معکوس
#فیزیک #قسمت_ششم بعد از بررسی مشخصات و تعریفات و تمجیدات راجع به نمره ها و روند کارنامه ها نوبت به نقد فیزیک می رسد. گوش زد می کند که باید مراقب وضعیت این درس باشم. دوباره همان خط ها، دیالوگ ها و همان حرف های همیشگی. کم کم که می گذرد احساس می کنم حسم به…
#فیزیک
#قسمت_هفتم
آخر هفته آزمون آزمایشی داشتم. امیدی به خوب دادن نبود اما اینکه انقدر با اختلاف نسبت به گذشته خراب کنم من و مشاور را شوکه کرد. همه چیز را به او توضیح دادم. جز اینکه چه خیالاتی می بینم. مشاور دوباره گوش زد کرد که اگر تو دو ماه آخر این وضعیت را داشته باشم یکسال دیگر پشت این سد لعنتی به اسم کنکور خواهم ماند و نمی توانم آرزوی پدرم را به همین زودی ها برآورده کنم. آن روز حوصله سر و صدای هیچکس را نداشتم. سوار سرویس نشدم و دعوت گروهی را نپذیرفتم. ذهنم درحال انفجار بود. اگر سر جلسه کنکور این اتفاق بیفتد چه کنم؟ به اینکه پدرم دارو ها را تا هفته بعد می آورد و همه چیز به حالت قبلی بر می گردد دلم را صابون می زدم اما این سیاهی باید با استدلال پاک می شد نه صابون! بغضم ترکید. آخرین باری که گریه کرده بودم را به خاطر نمی آورم اما دلیل وجود چشمان انگار همین آرامش حین گریه است.
شنبه با بوی همیشگی اش به مشامم رسید. همان اول صبح، ساعت هفت و ربع قبل از آن که مثل ابر با باد اول وقت به سمت مدرسه حرکت کنم و درخودم مثل همیشه بلرزم و ببارم؛ تلفنم زنگ خورد. شماره پدر بود اما خودش نه. یک نفر با اثر انگشتش تلفنش را باز کرده و به آخرین شماره گوشی زنگ زده بود. خدا خدا می کردم که دزد نباشد چون من دست و پایی ندارم که حتی بخواهم در چنین شرایطی گمشان بکنم. اما فهمیدم که کاش دزد بود. در ورودی شهر تصادف کرده و به بیمارستان منتقلش کرده اند. اصلا نفهمیدم چگونه حاضر شدم و چطور دویدم فقط ناگهان چشم هایم را باز کردم و روی صندلی انتظار بیمارستان خودم را پیدا کردم. وقتی فهمیدند هیچکس را جز من ندارد از سر ناچاری مرا فرستادند داخل. سوئیچ ماشین کنار تختش بود. انگار همان که زنگ زده سوئیچ را هم کنارش گذاشته. سردردم شدت گرفت. نمی خواستم در آن لحظه دوباره در توهماتم فرو روم و از پدرم دور شوم. باید ماشینمان را پیدا می کردم و برای این کار نیاز به هوشیاری داشتم. شروع کردم به گشتن جیب هایش تا شاید قرص ها را آن جا بگذارد. یا آن جا بود یا در همان ساک کهنه ای که همراه خودش برده بود اما جز قرص های تنگی نفسش، کیف پول، تلفن خرد شده اش و چند پر دستمال کاغذی چیز دیگری نبود. خودم را به آدرسی که تصادف کرده بود رساندم. ماشین آسیب آن چنان جدی ندیده بود. فقط سپرش مچاله شده بود و شیشه جلو شکسته بود. با خیال راحت قدم می زدم که فهمیدم یکی از در های عقب باز مانده. خون در رگ هایم ایستاد. دوان دوان خودم را به ماشین رساندم و درش را باز کردم. داخل ماشین جز فلاسک، لیوان فلزی در دارش، دستمال