زد و گفت: «از کمسوادی است.»
از پرسشم پشیمان شدم و بهقصد دلجویی گفتم شاید هم دلیلش فضولی من است که معلم ادبیاتم و گرنه چه فرقی میکند «وی» با «بی»؟
در راه که میآمدم، با وجدان آزردهٔ خودم کلنجار میرفتم. یاد داستان نحوی و کشتیبان افتادم و اینکه مولانا در این داستان چه حالی گرفته است از بعضی شیفتگان دانش نظری و چه حالی داده است به صاحبان چهبسا کمزبانِ هنر و مهارتهای عملی:
آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
گفت: «هیچ از نحو دانی؟« گفت: «لا»
گفت: «نیم عمر تو شد بر فنا»
دلشکسته گشت کشتیبان ز تاب
لیک آن دم کرد خامش از جواب
باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان به آواز بلند:
«هیچ دانی آشنا کردن*؟ بگو»
گفت: «نی از من تو سبّاحی* مجو»
گفت «کٌلّ عمرت ای نحوی فناست
زآنکه کشتی غرق در گردابهاست»
فردا که رفتم، داستان را برایش تعریف کردم. خندید.
* شنا کردن
*سباحی یعنی شنا کردن
@rezamotamed44
گفتگوی رضا معتمد با برنامه فانوس- رادیو بوشهر، ۲ مرداد ۱۴۰۴
AudioLab
گفتگوی رضا معتمد با برنامهی فانوس- رادیو بوشهر، ۲ مرداد ۱۴۰۴
🔻غزل
✍رضا معتمد
دلم خشکیده افتادهست پای حوض ماهیها
فروغم را فرو بردهست دستی در سیاهیها
بهاران برگ سبزی بودم اما فرصتم کم بود
نسیمی واژگونم کرد در بیتکیهگاهیها
خزان خواهی نخواهی بود اما من ندانستم
که برگی را گریزی نیست از خواهی نخواهیها
از این دهلیزها راهی به آگاهی نمیبینم
فلج ماندهست پای رفتن از بیم تباهیها
مرا ای کاش یادی دور میکرد از فراموشی
مرا ای کاش بادی میربود از بیپناهیها
به هذیانی دچارم کرده اوهام پریشانی
تو میگفتی به من چیزی نگیر از بین راهیها
تو میگویی هنوز اما مرا تاب شنیدن نیست
چه باید کرد وقتی خستهام از خیرخواهیها؟
گواه رویشی در باغ بودم بعد از این اما
نخواهی دید امضای مرا پای گواهیها
@rezamotamed44
✍رضا معتمد
دلم خشکیده افتادهست پای حوض ماهیها
فروغم را فرو بردهست دستی در سیاهیها
بهاران برگ سبزی بودم اما فرصتم کم بود
نسیمی واژگونم کرد در بیتکیهگاهیها
خزان خواهی نخواهی بود اما من ندانستم
که برگی را گریزی نیست از خواهی نخواهیها
از این دهلیزها راهی به آگاهی نمیبینم
فلج ماندهست پای رفتن از بیم تباهیها
مرا ای کاش یادی دور میکرد از فراموشی
مرا ای کاش بادی میربود از بیپناهیها
به هذیانی دچارم کرده اوهام پریشانی
تو میگفتی به من چیزی نگیر از بین راهیها
تو میگویی هنوز اما مرا تاب شنیدن نیست
چه باید کرد وقتی خستهام از خیرخواهیها؟
گواه رویشی در باغ بودم بعد از این اما
نخواهی دید امضای مرا پای گواهیها
@rezamotamed44
*این دو برادر*
✍️رضا معتمد
*جان پرور است قصهی ارباب معرفت*
*رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو*
روایت همنفسی این دو برادر، قصهی ارباب معرفت است. داستانی درازدامن و پر شاخ و برگ و پرشگفتی است؛ داروی فربهی جان است. داستان هشتادسال همنشینی و همقدمی و همراهی دو رفیق همخون است. بیآنکه در این هشتاد سال حتی به اندازه دمی یا قدمی راهشان را از هم جدا کنند.
✍️رضا معتمد
*جان پرور است قصهی ارباب معرفت*
*رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو*
روایت همنفسی این دو برادر، قصهی ارباب معرفت است. داستانی درازدامن و پر شاخ و برگ و پرشگفتی است؛ داروی فربهی جان است. داستان هشتادسال همنشینی و همقدمی و همراهی دو رفیق همخون است. بیآنکه در این هشتاد سال حتی به اندازه دمی یا قدمی راهشان را از هم جدا کنند.
رضا معتمد:
این دو برادر
✍️رضا معتمد
جان پرور است قصهی ارباب معرفت
رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو
🍀روایت همنفسی این دو برادر، قصهی ارباب معرفت است. داستانی درازدامن و پر شاخ و برگ و پرشگفتی است؛ داروی فربهی جان است. داستان هشتادسال همنشینی و همقدمی و همراهی دو رفیق همخون است. بیآنکه در این هشتاد سال حتی به اندازه دمی یا قدمی راهشان را از هم جدا کنند.
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس
ماهی که در خشک اوفتد قیمت بداند آب را
از هر زاویه که مینگرم، این بیت سعدی را برازندهی داستان زندگی این دو برادر مییابم: حاج محمد و حاج محمود. اولی که برادر بزرگتر بود، حدود سه سال پیش رخت از جهان خاکی برکشید و دومی همین دو هفته پیش از پی برادر رفت. گویی چون ماهی در خشک اوفتاده تاب دوری همنفس خویش را نداشت و به همان ناگهانی سرنوشت یک ماهی به خشکی دچار شده، در پسینگاه دوشنبه ۲۸ مهرماه پرپر زنان به پایان داستان زندگیاش رسید..
