بعد از رفتن هوشنگ ابتهاج
دوباره این آهنگ
هزار بار حق تر از قبل شد
و فقط برای ما افسوس....
دوباره این آهنگ
هزار بار حق تر از قبل شد
و فقط برای ما افسوس....
Forwarded from یــenfjبیشــفعالـــ🐾 (evil angel)
تویی که فینگلیش تایپ میکنی دیگه از فوت ابتهاج ناراحت نشو، تو خودت عامل مرگ ادبیات فارسی هستی
"کالاماری"
"کالاماری"
معلم اومد دانش آموز رو برای اینکه بهتر درس بخونه و پیشرفت کنه تنبیه کنه
زد دستشو شکست
زد دستشو شکست
#فیزیک
#قسمت_اول
قرص های آرام بخشم امروز مرا همراهی نمی کنند. هفت دقیقه مانده به کلاس فیزیک. سرعتم را بیشتر می کنم. آخرین بار که تاخیر داشتم هشت و یک دقیقه بود. یک دقیقه تاخیر هم برایم غیر قابل تحمل است. از حیاط دی زده، به گرمای سالن اصلی و چند پله بالاتر، طبقه دوم پناه می برم. ازدحام دیوانه وار کتاب به دست ها رو به روی کلاس «دوازده سه» کلافه ام می کند. سراغم می آید؛ دوباره! همان همیشگی. می گویند درجه ای از اوتیسم است اما من به اسم ذهن بر هم ریخته و دردسر سازم می شناسمش. کنار آمدن با مشکلاتم چندان سخت نیست جز آنکه چشمت را کامل، غرق در کهکشان می کند. آرام آرام در کمال هوشیاری به خواب می روی و همه چیز جز آن چه باید تو ببینی محو است. نه! دوباره دارد سراغم می آید و من فقط چند قدم تا کلاس فاصله دارم. تمام تلاشم را می کنم که به آغوش کلاس پناه ببرم اما متوقفم می کند. کم کم، چهره ی آدم ها درنظرم مانند تصویر پشت شیشه زمستان، بخار زده است. چشمانم عجیب خوب می بیند؛ فراتر از دیگران. سرمای چسبیده به کاپشن و پالتوها را مانند آدمک هایی می بینم که کم کم فرو می ریزند و از روی دستانشان لیز می خورند. وقتی به زمین برخورد می کنند مثل سطل ماستی که روی زمین ریخته خون سفیدشان همه جا پخش می شود و زمین را به تکه ای از بهشت تبدیل می کنند. بهشتی که به تدریج رو به تاریکی می رود. چشمانم را نوازش می کنم تا شاید دستانشان رمقی برای بغل کردن منظره داشته باشند اما فایده ای ندارد. پرده ها را می کشند. مثل سالن های تئاتر بدون صندلی، بدون تماشاچی، بدون تئاتر و بدون نور. سیاهی، دستانش را روی صورت من گذاشته و مرا به هر سو که دلش بخواهد می کشد. هوا بوی خون می دهد اما می دانم هنوز هم وسط سالن مدرسه ام. سالنی که در نگاه من اثری از آن نمانده. بچه ها، ستون ها، معلم های کلافه خواب زده، هیچ کدام را نمی بینم. اصوات شلخته با پچ پچی کر کننده از زیر گوشم رد می شوند و سوت کشان بر می گردند. سِری دستانم نه از سرما بلکه از سردی ذهنم است.یکسالی از رفتن او می گذرد و بعد از او تشدید شد. به خودم می گویم چند لحظه است و تمام می شود و الان سر کلاست می روی اما اضطرابی غیر منطقی برای سروقت رسیدن دارم. برای اینکه بعد از این دو سال و خرده ای نمی خواهم هیچ چیز سد راهم برای رسیدن به هدفم شود. هدفی که مطمئنم یک روز دست پدرم را خواهد گرفت. حتی در این خیال مرطوب هم جای گریه برای دست های زحمتکشش خالی است. دستانی که شاید، تنها پناه من در این عالم بوده. دستانی که سرخی اش را برای خرید قرص های سفید من داده. منی که نمی دانم ارزش این همه عرق هایی که در رویایم به شکل گوله سنگ ریخته می شوند را دارم یا نه. شهاب سنگ هایی به رنگ خون بر دلم می بارد...
#ننوشته
#قسمت_اول
قرص های آرام بخشم امروز مرا همراهی نمی کنند. هفت دقیقه مانده به کلاس فیزیک. سرعتم را بیشتر می کنم. آخرین بار که تاخیر داشتم هشت و یک دقیقه بود. یک دقیقه تاخیر هم برایم غیر قابل تحمل است. از حیاط دی زده، به گرمای سالن اصلی و چند پله بالاتر، طبقه دوم پناه می برم. ازدحام دیوانه وار کتاب به دست ها رو به روی کلاس «دوازده سه» کلافه ام می کند. سراغم می آید؛ دوباره! همان همیشگی. می گویند درجه ای از اوتیسم است اما من به اسم ذهن بر هم ریخته و دردسر سازم می شناسمش. کنار آمدن با مشکلاتم چندان سخت نیست جز آنکه چشمت را کامل، غرق در کهکشان می کند. آرام آرام در کمال هوشیاری به خواب می روی و همه چیز جز آن چه باید تو ببینی محو است. نه! دوباره دارد سراغم می آید و من فقط چند قدم تا کلاس فاصله دارم. تمام تلاشم را می کنم که به آغوش کلاس پناه ببرم اما متوقفم می کند. کم کم، چهره ی آدم ها درنظرم مانند تصویر پشت شیشه زمستان، بخار زده است. چشمانم عجیب خوب می بیند؛ فراتر از دیگران. سرمای چسبیده به کاپشن و پالتوها را مانند آدمک هایی می بینم که کم کم فرو می ریزند و از روی دستانشان لیز می خورند. وقتی به زمین برخورد می کنند مثل سطل ماستی که روی زمین ریخته خون سفیدشان همه جا پخش می شود و زمین را به تکه ای از بهشت تبدیل می کنند. بهشتی که به تدریج رو به تاریکی می رود. چشمانم را نوازش می کنم تا شاید دستانشان رمقی برای بغل کردن منظره داشته باشند اما فایده ای ندارد. پرده ها را می کشند. مثل سالن های تئاتر بدون صندلی، بدون تماشاچی، بدون تئاتر و بدون نور. سیاهی، دستانش را روی صورت من گذاشته و مرا به هر سو که دلش بخواهد می کشد. هوا بوی خون می دهد اما می دانم هنوز هم وسط سالن مدرسه ام. سالنی که در نگاه من اثری از آن نمانده. بچه ها، ستون ها، معلم های کلافه خواب زده، هیچ کدام را نمی بینم. اصوات شلخته با پچ پچی کر کننده از زیر گوشم رد می شوند و سوت کشان بر می گردند. سِری دستانم نه از سرما بلکه از سردی ذهنم است.یکسالی از رفتن او می گذرد و بعد از او تشدید شد. به خودم می گویم چند لحظه است و تمام می شود و الان سر کلاست می روی اما اضطرابی غیر منطقی برای سروقت رسیدن دارم. برای اینکه بعد از این دو سال و خرده ای نمی خواهم هیچ چیز سد راهم برای رسیدن به هدفم شود. هدفی که مطمئنم یک روز دست پدرم را خواهد گرفت. حتی در این خیال مرطوب هم جای گریه برای دست های زحمتکشش خالی است. دستانی که شاید، تنها پناه من در این عالم بوده. دستانی که سرخی اش را برای خرید قرص های سفید من داده. منی که نمی دانم ارزش این همه عرق هایی که در رویایم به شکل گوله سنگ ریخته می شوند را دارم یا نه. شهاب سنگ هایی به رنگ خون بر دلم می بارد...