گل گلی کنار دستش و پوست تخمه های کف ماشین چیز دیگری نبود و این یعنی ساک اینجا نیست. آرام پیاده شدم. تنها امیدم صندوق عقب بود. یک لحظه برگشتم و رو به آسمان کردم. حوالی ساعت 8 صبح بود و آفتاب شهر ما هنوز آن طور که باید از خواب بیدار نشده بود. ابری در آسمان نبود و این یعنی خدا حرف هایم را بهتر می شنید. اما چیزی نگفتم. همان جا ایستادم و مستقیم به چشمانش نگاه کردم. در دلم بلند بلند التماس می کردم که حتی اگر ساکی در صندوق نیست تو هرطور که می توانی یک ساک پر از قرص جور کن و بگذار جلوی چشم من. با احتیاط در صندوق را باز کردم. کف دستانم عرق کرده بود و سر می خورد. نگاهم فقط آچار و گرد و خاک می دید. استخوان هایم از تو درد می کرد. با یادآوری نداشتن قرص ها انگار به بدنم یادآوری شده بود چقدر درد دارم. حالا، ابر سیاهی بودم که باد با غل و زنجیر او را به زور به سمت بیمارستان می کشید. پدرم به هوش آمده بود. سینه اش خس خس می کرد اما می خندید. با او که حرف زدم فهمیدم اصلا ساک قبلی را بخاطر کهنه بودن دور انداخته و ساک جدیدی خریده که زیر تخت است. برق چشمانم از ذوق، اتاق را روشن تر کرد؛ و این ادامه داشت تا زمانی که گفت قرصی پیدا نکرده.
سه شنبه، تشنجی موقتی مهمان من در مدرسه بود. در این حد که می گویند عین دیوانه ها دست و بدنم لرزیده و بیهوش افتادم روی زمین و تا قبل از رسیدن آمبولانس خودم به هوش آمده ام و دکتر با معاینه ام فهمیده از چه قرار است و گفته نیازی به بستری نیست. این داستان باعث دیدار مجدد و متفاوت من با مشاوره آن هم درآخرین روز مدرسه ام بعد از دوازده سال تحصیل بود.
مشاور: حالت بهتره؟
به نشانه تایید سر تکان دادم.
مشاور: بعد از افت نسبی تحصیلیت و اتفاقات دیروز پرونده پزشکیت و بررسی کردم و با پدرت تماس گرفتم. مثل خودت سخت حرف می زد. اما گفت مشکل چیه. شاید بهتر از خودت الان راجع به بیماریت بدونم اما می خوام خودت برام بگی.
من: من حالم خوبه.
#قسمت_هفتم
آخر هفته آزمون آزمایشی داشتم. امیدی به خوب دادن نبود اما اینکه انقدر با اختلاف نسبت به گذشته خراب کنم من و مشاور را شوکه کرد. همه چیز را به او توضیح دادم. جز اینکه چه خیالاتی می بینم. مشاور دوباره گوش زد کرد که اگر تو دو ماه آخر این وضعیت را داشته باشم یکسال دیگر پشت این سد لعنتی به اسم کنکور خواهم ماند و نمی توانم آرزوی پدرم را به همین زودی ها برآورده کنم. آن روز حوصله سر و صدای هیچکس را نداشتم. سوار سرویس نشدم و دعوت گروهی را نپذیرفتم. ذهنم درحال انفجار بود. اگر سر جلسه کنکور این اتفاق بیفتد چه کنم؟ به اینکه پدرم دارو ها را تا هفته بعد می آورد و همه چیز به حالت قبلی بر می گردد دلم را صابون می زدم اما این سیاهی باید با استدلال پاک می شد نه صابون! بغضم ترکید. آخرین باری که گریه کرده بودم را به خاطر نمی آورم اما دلیل وجود چشمان انگار همین آرامش حین گریه است.
