Forwarded from Скачать видео из Ютуба Инстаграм
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🤖 Download via @TopSaverBot.
یوزپلنگانی_که_با_من_دویده_اند_بیژن_نجدی_pdf.pdf
594 KB
داستان روز اسبریزی
از بیژن نجدی
از بیژن نجدی
Forwarded from نمیدانست کیست.
من مجروحتر از آنم تا بادی بوزد
یا شوری اشکی مرا بکشد
یا که مرا بفریبد، سوسوی ستارهای
خطی سادهام.
اسبی از غبار، نعلینی از ابر
لعلی بیش نیستم
یا استکان خون دلی.
-محمد باقر کلاهی اهری
یا شوری اشکی مرا بکشد
یا که مرا بفریبد، سوسوی ستارهای
خطی سادهام.
اسبی از غبار، نعلینی از ابر
لعلی بیش نیستم
یا استکان خون دلی.
-محمد باقر کلاهی اهری
#ننوشته
من این بدن را نخواستم. من نخواستم از چشمم صدای شکستن استخوانها به گوش برسد. من به برکهای در قلبم قانع بودم و این دریا برایم زیاد است.
من از صدای تپشهای انگشتانم به بیمارستان برگهها مجبورم برسم. به این لحاف سفید با پرستارانی جوهری. و وجودم را به قول افراد اهل قلم اضمحلال پر کرده.
حضورم به دلشورهام نمک میزند. به شیفتگیهایم طناب دار میبندد. به روحیاتم وسواس چسبیده.
هیچ کلافی دیگر صدای قصهگویی مرا نمیشنود. و بر سر درختان سرم گنجشکک حزن لانه کرده و کافی است سرم را ببوسی تا تمامشان را مزه کنی. که این تن پناه میبرد به تاریکی کمددیواری و رفاقت با غولهای درون. چه درون من چه کمددیواری. که این پشتها پر از سنگ است. لای کتابهایم پر از سنگ است. سنگهایی که از دست و بال من ریخته. از دهانم ریخته. از درون شکمم بالا آوردم. از سنگتراشی جهان بر روی پیکر بیجانم جامانده.
کاش یاد میگرفتم که انسانم.
من این بدن را نخواستم. من نخواستم از چشمم صدای شکستن استخوانها به گوش برسد. من به برکهای در قلبم قانع بودم و این دریا برایم زیاد است.
من از صدای تپشهای انگشتانم به بیمارستان برگهها مجبورم برسم. به این لحاف سفید با پرستارانی جوهری. و وجودم را به قول افراد اهل قلم اضمحلال پر کرده.
حضورم به دلشورهام نمک میزند. به شیفتگیهایم طناب دار میبندد. به روحیاتم وسواس چسبیده.
هیچ کلافی دیگر صدای قصهگویی مرا نمیشنود. و بر سر درختان سرم گنجشکک حزن لانه کرده و کافی است سرم را ببوسی تا تمامشان را مزه کنی. که این تن پناه میبرد به تاریکی کمددیواری و رفاقت با غولهای درون. چه درون من چه کمددیواری. که این پشتها پر از سنگ است. لای کتابهایم پر از سنگ است. سنگهایی که از دست و بال من ریخته. از دهانم ریخته. از درون شکمم بالا آوردم. از سنگتراشی جهان بر روی پیکر بیجانم جامانده.
کاش یاد میگرفتم که انسانم.
کلمات نه تنها فریب نمیدهند بلکه دستت را میگیرند و صاف میبرند آنجا که نباید.
اینک که اثری از وهم در ما جریان گرفته
وهمهای زیبا
وهمهای وهمآلود
میفهمم
که دروغ از اساس شیرین است
حتی دروغ چشمهایی که مظلومانه خیره میشوند به قلب من
وهمهای زیبا
وهمهای وهمآلود
میفهمم
که دروغ از اساس شیرین است
حتی دروغ چشمهایی که مظلومانه خیره میشوند به قلب من
خلاصه که من از افرادی یادگرفتم که زن بودن برای یک زن چقدر زیباست. مثل یک صحنه ی رقص برای حضور مذکر است و دلیلی بر مساوی بودن این دو جنس نمیبینم.
انسانی زیبایی درون زن بودن را به من آموخت و فهمیدم که جای اندام باید به چشمهایشان نگاه کرد و جای لبها باید کلامشان را بوسید.
انسانی زیبایی درون زن بودن را به من آموخت و فهمیدم که جای اندام باید به چشمهایشان نگاه کرد و جای لبها باید کلامشان را بوسید.
دوست داشتن و دوست داشته شدن مخدری بود که نباید مثل نقل و نبات دست به دست میشد.
از جان فدایان رهبری درخواست میکنم هرچه سریعتر و به هرطریقی که میتونن جان خودشون رو فدای رهبر کنن.