🍀آنها در نخستین سالهای ۱۳۰۰ شمسی با اختلاف زمانی ده دوازده ساله، پا در این جهان نهادند؛ نیم نخستین از سالهای زندگیشان را تا آنجا که خاطرهی کودکی من قد میدهد، در روستایی کوچک چند خانواری در حاشیهی شرقی رود دالکی سپری کردند: روستای «بُنه جابری». روستایی با خانوارهای به هم پیوسته. روستایی که هیچ کوچهای نداشت و خانهها بینشان دیواری نبود و اگر هم بود، دیوارها با رهباریکههای کندووار به هم راه داشتند. خودشان به این راهباریکهها «کیچول» میگفتند. روستایی که مردمانش ایمان و آرامش و زیبایی محض بودند. من از این روستا و مردان و زنان و کودکانش که همبازیان تابستانیام بودند، در حافظهی کودکیام خاطرهها دارم و اگر روزگار مجال دهد، روزی در باره صدق و صفایی که بر سر آن ده کوچک بال گسترده بود، خواهم نوشت.
🍀در چنین فضایی و هوایی این دو برادر هشتاد سال با هم نفس کشیدند و بزرگ شدند. هشتاد سال بر زمین پدری کار کردند؛ هشتاد سال نخل کاشتند و باغ پروراندند یا در باغ کار کردند. در «هوره»، در «قنات» و در «معنوی».
هشتاد سال در یک خانه زیستند و بر یک سفره نان خوردند؛ با هم به شبنشینی و عیادت و دیدار دوستان دور یا نزدیک رفتند؛ بچههایشان را و نوههایشان را با هم بزرگ کردند و هرگز هیچ بچهای از آنها نتوانست مرز بین پدر و عمو را در فرمانبری و کرنش دریابد.
🍀سکونتگاه آنها چه در روستای بنه و چه در دالکی حیاطی بزرگ داشت که پیرامون آن را خانههایی در برگرفته بود. در بُنه این حیاط کمی کوچکتر بود چون هنوز بچهها پر و بال نگرفته بودند. سال ۵۶ که به دالکی آمدند، حیاط منزل را کمی بزرگتر گرفتند و ردیفی از خانههای تارمهدار ساختند که سهم هر دو برادر و فرزندانشان یکی دو اتاق بود و یکی دو اتاق هم سهم تنها برادرزاده متأهل. وسط حیاط نیز اتاقی بود که آشپزخانهی مشترکشان بود. برای همهی سهچهار خانوار در این آشپزخانه یک غذا پخت میشد و همه گرداگرد یک سفره غذا میخوردند. حتی وقتی بچهها یکی یکی بزرگشدند و تأهل اختیار کردند، باز هم حیاط همین منزل اشتراکی پذیرای ساخت و ساز تازه یکی دو تایشان بود و هنگامی که دیگر حیاط تاب خانههای بیشتر را نداشت، زمین مجاور بود که عهدهدار این همبستگی شد با همان راهباریکهی کندووار و به هم پیوسته.
آنها در این همنفسی هشتادساله به فرزندان و نوهها و حتی نتیجههایشان نفسکشیدن با هم و برای هم را میآموختند و با برق محبتی که در چشمانشان بود، رشتهای از نور صمیمیت را با پیوندی استوار در جان دو سه نسل بعد از خود تاباندند.
در تمام این سالها هیچ وسوسهای نتوانست در دل و جان آندو چنگ بیندازد و راهشان را از هم جدا کند. آنها هیچ شوق و شهوتی از مالکیت مجزا و شخصی را به دلشان راه ندادند و هرگز وسوسهی تقسیم ارث پدری بر وجودشان چیره نشد. اگر هم در این چند دهه از زندگی، بر زمینهای موروثی نخلی کاشتند، با هم کاشتند و برداشتند. در مدت زمانی بیش از چهل سال آنها هر صبح بر ترک موتورسیکلت سیجی۱۲۵ نشستند و به باغ رفتند و پیش از اذان ظهر برگشتند. فرمان موتور دست حاج محمود بود و حاج محمد ترک نشین. پسینگاه و پیش از غروب نیز این رفت و آمد در رکاب هم تکرار میشد. تنها در این سالهای پایانی که پیری و بیماری تاب و توان برادر بزرگتر را گرفته بود، حاج محمود راه خانه تا باغ و باغ تا خانه را تنهایی میپیمود.
🍀آنها نه در کار که در گشت و گذار هم با هم بودند. در اوان جوانی با هم به مشهد رفتند و در پایان میانسالی با هم حاجی شدند.
این دو برادر
✍️رضا معتمد
جان پرور است قصهی ارباب معرفت
رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو
🍀روایت همنفسی این دو برادر، قصهی ارباب معرفت است. داستانی درازدامن و پر شاخ و برگ و پرشگفتی است؛ داروی فربهی جان است. داستان هشتادسال همنشینی و همقدمی و همراهی دو رفیق همخون است. بیآنکه در این هشتاد سال حتی به اندازه دمی یا قدمی راهشان را از هم جدا کنند.
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس
ماهی که در خشک اوفتد قیمت بداند آب را
از هر زاویه که مینگرم، این بیت سعدی را برازندهی داستان زندگی این دو برادر مییابم: حاج محمد و حاج محمود. اولی که برادر بزرگتر بود، حدود سه سال پیش رخت از جهان خاکی برکشید و دومی همین دو هفته پیش از پی برادر رفت. گویی چون ماهی در خشک اوفتاده تاب دوری همنفس خویش را نداشت و به همان ناگهانی سرنوشت یک ماهی به خشکی دچار شده، در پسینگاه دوشنبه ۲۸ مهرماه پرپر زنان به پایان داستان زندگیاش رسید..
🍀آنها در نخستین سالهای ۱۳۰۰ شمسی با اختلاف زمانی ده دوازده ساله، پا در این جهان نهادند؛ نیم نخستین از سالهای زندگیشان را تا آنجا که خاطرهی کودکی من قد میدهد، در روستایی کوچک چند خانواری در حاشیهی شرقی رود دالکی سپری کردند: روستای «بُنه جابری». روستایی با خانوارهای به هم پیوسته. روستایی که هیچ کوچهای نداشت و خانهها بینشان دیواری نبود و اگر هم بود، دیوارها با رهباریکههای کندووار به هم راه داشتند. خودشان به این راهباریکهها «کیچول» میگفتند. روستایی که مردمانش ایمان و آرامش و زیبایی محض بودند. من از این روستا و مردان و زنان و کودکانش که همبازیان تابستانیام بودند، در حافظهی کودکیام خاطرهها دارم و اگر روزگار مجال دهد، روزی در باره صدق و صفایی که بر سر آن ده کوچک بال گسترده بود، خواهم نوشت.