شنبه با بوی همیشگی اش به مشامم رسید. همان اول صبح، ساعت هفت و ربع قبل از آن که مثل ابر با باد اول وقت به سمت مدرسه حرکت کنم و درخودم مثل همیشه بلرزم و ببارم؛ تلفنم زنگ خورد. شماره پدر بود اما خودش نه. یک نفر با اثر انگشتش تلفنش را باز کرده و به آخرین شماره گوشی زنگ زده بود. خدا خدا می کردم که دزد نباشد چون من دست و پایی ندارم که حتی بخواهم در چنین شرایطی گمشان بکنم. اما فهمیدم که کاش دزد بود. در ورودی شهر تصادف کرده و به بیمارستان منتقلش کرده اند. اصلا نفهمیدم چگونه حاضر شدم و چطور دویدم فقط ناگهان چشم هایم را باز کردم و روی صندلی انتظار بیمارستان خودم را پیدا کردم. وقتی فهمیدند هیچکس را جز من ندارد از سر ناچاری مرا فرستادند داخل. سوئیچ ماشین کنار تختش بود. انگار همان که زنگ زده سوئیچ را هم کنارش گذاشته. سردردم شدت گرفت. نمی خواستم در آن لحظه دوباره در توهماتم فرو روم و از پدرم دور شوم. باید ماشینمان را پیدا می کردم و برای این کار نیاز به هوشیاری داشتم. شروع کردم به گشتن جیب هایش تا شاید قرص ها را آن جا بگذارد. یا آن جا بود یا در همان ساک کهنه ای که همراه خودش برده بود اما جز قرص های تنگی نفسش، کیف پول، تلفن خرد شده اش و چند پر دستمال کاغذی چیز دیگری نبود. خودم را به آدرسی که تصادف کرده بود رساندم. ماشین آسیب آن چنان جدی ندیده بود. فقط سپرش مچاله شده بود و شیشه جلو شکسته بود. با خیال راحت قدم می زدم که فهمیدم یکی از در های عقب باز مانده. خون در رگ هایم ایستاد. دوان دوان خودم را به ماشین رساندم و درش را باز کردم. داخل ماشین جز فلاسک، لیوان فلزی در دارش، دستمال گل گلی کنار دستش و پوست تخمه های کف ماشین چیز دیگری نبود و این یعنی ساک اینجا نیست. آرام پیاده شدم. تنها امیدم صندوق عقب بود. یک لحظه برگشتم و رو به آسمان کردم. حوالی ساعت 8 صبح بود و آفتاب شهر ما هنوز آن طور که باید از خواب بیدار نشده بود. ابری در آسمان نبود و این یعنی خدا حرف هایم را بهتر می شنید. اما چیزی نگفتم. همان جا ایستادم و مستقیم به چشمانش نگاه کردم. در دلم بلند بلند التماس می کردم که حتی اگر ساکی در صندوق نیست تو هرطور که می توانی یک ساک پر از قرص جور کن و بگذار جلوی چشم من. با احتیاط در صندوق را باز کردم. کف دستانم عرق کرده بود و سر می خورد. نگاهم فقط آچار و گرد و خاک می دید. استخوان هایم از تو درد می کرد. با یادآوری نداشتن قرص ها انگار به بدنم یادآوری شده بود چقدر درد دارم. حالا، ابر سیاهی بودم که باد با غل و زنجیر او را به زور به سمت بیمارستان می کشید. پدرم به هوش آمده بود. سینه اش خس خس می کرد اما می خندید. با او که حرف زدم فهمیدم اصلا ساک قبلی را بخاطر کهنه بودن دور انداخته و ساک جدیدی خریده که زیر تخت است. برق چشمانم از ذوق، اتاق را روشن تر کرد؛ و این ادامه داشت تا زمانی که گفت قرصی پیدا نکرده.
سه شنبه، تشنجی موقتی مهمان من در مدرسه بود. در این حد که می گویند عین دیوانه ها دست و بدنم لرزیده و بیهوش افتادم روی زمین و تا قبل از رسیدن آمبولانس خودم به هوش آمده ام و دکتر با معاینه ام فهمیده از چه قرار است و گفته نیازی به بستری نیست. این داستان باعث دیدار مجدد و متفاوت من با مشاوره آن هم درآخرین روز مدرسه ام بعد از دوازده سال تحصیل بود.
مشاور: حالت بهتره؟
به نشانه تایید سر تکان دادم.
مشاور: بعد از افت نسبی تحصیلیت و اتفاقات دیروز پرونده پزشکیت و بررسی کردم و با پدرت تماس گرفتم. مثل خودت سخت حرف می زد. اما گفت مشکل چیه. شاید بهتر از خودت الان راجع به بیماریت بدونم اما می خوام خودت برام بگی.