#ننوشته
معکوس
#فیزیک #قسمت_اول قرص های آرام بخشم امروز مرا همراهی نمی کنند. هفت دقیقه مانده به کلاس فیزیک. سرعتم را بیشتر می کنم. آخرین بار که تاخیر داشتم هشت و یک دقیقه بود. یک دقیقه تاخیر هم برایم غیر قابل تحمل است. از حیاط دی زده، به گرمای سالن اصلی و چند پله بالاتر،…
#فیزیک
#قسمت_دوم
انگار این خیال ها آنقدر که فکر می کنم سیاه نیست. البته، سریع جوابم را می دهد و به همان خاموشی بر می گردد؛ و نمی دانم چه کسی است که پاسخ من را می دهد. خودم؟ بعید می دانم. باید در مقابلشان ایستادگی کنم و سر کلاس بروم اما آبکشی دربرابر آبم. دنیای واقعی تا سر در باتلاق حقایقش فرو رفته و دستش را از آن زیر برایم دراز می کند اما من توان گرفتن دست هایش را ندارم. ذهنم بی پناه تر از آن است که آغوشی، او را بپذیرد. نور های کور کننده ای روبرویم می آیند و رد می شوند. خودم را به در و دیوار ذهنم می زنم؛ به ناکجا آباد خیال خودم تا از دستشان فرار کنم اما فرار زمانی معنی می دهد که مکانی باشد. خودم را میان تاریکی ها می بینم. می بینم که حرف های دیگران به دردم نمی خورد. گوش هایم را می کنم و استخوانی می شوم. دلم را مملو از سیاهی های پر ستاره، محزون و عمیق می کنم. همه شان درون شیشه ای محصورند و توی بدنم گذاشته ام. قسمتی از آن را درون چشم هایم و قسمتی دیگر را در جمجمه ریخته ام و دو سیاره زرد از داخل سرم مشغول نظاره ی من هستند. با هر قدم شیشه دلم هر لحظه نزدیک است بیفتد. استخوانی پوسیده مانده ام تا خودم را نبلعم؛ تا اسیر نکنم؛ و من همینقدر جامه دریده ام که خودم را خود بدانم. میان چشمک های محو، بی حس تر از آنم که زیبایی را ببینم. شیشه دل مملو از آسمان، لیز می خورد و روی زمین می شکند. چشمانم را باز می کنم. انگار شیشه را در سرم خرد کرده اند. ساعت 9 و 14 دقیقه است. بیش از یک ساعت است خودم را ندیده ام و این قطعا بخاطر نبود دارو ها در سه روز گذشته است. کلاس از دست رفته و پیشانی ام ریل قطار عرق سردم بود. زنگ جیغ جیغوی مدرسه دود خیالاتم را از جلوی صورتم دور می کند. کیفم روی دوشم نیست و نمی دانم به کدام راه پله یا سالن سپردمش. خودم را در کلاه لباسم می تپانم و راه می افتم. جیب هایم به اندازه همیشه گرم نیست. یقه ام گلویم را بغل نمی کند و سوز از تن و بدنم رد می شود. استخوان هایم می خواهند از پوست فرار کنند و موهایم به ساز باد می رقصد. سرم قوطی پر از ریگی است که دائم ترق تروق می کند. کاش چشمانم را می بستم و روی تختم بلند می شدم. سه زنگ فوق برنامه دارم که یکی از دست رفته؛ البته، حتی اگر در کلاس حاضر می شدم هم با این حال نمی توانستم حتی ذره ای از مطالب را به حافظه ام بسپارم. محسن از دور نزدیک می شود. حداقل همیشه ساکت است و مثل دیگران وراج نیست. سکوتمان حرف های زیادی را رد و بدل می کند. سلام و احوال پرسی سطحی می کنیم. هیچ کدام از آن یکی توقع ندارد در زیر تیر بار سرما دستش را از سنگر جیبش بیرون آورد. قلاب چشمانش را در نگاهم انداخت و با لحنی سردتر از هوا پرسید دوباره؟ و فقط سر تکان دادم. هیچکس جز او در مدرسه این موضوع را نمی دانست. البته القابی مثل عجیب، خاص، پیچیده و هپروت زیاد به من می گفتند اما کسی نمی دانست دقیقا برای چه این حرف ها را می زند. در کمال ناباوری دست هایش را از جیبش درآورد و شانه ام را پناه داد. اما او هم نمی دانست بابت چه چیزی دل می سوزاند. او سمت خودش رفت و من سمت خودم. سرما را دور زدم و به یکی از گوشه ها-جای همیشگی ام- پناه بردم. آسمان امروز از همیشه نزدیک تر است. تکه ای از آن را می کنم و در آغوش می کشم اما سریع دستم را رها می کنم تا به او وابسته نشوم. دلم نمی خواهد کسی به من در آن لحظه خیره شود. آنقدرا هم که من می خواهم آدم ها برایم بی اهمیت نیستند و از این اخلاق بدم می آید.
#قسمت_دوم
انگار این خیال ها آنقدر که فکر می کنم سیاه نیست. البته، سریع جوابم را می دهد و به همان خاموشی بر می گردد؛ و نمی دانم چه کسی است که پاسخ من را می دهد. خودم؟ بعید می دانم. باید در مقابلشان ایستادگی کنم و سر کلاس بروم اما آبکشی دربرابر آبم. دنیای واقعی تا سر در باتلاق حقایقش فرو رفته و دستش را از آن زیر برایم دراز می کند اما من توان گرفتن دست هایش را ندارم. ذهنم بی پناه تر از آن است که آغوشی، او را بپذیرد. نور های کور کننده ای روبرویم می آیند و رد می شوند. خودم را به در و دیوار ذهنم می زنم؛ به ناکجا آباد خیال خودم تا از دستشان فرار کنم اما فرار زمانی معنی می دهد که مکانی باشد. خودم را میان تاریکی ها می بینم. می بینم که حرف های دیگران به دردم نمی خورد. گوش هایم را می کنم و استخوانی می شوم. دلم را مملو از سیاهی های پر ستاره، محزون و عمیق می کنم. همه شان درون شیشه ای محصورند و توی بدنم گذاشته ام. قسمتی از آن را درون چشم هایم و قسمتی دیگر را در جمجمه ریخته ام و دو سیاره زرد از داخل سرم مشغول نظاره ی من هستند. با هر قدم شیشه دلم هر لحظه نزدیک است بیفتد. استخوانی پوسیده مانده ام تا خودم را نبلعم؛ تا اسیر نکنم؛ و من همینقدر جامه دریده ام که خودم را خود بدانم. میان چشمک های محو، بی حس تر از آنم که زیبایی را ببینم. شیشه دل مملو از آسمان، لیز می خورد و روی زمین می شکند. چشمانم را باز می کنم. انگار شیشه را در سرم خرد کرده اند. ساعت 9 و 14 دقیقه است. بیش از یک ساعت است خودم را ندیده ام و این قطعا بخاطر نبود دارو ها در سه روز گذشته است. کلاس از دست رفته و پیشانی ام ریل قطار عرق سردم بود. زنگ جیغ جیغوی مدرسه دود خیالاتم را از جلوی صورتم دور می کند. کیفم روی دوشم نیست و نمی دانم به کدام راه پله یا سالن سپردمش. خودم را در کلاه لباسم می تپانم و راه می افتم. جیب هایم به اندازه همیشه گرم نیست. یقه ام گلویم را بغل نمی کند و سوز از تن و بدنم رد می شود. استخوان هایم می خواهند از پوست فرار کنند و موهایم به ساز باد می رقصد. سرم قوطی پر از ریگی است که دائم ترق تروق می کند. کاش چشمانم را می بستم و روی تختم بلند می شدم. سه زنگ فوق برنامه دارم که یکی از دست رفته؛ البته، حتی اگر در کلاس حاضر می شدم هم با این حال نمی توانستم حتی ذره ای از مطالب را به حافظه ام بسپارم. محسن از دور نزدیک می شود. حداقل همیشه ساکت است و مثل دیگران وراج نیست. سکوتمان حرف های زیادی را رد و بدل می کند. سلام و احوال پرسی سطحی می کنیم. هیچ کدام از آن یکی توقع ندارد در زیر تیر بار سرما دستش را از سنگر جیبش بیرون آورد. قلاب چشمانش را در نگاهم انداخت و با لحنی سردتر از هوا پرسید دوباره؟ و فقط سر تکان دادم. هیچکس جز او در مدرسه این موضوع را نمی دانست. البته القابی مثل عجیب، خاص، پیچیده و هپروت زیاد به من می گفتند اما کسی نمی دانست دقیقا برای چه این حرف ها را می زند. در کمال ناباوری دست هایش را از جیبش درآورد و شانه ام را پناه داد. اما او هم نمی دانست بابت چه چیزی دل می سوزاند. او سمت خودش رفت و من سمت خودم. سرما را دور زدم و به یکی از گوشه ها-جای همیشگی ام- پناه بردم. آسمان امروز از همیشه نزدیک تر است. تکه ای از آن را می کنم و در آغوش می کشم اما سریع دستم را رها می کنم تا به او وابسته نشوم. دلم نمی خواهد کسی به من در آن لحظه خیره شود. آنقدرا هم که من می خواهم آدم ها برایم بی اهمیت نیستند و از این اخلاق بدم می آید.