🍀در چنین فضایی و هوایی این دو برادر هشتاد سال با هم نفس کشیدند و بزرگ شدند. هشتاد سال بر زمین پدری کار کردند؛ هشتاد سال نخل کاشتند و باغ پروراندند یا در باغ کار کردند. در «هوره»، در «قنات» و در «معنوی».
هشتاد سال در یک خانه زیستند و بر یک سفره نان خوردند؛ با هم به شبنشینی و عیادت و دیدار دوستان دور یا نزدیک رفتند؛ بچههایشان را و نوههایشان را با هم بزرگ کردند و هرگز هیچ بچهای از آنها نتوانست مرز بین پدر و عمو را در فرمانبری و کرنش دریابد.
🍀سکونتگاه آنها چه در روستای بنه و چه در دالکی حیاطی بزرگ داشت که پیرامون آن را خانههایی در برگرفته بود. در بُنه این حیاط کمی کوچکتر بود چون هنوز بچهها پر و بال نگرفته بودند. سال ۵۶ که به دالکی آمدند، حیاط منزل را کمی بزرگتر گرفتند و ردیفی از خانههای تارمهدار ساختند که سهم هر دو برادر و فرزندانشان یکی دو اتاق بود و یکی دو اتاق هم سهم تنها برادرزاده متأهل. وسط حیاط نیز اتاقی بود که آشپزخانهی مشترکشان بود. برای همهی سهچهار خانوار در این آشپزخانه یک غذا پخت میشد و همه گرداگرد یک سفره غذا میخوردند. حتی وقتی بچهها یکی یکی بزرگشدند و تأهل اختیار کردند، باز هم حیاط همین منزل اشتراکی پذیرای ساخت و ساز تازه یکی دو تایشان بود و هنگامی که دیگر حیاط تاب خانههای بیشتر را نداشت، زمین مجاور بود که عهدهدار این همبستگی شد با همان راهباریکهی کندووار و به هم پیوسته.
آنها در این همنفسی هشتادساله به فرزندان و نوهها و حتی نتیجههایشان نفسکشیدن با هم و برای هم را میآموختند و با برق محبتی که در چشمانشان بود، رشتهای از نور صمیمیت را با پیوندی استوار در جان دو سه نسل بعد از خود تاباندند.
در تمام این سالها هیچ وسوسهای نتوانست در دل و جان آندو چنگ بیندازد و راهشان را از هم جدا کند. آنها هیچ شوق و شهوتی از مالکیت مجزا و شخصی را به دلشان راه ندادند و هرگز وسوسهی تقسیم ارث پدری بر وجودشان چیره نشد. اگر هم در این چند دهه از زندگی، بر زمینهای موروثی نخلی کاشتند، با هم کاشتند و برداشتند. در مدت زمانی بیش از چهل سال آنها هر صبح بر ترک موتورسیکلت سیجی۱۲۵ نشستند و به باغ رفتند و پیش از اذان ظهر برگشتند. فرمان موتور دست حاج محمود بود و حاج محمد ترک نشین. پسینگاه و پیش از غروب نیز این رفت و آمد در رکاب هم تکرار میشد. تنها در این سالهای پایانی که پیری و بیماری تاب و توان برادر بزرگتر را گرفته بود، حاج محمود راه خانه تا باغ و باغ تا خانه را تنهایی میپیمود.
🍀آنها نه در کار که در گشت و گذار هم با هم بودند. در اوان جوانی با هم به مشهد رفتند و در پایان میانسالی با هم حاجی شدند.
آنها در همهچیز شباهت داشتند. در خلق و خو و ادبورزی و باور و مرام و مسلک. تفاوتهایشان بسیار جزیی و برآمده از ویژگیهای جسمی و بعضی کنشهای فردی بود. حاج محمد کمی قدکوتاهتر بود و حاجمحمود کمیسبزهروتر. حاج محمد همیشه چهارزانو مینشست و چهارزانو نشستنش هم شیوهای خاص داشت.
در اینگونه نشستن او پاشنهی پای راستش را روی ران چپش میگذاشت و در تمام مدتی که در مجلس مینشست، این شیوه نشستن را تغییر نمیداد. وقتی هم بدین حالت نشسته بود سرش رو به پایین بود و غالبا با تسبیحی که در دست داشت، ورد میانداخت و گاه نیز که جو مجلس بر او تأثیر میگذاشت، تسبیح را دور دستش میچرخاند. حاج محمود اما به یک حالت نمینشست او گاه در حالتی که تکیه داده بود، یکزانو را خمیده بر زمین میگذاشت و زانوی دیگر را تکیهگاه آرنجش میکرد. گاه نیز که مجلس خودمانیتر بود، پایش را دراز میکرد. حاج محمد کمحرفتر بود و بهندرت سخن میگفت اما هرگاه لب به سخن میگشود، سخنش متل یا حکایتی بود که خنده بر لب حضار میآورد در چنین مواقعی خودش زودتر از دیگران میخندید. وقت خندیدن جوهرهی صدایش را بیرون میداد و در خنده سبک خاص خود را داشت. خنده حاج محمود هنوز سبکی خاصتر داشت. او قاهقاه نمیزد بلکه شدت خنده را با نفسی تند از دهان بیرون میداد در این حالت شکمش منقبض و چشمانش بسته میشد.
