#ننوشته
من این بدن را نخواستم. من نخواستم از چشمم صدای شکستن استخوانها به گوش برسد. من به برکهای در قلبم قانع بودم و این دریا برایم زیاد است.
من از صدای تپشهای انگشتانم به بیمارستان برگهها مجبورم برسم. به این لحاف سفید با پرستارانی جوهری. و وجودم را به قول افراد اهل قلم اضمحلال پر کرده.
حضورم به دلشورهام نمک میزند. به شیفتگیهایم طناب دار میبندد. به روحیاتم وسواس چسبیده.
هیچ کلافی دیگر صدای قصهگویی مرا نمیشنود. و بر سر درختان سرم گنجشکک حزن لانه کرده و کافی است سرم را ببوسی تا تمامشان را مزه کنی. که این تن پناه میبرد به تاریکی کمددیواری و رفاقت با غولهای درون. چه درون من چه کمددیواری. که این پشتها پر از سنگ است. لای کتابهایم پر از سنگ است. سنگهایی که از دست و بال من ریخته. از دهانم ریخته. از درون شکمم بالا آوردم. از سنگتراشی جهان بر روی پیکر بیجانم جامانده.
کاش یاد میگرفتم که انسانم.
من این بدن را نخواستم. من نخواستم از چشمم صدای شکستن استخوانها به گوش برسد. من به برکهای در قلبم قانع بودم و این دریا برایم زیاد است.
من از صدای تپشهای انگشتانم به بیمارستان برگهها مجبورم برسم. به این لحاف سفید با پرستارانی جوهری. و وجودم را به قول افراد اهل قلم اضمحلال پر کرده.
حضورم به دلشورهام نمک میزند. به شیفتگیهایم طناب دار میبندد. به روحیاتم وسواس چسبیده.
هیچ کلافی دیگر صدای قصهگویی مرا نمیشنود. و بر سر درختان سرم گنجشکک حزن لانه کرده و کافی است سرم را ببوسی تا تمامشان را مزه کنی. که این تن پناه میبرد به تاریکی کمددیواری و رفاقت با غولهای درون. چه درون من چه کمددیواری. که این پشتها پر از سنگ است. لای کتابهایم پر از سنگ است. سنگهایی که از دست و بال من ریخته. از دهانم ریخته. از درون شکمم بالا آوردم. از سنگتراشی جهان بر روی پیکر بیجانم جامانده.
کاش یاد میگرفتم که انسانم.
کلمات نه تنها فریب نمیدهند بلکه دستت را میگیرند و صاف میبرند آنجا که نباید.
اینک که اثری از وهم در ما جریان گرفته
وهمهای زیبا
وهمهای وهمآلود
میفهمم
که دروغ از اساس شیرین است
حتی دروغ چشمهایی که مظلومانه خیره میشوند به قلب من
وهمهای زیبا
وهمهای وهمآلود
میفهمم
که دروغ از اساس شیرین است
حتی دروغ چشمهایی که مظلومانه خیره میشوند به قلب من
خلاصه که من از افرادی یادگرفتم که زن بودن برای یک زن چقدر زیباست. مثل یک صحنه ی رقص برای حضور مذکر است و دلیلی بر مساوی بودن این دو جنس نمیبینم.
انسانی زیبایی درون زن بودن را به من آموخت و فهمیدم که جای اندام باید به چشمهایشان نگاه کرد و جای لبها باید کلامشان را بوسید.
انسانی زیبایی درون زن بودن را به من آموخت و فهمیدم که جای اندام باید به چشمهایشان نگاه کرد و جای لبها باید کلامشان را بوسید.
دوست داشتن و دوست داشته شدن مخدری بود که نباید مثل نقل و نبات دست به دست میشد.
از جان فدایان رهبری درخواست میکنم هرچه سریعتر و به هرطریقی که میتونن جان خودشون رو فدای رهبر کنن.
من قمارباز رو چند روزیه که شروع کردم
و اولش تو شوک بودم که خدایا این چرا اینطوریه. چرا هیچی ازش متوجه نمیشم چرا داستان گره یا پیرنگ نداره. چرا هراتفاقی بهش پرداخته میشه الا قمار.
الان تقریبا یک سوم کتاب رو مطالعه کردم و به طرز جالبی این کتاب همدم خوبی شده برام.
هر کتابی برام همدم نمیشه اما این کتاب مثل یه شخصیت جدید که درحال خاطره گفتن هست یا رخدادهای اطرافش رو میگه داره باهام صحبت میکنه.
بیثبانی دیدگاه شخصیت که داستایوفسکی اون رو به زیباترین شکل جلوه داده به قدری زیباست که همین یک سوم اول کتاب فهمیدم با وجود پراکندهگویی و اضافهگوییهای زیاد؛ محشره!
یک نکته هم ضمیمه کنم
برای نویسندگان روس مخصوصا داستایوفسکی از ترجمههای جلال آل احمد و صالح حسینی استفاده نکنید
و اولش تو شوک بودم که خدایا این چرا اینطوریه. چرا هیچی ازش متوجه نمیشم چرا داستان گره یا پیرنگ نداره. چرا هراتفاقی بهش پرداخته میشه الا قمار.
الان تقریبا یک سوم کتاب رو مطالعه کردم و به طرز جالبی این کتاب همدم خوبی شده برام.
هر کتابی برام همدم نمیشه اما این کتاب مثل یه شخصیت جدید که درحال خاطره گفتن هست یا رخدادهای اطرافش رو میگه داره باهام صحبت میکنه.
بیثبانی دیدگاه شخصیت که داستایوفسکی اون رو به زیباترین شکل جلوه داده به قدری زیباست که همین یک سوم اول کتاب فهمیدم با وجود پراکندهگویی و اضافهگوییهای زیاد؛ محشره!
یک نکته هم ضمیمه کنم
برای نویسندگان روس مخصوصا داستایوفسکی از ترجمههای جلال آل احمد و صالح حسینی استفاده نکنید
معکوس
من قمارباز رو چند روزیه که شروع کردم و اولش تو شوک بودم که خدایا این چرا اینطوریه. چرا هیچی ازش متوجه نمیشم چرا داستان گره یا پیرنگ نداره. چرا هراتفاقی بهش پرداخته میشه الا قمار. الان تقریبا یک سوم کتاب رو مطالعه کردم و به طرز جالبی این کتاب همدم خوبی شده…
بهترین مترجمها برای کتابهای روسی (نظر شخصی خودم و شنیدههایی از دیگران):
مهرداد مهرین
سروش حبیبی
حمیدرضا آتش بر آب
مهرداد مهرین
سروش حبیبی
حمیدرضا آتش بر آب
Forwarded from غآيت وجود. (Sepideh)
میپرسی چرا عاشقت نیستم، ولی قطعا تو باید باور کنی من بسیار شیفته ام و اگر میل به تملک تمام و کمال یک آدم، ستایش و احترام عمیق به آن آدم و جستجوی امنیتی که شادمانی آن آدم را از هر جهت «عشق» محسوب میکند، پس شاید محبت من به تو نوعی عشق باشد.
_نامه های جویس به نورا
_نامه های جویس به نورا