معکوس
766 subscribers
830 photos
42 videos
46 files
136 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
من خیلی به زندگی بدبینم. فکر می‌کنم زندگی به دو قسمت وحشت و بدبختی تقسیم شده. بخش وحشتش مثل بیماری‌‌های کشنده و کورها و بقیه که من واقعا نمی‌دونم چطوری زندگی می‌کنن. و قسمت بدبختی هرکسی رو شامل می‌شه پس وقتی داری به زندگی فکر می‌کنی اگر بدبخت باشی باید خیلی هم ممنون باشی.


-Annie Hall
برخلاف سنت‌ها و باورهای قدیمی امروز مشخص شد که اون چیزی که زندگی رو شیرین میکنه مرگ و پایانش نیست بلکه چیزی‌ هایی‌ست که هنوز قابل لمس و به اصطلاح «زندگی کردنی» هستن.
هزار ماهی تنها
فدای آبی دریا
هزار بسته مسکن
فدای این غم برنا
هزار گله‌ی درنا
فدای وسعت آبی
گلایه از شب کوچک
و نق به شیوه‌ی کودک
بس است حزن مبارک
شبت بلند غمت نیز
غمت بخیر شبت نیز
شب است مرد حسابی


-حسین صفا
به هر حال می‌گذره و دور هم جمع می‌شیم و گور بابای همشون.
سلام
دلم برای شما و خیلی چیزای دیگه تنگ شده
مراقب خودتون و چیزای کوچیک دوست‌داشتنی زندگیتون باشید
و این یکی از پایان‌های تلخ زندگی ما بود. زندگیه دیگه. فراموش می‌کنیم و فراموش می‌شیم؛ خواسته یا ناخواسته.
احمد شاملو اوایل یکی از مخالف‌های سرسخت سهراب بود. می‌گفت «شاید بازخوانی‌ اشعارش بتواند آن عرفانی را که در شرایط اجتماعی سال‌های پس از کودتای ۳۲ در نظرم نامربوط جلوه می‌کرد، امروز به صورتی توجیه کند. سر آدم‌های بی‌گناهی را لب جوب می‌برند و من دو قدم پایین‌تر بایستم و توصیه کنم که: "آب را گل نکنید!" تصورم این بود که یکی‌مان از مرحله پرت بودیم... آن شعرها گاهی بیش از حد زیباست، فوق‌العاده است... دست کم برای من فقط زیبایی کافی نیست؛ چه کنم؟ اختلاف ما در موضوع کاربرد شعر است. شاید گناه از من است که ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد نه لالایی؛ یعنی بیدارکننده باشد نه خواب‌آور.»
افراد دیگه‌ای هم وجود داشتن که با شاملو هم‌نظر بودن که لطافت سهراب به‌درد زمانه‌ای که همه چیز جنگ و خونه نمی‌خوره.
ولی سهراب معتقد بود فردی که درک می‌کنه این چیزهای کوچیک رو هیچ‌وقت باعث جنگ و خون‌ریزی نمی‌شه.
خیلیا از جمله شاملو آخر عمر، تونستن سهراب رو درک کنن.

ولی من حس می‌کنم این‌ها صرفا برای درک فاجعه و انجام ندادنش نیست. شاید سهراب و نگاه سهراب (و فروغ و نجدی و امثال اون‌ها) باعث بقای ما می‌شه. تنها راه دووم آوردن ما. من حس می‌کنم سهراب (شاید مثل ما) پذیرفته بود همه‌چیز چقدر فاجعه‌ست و حالا می‌خواست به شکل زیبایی دووم بیاره.
نه کبود می‌کنه ضربه‌ها، نه کنایه بنده‌ها
وقتی لالن واسه حرف حق انگار زبونا روی رنده‌هاست
هی ها می‌کنیم ولی گرم نمی‌شه جمع ما
می‌رسیم به استخون هم زیر پوست زمین اونقدرا هم نیست عمق کره
درحال کندن گوشت همیم خاک گشنه مرده‌خوره