🍀هر دو برادر سواد مدرسهای نداشتند. حاج محمود سواد مکتبی داشت ولی نهچنان که متنی فارسی را بخواند یا بنویسد اما قرآن خواندن را بلد بود و شبهای رمضان که در منزلشان یا در مسجد قرآنخوانی داشتند، پای ثابت «مقابله» بود. او با وجود درس نخواندگی مردی زیرک و تیزفهم بود و فراستی خاص داشت. حرفها و رفتارها را زود میگرفت و تحلیل میکرد. در مجالس شبنشینی در بحثها که غالبا در باره باغ و کشت و زرع بود یا نکتهای اجتماعی و خانوادگی نظر میداد و در این مواقع نگاهش نافذ و جدی بود. او نکتهسنجیهای خاصی داشت و بسیاری اوقات بهویژه وقتی که سر دماغ بود، طنزی خاص را چاشنی کلامش میکرد. رفتارش در مباحثهها غافلگیرکننده بود گاه در همان حالی که انتظار داشتی با جمع در مخالفت با موضوعی همراهی کند، موضع موافق میگرفت و استقلالش را نشان میداد. نهیبهای گاهبهگاهش هم اثرگذار بود و تکاندهنده. با این حال هرگز ندیدم که او در هیچ مجلسی روی حرف برادر حرفی بیاورد یا با او جدلی کند. همواره تحت نفوذ کلام برادر بود و در برابر او هرگز علم مخالفت برنمیافراشت و گمان نمیکنم هیچ چشمی اخم و قهر این دو برادر را با هم دیده باشد.
هر دو برادر در هیچ مدرسهای درس نخوانده بودند اما تجارب زندگی و اصالت خانوادگی و آمیختگی آن با دینداری، کمال عقلی و شخصیتی خاصی بهآنها داده بود.
🍀هر دو در غایت دینداری بودند. در زمانهای که دینداری در ذهن بسیاری کاسبکاری و تزویر و ریا تداعی میشود، گفتن از غایت دینداری این دو برادر سخت است. اما آنها در غایت دینداری از جنس واقعی و اصیلش بودند. با اینحال هرگز دینفروشی نکردند بلکه دینداری با قدم بهقدم زندگیشان عجین شده بود. تقید به واجبات و انجام مستحبات و پرهیز از دروغ و ستم و حقکشی و دوری از گناه و شبهه با وجودشان آمیخته بود و کوشیده بودند همینها را به فرزندانشان نیز سرایت دهند.
آنها دنیا را پلی بر گذر راه آخرت میدیدند و آنقدر اهل تمیز بودند که بر این پل خانه نگیرند. برای همین هرگز پا از دایرهی درویشی بیرون ننهادند، از خصلت درویشیشان همین بس که آنچه را داشتند، تنها از آن خود نمیدانستند. هیچگاه رفتار فخرفروشانه نداشتند و از جایگاهی بالا به کسی ننگریستند. در نشست و برخاست با انسانهای گمنام و فرودست نهایت ادب و احترام را داشتند.خانهی آنها هرچندگاه میزبان غریب یا درویشی بود.
🍀آنها از دو سوی با مادر من پیوند داشتند. هم با او پسر عمو بودند و هم پسرخالههایش. چنین قرابتی به من و دیگر برادران و خواهرانم این فرصت را داد که همنشین و همراه زندگیشان باشیم و فریم فریم تصویر زندگیشان را از کودکی تا روز مرگشان بهخاطر بسپاریم. وقتی من کودکی ده ساله بودم آنها دهههای چهل و پنجاه زندگیشان را میگذراندند که نقطه کمال و اوج شادابی زندگیست. دیدن پیری و سپس خاموشی ستارهی وجود آنهایی که تو جوانی و شادابیشان را دیدهای، غمبار است بهخصوص وقتی که تأمل میکنی و در مییابی که تو نیز سالهاست که از آن کودکی و جوانی و حتی میانسالی فاصله گرفتهای. هر بار که به قبرستان دالکی میروم، حس میکنم که رفتگان آشنا دارند بر ماندگان ناآشنا چیره میشوند. و این حرف شاعر بیشتر برایم معنا مییابد که:
در اینگونه نشستن او پاشنهی پای راستش را روی ران چپش میگذاشت و در تمام مدتی که در مجلس مینشست، این شیوه نشستن را تغییر نمیداد. وقتی هم بدین حالت نشسته بود سرش رو به پایین بود و غالبا با تسبیحی که در دست داشت، ورد میانداخت و گاه نیز که جو مجلس بر او تأثیر میگذاشت، تسبیح را دور دستش میچرخاند. حاج محمود اما به یک حالت نمینشست او گاه در حالتی که تکیه داده بود، یکزانو را خمیده بر زمین میگذاشت و زانوی دیگر را تکیهگاه آرنجش میکرد. گاه نیز که مجلس خودمانیتر بود، پایش را دراز میکرد. حاج محمد کمحرفتر بود و بهندرت سخن میگفت اما هرگاه لب به سخن میگشود، سخنش متل یا حکایتی بود که خنده بر لب حضار میآورد در چنین مواقعی خودش زودتر از دیگران میخندید. وقت خندیدن جوهرهی صدایش را بیرون میداد و در خنده سبک خاص خود را داشت. خنده حاج محمود هنوز سبکی خاصتر داشت. او قاهقاه نمیزد بلکه شدت خنده را با نفسی تند از دهان بیرون میداد در این حالت شکمش منقبض و چشمانش بسته میشد.
🍀هر دو برادر سواد مدرسهای نداشتند. حاج محمود سواد مکتبی داشت ولی نهچنان که متنی فارسی را بخواند یا بنویسد اما قرآن خواندن را بلد بود و شبهای رمضان که در منزلشان یا در مسجد قرآنخوانی داشتند، پای ثابت «مقابله» بود. او با وجود درس نخواندگی مردی زیرک و تیزفهم بود و فراستی خاص داشت. حرفها و رفتارها را زود میگرفت و تحلیل میکرد. در مجالس شبنشینی در بحثها که غالبا در باره باغ و کشت و زرع بود یا نکتهای اجتماعی و خانوادگی نظر میداد و در این مواقع نگاهش نافذ و جدی بود. او نکتهسنجیهای خاصی داشت و بسیاری اوقات بهویژه وقتی که سر دماغ بود، طنزی خاص را چاشنی کلامش میکرد. رفتارش در مباحثهها غافلگیرکننده بود گاه در همان حالی که انتظار داشتی با جمع در مخالفت با موضوعی همراهی کند، موضع موافق میگرفت و استقلالش را نشان میداد. نهیبهای گاهبهگاهش هم اثرگذار بود و تکاندهنده. با این حال هرگز ندیدم که او در هیچ مجلسی روی حرف برادر حرفی بیاورد یا با او جدلی کند. همواره تحت نفوذ کلام برادر بود و در برابر او هرگز علم مخالفت برنمیافراشت و گمان نمیکنم هیچ چشمی اخم و قهر این دو برادر را با هم دیده باشد.