من: من حالم خوبه.
معکوس
#فیزیک #قسمت_هفتم آخر هفته آزمون آزمایشی داشتم. امیدی به خوب دادن نبود اما اینکه انقدر با اختلاف نسبت به گذشته خراب کنم من و مشاور را شوکه کرد. همه چیز را به او توضیح دادم. جز اینکه چه خیالاتی می بینم. مشاور دوباره گوش زد کرد که اگر تو دو ماه آخر این وضعیت…
#فیزیک
#قسمت_آخر
مشاور: می دونی که چند وقت دیگه کنکور داری. خودتم می دونی که تنها راه موفقیتت در حال حاضر کنکوره. سه سال درس خوندی برای همین آزمون. و من و تو باید حرف بزنیم راجع به اینکه چطور بتونیم فقط توی یک روز مشخص و به مدت فقط چند ساعت، برای تعیین سرنوشت تو این خطر رو دور کنیم.
من: آقا من حالم خوبه.
مشاور: عزیز من، این آخرین باریه که ما همو می بینیم. من دیگه تو زندگیت نیستم. اعتمادتو از بین نمی برم و بهت آسیب نمی زنم. و واقعا به این فکر کن که تو مهم ترین دوره تحصیلیت این بغض و راز رو می خوای به چه قیمتی ازش محافظت کنی؟
دیگر کم آورده بودم. منطق و اصرارش ستودنی بود و برای یکبار هم که شده حقیقت را پنهان نکرده بود. او می دانست این بیماری واقعی است و تهمت نمی زد. قضاوت نمی کرد. او با من مثل آدم های عادی رفتار می کرد و مرا از وضعیت اسفناکم خیلی رک و درست مطلع می ساخت. تسلیم شدم. چشمانم را بستم و در ساحل چرم صندلی لم دادم تا موج بوی چرمش وارد بینی ام شود. نفسی به عمق دریا کشیدم و گفتم: راجع به توهماتم؟ خب، اینایی که می گم توهمات منه. جسمم حبس تو اتاقه اما روحم رو پیدا نمی کنم. لا به لای رنگ حقیقت گشت می زنم. این بدن چسبیده به نقطه ای خاکی میون فواصل کور این دنیا گرفتار شده. یه لحظه من تو دنیا و یه لحظه دیگه دنیا داخل منه. چشم و گوشم هر لحظه منو به رشته سیم های ملال آور خاطرات و فکر ها وصل می کنه. آینه کنارم دنیای دیگه ایه و گهگاهی این وسایل اطرافم برام اونقدر بی معنیه که داخل آینه سیر می کنم و من تصویری از وجود یه روح دیگه هستم. بین انگشتام جهان های موازی روحی که اونارو سیر می کنه مثل دود لحظه ای هستن. یه کم می مومن و بعدش محو می شن؛ اما من فرصت ترک این هاله هایی که دور سرم پیچیده ان و موسیقی براق خاطرات رو ندارم. یه لحظه ذهنم اینجاست؛ کنار اونی که منو می بینه و یه لحظه دیگه اون، ساعت ها با من فاصله داره درحالی که شاید حتی دستاش تو دستم باشه. فراتر از جنون احمقانه ی زمینی، بذارید اینجاش رو یه کم ادبی تر بگم. فراتر از جنون احمقانه ی زمینی، من دست در دست گیسوان رویا در کویر دل آبشار می سازم یا همراه شیطان در جهنم با فرشته ها قصه تعریف می کنم. نه روشنای خورشید نه سیاهی عمق مردمک شما، هیچ کدوم رنگ واقعیت پر از خیال من نیست. فقط منم و حال منی که با من، آروم قدم می زنه.
