An angel falls in the night.
من هم میترسم.
اکثر کسایی که میخوان خودکشی کنن خیلی اخلاقیت مهربون و نرمی پیدا میکنن و به اضافه این که سعی میکنن خیلی خوب اون روز باشن. و همین اینجا من رو می ترسونه.
An angel falls in the night.
بذارین علمیش رو هم میذارم بخونین.
کاهش کشمکش و اضطراب پس از تصمیمگیری
فرد ممکن است مدت زیادی درگیر تعارض بین «میخواهم زنده بمانم» و «میخواهم درد تمام شود» بوده باشد. وقتی تصمیم در ذهنش قطعیتر میشود، این کشمکش میتواند موقتاً کمتر شود و در نتیجه فرد آرامتر به نظر برسد.
پدیدهٔ «آرامش ظاهری»
کاهش ناگهانی بیقراری یا آشفتگی لزوماً به معنی بهترشدن نیست. در فردی که قصد جدی دارد، تغییر سریع از آشفتگی شدید به آرامش میتواند از نظر بالینی قابل توجه باشد.
مرتبکردن امور و خداحافظی غیرمستقیم
بعضی افراد ممکن است پیش از مرگ، روابط یا کارهای شخصیشان را مرتب کنند؛ مثلاً با دیگران تماس بیشتری بگیرند، از آنها تشکر کنند یا رفتار محبتآمیزتری داشته باشند. این رفتارها گاهی به شکل «مهربانتر شدن ناگهانی» دیده میشود.
رسیدگی بیشتر به ظاهر
این مورد بهتنهایی یک نشانه علمی اختصاصی محسوب نمیشود. اگر همراه با تغییرات ناگهانی دیگر اتفاق بیفتد، ممکن است بخشی از همان تغییر رفتاری کلی باشد.
فرد ممکن است مدت زیادی درگیر تعارض بین «میخواهم زنده بمانم» و «میخواهم درد تمام شود» بوده باشد. وقتی تصمیم در ذهنش قطعیتر میشود، این کشمکش میتواند موقتاً کمتر شود و در نتیجه فرد آرامتر به نظر برسد.
پدیدهٔ «آرامش ظاهری»
کاهش ناگهانی بیقراری یا آشفتگی لزوماً به معنی بهترشدن نیست. در فردی که قصد جدی دارد، تغییر سریع از آشفتگی شدید به آرامش میتواند از نظر بالینی قابل توجه باشد.
مرتبکردن امور و خداحافظی غیرمستقیم
بعضی افراد ممکن است پیش از مرگ، روابط یا کارهای شخصیشان را مرتب کنند؛ مثلاً با دیگران تماس بیشتری بگیرند، از آنها تشکر کنند یا رفتار محبتآمیزتری داشته باشند. این رفتارها گاهی به شکل «مهربانتر شدن ناگهانی» دیده میشود.
رسیدگی بیشتر به ظاهر
این مورد بهتنهایی یک نشانه علمی اختصاصی محسوب نمیشود. اگر همراه با تغییرات ناگهانی دیگر اتفاق بیفتد، ممکن است بخشی از همان تغییر رفتاری کلی باشد.
An angel falls in the night.
Photo
بال هایش به سپیدی برف های یخ زده بود. بر او پیراهنی یک دست و همرنگ با گلی که در دست داشت پوشانده بودند. چهره ای زیبا داشت. موهایش بسیار مرتب بود، اما چشمانش را بسته بودند! نمی دانیم برای چه. شاید میخواستند نبیند که به کجا می برند این فرشته ی سقوط کرده را. معصوم به نظر می رسید. غمگین نبود، زیرا فکرمیکرد هرچه اتفاق بیافتد حتما لیاقتش را دارد. جرمی مرتکب نشده بود، انسانی آزار نداده و تنها با خود فکرمی کرد که آری سزای او همین است. حتی به دنبال دلیل هم نمیگشت، آرام و ظریف بر روی چوب نشسته بود. این چوب در دستان دو مرد کوچک بود.
اولی تماما سیاه پوشیده بود و به افق می نگریست و راه می رفت. دیگری نیز یک دست لباس شسته شده ی روشن تر پوشیده و به ما خیره شده بود! گویی می خواست دلیل محکوم بودن این فرشته را بداند. هیچکس نمی دانست، که چرا؟ چرا چنین موجود آسمانیِ پاک باید به دار آویخته شدن را پایان سرنوشت خود ببیند. هیچکس نمی دانست. این دو مرد کوچک از پدر و مادران خویش دستور بر بردن این فرشته کرده بودند. آنها نیز نمی دانست. این انسان های احمق! اگر فردی بلند مرتبه به آنها بگوید که خود را به کشتن دهید می دهند. اگر بگویند فرشته ای را که پاکی و معصومیتش آرزوی تمام این عبادت کنندگان است را به دار آویخته کنید همه اطاعت می کنند! آخر مگر ذره ای عقل در این جمجمه ی بدردنخورتان ندارید؟ مگر از خود اراده ندارید؟ پس چرا، چرا باید چشمان خود را از حقایق ببندید و تنها به حرف این دروغگوی پست گوش دهید؟ چرا؟
این جماعت خواستار آن هستند که کسی امر بهشان بکند. اراده ای از خود ندارند. همه ی آنها مانند خوک هایی هستند که تنها به دنبال خوردن و خوابیدن اند. فکرنمیکند، آنقدر گناه می کنند و دیگری را محکوم که انگار از انسانیت فرار کرده اند. لیاقتشان همین است. بخورند ، بخوابند و اطاعت کنند. سر خویش را پایین بیندازند و هرچه دیگران میگویند انجام دهند. آری لیاقتشان درون قفس بودن و حیوان شدن است!