معکوس
#فیزیک #قسمت_دوم انگار این خیال ها آنقدر که فکر می کنم سیاه نیست. البته، سریع جوابم را می دهد و به همان خاموشی بر می گردد؛ و نمی دانم چه کسی است که پاسخ من را می دهد. خودم؟ بعید می دانم. باید در مقابلشان ایستادگی کنم و سر کلاس بروم اما آبکشی دربرابر آبم.…
#فیزیک
#قسمت_سوم
در حال و هوای خودم بودم که یکی از بچه ها کنارم نشست. قدش چند بندی بلند تر از من بود. پوستش مثل سیبی بود که درست پوستش کنده نشده؛ سرخ و سفید! شباهتی به پوست سبزه ی من نداشت. چشمان درشت و پرانرژی اش مرا می ترساند. دماغش نسبت به صورت کشیده و تختش کمی چروک آمده. لبان درشتش ترک هایی داشت که هزاران حرف نگفته را می توان درونشان ریخت. ابروهایش از حرکت نمی ایستند و انگار موهایش را دائم از پشت یکی می کشد. ساندویچ بزرگش را به من تعارف می کند و با سر تکان دادن از او به نوعی تشکر می کنم. تشکری بی رنگ و بی ارزش. حداقل بیخیال اصرار کردن می شود. برعکس منی که نمی توانم از آن حالت قوز کرده و مچاله ام بیرون بیایم خودش را مثل خمیر به قالب صندلی تحمیل کرده. آزاد تر از دیگران است و بعید می دانم حوصله شنیدن حرف های دیگران را داشته باشد. در همان حالت گفت:«از پنجره دیدمت که دوییدی سمت حیاط و همونجا ایستادی. سرما اذیتت نکرد؟» توقع هر سوالی را داشتم جز این. می خواستم با اولین پرچانگی اش بلند شوم و به گوشه ای که محسن نشسته پناه ببرم اما جا خوردم. چیز دیگری نگفت و مرا با همان سوالش مبهوت نگه داشت. اصلا برایش ذره ای اهمیت داشت یا فقط می خواست سوالی کرده باشد؟ گفتم:« هوای حیاط سرده. اما خب، من تو حیاط نبودم.» نگاه معنا داری به من انداخت. چشمم به ساعت روی دستش افتاد. برق می زد و روی دستش لیز می خورد. عقربه های نقره ای اصلا به نفع من دست نمی دادند. نمی دانم چرا آن حرف را به او زدم. او فقط یک غریبه بود. غریبه ای پس از احساساتی ناشناخته؛ و من حتی درست جواب دوستان نداشته چند ساله ام را نمی دادم. وقتی نگاهش می کردم هیچ چیز نمی گفت. حتی اسمش را هم نمی دانستم. البته بهتر! در اسم و سال و ویژگی ها محدود نیستیم. اما او هم با من حرف نمی زد. انگار که مرا کامل می شناسد و حرف دیگه ای برای زدن ندارد. درون دلش روشنایی یا سیاهی دیده نمی شد. فقط از دید من تکه گوشت زنده ای بود که ساندویچش را گاز می زد. اما من زخم خورده بودم. دلم مرده بود و جنازه اش را به مخفیانه ترین شکل ممکن این سو و آن سو می کشیدم. هرگاه نگاهم به لبخند آدم ها، به بی نظمی های پر هیجانشان، به اهداف پوچشان می افتاد؛ تنهایی، حس زیبای سردی بود که مرا از گرمای محبت قلابی ادم ها نجات می داد؛ اما خب، گاهی به آتش نیاز داری و الا دلت یخ می زند. دوست داشتم همیشه همینقدر تنها باشم اما تحمل درد تنهایی واقعا دشوار است. از وقتی که چشمانم باز بود دستان مادرانه ای را لمس نکردم. همان لحظه اول، بی خداحافظی رفت. با اینکه تا به حال حتی یک دقیقه هم با او حرف نزده ام دلم برای صورتی که در قاب عکس های کنج خانه است تنگ می شود. شاید هم فقط گاها با پدر همزاد پنداری می کنم و چیزی درون خودم نیست. منطقی نیست که باشد. پسر چشم درشت ساندویچش را تمام کرد. بلند شد و با هیجان، مثل بسکتبالیست ها پلاستیکش را داخل سطل زباله انداخت. لبخندی به من زد و از آن جا دور شد. با رفتنش احساس کردم کوهی را از کنارم جا به جا کرده اند اما این هم مثل تمام حس ها خیلی زود تمام شد و رفت. از جایم بلند شدم و قطر حیاط را تا راه پله ها طی کردم. گلدان های شاداب به نرده ها لم داده بودند و کفش ها زمین را لگدمال می کردند. گرمای چشم ها با بالا آمدن آفتاب کم کم داشت به چشم هایشان بر می گشت. آدم ها منطقی تر به نظر می رسیدند. وجودشان اینطور بود. حداقل نسبت به صبح این شکل حس می کردم. شاید فقط بخاطر سردرد صبح بود که این حس از من فاصله گرفته بود. دقیق نمی دانم. فعلا در مسیر کلاس یادم می آید که چیزی به کنکور نمانده و موقعیت من این گونه است. در بدترین حالت ممکن. بدون قرص! این حرف ها برایم تکراری است. مخصوصا بعد از رفتن او. اما انگیزه ام برای بقا و ادامه دادن تا زمانی مهمل نیست که سینه پدرم محمل نفس های تنگش باشد. سالن اصلی مدرسه مان پرطمطراق است و از این وضعیت متنفرم. هر چه کم نور تر و آرام تر باشد بیشتر دلم می خواهد آنجا بمانم. اتاقم لامپ ندارد. شب ها را با نور تیربرق معمولا خیس پشت پنجره سپری می کنم. پدر همیشه سر این موضوع تذکرم می دهد اما من همانم که گوش هایش را کنده و روی طاقچه گذاشته. ناظممان که شبیه کاسیکه ها لباس پوشیده چپ چپ نگاهم می کند اما بعید می دانم حوصله بحث کردن با من را داشته باشد. به کلاس می رسم و داخل می شوم. نور از پرده می گذرد و تخته را مثل چشم های تازه گریسته سرخ می کند. سر جایم می نشینم تا معلممان بیاید. فیزیک گیرایی ام را پایین می آورد. مثل برده ای هستم که جلوی پادشاه فرمول های پیچ در پیچ زانو زده. ریاضیاتم خوب است اما نمی دانم چطور است که دستم به فیزیک نمی رود. معلم با همان لباس چهارخانه ی همیشگی وارد می شود. شکمش راه تنفس کمربندش را بسته و شلوار قهوه ای اش به نظر می رسد چشم های نافش را کور کرده.
#قسمت_سوم
در حال و هوای خودم بودم که یکی از بچه ها کنارم نشست. قدش چند بندی بلند تر از من بود. پوستش مثل سیبی بود که درست پوستش کنده نشده؛ سرخ و سفید! شباهتی به پوست سبزه ی من نداشت. چشمان درشت و پرانرژی اش مرا می ترساند. دماغش نسبت به صورت کشیده و تختش کمی چروک آمده. لبان درشتش ترک هایی داشت که هزاران حرف نگفته را می توان درونشان ریخت. ابروهایش از حرکت نمی ایستند و انگار موهایش را دائم از پشت یکی می کشد. ساندویچ بزرگش را به من تعارف می کند و با سر تکان دادن از او به نوعی تشکر می کنم. تشکری بی رنگ و بی ارزش. حداقل بیخیال اصرار کردن می شود. برعکس منی که نمی توانم از آن حالت قوز کرده و مچاله ام بیرون بیایم خودش را مثل خمیر به قالب صندلی تحمیل کرده. آزاد تر از دیگران است و بعید می دانم حوصله شنیدن حرف های دیگران را داشته باشد. در همان حالت گفت:«از پنجره دیدمت که دوییدی سمت حیاط و همونجا ایستادی. سرما اذیتت نکرد؟» توقع هر سوالی را داشتم جز این. می خواستم با اولین پرچانگی اش بلند شوم و به گوشه ای که محسن نشسته پناه ببرم اما جا خوردم. چیز دیگری نگفت و مرا با همان سوالش مبهوت نگه داشت. اصلا برایش ذره ای اهمیت داشت یا فقط می خواست سوالی کرده باشد؟ گفتم:« هوای حیاط سرده. اما خب، من تو حیاط نبودم.» نگاه معنا داری به من انداخت. چشمم به ساعت روی دستش افتاد. برق می زد و روی دستش لیز می خورد. عقربه های نقره ای اصلا به نفع من دست نمی دادند. نمی دانم چرا آن حرف را به او زدم. او فقط یک غریبه بود. غریبه ای پس از احساساتی ناشناخته؛ و من حتی درست جواب دوستان نداشته چند ساله ام را نمی دادم. وقتی نگاهش می کردم هیچ چیز نمی گفت. حتی اسمش را هم نمی دانستم. البته بهتر! در اسم و سال و ویژگی ها محدود نیستیم. اما او هم با من حرف نمی زد. انگار که مرا کامل می شناسد و حرف دیگه ای برای زدن ندارد. درون دلش روشنایی یا سیاهی دیده نمی شد. فقط از دید من تکه گوشت زنده ای بود که ساندویچش را گاز می زد. اما من زخم خورده بودم. دلم مرده بود و جنازه اش را به مخفیانه ترین شکل ممکن این سو و آن سو می کشیدم. هرگاه نگاهم به لبخند آدم ها، به بی نظمی های پر هیجانشان، به اهداف پوچشان می افتاد؛ تنهایی، حس زیبای سردی بود که مرا از گرمای محبت قلابی ادم ها نجات می داد؛ اما خب، گاهی به آتش نیاز داری و الا دلت یخ می زند. دوست داشتم همیشه همینقدر تنها باشم اما تحمل درد تنهایی واقعا دشوار است. از وقتی که چشمانم باز بود دستان مادرانه ای را لمس نکردم. همان لحظه اول، بی خداحافظی رفت. با اینکه تا به حال حتی یک دقیقه هم با او حرف نزده ام دلم برای صورتی که در قاب عکس های کنج خانه است تنگ می شود. شاید هم فقط گاها با پدر همزاد پنداری می کنم و چیزی درون خودم نیست. منطقی نیست که باشد. پسر چشم درشت ساندویچش را تمام کرد. بلند شد و با هیجان، مثل بسکتبالیست ها پلاستیکش را داخل سطل زباله انداخت. لبخندی به من زد و از آن جا دور شد. با رفتنش احساس کردم کوهی را از کنارم جا به جا کرده اند اما این هم مثل تمام حس ها خیلی زود تمام شد و رفت. از جایم بلند شدم و قطر حیاط را تا راه پله ها طی کردم. گلدان های شاداب به نرده ها لم داده بودند و کفش ها زمین را لگدمال می کردند. گرمای چشم ها با بالا آمدن آفتاب کم کم داشت به چشم هایشان بر می گشت. آدم ها منطقی تر به نظر می رسیدند. وجودشان اینطور بود. حداقل نسبت به صبح این شکل حس می کردم. شاید فقط بخاطر سردرد صبح بود که این حس از من فاصله گرفته بود. دقیق نمی دانم. فعلا در مسیر کلاس یادم می آید که چیزی به کنکور نمانده و موقعیت من این گونه است. در بدترین حالت ممکن. بدون قرص! این حرف ها برایم تکراری است. مخصوصا بعد از رفتن او. اما انگیزه ام برای بقا و ادامه دادن تا زمانی مهمل نیست که سینه پدرم محمل نفس های تنگش باشد. سالن اصلی مدرسه مان پرطمطراق است و از این وضعیت متنفرم. هر چه کم نور تر و آرام تر باشد بیشتر دلم می خواهد آنجا بمانم. اتاقم لامپ ندارد. شب ها را با نور تیربرق معمولا خیس پشت پنجره سپری می کنم. پدر همیشه سر این موضوع تذکرم می دهد اما من همانم که گوش هایش را کنده و روی طاقچه گذاشته. ناظممان که شبیه کاسیکه ها لباس پوشیده چپ چپ نگاهم می کند اما بعید می دانم حوصله بحث کردن با من را داشته باشد. به کلاس می رسم و داخل می شوم. نور از پرده می گذرد و تخته را مثل چشم های تازه گریسته سرخ می کند. سر جایم می نشینم تا معلممان بیاید. فیزیک گیرایی ام را پایین می آورد. مثل برده ای هستم که جلوی پادشاه فرمول های پیچ در پیچ زانو زده. ریاضیاتم خوب است اما نمی دانم چطور است که دستم به فیزیک نمی رود. معلم با همان لباس چهارخانه ی همیشگی وارد می شود. شکمش راه تنفس کمربندش را بسته و شلوار قهوه ای اش به نظر می رسد چشم های نافش را کور کرده.