مشاور سکوت کرد. اما از روی میز برنامه ای به من داد. روی صفحه اول نوشته بود«بهترین برنامه برای یک ماه آخر کنکور، مرور و جمع بندی». دفترچه را که باز کردم هیچ نکته درسی یا انگیزشی نبود. هیچ کدام از حرف هایی که هر مشاور زده. فقط، نحوه استراحت درست برای شرایط من در این مدت بود که به طور اختصاصی، خودش نوشته بود. و چیزی که این برنامه را مزین کرده بود کلمه جغرافیا بود. جغرافیا، نحوه مطالعه، کتاب ها و دسته بندی های جذاب و به روز جغرافیایی. او به من فهماند تنها در یک صورت با این حال و روز شکسته می توانم به تقابل کنکور بروم. آرامش، راحتی و انگیزه. از جایم بلند شدم. تک اشکی که سرازیر شده بود را با پشت آستین پاک کردم و از اتاق خارج شدم؛ و تمام راه را بدون اشک، گریه کردم.
باد خنکی می وزید. آرامشم همان گوله پنبه همیشگی درونم بود اما از شوری عجیب، حتی نمی توانستم لیوان چای را درست دردستم بگیرم. پدر، با لبخندی به طول انگیزه و به عمق مهربانی مرا یاری کرد اما هرقدر هم لبخند بزند نمی تواند دو گوی مضطربش را زیر آن عینک قدیمی مخفی کند. این مدت، قرصی نبود. گاه و بی گاه توهماتم سراغم می آمدند و دوبار دیگر تشنجی بلند تر از قبل به جانم افتاد. دستانم برای خودکار دست گرفتن و ورق زدن می لرزید و چشمانش انگار یخ می زد. هرطور بود با عصا خودم را تا لبه ی این دره کشانده بودم. حالا وقت پریدن است. سر جلسه نشستم. نگاه ها غلت می خورد و روی برگه می افتاد. همه چیز تقریبا خوب پیش می رفت. راضی کننده بود. تا رسیدم به سوالات فیزیک! همان سوال اول مرا خشک کرد و مات و مبهوت به برگه خیره ماندم. بی قراری ام به صورتم چک می زد که ناگهان صدای قدم های تازه ای شنیدم. همان هم کلاسی ام بود. همانی که آن روز کنارم نشست. با همان چهره، همان لبخند و همان لباس. مدل موهایش هم مو نمی زد. وقتی کنارم رسید رویش را کرد آن طرف و ماسکی از چهره اش برداشت. صورت زیر ماسک، صورت پدرم بود. حتی چروک هایش هم انگار یک طراح نقاشی کرده باشد. خم شد کنارم. من نمی دانستم باید چه کار کنم. نکند بخاطر تقلب برگه ام را بگیرند. با دست اشاره می کردم دور شود که مراقب به من مشکوک شد. سمتم آمد و گفت، مشکلی پیش اومده؟ گفتم: این آقا رو نمی بینید؟ گفت: کدوم آقا؟ و پدر با نقاب هم کلاسی هنوز به من لبخند می زد. در گوشم گفت: کمک نمی خوای؟ و به سوال اول فیزیک اشاره کرد.
پایان
#قسمت_آخر
مشاور: می دونی که چند وقت دیگه کنکور داری. خودتم می دونی که تنها راه موفقیتت در حال حاضر کنکوره. سه سال درس خوندی برای همین آزمون. و من و تو باید حرف بزنیم راجع به اینکه چطور بتونیم فقط توی یک روز مشخص و به مدت فقط چند ساعت، برای تعیین سرنوشت تو این خطر رو دور کنیم.
من: آقا من حالم خوبه.