هر دو برادر در هیچ مدرسهای درس نخوانده بودند اما تجارب زندگی و اصالت خانوادگی و آمیختگی آن با دینداری، کمال عقلی و شخصیتی خاصی بهآنها داده بود.
🍀هر دو در غایت دینداری بودند. در زمانهای که دینداری در ذهن بسیاری کاسبکاری و تزویر و ریا تداعی میشود، گفتن از غایت دینداری این دو برادر سخت است. اما آنها در غایت دینداری از جنس واقعی و اصیلش بودند. با اینحال هرگز دینفروشی نکردند بلکه دینداری با قدم بهقدم زندگیشان عجین شده بود. تقید به واجبات و انجام مستحبات و پرهیز از دروغ و ستم و حقکشی و دوری از گناه و شبهه با وجودشان آمیخته بود و کوشیده بودند همینها را به فرزندانشان نیز سرایت دهند.
آنها دنیا را پلی بر گذر راه آخرت میدیدند و آنقدر اهل تمیز بودند که بر این پل خانه نگیرند. برای همین هرگز پا از دایرهی درویشی بیرون ننهادند، از خصلت درویشیشان همین بس که آنچه را داشتند، تنها از آن خود نمیدانستند. هیچگاه رفتار فخرفروشانه نداشتند و از جایگاهی بالا به کسی ننگریستند. در نشست و برخاست با انسانهای گمنام و فرودست نهایت ادب و احترام را داشتند.خانهی آنها هرچندگاه میزبان غریب یا درویشی بود.
🍀آنها از دو سوی با مادر من پیوند داشتند. هم با او پسر عمو بودند و هم پسرخالههایش. چنین قرابتی به من و دیگر برادران و خواهرانم این فرصت را داد که همنشین و همراه زندگیشان باشیم و فریم فریم تصویر زندگیشان را از کودکی تا روز مرگشان بهخاطر بسپاریم. وقتی من کودکی ده ساله بودم آنها دهههای چهل و پنجاه زندگیشان را میگذراندند که نقطه کمال و اوج شادابی زندگیست. دیدن پیری و سپس خاموشی ستارهی وجود آنهایی که تو جوانی و شادابیشان را دیدهای، غمبار است بهخصوص وقتی که تأمل میکنی و در مییابی که تو نیز سالهاست که از آن کودکی و جوانی و حتی میانسالی فاصله گرفتهای. هر بار که به قبرستان دالکی میروم، حس میکنم که رفتگان آشنا دارند بر ماندگان ناآشنا چیره میشوند. و این حرف شاعر بیشتر برایم معنا مییابد که:
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آنطرف بیشترند
🍀«یاران همنشین همه از هم جدا شدند» حاج محمود مهتدی هم رفت پس از برادر بزرگتر، حاج محمد مهتدی و پس از پسر عموی دیگر حاج منصور مهتدی که آنها را «کاکا» صدا میزد. او هم انسانی نیکوخصال و در سالهای جوانی و تندرستی و سر حالی بذلهگو و خوشمجلس بود و پس از حاج جعفر مهتدی، پسر عموی فروتن و همیشه متبسمشان که همین چندماه پیش رخت از این جهان برکشید.
آن حیاط و مجلسیاش که روزی پر از عطر نفس این شبنشینها و جنب و جوش کار بزرگترها و بازی کودکان بود، بهناگاه از وجودشان خالی شد. همهی آن رفتگان بهراستی که انسانهایی شریف بودند و خوبسرشت و رستگاری جاوید در کمآزاری میدیدند و زندگانیشان پر از متن و معنا بود. آنان نمونهی عینی این بیت خواجهی شیراز بودند که:
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد
از اینروی اگرچه زندگانی را پر و پیمان و تا حدی بیگزند از آفات زمانه بهسر بردند و بهگفتهی بیهقی «جهان خوردند» و به آبرو و عزت زیستند، نبودشان با آنهمه صفا و صداقت و راستی و مهر، مایهی بسی دلآزاری و دلتنگی است.
🍀من اما برای حاج محمود بهخصوص بیشتر دلتنگ میشوم نه آنکه برای آن دیگران نمیشوم. برای حاج محمود بیشتر شاید به این دلیل که ناگهان و دور از انتظار رفت. آن دیگران مداومتی در بیماری و کسالت داشتند که رفتنشان را پیشبینیپذیرتر کند. اما او نه. شامگاه همانصبحی که با پای خود به باغ رفته بود، گرفتار چنگال مرگ شد. دلم برای او بیشتر تنگ میشود شاید برای سرزندگی و بذلهگویی و تیزفهمی و خوشمجلسیاش و شاید برای تکاپوی هموارهاش برای زیستن و برای کاشتن و پروراندن و برداشتن و بخشیدن.و شاید هم برای بوسههایی که در هر دیدار بر گونههای من و هر خویشاوند نودیداری مینهاد با این بیان پر مهر آشنا که «یه ماچی بده بینُم».
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت
۱۶ آبان ۱۴۰۴
بوشهر
@rezamotamed44
یاران عزیز آنطرف بیشترند
🍀«یاران همنشین همه از هم جدا شدند» حاج محمود مهتدی هم رفت پس از برادر بزرگتر، حاج محمد مهتدی و پس از پسر عموی دیگر حاج منصور مهتدی که آنها را «کاکا» صدا میزد. او هم انسانی نیکوخصال و در سالهای جوانی و تندرستی و سر حالی بذلهگو و خوشمجلس بود و پس از حاج جعفر مهتدی، پسر عموی فروتن و همیشه متبسمشان که همین چندماه پیش رخت از این جهان برکشید.
آن حیاط و مجلسیاش که روزی پر از عطر نفس این شبنشینها و جنب و جوش کار بزرگترها و بازی کودکان بود، بهناگاه از وجودشان خالی شد. همهی آن رفتگان بهراستی که انسانهایی شریف بودند و خوبسرشت و رستگاری جاوید در کمآزاری میدیدند و زندگانیشان پر از متن و معنا بود. آنان نمونهی عینی این بیت خواجهی شیراز بودند که:
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد
از اینروی اگرچه زندگانی را پر و پیمان و تا حدی بیگزند از آفات زمانه بهسر بردند و بهگفتهی بیهقی «جهان خوردند» و به آبرو و عزت زیستند، نبودشان با آنهمه صفا و صداقت و راستی و مهر، مایهی بسی دلآزاری و دلتنگی است.