معکوس
#فیزیک #قسمت_سوم در حال و هوای خودم بودم که یکی از بچه ها کنارم نشست. قدش چند بندی بلند تر از من بود. پوستش مثل سیبی بود که درست پوستش کنده نشده؛ سرخ و سفید! شباهتی به پوست سبزه ی من نداشت. چشمان درشت و پرانرژی اش مرا می ترساند. دماغش نسبت به صورت کشیده…
#فیزیک
#قسمت_چهارم
موهای پریشان اش استواری چشمانش را پس می زند. صورتش نیاز به بتونه کاری دارد و دماغش را اگر بتراشی تازه به تناسب لب ها و چشمان زمختش می رسد. بلافاصله پشت سر سایه اش همان پسر تو حیاط بدون کیف و کتاب و وسیله ای وارد اتاق شد. نمی توانستم از او چشم بردارم. انگار نگاهم را به صورت او گره زده اند و چشمانش میخ محکمی است به صورت تابلو من! از دستش رها نمی شوم و او حتی نگاهی هم به من نمی اندازد. صدای استاد مستقیم گوش های مرا هدف می گیرد که می گوید: زنگ قبل کجا تشریف داشتید آقای مومنی؟ بچه ها گفتن تو مدرسه بودید اما افتخار سر کلاس اومدن رو ندادید. موضوع چیه؟ نمی دانستم چه جوابی دهم. حتی سرایدار مدرسه هم تا حدی از شرایط من مطلع بود اما نه به این صورت. نه به این شدت که نتوانم خودم را برای کلاس رفتن کنترل کنم و شاید گفتن این حرف ها وسط یک کلاس بیست و خورده ای نفری چیزی جز یک مشت نگاه قضاوت گر تحویل من ندهد. می دانید که، آدم ها هر چیزی را در قالب نگاهشان می گذارند و اگر هم اندازه آن نگاه نباشید آنقدر تکه تکه تان می کنند تا بتوانید در آن جای بگیرید. اما فعلا باید از زیر نگاه سرخ و نفهم معلم سر بخورم. ولی اراده ام دست خودم نیست. نمی توانم به او نگاه کنم و چشمانم همانطور مستقیم به آن پسر خیره شده. انگار که این دو کاسه ی پر از اشک های خشک شده دراختیار من نیست. هر طور شده عنانش را می کشم و به سمت معلم بر می گردانم اما نمی دانم چه بگویم. سایه اش سنگین تر می شود و نگاهش مستقیم تر از قبل. مثل تمام معلم هایی که کیف دستی دارند بعد از رسیدن به میز از شرش خلاص می شود . شلوارش را کمی بالا می کشد. ترق ترق کفش هایش حتی از صدای پشت سری هایم آزاردهنده تر است. می گوید: آره؟ درسته؟ چرا سر کلاس نیومدی؟ حداقل از تو توقع ندارم. البته بگم. از هیچکس توقع ندارم بخواد دو ماه مونده به کنکور سر به هوا بازی دربیاره و بخواد نظم این جا رو به هم بزنه اما الان ازت دلیل موجه می خوام در غیر این صورت تو این کلاس جای شما نیست. و در را باز کرد و دست به سینه کنار در ایستاد و غبغبش را جمع و جور کرد. بیچاره شکمش که تکیه گاه دست های لخت و آویزانش شده بود. حرفی برای گفتن نداشتم و زبانم از بیرون آمدن خجالت می کشید. نمی توانستم دوباره خطر کنم و خودم را لو بدهم. از وقتی او رفته هیچ کاری نمی توانم انجام دهم. بدون او فلجم. فقط زیر چشمی نگاهم را به آن پسر می اندازم. اکنون دیگر او هم مثل تمام بچه های کلاس دارد به من نگاه می کند اما بجای اضطراب و وحشت، مهربانی نامحسوسی دور آن مردمک سیاه دیده می شود. از جایم بلند می شوم. قد نسبتا کوتاهم باعث می شود زمانی که می نشینم مثل بوته ای در میان جنگل درخت ها شوم. و این اختلاف را دوست دارم. مهم نیست چقدر کوتاهم، افکارم میان این بچه ها مثل ابری است که بالای سر همه درخت هاست و دور شدن از این جماعت را با هر بادی که می وزد می پذیرم. قفل دهانم را می گشایم و می گویم: دل پیچه شدید گرفتم. حتی یکی از بچه ها هم شاهده. آن پسر تاییدم نکرد. هیچ چیز نگفت. البته حق دارد؛ چرا باید جور منی را بکشد که سرخی هیچ کدام از خط های زندگی ام را ندیده. آقای... آقای... نامش چه بود؟ یادم نمی آید اسم معلممان چه بود. بهتر بگم، تا به حال حتی نشنیده ام. شاید دلیلی برای شنیدنش نداشتم. به هر حال این مرد شکم قولنامه ای روبرویم که انگار معلم من است با اخم و کمی تردید به من نگاه می کند و می گوید: انقدر شدید بوده؟ پیش ناظمم نرفتی؟ سرم را به نشانه نه تکان دادم. دوباره گفت مطمئنی حرف دیگه ای نداری؟ و من باز هم سر تکان دادم. بسیار خب آخر حرفش مثل موم به کف کلاس چسبید و تا آخر که برود همان جا ماند. در مدتی که معلم خودش را برای مرور القا الکترونیکی آماده کرد هوای پچ پچ کلاس، ذهن مرا مسموم کرد. موقع خروج از کلاس یکی از بچه ها را دیدم که به سمت معلم رفت و انگشتانش ناخودآگاه به من اشاره کردند. دلم می خواست بمانم و بشنوم یا حداقل صحبتشان را قطع کنم اما خواسته هایم همیشه کم ارزش تر ازآن اند که به آن ها بها بدهم؛ جز اینکه روزی درس بخوانم و پول دربیاورم تا پدرم را سربلند کنم. وقتی اولین بار به نشستن روی صندلی مشاور تن دادم از من سوال کرد که چرا می خواهی درس بخوانی و من گفتم پول! گفت از صداقتم خوشش می اید. در صورتی که معلوم بود دروغ می گوید.
#قسمت_چهارم
موهای پریشان اش استواری چشمانش را پس می زند. صورتش نیاز به بتونه کاری دارد و دماغش را اگر بتراشی تازه به تناسب لب ها و چشمان زمختش می رسد. بلافاصله پشت سر سایه اش همان پسر تو حیاط بدون کیف و کتاب و وسیله ای وارد اتاق شد. نمی توانستم از او چشم بردارم. انگار نگاهم را به صورت او گره زده اند و چشمانش میخ محکمی است به صورت تابلو من! از دستش رها نمی شوم و او حتی نگاهی هم به من نمی اندازد. صدای استاد مستقیم گوش های مرا هدف می گیرد که می گوید: زنگ قبل کجا تشریف داشتید آقای مومنی؟ بچه ها گفتن تو مدرسه بودید اما افتخار سر کلاس اومدن رو ندادید. موضوع چیه؟ نمی دانستم چه جوابی دهم. حتی سرایدار مدرسه هم تا حدی از شرایط من مطلع بود اما نه به این صورت. نه به این شدت که نتوانم خودم را برای کلاس رفتن کنترل کنم و شاید گفتن این حرف ها وسط یک کلاس بیست و خورده ای نفری چیزی جز یک مشت نگاه قضاوت گر تحویل من ندهد. می دانید که، آدم ها هر چیزی را در قالب نگاهشان می گذارند و اگر هم اندازه آن نگاه نباشید آنقدر تکه تکه تان می کنند تا بتوانید در آن جای بگیرید. اما فعلا باید از زیر نگاه سرخ و نفهم معلم سر بخورم. ولی اراده ام دست خودم نیست. نمی توانم به او نگاه کنم و چشمانم همانطور مستقیم به آن پسر خیره شده. انگار که این دو کاسه ی پر از اشک های خشک شده دراختیار من نیست. هر طور شده عنانش را می کشم و به سمت معلم بر می گردانم اما نمی دانم چه بگویم. سایه اش سنگین تر می شود و نگاهش مستقیم تر از قبل. مثل تمام معلم هایی که کیف دستی دارند بعد از رسیدن به میز از شرش خلاص می شود . شلوارش را کمی بالا می کشد. ترق ترق کفش هایش حتی از صدای پشت سری هایم آزاردهنده تر است. می گوید: آره؟ درسته؟ چرا سر کلاس نیومدی؟ حداقل از تو توقع ندارم. البته بگم. از هیچکس توقع ندارم بخواد دو ماه مونده به کنکور سر به هوا بازی دربیاره و بخواد نظم این جا رو به هم بزنه اما الان ازت دلیل موجه می خوام در غیر این صورت تو این کلاس جای شما نیست. و در را باز کرد و دست به سینه کنار در ایستاد و غبغبش را جمع و جور کرد. بیچاره شکمش که تکیه گاه دست های لخت و آویزانش شده بود. حرفی برای گفتن نداشتم و زبانم از بیرون آمدن خجالت می کشید. نمی توانستم دوباره خطر کنم و خودم را لو بدهم. از وقتی او رفته هیچ کاری نمی توانم انجام دهم. بدون او فلجم. فقط زیر چشمی نگاهم را به آن پسر می اندازم. اکنون دیگر او هم مثل تمام بچه های کلاس دارد به من نگاه می کند اما بجای اضطراب و وحشت، مهربانی نامحسوسی دور آن مردمک سیاه دیده می شود. از جایم بلند می شوم. قد نسبتا کوتاهم باعث می شود زمانی که می نشینم مثل بوته ای در میان جنگل درخت ها شوم. و این اختلاف را دوست دارم. مهم نیست چقدر کوتاهم، افکارم میان این بچه ها مثل ابری است که بالای سر همه درخت هاست و دور شدن از این جماعت را با هر بادی که می وزد می پذیرم. قفل دهانم را می گشایم و می گویم: دل پیچه شدید گرفتم. حتی یکی از بچه ها هم شاهده. آن پسر تاییدم نکرد. هیچ چیز نگفت. البته حق دارد؛ چرا باید جور منی را بکشد که سرخی هیچ کدام از خط های زندگی ام را ندیده. آقای... آقای... نامش چه بود؟ یادم نمی آید اسم معلممان چه بود. بهتر بگم، تا به حال حتی نشنیده ام. شاید دلیلی برای شنیدنش نداشتم. به هر حال این مرد شکم قولنامه ای روبرویم که انگار معلم من است با اخم و کمی تردید به من نگاه می کند و می گوید: انقدر شدید بوده؟ پیش ناظمم نرفتی؟ سرم را به نشانه نه تکان دادم. دوباره گفت مطمئنی حرف دیگه ای نداری؟ و من باز هم سر تکان دادم. بسیار خب آخر حرفش مثل موم به کف کلاس چسبید و تا آخر که برود همان جا ماند. در مدتی که معلم خودش را برای مرور القا الکترونیکی آماده کرد هوای پچ پچ کلاس، ذهن مرا مسموم کرد. موقع خروج از کلاس یکی از بچه ها را دیدم که به سمت معلم رفت و انگشتانش ناخودآگاه به من اشاره کردند. دلم می خواست بمانم و بشنوم یا حداقل صحبتشان را قطع کنم اما خواسته هایم همیشه کم ارزش تر ازآن اند که به آن ها بها بدهم؛ جز اینکه روزی درس بخوانم و پول دربیاورم تا پدرم را سربلند کنم. وقتی اولین بار به نشستن روی صندلی مشاور تن دادم از من سوال کرد که چرا می خواهی درس بخوانی و من گفتم پول! گفت از صداقتم خوشش می اید. در صورتی که معلوم بود دروغ می گوید.