مشاور: عزیز من، این آخرین باریه که ما همو می بینیم. من دیگه تو زندگیت نیستم. اعتمادتو از بین نمی برم و بهت آسیب نمی زنم. و واقعا به این فکر کن که تو مهم ترین دوره تحصیلیت این بغض و راز رو می خوای به چه قیمتی ازش محافظت کنی؟
دیگر کم آورده بودم. منطق و اصرارش ستودنی بود و برای یکبار هم که شده حقیقت را پنهان نکرده بود. او می دانست این بیماری واقعی است و تهمت نمی زد. قضاوت نمی کرد. او با من مثل آدم های عادی رفتار می کرد و مرا از وضعیت اسفناکم خیلی رک و درست مطلع می ساخت. تسلیم شدم. چشمانم را بستم و در ساحل چرم صندلی لم دادم تا موج بوی چرمش وارد بینی ام شود. نفسی به عمق دریا کشیدم و گفتم: راجع به توهماتم؟ خب، اینایی که می گم توهمات منه. جسمم حبس تو اتاقه اما روحم رو پیدا نمی کنم. لا به لای رنگ حقیقت گشت می زنم. این بدن چسبیده به نقطه ای خاکی میون فواصل کور این دنیا گرفتار شده. یه لحظه من تو دنیا و یه لحظه دیگه دنیا داخل منه. چشم و گوشم هر لحظه منو به رشته سیم های ملال آور خاطرات و فکر ها وصل می کنه. آینه کنارم دنیای دیگه ایه و گهگاهی این وسایل اطرافم برام اونقدر بی معنیه که داخل آینه سیر می کنم و من تصویری از وجود یه روح دیگه هستم. بین انگشتام جهان های موازی روحی که اونارو سیر می کنه مثل دود لحظه ای هستن. یه کم می مومن و بعدش محو می شن؛ اما من فرصت ترک این هاله هایی که دور سرم پیچیده ان و موسیقی براق خاطرات رو ندارم. یه لحظه ذهنم اینجاست؛ کنار اونی که منو می بینه و یه لحظه دیگه اون، ساعت ها با من فاصله داره درحالی که شاید حتی دستاش تو دستم باشه. فراتر از جنون احمقانه ی زمینی، بذارید اینجاش رو یه کم ادبی تر بگم. فراتر از جنون احمقانه ی زمینی، من دست در دست گیسوان رویا در کویر دل آبشار می سازم یا همراه شیطان در جهنم با فرشته ها قصه تعریف می کنم. نه روشنای خورشید نه سیاهی عمق مردمک شما، هیچ کدوم رنگ واقعیت پر از خیال من نیست. فقط منم و حال منی که با من، آروم قدم می زنه.
مشاور سکوت کرد. اما از روی میز برنامه ای به من داد. روی صفحه اول نوشته بود«بهترین برنامه برای یک ماه آخر کنکور، مرور و جمع بندی». دفترچه را که باز کردم هیچ نکته درسی یا انگیزشی نبود. هیچ کدام از حرف هایی که هر مشاور زده. فقط، نحوه استراحت درست برای شرایط من در این مدت بود که به طور اختصاصی، خودش نوشته بود. و چیزی که این برنامه را مزین کرده بود کلمه جغرافیا بود. جغرافیا، نحوه مطالعه، کتاب ها و دسته بندی های جذاب و به روز جغرافیایی. او به من فهماند تنها در یک صورت با این حال و روز شکسته می توانم به تقابل کنکور بروم. آرامش، راحتی و انگیزه. از جایم بلند شدم. تک اشکی که سرازیر شده بود را با پشت آستین پاک کردم و از اتاق خارج شدم؛ و تمام راه را بدون اشک، گریه کردم.
باد خنکی می وزید. آرامشم همان گوله پنبه همیشگی درونم بود اما از شوری عجیب، حتی نمی توانستم لیوان چای را درست دردستم بگیرم. پدر، با لبخندی به طول انگیزه و به عمق مهربانی مرا یاری کرد اما هرقدر هم لبخند بزند نمی تواند دو گوی مضطربش را زیر آن عینک قدیمی مخفی کند. این مدت، قرصی نبود. گاه و بی گاه توهماتم سراغم می آمدند و دوبار دیگر تشنجی بلند تر از قبل به جانم افتاد. دستانم برای خودکار دست گرفتن و ورق زدن می لرزید و چشمانش انگار یخ می زد. هرطور بود با عصا خودم را تا لبه ی این دره کشانده بودم. حالا وقت پریدن است. سر جلسه نشستم. نگاه ها غلت می خورد و روی برگه می افتاد. همه چیز تقریبا خوب پیش می رفت. راضی کننده بود. تا رسیدم به سوالات فیزیک! همان سوال اول مرا خشک کرد و مات و مبهوت به برگه خیره ماندم. بی قراری ام به صورتم چک می زد که ناگهان صدای قدم های تازه ای شنیدم. همان هم کلاسی ام بود. همانی که آن روز کنارم نشست. با همان چهره، همان لبخند و همان لباس. مدل موهایش هم مو نمی زد. وقتی کنارم رسید رویش را کرد آن طرف و ماسکی از چهره اش برداشت. صورت زیر ماسک، صورت پدرم بود. حتی چروک هایش هم انگار یک طراح نقاشی کرده باشد. خم شد کنارم. من نمی دانستم باید چه کار کنم. نکند بخاطر تقلب برگه ام را بگیرند. با دست اشاره می کردم دور شود که مراقب به من مشکوک شد. سمتم آمد و گفت، مشکلی پیش اومده؟ گفتم: این آقا رو نمی بینید؟ گفت: کدوم آقا؟ و پدر با نقاب هم کلاسی هنوز به من لبخند می زد. در گوشم گفت: کمک نمی خوای؟ و به سوال اول فیزیک اشاره کرد.