🍀من اما برای حاج محمود بهخصوص بیشتر دلتنگ میشوم نه آنکه برای آن دیگران نمیشوم. برای حاج محمود بیشتر شاید به این دلیل که ناگهان و دور از انتظار رفت. آن دیگران مداومتی در بیماری و کسالت داشتند که رفتنشان را پیشبینیپذیرتر کند. اما او نه. شامگاه همانصبحی که با پای خود به باغ رفته بود، گرفتار چنگال مرگ شد. دلم برای او بیشتر تنگ میشود شاید برای سرزندگی و بذلهگویی و تیزفهمی و خوشمجلسیاش و شاید برای تکاپوی هموارهاش برای زیستن و برای کاشتن و پروراندن و برداشتن و بخشیدن.و شاید هم برای بوسههایی که در هر دیدار بر گونههای من و هر خویشاوند نودیداری مینهاد با این بیان پر مهر آشنا که «یه ماچی بده بینُم».
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت
۱۶ آبان ۱۴۰۴
بوشهر
@rezamotamed44
داستان «جلو» و پیشنهادی به شورای شهر بوشهر
✍️رضا معتمد
چندی پیش داستان «جٍلو» نوشتهٔ ناخداعبدالرسول غریبی را خواندم که همین امسال به همت انتشارات هلیله منتشر شده است.ناخداعبدالرسول از آن جمله نویسندگان و هنرمندانی است که استعداد هنری و ادبیاش قدری دیر اما خیلی خوب گل کرده است. او که از جمله ناخدایان دریادیده و باتجربهٔ بوشهر است، در دههٔ هفتم و هشتم زندگیاش رو به نقاشی و داستاننویسی آورده است و از حق نگذریم، در این دو رشته موفق هم ظاهر شده است. او در همین یکی دو سال اخیر چند مجموعهٔ داستانی با بنمایهٔ دریا و دریانوردی نوشته است. فرهنگ اصطلاحات دریانوردی او نیز یکی از آثار قابل اعتنا در زمینهٔ دریا و دریانوردی جنوب و حتی بعضی کشورهای حوزه جنوبی خلیج فارس است.
«جلو»، داستان سفر دریایی بیبازگشت جلال ماهینی، یکی از ناخدایان محلهٔ جفره است. «جلو» مخفف جلال است. اینگونه مخففسازی در گویش جنوب بهویژه بوشهر متداول است. مخفف اصلی جلال در گویش بوشهری «جلالو» است که البته چندان مخفف هم نیست بلکه یک حرف اضافه هم دارد. اضافه کردن صدای «و» به پایان اسم یا بخشی از آن در جنوب و بهخصوص بوشهر، یا برای معرفه است یا بهقصد تحبیب و حتی تحقیر.
سفر بیبازگشت جلال و همراهانش، چنانکه این داستان مستند میگوید، در سالهای آغازین دههٔ شصت انجام شد. همان سالهایی که کسب و کار دریایی و سفر به کشورهای جنوبی خلیج فارس در بحبوحهٔ جنگ ایران و عراق تقریباً تعطیل بود. جلال که خود یکی از ناخداهای باتجربه و مالک یک لنج باری بوده، بعد از مدتها بیکاری با یک پیشنهاد حمل بار به دبی روبهرو میشود و با وجود مخالفت خانواده و برخی اطرافیان سفر را میپذیرد و همراه دو برادر و چند جاشوی دیگر و البته با همراهی یک لنج کوچک باری دیگر دل به دریا میزند. آنها با آنکه سفر رفت را با وجود مشکلات و مخاطرات بهسلامت طی میکنند، در راه بازگشت به بوشهر دچار طوفان دریا میشوند. مهارت و تجربه و شجاعت ناخداجلو و همراهانش در برابر خشم طوفان کارگر نمیافتد و لنج پر از بارشان در آبهای ایران در دریا غرق میشود و ناخدا و دیگر همراهانش برای همیشه ناپدید میشوند.
کتاب در ادامهی روایتش اطلاعاتی به ما میدهد که غمانگیزی داستان را دوچندان میکند از جمله آنکه همراه ناخداجلال، دو برادر جوانش، فاضل و مرتضی نیز اسیر خشم دریا میشوند و جان میدهند.
نویسندهی داستان که خود از جستوجوگران لنج غرق شده بوده است، در ضمن داستان روایت غمانگیز دیگری را نیز از زبان شخصیتهای داستان بیان میکند: روایت مرگ ناخداعبدالرحیم، پدر جلو، چند سال پیش از واقعهی اصلی، آن هم بر اثر غرق شدن لنج باریشان. غمبارتر از این ماجرا، داستان غرق شدن محمدرضا، برادرزادهی جلال است که حدود یک دهه بعد در آبهای استرالیا اتفاق میافتد. او نیز که قصد مهاجرت به استرالیا داشت، با غرق کشتی در اقیانوس، بینشان و بی بازگشت به سرنوشت عموهایش دچار میشود.
داستان «جلو» و ماجرای غمباری که برای او و همراهانش رخ داد، اولین ماجرا نبود و آخرینش هم نبوده است. هرچند در سالهای گذشته گسترش فناوریهای ارتباطی و بهکارگیری مسیریابهای ماهوارهای و دستگاههای هشداردهنده و نیز افزایش امکان اعزام یگانهای نجات از تلفات دریانوردی کم کرده است اما هنوز هم گهگاه حادثههایی با تلفات جانی و حتی گمگشتگیهای بیبازگشت برای دریانوردان و ماهیگیران جنوب روی میدهد. در چنین حالی طوفان و گرداب دریا حکم اژدهایی را دارد که لنجی را با بار و نفراتش میبلعد. لنجهای باری چندین تنی ناگاه در چنگال طوفان مچاله میشوند و گردشهای گوناگون طوفان آنها را به چشمبههمزدنی تخته تخته میشکافد و در خود فرومیکشد. در این مواقع دکلهای لنجها آخرین نماد مقاومتاند که در آب فرومیروند و بیصدا غریق اعماق دریا میشوند.
