تن پروانهها پیرهن زنبور
هرروز ما روز واقعه است
پر حسابا از خون
این همه مظلوم
یه مامور زخمی
هزارتا مظنون
«حالا مگه چی شده؟
این همه شعبون یه بار رمضون»
هرروز ما روز واقعه است
پر حسابا از خون
این همه مظلوم
یه مامور زخمی
هزارتا مظنون
«حالا مگه چی شده؟
این همه شعبون یه بار رمضون»
#ننوشته
من اعتراض دارم.
من خاک کردم وجودم را در بحثهای نکرده. در رمانهای نخوانده و فلسفههای به نتیجه نرسیده. در دینهایی که برای باورهای ما یا بسیار مسخره یا بسیار دور از دسترسند.
جدیدا هرزگاهی که نسیم این تفکرات درونمایه به ذهنم خطور میکند و بویش از زیر دماغم رد میشود به خودم میگویم زندگی تو مدتهاست از اینها فاصله گرفته. از زمانی که تو را همراه با کسانی که در خیابانها کشته شدند؛ در مشت قرار دادند و له کردند. دیگر نگاهت مثل چشمه خروشان نیست. دستهایت مثل نتهای موسیقی نمیلغزد. فقط انگار پایت را مثل چاقو کردهاند. هر جا که قدم بگذاری خون زمینی که برای تو نیست جریان پیدا میکند و تو با دستهایی خالیتر از آبکش، به دنبال جمع کردن خون کسانی هستی که چشمهای خودت را درونشان میبینی.
انگار قلبهای ما را روی زمین جاری کردهاند و توقع دارند ما نبضهای خود را فراموش کنیم.
وقتی سعی میکنم به خود بگویم باشد، ذهنت را تف کن آن طرف و سکوت بنوش تا مست شوی و همه چیز یادت رود حتی مغز من با من قهر میکند.
وقتی دلم میخواهد بنشینم و به حال رنجی گریه کنم که جز برای شب و ماه قابل دیدن نیست
یادم میآید چه اشکهای پدرانهای هنوز ریخته نشده و من باید از شدت شکم سیری خودم گریه کنم؟
هروقت بیارزشها بر زبانم میآیند تازه در خفا میفهمم دهانم چه بوی تند طوفانی گرفته جای اینکه دلم را باران کنم برای باریدن کلمات!
و در آخر حتی اگر گلوی پوست کلفتم زیر این همه فشار دوام آورد لگد ذهنیت پخش و پلایم، و دستهای بیکارم خفهام خواهد کرد.
نباید به هیچ چیز اهمیت داد
اما من اعتراض دارم.
حتی اگر خودم هم وجودی نباشم که بیان شود و اعتراض کند
من
محتاج اعتراض به خستگیهای پدرم هستم.
نوشته شده در مردادماه ۱۴۰۲
من اعتراض دارم.
من خاک کردم وجودم را در بحثهای نکرده. در رمانهای نخوانده و فلسفههای به نتیجه نرسیده. در دینهایی که برای باورهای ما یا بسیار مسخره یا بسیار دور از دسترسند.
جدیدا هرزگاهی که نسیم این تفکرات درونمایه به ذهنم خطور میکند و بویش از زیر دماغم رد میشود به خودم میگویم زندگی تو مدتهاست از اینها فاصله گرفته. از زمانی که تو را همراه با کسانی که در خیابانها کشته شدند؛ در مشت قرار دادند و له کردند. دیگر نگاهت مثل چشمه خروشان نیست. دستهایت مثل نتهای موسیقی نمیلغزد. فقط انگار پایت را مثل چاقو کردهاند. هر جا که قدم بگذاری خون زمینی که برای تو نیست جریان پیدا میکند و تو با دستهایی خالیتر از آبکش، به دنبال جمع کردن خون کسانی هستی که چشمهای خودت را درونشان میبینی.
انگار قلبهای ما را روی زمین جاری کردهاند و توقع دارند ما نبضهای خود را فراموش کنیم.
وقتی سعی میکنم به خود بگویم باشد، ذهنت را تف کن آن طرف و سکوت بنوش تا مست شوی و همه چیز یادت رود حتی مغز من با من قهر میکند.
وقتی دلم میخواهد بنشینم و به حال رنجی گریه کنم که جز برای شب و ماه قابل دیدن نیست
یادم میآید چه اشکهای پدرانهای هنوز ریخته نشده و من باید از شدت شکم سیری خودم گریه کنم؟
هروقت بیارزشها بر زبانم میآیند تازه در خفا میفهمم دهانم چه بوی تند طوفانی گرفته جای اینکه دلم را باران کنم برای باریدن کلمات!
و در آخر حتی اگر گلوی پوست کلفتم زیر این همه فشار دوام آورد لگد ذهنیت پخش و پلایم، و دستهای بیکارم خفهام خواهد کرد.
نباید به هیچ چیز اهمیت داد
اما من اعتراض دارم.
حتی اگر خودم هم وجودی نباشم که بیان شود و اعتراض کند
من
محتاج اعتراض به خستگیهای پدرم هستم.
نوشته شده در مردادماه ۱۴۰۲
#ننوشته
برای این تشنجهای بیشکل
به آسمان بشتابید
که امید ندارم به تختخواب
وقتی زمستان او از من سنگینتر است
و افراط میکنم در حزن
زیرا که پدرم از کودکی به من آموخت
برای سیاهنماییها
سیاه، رنگ مناسب نیست
و خلوص آشفتگی را از طرهها بیاموختم
جدا و خودسر و نرم
که دیدگان مرواریدوار
به طره رنگ باخته است
برای این تشنجهای بیشکل
به آسمان بشتابید
که امید ندارم به تختخواب
وقتی زمستان او از من سنگینتر است
و افراط میکنم در حزن
زیرا که پدرم از کودکی به من آموخت
برای سیاهنماییها
سیاه، رنگ مناسب نیست
و خلوص آشفتگی را از طرهها بیاموختم
جدا و خودسر و نرم
که دیدگان مرواریدوار
به طره رنگ باخته است
Forwarded from زَردِقَـــناری (The_B3)
ممبر هام نفت حکومت قاجارن و من انگلیس.