معکوس
یکشنبه میرم سرکار نویسندگیییییییی تو 17 سالگی اولین آرزوم براورده شد ایوللللللل ذوق و از اینجور چیزا
اون طبل شادانه رو بیارید که از فردا میرممممم
یه نکته
میدونم خیلیاتون سر کار میرید و میگید وا! این ندید بدید بازیا چیه این درمیاره
ولی
من سر هر کاری نمی رم
دارم می رم سر کاری که عشقشو دارم
کل وجودمه
و حقیقتا کلییییییی براش تلاش کردم
و چون اینجا جایی برای نوشته های منه
اینم مربوط به نوشته هامه
خلاصه که مرسی تحمل می کنید بخاطر این کارا😂❤️
یه نکته
میدونم خیلیاتون سر کار میرید و میگید وا! این ندید بدید بازیا چیه این درمیاره
ولی
من سر هر کاری نمی رم
دارم می رم سر کاری که عشقشو دارم
کل وجودمه
و حقیقتا کلییییییی براش تلاش کردم
و چون اینجا جایی برای نوشته های منه
اینم مربوط به نوشته هامه
خلاصه که مرسی تحمل می کنید بخاطر این کارا😂❤️
پرستو از جایش بلند شد
رفت
و یک شبانه روز روبروی پرستوی کاشی کاری شده ی دیوار بال بال زد
تا شاید معشوقش به اون نگاهی بی اندازد
اما او فقط کاشی بود
اما من فقط کاشی ام
رفت
و یک شبانه روز روبروی پرستوی کاشی کاری شده ی دیوار بال بال زد
تا شاید معشوقش به اون نگاهی بی اندازد
اما او فقط کاشی بود
اما من فقط کاشی ام
معکوس
#فیزیک #قسمت_چهارم موهای پریشان اش استواری چشمانش را پس می زند. صورتش نیاز به بتونه کاری دارد و دماغش را اگر بتراشی تازه به تناسب لب ها و چشمان زمختش می رسد. بلافاصله پشت سر سایه اش همان پسر تو حیاط بدون کیف و کتاب و وسیله ای وارد اتاق شد. نمی توانستم…
#فیزیک
#قسمت_پنجم
چون او به دنبال یک دانش آموز با انگیزه و بیش از حد شاد و شنگول بود تا نیازی به صحبت های صدمن یک غاز او نداشته باشد و او را بیرون کند و پول مشاوره اش را بگیرد اما من انگار سنگ جلوی پای او بودم. پس ناچار بود راجع به درس و تحصیل و آینده درخشان حرف بزند اما من می دانستم او حتی نمی داند من به چه چیزی علاقه دارم و فقط می گوید که برو جلو. کجا بروم؟ سیاهی؟ بدبختی؟ خب این را که همه می دانند جز چند رتبه برتر آن هم درصورت داشتن جربزه نمی توانند به جایی برسند. من هم می خواهم یکی از آن معدود آدم ها باشم اما تو، دقیقا تو مشاور مرا از درس متنفر می کنی! به خانه برگشتم. پدر با همان عینک و نگاه خسته همیشگی آن جا نشسته بود. موهای سفید شده اش هربار بغض تازه ای در گلویم می بافد. همان جلوی در تفش می کنم بیرون تا نبیند. بعد از سلام علیک، نهار و همان وقت تلف کردن های همیشگی به اتاقم پناه می برم. تا همین چند وقت پیش هم به این موضوع واکنش نشان می داد و غر می زد اما حالا او هم عادت کرده. انگار برای او هم تنها جلوی تلویزیون نشستن امن تر است. درس و درس و درس. تا ساعت 8 شب به اضافه گوشه های کارم همین گونه می گذرد. تا می توانم سعی می کنم روزم را گرد کنم تا گوشه ای نداشته باشد. وقتی که قسمت اول برنامه روزانه ام تیک خورد خودم را به آغوش جغرافیا می اندازم. وسط مطالعه بودم که همان پسر جدید داخل مدرسه بدو بدو کنان از جلوی پنجره رد شد و رفت. گرم کن ورزشی تنش بود و عرق می کرد. خواستم پنجره را باز کنم و بگویم آهای! سلام دوست غریبه و خوبم اما درون صندلی زیرم ریشه دوانده بودم و شاخه های خجولم کتاب و اطلس کنارش را بغل کرده بودند. تق تق در همه چیزم را هرس کرد و پدر با سینی چای داخل شد. مال خودش از آن یکی پررنگ تر بود، مثل همیشه. اولین قند را که در دهانم گذاشتم ماجرا را تعریف کرد. خشکم زد. اما او فقط چین های پیشانی اش را داخل تیرگی چای انداخت. باید می رفت تهران. 800 کیلومتر آن طرف تر، خیابان ناصرخسرو. انگار دیگر داروهایم را نمی توانست این اطراف پیدا کند. و احساس می کنم این هم سر همان مشاور هاست. همه چیز تقصیر مشاور های لعنتی سودجو است. پدرم گفت که مغازه به تو نیاز دارد. و من هم با این حجم از درس چاره ای جز تنهایی و پذیرش این موضوع نداشتم. می توانم نزدیک به یک هفته بدون او سر کنم؟ بعید می دانم. اما ضعفم در فیزیک، مغازه، مرور درس ها و تشدید شدن بیماری چیزی نیست که بتوانم همه اش را با هم مدیریت کنم. کاش منی دیگر در من بود. صبح زود من به مدرسه رفتم و او به تهران. وارد کلاس شدم. دوشنبه، با نگاهی سرد از پشت پنجره دستانش را ها می کرد. بخار شیشه و پرده ها مظلومانه از هم دور افتاده بودند. دوباره با همان الگوی دیروز، معلم فیزیک وارد شد و بلافاصله پشت سرش همان پسر دیروزی. لپ هایش گل انداخته بود و فاصله اش با معلم کمتر. احتمالا چند دقیقه گفت و گوی درسی با معلم داشته و راجع به همان همیشگی ها ازش سوال پرسیده. اما معلم تا نگاهش به من افتاد بلافاصله رویش را به کیفش انداخت و گفت: آقای مومنی شما امروز نمی تونی سر کلاس بشینی. ایستادن و اعتراض کردن آخرین کاری بود که آن لحظه پاهای سرما زده من می توانستند بکنند. پس همان جا نشستم و به او نگاه کردم. او که لبخند می زد و به معلم خیره شده بود. بعید می دانم چیزی گردن او باشد. اما شک سطل آب یخی بود که روی سر من ریخت. وسایلم را جمع کردم و بیرون رفتم. گاهی زندگی چنان چوبی لای چرخت می کند که ترجیح می دهی از این ارابه پیاده شوی و با پاهای برهنه و تاول زده ات مسیر را ادامه دهی؛ اما با دست و پای بسته هیچ جا نمی توان رفت. اوج بی عدالتی است منی که پدر کنارم نیست، بیماری ام شدیدتر شده و مشکل اصلی ام بین این درس ها فیزیک است از کلاس فیزیک اخراج شوم به مدت نامعلوم. در کنار همه این ها باید بروم زیر بار مزخرفات مشاور مدرسه مان کمر خم کنم. حداقل کاش توانی برای دفاع از خودم دربرابر این پرونده تماما باخته را داشتم اما وکیل درونم خواب است. از زن نه ماه باردار هم کندتر و خسته تر. ساعت 11 و نیم بین کلاس عربی و ریاضی دیدن مشاور را بر من واجب کرده بودند. من هم با بی میلی وارد دفتر مشاور شدم. دست گیره را که چرخاندم چشم های جدید و دست های ناشناس گره شده پشت میز، با آن کت و شلوار طوسی براق مرا لحظه ای خشکاند. نگاهش خیلی تیز بود. بعید می دانم این مشاور جوان-برخلاف قبلی- لغزش ناگهانی مرا نفهمیده باشد. مرا به نشستن دعوت می کند و همان اول بعد از سلام حال مرا می پرسد. نمی دانم واقعا حال من برایش مهم است یا فقط کلیشه های همیشگی است اما حس خوبی به من می دهد. برخلاف همیشه که از صحبت با آدم ها-جز پدرم- بیزارم این بار حال خوب را لا به لای دندان های سفیدش می بینم که به سمت من می آید.