با غرق شدن کشتی اما همه چیز به پایان نمیرسد بلکه خیلی چیزهای دیگر برای بازماندگان آغاز میشود. بازماندگانی سرگشته و منتظر و چشم بهدریا و گوش به خبر که هیچ رد و نشانی از گمشدگان خود نمییابند و سالها و حتی دههها چشم بر ساحل دریا میدوزند برای بازگشت آنهایی که اغلب هرگز نمیآیند چنانکه این سرنوشت برای امالبنین همسر جلال و مریم و زهرا همسران فاضل و مرتضی و کلخاتون مادر این هر سه و زن و فرزندان دیگر غرق شدگان لنج جلال رقم خورد.
هرگز برنگشتههایی چون جلو و برادرانش فاضل و مرتضی و همسفرانشان مردگان بیمزارند. مزارشان در واقع اعماق ناشناس دریاست اما رنج اصلی را زن و فرزند و مادر و خواهر و برادرها میکشند که حتی بعد از گذشت دههها دلشان آرام و قرار نمییابد و چشمشان همچنان بیهوده دریا را میپاید.
@rezamotamed44
✍️رضا معتمد
چندی پیش داستان «جٍلو» نوشتهٔ ناخداعبدالرسول غریبی را خواندم که همین امسال به همت انتشارات هلیله منتشر شده است.ناخداعبدالرسول از آن جمله نویسندگان و هنرمندانی است که استعداد هنری و ادبیاش قدری دیر اما خیلی خوب گل کرده است. او که از جمله ناخدایان دریادیده و باتجربهٔ بوشهر است، در دههٔ هفتم و هشتم زندگیاش رو به نقاشی و داستاننویسی آورده است و از حق نگذریم، در این دو رشته موفق هم ظاهر شده است. او در همین یکی دو سال اخیر چند مجموعهٔ داستانی با بنمایهٔ دریا و دریانوردی نوشته است. فرهنگ اصطلاحات دریانوردی او نیز یکی از آثار قابل اعتنا در زمینهٔ دریا و دریانوردی جنوب و حتی بعضی کشورهای حوزه جنوبی خلیج فارس است.
«جلو»، داستان سفر دریایی بیبازگشت جلال ماهینی، یکی از ناخدایان محلهٔ جفره است. «جلو» مخفف جلال است. اینگونه مخففسازی در گویش جنوب بهویژه بوشهر متداول است. مخفف اصلی جلال در گویش بوشهری «جلالو» است که البته چندان مخفف هم نیست بلکه یک حرف اضافه هم دارد. اضافه کردن صدای «و» به پایان اسم یا بخشی از آن در جنوب و بهخصوص بوشهر، یا برای معرفه است یا بهقصد تحبیب و حتی تحقیر.
سفر بیبازگشت جلال و همراهانش، چنانکه این داستان مستند میگوید، در سالهای آغازین دههٔ شصت انجام شد. همان سالهایی که کسب و کار دریایی و سفر به کشورهای جنوبی خلیج فارس در بحبوحهٔ جنگ ایران و عراق تقریباً تعطیل بود. جلال که خود یکی از ناخداهای باتجربه و مالک یک لنج باری بوده، بعد از مدتها بیکاری با یک پیشنهاد حمل بار به دبی روبهرو میشود و با وجود مخالفت خانواده و برخی اطرافیان سفر را میپذیرد و همراه دو برادر و چند جاشوی دیگر و البته با همراهی یک لنج کوچک باری دیگر دل به دریا میزند. آنها با آنکه سفر رفت را با وجود مشکلات و مخاطرات بهسلامت طی میکنند، در راه بازگشت به بوشهر دچار طوفان دریا میشوند. مهارت و تجربه و شجاعت ناخداجلو و همراهانش در برابر خشم طوفان کارگر نمیافتد و لنج پر از بارشان در آبهای ایران در دریا غرق میشود و ناخدا و دیگر همراهانش برای همیشه ناپدید میشوند.
کتاب در ادامهی روایتش اطلاعاتی به ما میدهد که غمانگیزی داستان را دوچندان میکند از جمله آنکه همراه ناخداجلال، دو برادر جوانش، فاضل و مرتضی نیز اسیر خشم دریا میشوند و جان میدهند.
نویسندهی داستان که خود از جستوجوگران لنج غرق شده بوده است، در ضمن داستان روایت غمانگیز دیگری را نیز از زبان شخصیتهای داستان بیان میکند: روایت مرگ ناخداعبدالرحیم، پدر جلو، چند سال پیش از واقعهی اصلی، آن هم بر اثر غرق شدن لنج باریشان. غمبارتر از این ماجرا، داستان غرق شدن محمدرضا، برادرزادهی جلال است که حدود یک دهه بعد در آبهای استرالیا اتفاق میافتد. او نیز که قصد مهاجرت به استرالیا داشت، با غرق کشتی در اقیانوس، بینشان و بی بازگشت به سرنوشت عموهایش دچار میشود.
داستان «جلو» و ماجرای غمباری که برای او و همراهانش رخ داد، اولین ماجرا نبود و آخرینش هم نبوده است. هرچند در سالهای گذشته گسترش فناوریهای ارتباطی و بهکارگیری مسیریابهای ماهوارهای و دستگاههای هشداردهنده و نیز افزایش امکان اعزام یگانهای نجات از تلفات دریانوردی کم کرده است اما هنوز هم گهگاه حادثههایی با تلفات جانی و حتی گمگشتگیهای بیبازگشت برای دریانوردان و ماهیگیران جنوب روی میدهد. در چنین حالی طوفان و گرداب دریا حکم اژدهایی را دارد که لنجی را با بار و نفراتش میبلعد. لنجهای باری چندین تنی ناگاه در چنگال طوفان مچاله میشوند و گردشهای گوناگون طوفان آنها را به چشمبههمزدنی تخته تخته میشکافد و در خود فرومیکشد. در این مواقع دکلهای لنجها آخرین نماد مقاومتاند که در آب فرومیروند و بیصدا غریق اعماق دریا میشوند.