مقدمه
-فدایی
شهریور پارسال کتاب رو به انتشارات چشمه دادم. گفتن از بین ۱۷۰۰،۱۸۰۰ اثری که برامون ارسال می‌شه ۲۰،۳۰ تا قراره نقد بشه تا بعدش بهتر بشه و بره برای چاپ. داستانم رفت بین اون ۲۰،۳۰ تا. بازنویسیش کردم و مجدد فرستادم براشون و تا بیان جواب بدن اعتراضات دی شروع شد. بعد اعتراضات ۹۰ درصد کار تموم شده بود و رضایت کیفی کار بدست اومده بود که جنگ شد. و حالا… نتیجه‌ی ایرانی بودنمه.
معکوس pinned «معنای زندگی احتمالا جهان هیچ قصدی ندارد. نه نقشه‌ای چیده، نه وعده‌ای داده. زندگی فقط جریان دارد؛ پر از خلأهایی که هیچ پاسخی ندارند و پرسش‌هایی که تا آخر نفس‌کشیدن‌مان معلق می‌مانند. پوچی همین‌جاست؛ در سکوتی که نه دشمن است و نه دوست، فقط هست. اما همین وسط،…»
من دستانم را باز می‌کنم و آسوده چیزی را بغل می‌کنم که برای من نیست. و این مسیر تا ابد ادامه پیدا می‌کند که هرچیزی که برای درآغوش گرفتن است برای من نیست و هرچیزی که برای من است مثل زخم می‌ماند. و نمی‌توانم خودم و کسانی که به اصطلاح کنار من هستند و آن چیزهایی که برای من است را واقعا برای خودم بدانم. انگار که هر قدمم را در هر پیاده‌رویی که گذاشتم قطعه‌ای از من روی زمین سابیده شد و حالا من نمی‌دانم متعلق به کجا هستم. هر بار هم که خواستم به مسیر ادامه دهم گلی، نوازشی، سیمانی، خاطره‌ای، نفرتی، شوقی چیزی برداشتم و به خودم چسباندم تا دوام بیارم. تا سرپا بمانم. و باز هم نفهمیدم این قطعه‌های به من چسبیده از کجاست و هرچه بیشتر خواستم زندگی کنم بیشتر خودم را گم کردم و حرف‌های پرت و پلا به اطرافیانم زدم که ببینید این منم! این منی که فلان و بهمان است. و شب وقتی کمی با خودم خلوت می‌کردم می‌گفتم خب؟ تو کی هستی؟
از این بحران هویت هم خسته بودم و ماندم. گاهی اوقات احساس می‌کنم میان این همه بدبختی از سر ایرانی بودن شاید اگر به یکی بگویی «من گمشده‌ام» حتی خنده‌دار به نظر برسد. نمی‌توانی بین جمعیتی که سرشان بریده شده بگویی چه احساسی داری و اصلا اهمیتی ندارد سر خودت هم بریده‌ است یا نه.
اهمیتی ندارد.
هیچ‌چیز.
بعد از نمی‌دونم چند روز شد سمنان رو دارم کم‌کم دووم میارم. شهری که این فصل سال آفتابش به‌خاطر گرمسار گرمه، سایش به‌خاطر شاهرود خنک؟ و کلی باد می‌آد.
پیاده‌روها پر از درخت زیتون تلخ با برگایی که زیر نور برق می‌زنن و درخت‌های توت سیاه هرس شده‌ی خموده‌ست که ناامیدت نمی‌کنه حتی شده یه توت کوچولو داشته باشه.
زندگی توی شهر جدید و خونه‌ی جدید و دانشگاه جدید شبیه یه هزارتوی وحشتناک شده. کلی درس نخونده و خیابونای قدم‌نزده و آدمای جدیدی که هنوز هم‌دیگرو درست حسابی نمی‌فهمیم که خب طبیعیه و دوست‌داشتنی. (اگر هم‌کلاسیمی و داری اینو می‌خونی سلام.)
اینجا می‌شه تو خیابوناش راه رفت و ایران و ایرانی بودن رو درست دید. نه مثل تهران همه‌چیز به سرعت درجریانه که وقت سرخاروندن نداشته باشی نه مثل شهرای خیلی کوچیکه که آدما از هم خیلی فاصله داشته باشن. اینجا می‌تونی ریتم مخصوص خودت رو پیدا کنی برای زندگی و باور کنید این ریتم هرچی هم باشه ایرانی بودن با تموم فلاکت‌هاش تو صورتتون می‌خوره. خیابونا تو صورتتون می‌خوره. من به شخصه روزهای اول تو سردرگمی عجیبی عین لاک‌پشت روی لاک کج شده داشتم دور خودم می‌گشتم. دانشگاه تو صورتتون می‌خوره و حقیقتا من تا الان حس کردم اینکه یه گوشه بشینم و یه چیزی بخونم و با یکی از دوستام چایی بخورم و یه سیتکام ببینم و اگر خدایی نکرده وقت شد درس هم بخونم زندگی بهتره. اما خب همه‌چی می‌گذره. بالاخره حتی برای پیاده‌روی تو ظهرهای سمنانم راه حل پیدا می‌کنی (بمرانی گوش می‌دی).
شبا سعی می‌کنم یک صفحه فروغ بخونم. و راستش نمی‌دونم انتخابم چرا فروغ بود با اینکه خیلی با فروغ ارتباط نمی‌گرفتم هیچ‌وقت.
و البته پنجره اتاقم رو به یه تیر چراغ برق نارنجیه (که با دود، نصفه‌شب تصویر قشنگی می‌سازه) و کوچه‌ای که معمولا صدای لخ‌لخ قدم کسی ازش شنیده می‌شه. دم خونمون دو تا درخت لاغر داریم که اسمشونو نمی‌دونم با چند تا زیتون تلخ که دست تکون می‌دن. دلم برای برادرم تنگ می‌شه. دلم برای خیلی چیزا تنگ می‌شه اما گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم همین که می‌تونم بدون اینکه در اتاقم رو ببندم دراز بکشم و فکرهای تو سرم رو به سقف اتاق توضیح بدم نعمت خوبیه.
کلی حرف دیگه هم موند که برای بعد.
البته نمی‌دونم اصلا گفتنشون مهمه یا نه
یا می‌شه
یا درسته
نمی‌دونم به هر حال
هنوز چیزایی از این ماه‌های اخیر آزارم می‌ده که نمی‌ذاره چنین چیزهایی رو بنویسم. نمی‌دونم. زنده‌ام دیگه.
به عنوان کسی که سعی کرده تقریبا همه بازی‌های انواع ورزشکارای ایرانی رو ببینه و از بردشون لذت ببره وقتی می‌بینم نمی‌تونم از بازی تیم بنجل فوتبال لذت ببرم واقعا ناراحتم می‌کنه.