دیگر دیر شده بود. فرشته می دانست که سخن گفتن با خدایش فایده ای ندارد، زیرا اگر داشت حال این انسان ها بر زمین وجود نداشتند. شما چه می توانستید بکنید؟ فریاد بزنید و بگویید که محکوم به چنین چیزی نیستید؟ آخر مگر کسی فریاد شما را می شنود؟ دست بر سینه و سر خود بزنید و بگویید هیچ کاری نکرده اید؟ فایده ای ندارد. نه، هیچ فایده ای ندارد.
-ریحآن
اولی تماما سیاه پوشیده بود و به افق می نگریست و راه می رفت. دیگری نیز یک دست لباس شسته شده ی روشن تر پوشیده و به ما خیره شده بود! گویی می خواست دلیل محکوم بودن این فرشته را بداند. هیچکس نمی دانست، که چرا؟ چرا چنین موجود آسمانیِ پاک باید به دار آویخته شدن را پایان سرنوشت خود ببیند. هیچکس نمی دانست. این دو مرد کوچک از پدر و مادران خویش دستور بر بردن این فرشته کرده بودند. آنها نیز نمی دانست. این انسان های احمق! اگر فردی بلند مرتبه به آنها بگوید که خود را به کشتن دهید می دهند. اگر بگویند فرشته ای را که پاکی و معصومیتش آرزوی تمام این عبادت کنندگان است را به دار آویخته کنید همه اطاعت می کنند! آخر مگر ذره ای عقل در این جمجمه ی بدردنخورتان ندارید؟ مگر از خود اراده ندارید؟ پس چرا، چرا باید چشمان خود را از حقایق ببندید و تنها به حرف این دروغگوی پست گوش دهید؟ چرا؟
این جماعت خواستار آن هستند که کسی امر بهشان بکند. اراده ای از خود ندارند. همه ی آنها مانند خوک هایی هستند که تنها به دنبال خوردن و خوابیدن اند. فکرنمیکند، آنقدر گناه می کنند و دیگری را محکوم که انگار از انسانیت فرار کرده اند. لیاقتشان همین است. بخورند ، بخوابند و اطاعت کنند. سر خویش را پایین بیندازند و هرچه دیگران میگویند انجام دهند. آری لیاقتشان درون قفس بودن و حیوان شدن است!
دیگر دیر شده بود. فرشته می دانست که سخن گفتن با خدایش فایده ای ندارد، زیرا اگر داشت حال این انسان ها بر زمین وجود نداشتند. شما چه می توانستید بکنید؟ فریاد بزنید و بگویید که محکوم به چنین چیزی نیستید؟ آخر مگر کسی فریاد شما را می شنود؟ دست بر سینه و سر خود بزنید و بگویید هیچ کاری نکرده اید؟ فایده ای ندارد. نه، هیچ فایده ای ندارد.
-ریحآن
Forwarded from پریچهره (پریچهر)
اشتباه نیست که در این وضعیت بخوام زنده باشم؟ اشتباه نیست که حتی ندونم قراره چه بلایی سر زندگیم بیاد ولی بگم چه باد خنکی! وای خوشحالم داره پاییز میشه! وای چه جملهی قشنگی تو این کتاب دیدم! وای چه موسیقی زیبایی! دیگه نمیتونم بیشتر از یک کتاب در ماه هم بگیرم احتمالا. ممکنه به زور و بدبختی بتونم یه کلاس موسیقی برم. ممکنه حتی این یکی دوتا کلاس رو هم نتونم تا چندمدت برم. ولی وای چه باد خنکی! صدای باد تو درختها بهم میگه آروم باش. آیا این اشتباه نیست؟
Forwarded from ·Alaska, Alaska·
با توجه به شرایطی که داخلش زندگی میکنیم، هر روزی که میگذرونیم شبیه به یک معجزهس. آدمها توی این شرایط بیشتر از هر زمان دیگهای دوست دارن صحبت کنن، فقط برای اینکه بدونن تنها نیستن. درمورد هرچیزی! سریالی که دیدن، کتابی که خوندن، مکانی که رفتن، روزمرهشون و… چون آدمها دوست دارن به این فکر کنن که زندگی عادیشون رو، به هر شکلی که هست، دارن پیش میبرن. وسط این دوران، هر کسی قطعا دغدغهها و مشکلهای بزرگ خودش رو داره، اما این دلیل نمیشه مشکلات کوچیک نداشته باشه. دلیل نمیشه که نتونه درمورد چیزهای کوچیک حرف بزنه. آدم میتونه همزمان از اتفاقهای بزرگی که داره توی زندگیش میافته بترسه و از یه فیلمی که دیشب دیده هم خوشش بیاد. میتونه نگران آیندهش باشه و در همون لحظه دلش بخواد دربارهی یه آهنگ جدید حرف بزنه. این دوتا قرار نیست همدیگه رو خنثی کنن.
