یه اصطلاحی باب شده که مثلا فلان نویسنده یا شاعر بزرگ «نویسنده» نبود. «شاعر» نبود. بلکه اون درقالب شعر یا داستان نظریات فلسفی و اعتقادیش رو بیان میکرد.
فلان مشکل رو داشته بیسار ضعف رو داشته.
مثلا مولانا یا کامو رو مثال میزنن
اگر چنین افرادی رو دیدید بکوبید تو دهنشون
اینا بیشعورهای به ظاهر عاقلن.
فلان مشکل رو داشته بیسار ضعف رو داشته.
مثلا مولانا یا کامو رو مثال میزنن
اگر چنین افرادی رو دیدید بکوبید تو دهنشون
اینا بیشعورهای به ظاهر عاقلن.
این حکومت «حسین»ها و «فهمیده»ها را مثل خدا میپرستد؛ لعنت به حکومت خداترس.
Forwarded from Скачать видео из Ютуба Инстаграм
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🤖 Download via @TopSaverBot.
یوزپلنگانی_که_با_من_دویده_اند_بیژن_نجدی_pdf.pdf
594 KB
داستان روز اسبریزی
از بیژن نجدی
از بیژن نجدی
Forwarded from نمیدانست کیست.
من مجروحتر از آنم تا بادی بوزد
یا شوری اشکی مرا بکشد
یا که مرا بفریبد، سوسوی ستارهای
خطی سادهام.
اسبی از غبار، نعلینی از ابر
لعلی بیش نیستم
یا استکان خون دلی.
-محمد باقر کلاهی اهری
یا شوری اشکی مرا بکشد
یا که مرا بفریبد، سوسوی ستارهای
خطی سادهام.
اسبی از غبار، نعلینی از ابر
لعلی بیش نیستم
یا استکان خون دلی.
-محمد باقر کلاهی اهری
#ننوشته
من این بدن را نخواستم. من نخواستم از چشمم صدای شکستن استخوانها به گوش برسد. من به برکهای در قلبم قانع بودم و این دریا برایم زیاد است.
من از صدای تپشهای انگشتانم به بیمارستان برگهها مجبورم برسم. به این لحاف سفید با پرستارانی جوهری. و وجودم را به قول افراد اهل قلم اضمحلال پر کرده.
حضورم به دلشورهام نمک میزند. به شیفتگیهایم طناب دار میبندد. به روحیاتم وسواس چسبیده.
هیچ کلافی دیگر صدای قصهگویی مرا نمیشنود. و بر سر درختان سرم گنجشکک حزن لانه کرده و کافی است سرم را ببوسی تا تمامشان را مزه کنی. که این تن پناه میبرد به تاریکی کمددیواری و رفاقت با غولهای درون. چه درون من چه کمددیواری. که این پشتها پر از سنگ است. لای کتابهایم پر از سنگ است. سنگهایی که از دست و بال من ریخته. از دهانم ریخته. از درون شکمم بالا آوردم. از سنگتراشی جهان بر روی پیکر بیجانم جامانده.
کاش یاد میگرفتم که انسانم.
من این بدن را نخواستم. من نخواستم از چشمم صدای شکستن استخوانها به گوش برسد. من به برکهای در قلبم قانع بودم و این دریا برایم زیاد است.
من از صدای تپشهای انگشتانم به بیمارستان برگهها مجبورم برسم. به این لحاف سفید با پرستارانی جوهری. و وجودم را به قول افراد اهل قلم اضمحلال پر کرده.
حضورم به دلشورهام نمک میزند. به شیفتگیهایم طناب دار میبندد. به روحیاتم وسواس چسبیده.
هیچ کلافی دیگر صدای قصهگویی مرا نمیشنود. و بر سر درختان سرم گنجشکک حزن لانه کرده و کافی است سرم را ببوسی تا تمامشان را مزه کنی. که این تن پناه میبرد به تاریکی کمددیواری و رفاقت با غولهای درون. چه درون من چه کمددیواری. که این پشتها پر از سنگ است. لای کتابهایم پر از سنگ است. سنگهایی که از دست و بال من ریخته. از دهانم ریخته. از درون شکمم بالا آوردم. از سنگتراشی جهان بر روی پیکر بیجانم جامانده.
کاش یاد میگرفتم که انسانم.