Forwarded from غآيت وجود. (Sepideh)
میپرسی چرا عاشقت نیستم، ولی قطعا تو باید باور کنی من بسیار شیفته ام و اگر میل به تملک تمام و کمال یک آدم، ستایش و احترام عمیق به آن آدم و جستجوی امنیتی که شادمانی آن آدم را از هر جهت «عشق» محسوب میکند، پس شاید محبت من به تو نوعی عشق باشد.
_نامه های جویس به نورا
_نامه های جویس به نورا
معکوس
Photo
ایشون یکی از خوانندههای محبوب منه که بعد از این اظهاریه بخاطر سیاسی خوندن دیگه نتونست داخل ایران فعالیت کنه و دو سال و خوردهایه که ترک نداده
از اینکه دیگه هرکس سنمو میپرسه نمیتونم بگم ۱۷ بدم میاد
۱۸ سالگی بوی پیری میده
۱۸ سالگی بوی پیری میده
از تمام آهنگها لذت میبرم
اما به شدت انسانی هستم که انگار گمشدههای بسیاری در دل آهنگهای فرهاد دارم.
انگار خود را جا گذاشتهام.
اما به شدت انسانی هستم که انگار گمشدههای بسیاری در دل آهنگهای فرهاد دارم.
انگار خود را جا گذاشتهام.
ایراد من چه بود؟
من آن چیزی که دیگران نمیدیدند را میبوسیدم و آن چیزی که همه به آن گره خورده بودند را نمیفهمیدم.
من آن چیزی که دیگران نمیدیدند را میبوسیدم و آن چیزی که همه به آن گره خورده بودند را نمیفهمیدم.
#ننوشته
احتمالا انسان چیزهای کوچکم. فراریم از اتفاقات بزرگ و خوشحالیهای طویل. احتمالا یک لیوان چای گوشه ی شلوغترین خیابان، یا توجهات یک انسان نوشناخته ی محترم، خندههای شیرین انسانی که تازه دیدمش یا زل زدنهای گنگ یک دوست، مناسب من باشد. شاید ذوقم از کتابفروشی تمام من باشد. حتی خجالتهای پر از سکوتم چیزی است که به زیبایی با من گره خورده. که من شکفتن را در آنهایی میبینم که مرا برای زنده بودن به جلو هُل میدهند. حتی وقتی خستگی قدمهایم بسیار است. اگر چه انسان سکوتهای مکررم؛ اما وقتی ارزشمند مرا میشمارند مثل زمانی که شکلات ته جیب مادربزرگ نصیبم میشود پوستم از حسی خوب ترک برمیدارد
احتمالا من انسان خداحافظیهای مختصر و سرزندهام.
و سخت است که بگویم اگر از آن سوی خط مترو کسی به من لبخند بزند و از من عکس بگیرد چشمانم چهطور دستانش را در خاطر میسپارد.
احتمالا انسان چیزهای کوچکم. فراریم از اتفاقات بزرگ و خوشحالیهای طویل. احتمالا یک لیوان چای گوشه ی شلوغترین خیابان، یا توجهات یک انسان نوشناخته ی محترم، خندههای شیرین انسانی که تازه دیدمش یا زل زدنهای گنگ یک دوست، مناسب من باشد. شاید ذوقم از کتابفروشی تمام من باشد. حتی خجالتهای پر از سکوتم چیزی است که به زیبایی با من گره خورده. که من شکفتن را در آنهایی میبینم که مرا برای زنده بودن به جلو هُل میدهند. حتی وقتی خستگی قدمهایم بسیار است. اگر چه انسان سکوتهای مکررم؛ اما وقتی ارزشمند مرا میشمارند مثل زمانی که شکلات ته جیب مادربزرگ نصیبم میشود پوستم از حسی خوب ترک برمیدارد
احتمالا من انسان خداحافظیهای مختصر و سرزندهام.
و سخت است که بگویم اگر از آن سوی خط مترو کسی به من لبخند بزند و از من عکس بگیرد چشمانم چهطور دستانش را در خاطر میسپارد.