اگر کانالی اینجا دارید، درمورد همهچیز داخلش صحبت کنید. نمیدونم چرا آدمها کانال داشتن رو انقدر جدی میگیرن! صدمین عکس از قهوهتون رو بذارید، از وسیلهی رندوم کوچیکی که امروز خریدید عکس بگیرید، از بازیگر مورد علاقهتون که توی فلان فیلم بازی کرده بگید. از چیزی که امروز خوشحالتون کرد بنویسید، حتی اگر خیلی مسخره و کوچیکه. از چیزی که اعصابتون رو خرد کرد بگید. هیچکدومش بیاهمیت نیست.
دغدغهی ما قرار بود این چیزها باشه؛ چیزهای خیلی کوچکتر. فقط چون خاورمیانهای هستیم، ناگهان مجبور شدیم به چیزهای خیلی بزرگتری فکر کنیم. یک سری آدم جمع شدیم کنار هم که فقط بدونیم تنها نیستیم. همین! مگه نه اینکه همهمون میدونیم اگه گوشیمون رو زمین بذاریم، واقعیت و چیزهای بزرگتر روی ما سایه میاندازن؟
اگر کانالی اینجا دارید، درمورد همهچیز داخلش صحبت کنید. نمیدونم چرا آدمها کانال داشتن رو انقدر جدی میگیرن! صدمین عکس از قهوهتون رو بذارید، از وسیلهی رندوم کوچیکی که امروز خریدید عکس بگیرید، از بازیگر مورد علاقهتون که توی فلان فیلم بازی کرده بگید. از چیزی که امروز خوشحالتون کرد بنویسید، حتی اگر خیلی مسخره و کوچیکه. از چیزی که اعصابتون رو خرد کرد بگید. هیچکدومش بیاهمیت نیست.
دغدغهی ما قرار بود این چیزها باشه؛ چیزهای خیلی کوچکتر. فقط چون خاورمیانهای هستیم، ناگهان مجبور شدیم به چیزهای خیلی بزرگتری فکر کنیم. یک سری آدم جمع شدیم کنار هم که فقط بدونیم تنها نیستیم. همین! مگه نه اینکه همهمون میدونیم اگه گوشیمون رو زمین بذاریم، واقعیت و چیزهای بزرگتر روی ما سایه میاندازن؟
Forwarded from پریچهره (پریچهر)
زندگی به عنوان یک زن جوریه که بله عجیب و سخته اما اگر قرار باشه ده تا زندگی دیگه داشته باشم میخوام تمامش در جسم یک زن باشه. چجور ممکنه مثل خود طبیعت پر از چرخههای متفاوت باشی؟ چجور مثل درختها تغییر میکنی و مثل گرگها زخمی میشی؟ چجور مثل میوهها پخته میشی و مثل ماه هرماه میچرخی و میچرخی و میچرخی... زن همونجور آسیب میبینه که طبیعت آسیب میبینه. میخوام در یک جسم بارور باشم. یک جسم زنده که توانایی خلق کردن یک موجود دیگه رو داره. بله سخته، خصوصا در خاورمیانه، اما من هربار زن بودن رو انتخاب میکنم.
Forwarded from poetic poison
بچه ها من کتاب ایلیاد رو دارم که کاملا نو هست و ورق هم نخورده، با قیمت پایین میخوام بفروشمش اگه خواستین پیام بدین بهم.
(ترجمه انگلیسی Robert fagles هستش)
@wintermiller
(ترجمه انگلیسی Robert fagles هستش)
@wintermiller
Forwarded from I, A New Art Form (Asalin)
بچه ها من یک سری کتاب دارم که یا نمیخونم و سالم موندن تو کتابخونه و حقیقتا من چیزی همش جلو چشمم بی استفاده بمونه اعصابم خورد می شه
یا خوندمشون و میخوام کتابخونه رو خلوت کنم
میخوام بفروشمشون
میتونین به کتابخونم سر بزنین از طریق لینک زیر و اگر کتابی رو میخواین با قیمت کمتر تهیه کنین🤍(کتابا هی اپدیت میشن)
https://t.me/mypersonallibrarig
یا خوندمشون و میخوام کتابخونه رو خلوت کنم
میخوام بفروشمشون
میتونین به کتابخونم سر بزنین از طریق لینک زیر و اگر کتابی رو میخواین با قیمت کمتر تهیه کنین🤍(کتابا هی اپدیت میشن)
https://t.me/mypersonallibrarig