ناممکن است سرانجام آن گونه نشویم که سایرین گمان میکنند هستیم
تورنتون وایلدر
تورنتون وایلدر
من تو را بیش از تو
و تو مرا کمتر از دیگران دوست داشتی
و اینگونه
داستان های جهان
شروع شد
و تو مرا کمتر از دیگران دوست داشتی
و اینگونه
داستان های جهان
شروع شد
تو سینتون
کنار دلتون
یه کم جا بیشتر باز کنید
شاید همین نزدیکیا یکی دیگه هم خواست بیاد و جا بگیره
کنار دلتون
یه کم جا بیشتر باز کنید
شاید همین نزدیکیا یکی دیگه هم خواست بیاد و جا بگیره
کتاب دلبرکان غمگین من
نوشته گابریل گارسیا مارکز
رو تموم کردم
عجب کتابی بود و چقدر زیرپوستی تو 120 صفحه عشق رو مجدد تو صورت آدما می کوبه و با همون سبک همیشگی مارکز بدون هیجان، خیلی آروم یه دفعه به خودتون میاید و میبینید رمان تموم شد
و اینکه فهمیدم اون کتاب برای چاپ 86 بوده و دیگه چاپ نمی شه و یه کتاب کمیاب ایران از پدرم به دستم رسیده خیلی بیشتر مزه داد
نوشته گابریل گارسیا مارکز
رو تموم کردم
عجب کتابی بود و چقدر زیرپوستی تو 120 صفحه عشق رو مجدد تو صورت آدما می کوبه و با همون سبک همیشگی مارکز بدون هیجان، خیلی آروم یه دفعه به خودتون میاید و میبینید رمان تموم شد
و اینکه فهمیدم اون کتاب برای چاپ 86 بوده و دیگه چاپ نمی شه و یه کتاب کمیاب ایران از پدرم به دستم رسیده خیلی بیشتر مزه داد
(افراد در حال آماده کردن اسنایپر و اسلحه های سنگین)
پابلو: دارید چه غلطی می کنید؟
+داریم آماده میشیم دیگه
_می خواید با سیاست مدار ملاقات کنید نه گانگستر.
+ مگه فرقی هم دارن، رئیس؟
_سیاستمدارا ترسو ان.
پابلو: دارید چه غلطی می کنید؟
+داریم آماده میشیم دیگه
_می خواید با سیاست مدار ملاقات کنید نه گانگستر.
+ مگه فرقی هم دارن، رئیس؟
_سیاستمدارا ترسو ان.
مرگ را در ازای زندگی فروختم. که چه شود؟ به این پوچ گرایی برسم که خودم تکذيب کنم؟ دنیایمان سرخ و سفید، میان گوش هایمان لنگر می اندازد. در ازای سیاست های طولانی و کراهت های اجباری. اما ماییم که باید جهانمان را همچون دریا، پر از نوای ساحل کنیم. کاش دریایی درون ما بود...
بوی کتاب انگار تناسخ من در جهانی دیگر است.
میان نگاه های خسته می گذرم و خودم را به نمی دانم های بعدی می رسانم. چنگ زدن به سکوت پشت این شلوغی ها عجیب دلپذیر است. چشم های باد در نگاه خورشید پر حرارت بیرون می سوزد. نگاهم به کسی است که مرا از این حس جدا نمیکند. بی پرواترینم. بی پروا ترین مرد برای انسان های پر از گره؛ و عجیب با خودم خلوت میکنم تا نکند شور کاذب این جماعت بر من غلبه کند. من نگاه عینکی شکسته ام. دلتنگ ترین صفحه!
#ننوشته
میان نگاه های خسته می گذرم و خودم را به نمی دانم های بعدی می رسانم. چنگ زدن به سکوت پشت این شلوغی ها عجیب دلپذیر است. چشم های باد در نگاه خورشید پر حرارت بیرون می سوزد. نگاهم به کسی است که مرا از این حس جدا نمیکند. بی پرواترینم. بی پروا ترین مرد برای انسان های پر از گره؛ و عجیب با خودم خلوت میکنم تا نکند شور کاذب این جماعت بر من غلبه کند. من نگاه عینکی شکسته ام. دلتنگ ترین صفحه!
#ننوشته
واقعیت سوگ با آنچه دیگران از بیرون می بینند بسیار متفاوت است. دردی در این دنیا وجود دارد که نمی توانید با شادی از تنتان بیرون کنید. به راه حل نیاز ندارید. نیاز ندارید سوگتان را پشت سر بگذارید. شما به کسی نیاز دارید که سوگتان را بفهمد و بپذیرد. به کسی نیاز دارید که وقتی درمیان وحشت سوسوزننده ایستاده اید و به حفره ای خیره می مانید که زمانی زندگی شما بوده است دست هایتان را محکم بگیرد.
بعضی چیز ها را نمی توان درمان کرد.
فقط باید آن ها را به دوش کشید.
بعضی چیز ها را نمی توان درمان کرد.
فقط باید آن ها را به دوش کشید.
بیشتر کدوم رو می خونید؟
Anonymous Poll
44%
رمان
0%
غیر رمان
3%
آموزشی
10%
فلسفی
0%
و غیره
10%
هیچ کدام
33%
همش