#قسمت_پنجم
چون او به دنبال یک دانش آموز با انگیزه و بیش از حد شاد و شنگول بود تا نیازی به صحبت های صدمن یک غاز او نداشته باشد و او را بیرون کند و پول مشاوره اش را بگیرد اما من انگار سنگ جلوی پای او بودم. پس ناچار بود راجع به درس و تحصیل و آینده درخشان حرف بزند اما من می دانستم او حتی نمی داند من به چه چیزی علاقه دارم و فقط می گوید که برو جلو. کجا بروم؟ سیاهی؟ بدبختی؟ خب این را که همه می دانند جز چند رتبه برتر آن هم درصورت داشتن جربزه نمی توانند به جایی برسند. من هم می خواهم یکی از آن معدود آدم ها باشم اما تو، دقیقا تو مشاور مرا از درس متنفر می کنی! به خانه برگشتم. پدر با همان عینک و نگاه خسته همیشگی آن جا نشسته بود. موهای سفید شده اش هربار بغض تازه ای در گلویم می بافد. همان جلوی در تفش می کنم بیرون تا نبیند. بعد از سلام علیک، نهار و همان وقت تلف کردن های همیشگی به اتاقم پناه می برم. تا همین چند وقت پیش هم به این موضوع واکنش نشان می داد و غر می زد اما حالا او هم عادت کرده. انگار برای او هم تنها جلوی تلویزیون نشستن امن تر است. درس و درس و درس. تا ساعت 8 شب به اضافه گوشه های کارم همین گونه می گذرد. تا می توانم سعی می کنم روزم را گرد کنم تا گوشه ای نداشته باشد. وقتی که قسمت اول برنامه روزانه ام تیک خورد خودم را به آغوش جغرافیا می اندازم. وسط مطالعه بودم که همان پسر جدید داخل مدرسه بدو بدو کنان از جلوی پنجره رد شد و رفت. گرم کن ورزشی تنش بود و عرق می کرد. خواستم پنجره را باز کنم و بگویم آهای! سلام دوست غریبه و خوبم اما درون صندلی زیرم ریشه دوانده بودم و شاخه های خجولم کتاب و اطلس کنارش را بغل کرده بودند. تق تق در همه چیزم را هرس کرد و پدر با سینی چای داخل شد. مال خودش از آن یکی پررنگ تر بود، مثل همیشه. اولین قند را که در دهانم گذاشتم ماجرا را تعریف کرد. خشکم زد. اما او فقط چین های پیشانی اش را داخل تیرگی چای انداخت. باید می رفت تهران. 800 کیلومتر آن طرف تر، خیابان ناصرخسرو. انگار دیگر داروهایم را نمی توانست این اطراف پیدا کند. و احساس می کنم این هم سر همان مشاور هاست. همه چیز تقصیر مشاور های لعنتی سودجو است. پدرم گفت که مغازه به تو نیاز دارد. و من هم با این حجم از درس چاره ای جز تنهایی و پذیرش این موضوع نداشتم. می توانم نزدیک به یک هفته بدون او سر کنم؟ بعید می دانم. اما ضعفم در فیزیک، مغازه، مرور درس ها و تشدید شدن بیماری چیزی نیست که بتوانم همه اش را با هم مدیریت کنم. کاش منی دیگر در من بود. صبح زود من به مدرسه رفتم و او به تهران. وارد کلاس شدم. دوشنبه، با نگاهی سرد از پشت پنجره دستانش را ها می کرد. بخار شیشه و پرده ها مظلومانه از هم دور افتاده بودند. دوباره با همان الگوی دیروز، معلم فیزیک وارد شد و بلافاصله پشت سرش همان پسر دیروزی. لپ هایش گل انداخته بود و فاصله اش با معلم کمتر. احتمالا چند دقیقه گفت و گوی درسی با معلم داشته و راجع به همان همیشگی ها ازش سوال پرسیده. اما معلم تا نگاهش به من افتاد بلافاصله رویش را به کیفش انداخت و گفت: آقای مومنی شما امروز نمی تونی سر کلاس بشینی. ایستادن و اعتراض کردن آخرین کاری بود که آن لحظه پاهای سرما زده من می توانستند بکنند. پس همان جا نشستم و به او نگاه کردم. او که لبخند می زد و به معلم خیره شده بود. بعید می دانم چیزی گردن او باشد. اما شک سطل آب یخی بود که روی سر من ریخت. وسایلم را جمع کردم و بیرون رفتم. گاهی زندگی چنان چوبی لای چرخت می کند که ترجیح می دهی از این ارابه پیاده شوی و با پاهای برهنه و تاول زده ات مسیر را ادامه دهی؛ اما با دست و پای بسته هیچ جا نمی توان رفت. اوج بی عدالتی است منی که پدر کنارم نیست، بیماری ام شدیدتر شده و مشکل اصلی ام بین این درس ها فیزیک است از کلاس فیزیک اخراج شوم به مدت نامعلوم. در کنار همه این ها باید بروم زیر بار مزخرفات مشاور مدرسه مان کمر خم کنم. حداقل کاش توانی برای دفاع از خودم دربرابر این پرونده تماما باخته را داشتم اما وکیل درونم خواب است. از زن نه ماه باردار هم کندتر و خسته تر. ساعت 11 و نیم بین کلاس عربی و ریاضی دیدن مشاور را بر من واجب کرده بودند. من هم با بی میلی وارد دفتر مشاور شدم. دست گیره را که چرخاندم چشم های جدید و دست های ناشناس گره شده پشت میز، با آن کت و شلوار طوسی براق مرا لحظه ای خشکاند. نگاهش خیلی تیز بود. بعید می دانم این مشاور جوان-برخلاف قبلی- لغزش ناگهانی مرا نفهمیده باشد. مرا به نشستن دعوت می کند و همان اول بعد از سلام حال مرا می پرسد. نمی دانم واقعا حال من برایش مهم است یا فقط کلیشه های همیشگی است اما حس خوبی به من می دهد. برخلاف همیشه که از صحبت با آدم ها-جز پدرم- بیزارم این بار حال خوب را لا به لای دندان های سفیدش می بینم که به سمت من می آید.
روحم از من چکه چکه روی زمین می ریخت. دستم را زیرش گرفتم تا کمی هم بتوانم دوباره برگردانم. فایده ای نداشت. انگار دلش می خواست فرار کند. تقصیر خودش بود. جسم من که حتی یک خراش هم برنداشته بود از بس مرا در اتاقم حبس می کرد. همش مرا از دیگران دور می کرد. به خیالش من هم مثل او نمی توانستم آدم ها را تحمل کنم. روح لعنتی. اصلا دلم می خواهد تمامت را روی زمین بریزم تا هر جا که دلت می خواهد بروی. اما نه. تو بگو که من بدون تو نمی توانم. زجرم می دهی. خودت هم هر شب درد داری و هر چه سر و سینه ام را باندپیچی کردم خوب نشدی. یادت هست؟ شبیه مومیایی شده بودم. اما خب تو بروی اشک می رود. اندوه می رود. حتی آن شادی کوفتی هم می رود. من بدون این ها چه کنم؟ فراق تو را تحمل کنم اما این ها را هم می توانم؟ بیا و با من بمان. قهر نکن دیگر....باشد باشد. اصرار نمی کنم. برو به سلامت. هر جا دلت می خواهد. در هر بدن که دلت می خواهد. می دانم روزی پیش خودم باز می گردی... چی گفتی؟ زندان؟ کدام زندان؟ مگر روح هم زندان دارد؟ با چه ساخته شده؟ نمی دانی؟ مرا با خودت نمی بری؟ بدون تو هم زندانم. آن وقت نه تنها زندانیم بلکه خودم هم زندانم....پس امشب می روی؟... برو!ولی دیگر برنگرد
معکوس
#فیزیک #قسمت_پنجم چون او به دنبال یک دانش آموز با انگیزه و بیش از حد شاد و شنگول بود تا نیازی به صحبت های صدمن یک غاز او نداشته باشد و او را بیرون کند و پول مشاوره اش را بگیرد اما من انگار سنگ جلوی پای او بودم. پس ناچار بود راجع به درس و تحصیل و آینده درخشان…
#فیزیک
#قسمت_ششم
بعد از بررسی مشخصات و تعریفات و تمجیدات راجع به نمره ها و روند کارنامه ها نوبت به نقد فیزیک می رسد. گوش زد می کند که باید مراقب وضعیت این درس باشم. دوباره همان خط ها، دیالوگ ها و همان حرف های همیشگی. کم کم که می گذرد احساس می کنم حسم به او اشتباه بوده. به اینکه او با نفرات قبلی متفاوت است اما همه شان برگ های یک بوته سمی اند. ناگهان همه چیز عوض می شود. چانه اش را خاراند و گفت: می دونم یه کم برای این حرف ها دیره اما هدفت چیه؟ برای چه رشته و رتبه ای قراره کنکور بدی؟ انگیزه ات برای این همه جون کندنو می دونی؟ و من همان جواب همیشه را دادم که دیگران را به خنده و شوک وا می داشت. پول! او فقط لیوان چایش را نزدیک لبش کرد و گفت خوب کاری می کنی. اینجا پول حرف اولو می زنه. اما چرا بازار رو انتخاب نکردی؟ بخار چای دیدم را به او و ته ریش های تیغ خورده اش محدود می کرد. سرم را تکان دادم و گفتم از بازار خوشم نمیاد. لبخند زد. گفت مطمئنی فقط همینه؟ و من سرم را به نشانه نه تکان دادم. و با تکان دادن دستانش از من خواست که اگر راحتم موضوع را برایش بگویم. راحت نبودم؛ اما گفتم. گفتم بازار بود که پدرم را خسته و مادرم را برهم ریخته کرد. بازاری هایی که من می شناسم اگر بتوانند سر همدیگر که هیچ، سر شخص خودشان را هم می خواهند کلاه بذارند. می خواهند زندگی لجن گرفته خودشان را با پول بپوشانند. با پول خون مردمی که از جیب هایشان کش رفته اند؛ و من نمی خواهم مثل آن بازاری ها شوم. بازار ضد آرامش است. اما به پول بیشتر از هر چیزی نیاز دارم. بخاطر جبران زحمات پدرم. و او فقط با من از گرگ خانه ای همدردی می کند که دیگران نامش را بازار و بازاری ها می دانستند. سرمایه داران بزرگی که مرا می خرند و به بغل دستی ام می فروشند و کنارش با هم کارشان چای می خورند و هر لحظه از این می ترسند که همانی که با او دست داده اند پولشان را بالا نکشند. مشاور از رشته های پول ساز گفت. و برای منی که تجربی بودم و براساس توقعات من، به من خیلی صریح فهماند که راهم آن چنان هم آسان نیست. حتی از سر اجبار، چاره ای جز رتبه زیر دوهزار و پوشیدن آن روپوش سفید را ندارم. ساعتش را نگاه کرد. تنها چیزی که در آن اتاق اضافه بود وقت بود. پس صحبتش را با این سوال ادامه داد: علاقه واقعی ات چیه؟ من: جغرافیا! مشاور: با پول خیلی فاصله داره. حق داری. خودت شخصی مطالعه داری؟ من سر تکان دادم و او زیر لب گفت: خوبه. هم علاقه ات. هم انگیزه تحصیلت.
