کنج دلت که بشینی
و نخهای پوسیده ی کف آن را که نگاه کنی
میبینی آسمانش بیرنگ است
ستارههایش عصا به دست هستند
غافل غافل غافل
تو محکوم به دردهای نامعینی
محکوم به غرق شدن در خون خودت
که حبس در رگهای توست
و ذات تو این است
تو حبس در حبس بودن هستی!
و نخهای پوسیده ی کف آن را که نگاه کنی
میبینی آسمانش بیرنگ است
ستارههایش عصا به دست هستند
غافل غافل غافل
تو محکوم به دردهای نامعینی
محکوم به غرق شدن در خون خودت
که حبس در رگهای توست
و ذات تو این است
تو حبس در حبس بودن هستی!
من زمانی به ارزشها و احساساتی دوخته شده بودم.
امروز که درحال از دست دادنشان هستم لختههای خون از تیکههای قلبم جدا میشود.
امروز که درحال از دست دادنشان هستم لختههای خون از تیکههای قلبم جدا میشود.
امروز با آدمهایی رفتم بیرون
که تونستم دربرابر حس خفگیم دربرابر جمعیت مقاومت کنم
چون گذشت
به طور عجیب غریبی خوش نگذشت
ولی آروم گذشت
ذهنم در و دیوار کوبیده نشد
و خلوت بود همه چی و البته مجبور نبودم کار خاصی بکنم و رفتار خاصی داشته باشم که خوب بود
خلاصه که فهمیدم جمعهای خوبی هم پیدا میشه که تجربشون نکردم
و چون میدونم همشون این پیام رو میخونن جز حسام
ممنونم ازتون
که تونستم دربرابر حس خفگیم دربرابر جمعیت مقاومت کنم
چون گذشت
به طور عجیب غریبی خوش نگذشت
ولی آروم گذشت
ذهنم در و دیوار کوبیده نشد
و خلوت بود همه چی و البته مجبور نبودم کار خاصی بکنم و رفتار خاصی داشته باشم که خوب بود
خلاصه که فهمیدم جمعهای خوبی هم پیدا میشه که تجربشون نکردم
و چون میدونم همشون این پیام رو میخونن جز حسام
ممنونم ازتون
احتمالا هویتم منقطع شده. خودم را بین خندههای اطرافیانم و انسانهایی که تردد میکردند گم کردهام.
احتمالا هویتم پخش و پلا شده. چیزی از من این حوالی نیست. من گم شدهام و قصدی برای پیدا شدن نیست.
من ناخوشیهایم را در پیادهروی خلاصه میکردم و پایم درد میکند از پیادهرویهای بیهدف.
من فقط خودم را میخواهم.
احتمالا هویتم پخش و پلا شده. چیزی از من این حوالی نیست. من گم شدهام و قصدی برای پیدا شدن نیست.
من ناخوشیهایم را در پیادهروی خلاصه میکردم و پایم درد میکند از پیادهرویهای بیهدف.
من فقط خودم را میخواهم.