با غرق شدن کشتی اما همه چیز به پایان نمیرسد بلکه خیلی چیزهای دیگر برای بازماندگان آغاز میشود. بازماندگانی سرگشته و منتظر و چشم بهدریا و گوش به خبر که هیچ رد و نشانی از گمشدگان خود نمییابند و سالها و حتی دههها چشم بر ساحل دریا میدوزند برای بازگشت آنهایی که اغلب هرگز نمیآیند چنانکه این سرنوشت برای امالبنین همسر جلال و مریم و زهرا همسران فاضل و مرتضی و کلخاتون مادر این هر سه و زن و فرزندان دیگر غرق شدگان لنج جلال رقم خورد.
هرگز برنگشتههایی چون جلو و برادرانش فاضل و مرتضی و همسفرانشان مردگان بیمزارند. مزارشان در واقع اعماق ناشناس دریاست اما رنج اصلی را زن و فرزند و مادر و خواهر و برادرها میکشند که حتی بعد از گذشت دههها دلشان آرام و قرار نمییابد و چشمشان همچنان بیهوده دریا را میپاید.
@rezamotamed44
گاه و بی گاه (رضا معتمد)
داستان «جلو» و پیشنهادی به شورای شهر بوشهر ✍️رضا معتمد چندی پیش داستان «جٍلو» نوشتهٔ ناخداعبدالرسول غریبی را خواندم که همین امسال به همت انتشارات هلیله منتشر شده است.ناخداعبدالرسول از آن جمله نویسندگان و هنرمندانی است که استعداد هنری و ادبیاش قدری دیر…
ادامه متن:
وقتی کتاب جلو و داستان غمانگیز ناخداجلال و همراهانش را میخواندم، ناگاه این پرسش در ذهنم نقش بست که چرا این خیل دریارفتگان و هرگز برنگشتگان در سالها و دهههای اخیر هیچ نماد و نشانی در این شهر ساحلنشین ندارند؟ چرا نباید در کنار ساحل و در جنب یکی از همین اسکلههایی که آنها از آنجا از ساحل جدا شدند، بنای یادبودی باشد؟ بنایی که نام یکایک این رفتگان و رفتگان و نیامدگان پیش از آنها بر آن حک شده باشد یا بنایی که بتوان در آن برای این مردگان بیمزار شمعی روشن کرد و یادی گرامی داشت. بهگمانم این بر عهده شورای شهر است که دست بهکار شود و طراحی بنایی را در میان طراحان و هنرمندان به مسابقه بگذارد. باور دارم چنین بنایی ضمن آن که میتواند برای خانوادههای منتظر آرامشبخش باشد، خواهد توانست یکی از جاذبههای گردشگری بوشهر نیز بهشمار آید.
وقتی کتاب جلو و داستان غمانگیز ناخداجلال و همراهانش را میخواندم، ناگاه این پرسش در ذهنم نقش بست که چرا این خیل دریارفتگان و هرگز برنگشتگان در سالها و دهههای اخیر هیچ نماد و نشانی در این شهر ساحلنشین ندارند؟ چرا نباید در کنار ساحل و در جنب یکی از همین اسکلههایی که آنها از آنجا از ساحل جدا شدند، بنای یادبودی باشد؟ بنایی که نام یکایک این رفتگان و رفتگان و نیامدگان پیش از آنها بر آن حک شده باشد یا بنایی که بتوان در آن برای این مردگان بیمزار شمعی روشن کرد و یادی گرامی داشت. بهگمانم این بر عهده شورای شهر است که دست بهکار شود و طراحی بنایی را در میان طراحان و هنرمندان به مسابقه بگذارد. باور دارم چنین بنایی ضمن آن که میتواند برای خانوادههای منتظر آرامشبخش باشد، خواهد توانست یکی از جاذبههای گردشگری بوشهر نیز بهشمار آید.
Forwarded from اکبر گنجی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥رقصی چنین میانه میدانم آرزوست👇👇
👈اکبر عبدی در «خیریه لیا بلوکات» روی صحنه رفت و پرسید: «چهکار کنم به خیریه کمک مالی زیادی میکنید؟» یکی فریاد زد: «اگر برقصی!» و او این صحنه را برای کودکان معلول خلق کرد...
✅یکبار عبدالکریم سروش نقل می کرد که روح مولوی را برایش احضار کرده اند و او از مولانا پرسیده: «زندگی در آن جهان چگونه است؟» مولانا پاسخ داده: «هر کس در اینجا همان طور زندگی می کند که در دنیا زندگی کرده است».
🔺آنان که به مدعیات متافیزیکی و دینی (زندگی پس از مرگ، زندگی جمعی پس از مرگ نه فردی، زندگی جسمانی پس از مرگ، ارتباط با ارواح: که همه اینها در ادیان ابراهیمی وجود دارد و ملاصدرا هم کوشش کرده آن را «برهانی» سازد) باور دارند، اینک شاد و خندان اند که اکبر عبدی در آن جهان هم در حال رقص و پایکوبی و خنداندن دیگران است.
🔺«شاد باش ای عشق خوش سودای ما»
👈اکبر عبدی در «خیریه لیا بلوکات» روی صحنه رفت و پرسید: «چهکار کنم به خیریه کمک مالی زیادی میکنید؟» یکی فریاد زد: «اگر برقصی!» و او این صحنه را برای کودکان معلول خلق کرد...
✅یکبار عبدالکریم سروش نقل می کرد که روح مولوی را برایش احضار کرده اند و او از مولانا پرسیده: «زندگی در آن جهان چگونه است؟» مولانا پاسخ داده: «هر کس در اینجا همان طور زندگی می کند که در دنیا زندگی کرده است».
🔺آنان که به مدعیات متافیزیکی و دینی (زندگی پس از مرگ، زندگی جمعی پس از مرگ نه فردی، زندگی جسمانی پس از مرگ، ارتباط با ارواح: که همه اینها در ادیان ابراهیمی وجود دارد و ملاصدرا هم کوشش کرده آن را «برهانی» سازد) باور دارند، اینک شاد و خندان اند که اکبر عبدی در آن جهان هم در حال رقص و پایکوبی و خنداندن دیگران است.
🔺«شاد باش ای عشق خوش سودای ما»