پایان
نوجوانی عجیب گلوگیر است. دستش را لای موهایت می کند و آرام آرام وارد مغزت می شود. نوجوانی عجیب بیمار است. به همه چیز و همه کس باید اهمیت بدهی الا خودت. به آینده ات باید اهمیت بدی؛ به دیگران باید اهمیت بدی؛ به احترام و اعتبار و اعتکاف و هزار کوفت و زهرمار دیگر باید اهمیت بدی الا خودت. نوجوانی عجیب دلگیر است. قلبت که در خواب ناز فرو رفته را با مشت و لگدهای سخت بیدار می کند و می گوید بلند شو دنیا را دارد آب می برد و تو را خواب. قلب بیچاره حیران بلند می شود تا ببینید دقیقا چه خبر است. چند سال طول می کشد تا بفهمی دنیا چه خبر است. وقتی که فهمیدی دلت می خواهد نوجوانی را خفه کنی اما دیگر آن جا نیست. نوجوانی عالمی پرشور است. برای یکی شیرین و برای من سخت می گذرد. شاید هم من هیچوقت نوجوان نبوده ام.
Forwarded from یــenfjبیشــفعالـــ🐾 (evil angel)
در نهایت افکارم سوالی مرا میترساند.چرا مترسک را همچون آدمی ساخته اند؟یعنی انسان اینقدر ترسناک است؟!
Forwarded from ﮼قَلبسفیدِمَن
- کسی که دوسش داری سیو کن epiphany یعنی:
لحظهای که چیزی رو به یاد میارید یا متوجه
چیزی میشید مثل لحظهای که فهمیدین
دوسش دارین.
لحظهای که چیزی رو به یاد میارید یا متوجه
چیزی میشید مثل لحظهای که فهمیدین
دوسش دارین.
قسمت 5 سریال sandman با اینکه سرعت داستان رو خیلیییییییی کم کرد
اما
از جامعه ی بی تعارف رونمایی کرد
چیزی که نمی بینیم
چیزی که باعث صداقت نیست
راستشو بخواین صداقت شاید خیلی جاها باعث اختلاف بشه اما در نهایت
صداقته
حقیقته
و درسته
اما
از جامعه ی بی تعارف رونمایی کرد
چیزی که نمی بینیم
چیزی که باعث صداقت نیست
راستشو بخواین صداقت شاید خیلی جاها باعث اختلاف بشه اما در نهایت
صداقته
حقیقته
و درسته
بتاز گله اکسیژن
و راه مال رویی چیزی
به سمت پنجره پیدا کن
هوای حبس نفس گیر است
حسین صفا
و راه مال رویی چیزی
به سمت پنجره پیدا کن
هوای حبس نفس گیر است
حسین صفا
+تو خیلی خوب میتونی احساساتتو بیان کنی
اینو چجوری یاد گرفتی؟
من: اینکه اون حسارو تجربه نکنم
اینو چجوری یاد گرفتی؟
من: اینکه اون حسارو تجربه نکنم
Forwarded from ژانوشت | زهرا هموله (zahra hamouleh)
امیدها شبیه هم نیستند؛
دست یکی به آسمان چنگ می زند
دست یکی به انسان...
دستهای انسان ها شبیه هم نیستند
یکی خاک را به باد می دهد
یکی عمر را...