بعد از ظهر وقتم با سرگیجه های متعدد در مغازه گذشت. خودم را گول زده بودم که می شود در مغازه درس خواند اما نتیجه اش فقط نشستن نخ های رنگی روی ورقه های کتاب بود. در راه برگشت از خانه از آن طرف خیابان دوباره همان هم کلاسی ام با همان لباس های ورزشی و سر و صورتی عرق کرده را دیدم که رد شد و در دل غروب تاریک شده، گم شد. چقدر او غروب را دوست داشت. از وقتی رفته غروب ها برایم از شب هم سیاه تر است. چون غروب مرا یاد صورت همیشه رنگ پریده و زرد او می انداختند. یاد زمانی که غروب ها را عاشقانه دوست داشت و مرا وادار به تماشا می کرد. می نشست لبه ی بلندای شهر و می گفت نمی خواهی برای خورشید دست بزنی؟ وقتی هر بار سرم را به نشانه تعجب تکان می دادم می گفت چند ساعت است که دارد در صحنه اسمان برای ما می رقصد. برای من و تو. نمی خواهی وقتی دارد صحنه را ترک می کند برایش دست بزنی؟ نگاهم در نگاه غروب گره خورده بود که سرم گیج رفت. کتاب هایم از دستم به زمین افتاد. دوباره همان حالت. همان سیاهی ها و تلخی های نامعلوم. سکوت را آینه ای می بینم که درسراسرم آرام شکسته می شود. حقیقت وجود نسیمی است که به پختی کاذب می رسد و تاریکی را بغل می کند. کلمات بی معنی که یک روح زمزمه می کند همراه با خشکی اشک معنا پیدا می کنند. عشق، انسانیت، تناسخ و... بی توجهی جمعیت خود بی تفاوت، و اشتیاق آبی آن ها مشتاق به گریز می شود. بوی تاریکی به مشام نور های جامه دریده شب می رسد و آرامشی که حیف شده، دوباره لگدمال می شود. کاش ساده تر از این ها بود. ساده تر از خط به خط داستان های کوبیده ی ما دور تا دور کسانی که در کلمات پخش شده اند. منی که در این واگویه پشت میز تحریر خاک گرفته پدر نشسته ام. پاره ای از وجودم که غیر قابل تشخیص است خشک شده و مرکب نوشته های من می شوند. غم، لبه هایش دستان مرا پس می زند و آغوش گشوده من حتی در تاریکی بی پناه می ماند و دوباره تنهایی، این بار سیاه پوش و بی آرایش با لبانی ترک خورده و چشمانی که مهتاب، بی فروغ در آن می تابد کنارم می نشیند. خودم را ناگهان رو به روی دره ای می بینم. دره ای کوتاه تر از سربالایی مرگ. وقتی از این خیالات دلهره انگیز ذهنم دور می شود؛ خودم را بدون کتاب هایم چند خیابان آن طرف تر می یابم. هوا خیلی تاریک تر شده. همه اش تقصیر اوست.
#قسمت_ششم
بعد از بررسی مشخصات و تعریفات و تمجیدات راجع به نمره ها و روند کارنامه ها نوبت به نقد فیزیک می رسد. گوش زد می کند که باید مراقب وضعیت این درس باشم. دوباره همان خط ها، دیالوگ ها و همان حرف های همیشگی. کم کم که می گذرد احساس می کنم حسم به او اشتباه بوده. به اینکه او با نفرات قبلی متفاوت است اما همه شان برگ های یک بوته سمی اند. ناگهان همه چیز عوض می شود. چانه اش را خاراند و گفت: می دونم یه کم برای این حرف ها دیره اما هدفت چیه؟ برای چه رشته و رتبه ای قراره کنکور بدی؟ انگیزه ات برای این همه جون کندنو می دونی؟ و من همان جواب همیشه را دادم که دیگران را به خنده و شوک وا می داشت. پول! او فقط لیوان چایش را نزدیک لبش کرد و گفت خوب کاری می کنی. اینجا پول حرف اولو می زنه. اما چرا بازار رو انتخاب نکردی؟ بخار چای دیدم را به او و ته ریش های تیغ خورده اش محدود می کرد. سرم را تکان دادم و گفتم از بازار خوشم نمیاد. لبخند زد. گفت مطمئنی فقط همینه؟ و من سرم را به نشانه نه تکان دادم. و با تکان دادن دستانش از من خواست که اگر راحتم موضوع را برایش بگویم. راحت نبودم؛ اما گفتم. گفتم بازار بود که پدرم را خسته و مادرم را برهم ریخته کرد. بازاری هایی که من می شناسم اگر بتوانند سر همدیگر که هیچ، سر شخص خودشان را هم می خواهند کلاه بذارند. می خواهند زندگی لجن گرفته خودشان را با پول بپوشانند. با پول خون مردمی که از جیب هایشان کش رفته اند؛ و من نمی خواهم مثل آن بازاری ها شوم. بازار ضد آرامش است. اما به پول بیشتر از هر چیزی نیاز دارم. بخاطر جبران زحمات پدرم. و او فقط با من از گرگ خانه ای همدردی می کند که دیگران نامش را بازار و بازاری ها می دانستند. سرمایه داران بزرگی که مرا می خرند و به بغل دستی ام می فروشند و کنارش با هم کارشان چای می خورند و هر لحظه از این می ترسند که همانی که با او دست داده اند پولشان را بالا نکشند. مشاور از رشته های پول ساز گفت. و برای منی که تجربی بودم و براساس توقعات من، به من خیلی صریح فهماند که راهم آن چنان هم آسان نیست. حتی از سر اجبار، چاره ای جز رتبه زیر دوهزار و پوشیدن آن روپوش سفید را ندارم. ساعتش را نگاه کرد. تنها چیزی که در آن اتاق اضافه بود وقت بود. پس صحبتش را با این سوال ادامه داد: علاقه واقعی ات چیه؟ من: جغرافیا! مشاور: با پول خیلی فاصله داره. حق داری. خودت شخصی مطالعه داری؟ من سر تکان دادم و او زیر لب گفت: خوبه. هم علاقه ات. هم انگیزه تحصیلت.