انسان ها شبیه هم عمر نمی کنند
یکی زندگانی می کند
یکی تحمل...
✍🏻 #رسول_یونان
#برشی_از_یک_کتاب
zahrahamouleh.com
insta : zahra.h226
دست یکی به آسمان چنگ می زند
دست یکی به انسان...
دستهای انسان ها شبیه هم نیستند
یکی خاک را به باد می دهد
یکی عمر را...
انسان ها شبیه هم عمر نمی کنند
یکی زندگانی می کند
یکی تحمل...
✍🏻 #رسول_یونان
#برشی_از_یک_کتاب
zahrahamouleh.com
insta : zahra.h226
Forwarded from ننویسنده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
احوال بد
احساسات بد
افکار بد
همشون ی دلیلی دارن
بذار فک کنم حال بد الانت اصلا دلیلی نداره
شایدم واقعیت باشه و دلیلی نداشته باشه حقيقتا…
ولي تو رنج ميكشي
اين رنجو بروز ميدي ي جايي ب خودت مياي ميبيني رنج تو ادماي دورتو تغيير داده
نذار ادماي دورت تغيير كنن
رنج و عذابت بايد خودتو تغيير بده نه بقيه رو
همشو پيش خودت نگه دار
اگر دوست داشتي 🤌🏻 انقدشو بريز جلوي بقيه
نه به قصد تاثير گذاشتن روشون
اخرش دقيقا ب زيبايي اين پي ميبري ك جز تو هيشكي نيست!!
نه پارتنر نه بابا نه مامان
هيشكي…
وقتي به شاديِ غمت پي ميبري اون روز واقعا روزته♥️
احساسات بد
افکار بد
همشون ی دلیلی دارن
بذار فک کنم حال بد الانت اصلا دلیلی نداره
شایدم واقعیت باشه و دلیلی نداشته باشه حقيقتا…
ولي تو رنج ميكشي
اين رنجو بروز ميدي ي جايي ب خودت مياي ميبيني رنج تو ادماي دورتو تغيير داده
نذار ادماي دورت تغيير كنن
رنج و عذابت بايد خودتو تغيير بده نه بقيه رو
همشو پيش خودت نگه دار
اگر دوست داشتي 🤌🏻 انقدشو بريز جلوي بقيه
نه به قصد تاثير گذاشتن روشون
اخرش دقيقا ب زيبايي اين پي ميبري ك جز تو هيشكي نيست!!
نه پارتنر نه بابا نه مامان
هيشكي…
وقتي به شاديِ غمت پي ميبري اون روز واقعا روزته♥️
قبول دارم خودم تا الان گند زدم
ولی از حالا بیاین فارسی تر حرف بزنیم
ب هر قیمتی
ن مثل فرهنگ زبان و ادب که گند زده
نه
مثلا دیگه های نگیم
تنکس نگیم
نایس نگیم
بای نگیم
کلمه های کره ای و ژاپنی استفاده نکنیم
تنها چیز با ارزشی که از ما مونده زبان و فرهنگمونه
همونم خراب نکنیم
دمتون گرم
ولی از حالا بیاین فارسی تر حرف بزنیم
ب هر قیمتی
ن مثل فرهنگ زبان و ادب که گند زده
نه
مثلا دیگه های نگیم
تنکس نگیم
نایس نگیم
بای نگیم
کلمه های کره ای و ژاپنی استفاده نکنیم
تنها چیز با ارزشی که از ما مونده زبان و فرهنگمونه
همونم خراب نکنیم
دمتون گرم
دنیا دمدمی است،
دو روز دیگر ماها خاک می شویم.
چرا سر حرف های پوچ وقتمان را تلف بکنیم؟
چیزی که می ماند همان خوشی است، وقت را باید غنیمت شمرد.
باقیش پوچ است و بعد افسوس دارد..!
✍🏼#صادق_هدایت
دو روز دیگر ماها خاک می شویم.
چرا سر حرف های پوچ وقتمان را تلف بکنیم؟
چیزی که می ماند همان خوشی است، وقت را باید غنیمت شمرد.
باقیش پوچ است و بعد افسوس دارد..!
✍🏼#صادق_هدایت