بعد از ظهر وقتم با سرگیجه های متعدد در مغازه گذشت. خودم را گول زده بودم که می شود در مغازه درس خواند اما نتیجه اش فقط نشستن نخ های رنگی روی ورقه های کتاب بود. در راه برگشت از خانه از آن طرف خیابان دوباره همان هم کلاسی ام با همان لباس های ورزشی و سر و صورتی عرق کرده را دیدم که رد شد و در دل غروب تاریک شده، گم شد. چقدر او غروب را دوست داشت. از وقتی رفته غروب ها برایم از شب هم سیاه تر است. چون غروب مرا یاد صورت همیشه رنگ پریده و زرد او می انداختند. یاد زمانی که غروب ها را عاشقانه دوست داشت و مرا وادار به تماشا می کرد. می نشست لبه ی بلندای شهر و می گفت نمی خواهی برای خورشید دست بزنی؟ وقتی هر بار سرم را به نشانه تعجب تکان می دادم می گفت چند ساعت است که دارد در صحنه اسمان برای ما می رقصد. برای من و تو. نمی خواهی وقتی دارد صحنه را ترک می کند برایش دست بزنی؟ نگاهم در نگاه غروب گره خورده بود که سرم گیج رفت. کتاب هایم از دستم به زمین افتاد. دوباره همان حالت. همان سیاهی ها و تلخی های نامعلوم. سکوت را آینه ای می بینم که درسراسرم آرام شکسته می شود. حقیقت وجود نسیمی است که به پختی کاذب می رسد و تاریکی را بغل می کند. کلمات بی معنی که یک روح زمزمه می کند همراه با خشکی اشک معنا پیدا می کنند. عشق، انسانیت، تناسخ و... بی توجهی جمعیت خود بی تفاوت، و اشتیاق آبی آن ها مشتاق به گریز می شود. بوی تاریکی به مشام نور های جامه دریده شب می رسد و آرامشی که حیف شده، دوباره لگدمال می شود. کاش ساده تر از این ها بود. ساده تر از خط به خط داستان های کوبیده ی ما دور تا دور کسانی که در کلمات پخش شده اند. منی که در این واگویه پشت میز تحریر خاک گرفته پدر نشسته ام. پاره ای از وجودم که غیر قابل تشخیص است خشک شده و مرکب نوشته های من می شوند. غم، لبه هایش دستان مرا پس می زند و آغوش گشوده من حتی در تاریکی بی پناه می ماند و دوباره تنهایی، این بار سیاه پوش و بی آرایش با لبانی ترک خورده و چشمانی که مهتاب، بی فروغ در آن می تابد کنارم می نشیند. خودم را ناگهان رو به روی دره ای می بینم. دره ای کوتاه تر از سربالایی مرگ. وقتی از این خیالات دلهره انگیز ذهنم دور می شود؛ خودم را بدون کتاب هایم چند خیابان آن طرف تر می یابم. هوا خیلی تاریک تر شده. همه اش تقصیر اوست.
معکوس
#فیزیک #قسمت_ششم بعد از بررسی مشخصات و تعریفات و تمجیدات راجع به نمره ها و روند کارنامه ها نوبت به نقد فیزیک می رسد. گوش زد می کند که باید مراقب وضعیت این درس باشم. دوباره همان خط ها، دیالوگ ها و همان حرف های همیشگی. کم کم که می گذرد احساس می کنم حسم به…
#فیزیک
#قسمت_هفتم
آخر هفته آزمون آزمایشی داشتم. امیدی به خوب دادن نبود اما اینکه انقدر با اختلاف نسبت به گذشته خراب کنم من و مشاور را شوکه کرد. همه چیز را به او توضیح دادم. جز اینکه چه خیالاتی می بینم. مشاور دوباره گوش زد کرد که اگر تو دو ماه آخر این وضعیت را داشته باشم یکسال دیگر پشت این سد لعنتی به اسم کنکور خواهم ماند و نمی توانم آرزوی پدرم را به همین زودی ها برآورده کنم. آن روز حوصله سر و صدای هیچکس را نداشتم. سوار سرویس نشدم و دعوت گروهی را نپذیرفتم. ذهنم درحال انفجار بود. اگر سر جلسه کنکور این اتفاق بیفتد چه کنم؟ به اینکه پدرم دارو ها را تا هفته بعد می آورد و همه چیز به حالت قبلی بر می گردد دلم را صابون می زدم اما این سیاهی باید با استدلال پاک می شد نه صابون! بغضم ترکید. آخرین باری که گریه کرده بودم را به خاطر نمی آورم اما دلیل وجود چشمان انگار همین آرامش حین گریه است.
شنبه با بوی همیشگی اش به مشامم رسید. همان اول صبح، ساعت هفت و ربع قبل از آن که مثل ابر با باد اول وقت به سمت مدرسه حرکت کنم و درخودم مثل همیشه بلرزم و ببارم؛ تلفنم زنگ خورد. شماره پدر بود اما خودش نه. یک نفر با اثر انگشتش تلفنش را باز کرده و به آخرین شماره گوشی زنگ زده بود. خدا خدا می کردم که دزد نباشد چون من دست و پایی ندارم که حتی بخواهم در چنین شرایطی گمشان بکنم. اما فهمیدم که کاش دزد بود. در ورودی شهر تصادف کرده و به بیمارستان منتقلش کرده اند. اصلا نفهمیدم چگونه حاضر شدم و چطور دویدم فقط ناگهان چشم هایم را باز کردم و روی صندلی انتظار بیمارستان خودم را پیدا کردم. وقتی فهمیدند هیچکس را جز من ندارد از سر ناچاری مرا فرستادند داخل. سوئیچ ماشین کنار تختش بود. انگار همان که زنگ زده سوئیچ را هم کنارش گذاشته. سردردم شدت گرفت. نمی خواستم در آن لحظه دوباره در توهماتم فرو روم و از پدرم دور شوم. باید ماشینمان را پیدا می کردم و برای این کار نیاز به هوشیاری داشتم. شروع کردم به گشتن جیب هایش تا شاید قرص ها را آن جا بگذارد. یا آن جا بود یا در همان ساک کهنه ای که همراه خودش برده بود اما جز قرص های تنگی نفسش، کیف پول، تلفن خرد شده اش و چند پر دستمال کاغذی چیز دیگری نبود. خودم را به آدرسی که تصادف کرده بود رساندم. ماشین آسیب آن چنان جدی ندیده بود. فقط سپرش مچاله شده بود و شیشه جلو شکسته بود. با خیال راحت قدم می زدم که فهمیدم یکی از در های عقب باز مانده. خون در رگ هایم ایستاد. دوان دوان خودم را به ماشین رساندم و درش را باز کردم. داخل ماشین جز فلاسک، لیوان فلزی در دارش، دستمال گل گلی کنار دستش و پوست تخمه های کف ماشین چیز دیگری نبود و این یعنی ساک اینجا نیست. آرام پیاده شدم. تنها امیدم صندوق عقب بود. یک لحظه برگشتم و رو به آسمان کردم. حوالی ساعت 8 صبح بود و آفتاب شهر ما هنوز آن طور که باید از خواب بیدار نشده بود. ابری در آسمان نبود و این یعنی خدا حرف هایم را بهتر می شنید. اما چیزی نگفتم. همان جا ایستادم و مستقیم به چشمانش نگاه کردم. در دلم بلند بلند التماس می کردم که حتی اگر ساکی در صندوق نیست تو هرطور که می توانی یک ساک پر از قرص جور کن و بگذار جلوی چشم من. با احتیاط در صندوق را باز کردم. کف دستانم عرق کرده بود و سر می خورد. نگاهم فقط آچار و گرد و خاک می دید. استخوان هایم از تو درد می کرد. با یادآوری نداشتن قرص ها انگار به بدنم یادآوری شده بود چقدر درد دارم. حالا، ابر سیاهی بودم که باد با غل و زنجیر او را به زور به سمت بیمارستان می کشید. پدرم به هوش آمده بود. سینه اش خس خس می کرد اما می خندید. با او که حرف زدم فهمیدم اصلا ساک قبلی را بخاطر کهنه بودن دور انداخته و ساک جدیدی خریده که زیر تخت است. برق چشمانم از ذوق، اتاق را روشن تر کرد؛ و این ادامه داشت تا زمانی که گفت قرصی پیدا نکرده.
سه شنبه، تشنجی موقتی مهمان من در مدرسه بود. در این حد که می گویند عین دیوانه ها دست و بدنم لرزیده و بیهوش افتادم روی زمین و تا قبل از رسیدن آمبولانس خودم به هوش آمده ام و دکتر با معاینه ام فهمیده از چه قرار است و گفته نیازی به بستری نیست. این داستان باعث دیدار مجدد و متفاوت من با مشاوره آن هم درآخرین روز مدرسه ام بعد از دوازده سال تحصیل بود.
مشاور: حالت بهتره؟
به نشانه تایید سر تکان دادم.
مشاور: بعد از افت نسبی تحصیلیت و اتفاقات دیروز پرونده پزشکیت و بررسی کردم و با پدرت تماس گرفتم. مثل خودت سخت حرف می زد. اما گفت مشکل چیه. شاید بهتر از خودت الان راجع به بیماریت بدونم اما می خوام خودت برام بگی.
من: من حالم خوبه.
#قسمت_هفتم
آخر هفته آزمون آزمایشی داشتم. امیدی به خوب دادن نبود اما اینکه انقدر با اختلاف نسبت به گذشته خراب کنم من و مشاور را شوکه کرد. همه چیز را به او توضیح دادم. جز اینکه چه خیالاتی می بینم. مشاور دوباره گوش زد کرد که اگر تو دو ماه آخر این وضعیت را داشته باشم یکسال دیگر پشت این سد لعنتی به اسم کنکور خواهم ماند و نمی توانم آرزوی پدرم را به همین زودی ها برآورده کنم. آن روز حوصله سر و صدای هیچکس را نداشتم. سوار سرویس نشدم و دعوت گروهی را نپذیرفتم. ذهنم درحال انفجار بود. اگر سر جلسه کنکور این اتفاق بیفتد چه کنم؟ به اینکه پدرم دارو ها را تا هفته بعد می آورد و همه چیز به حالت قبلی بر می گردد دلم را صابون می زدم اما این سیاهی باید با استدلال پاک می شد نه صابون! بغضم ترکید. آخرین باری که گریه کرده بودم را به خاطر نمی آورم اما دلیل وجود چشمان انگار همین آرامش حین گریه است.
شنبه با بوی همیشگی اش به مشامم رسید. همان اول صبح، ساعت هفت و ربع قبل از آن که مثل ابر با باد اول وقت به سمت مدرسه حرکت کنم و درخودم مثل همیشه بلرزم و ببارم؛ تلفنم زنگ خورد. شماره پدر بود اما خودش نه. یک نفر با اثر انگشتش تلفنش را باز کرده و به آخرین شماره گوشی زنگ زده بود. خدا خدا می کردم که دزد نباشد چون من دست و پایی ندارم که حتی بخواهم در چنین شرایطی گمشان بکنم. اما فهمیدم که کاش دزد بود. در ورودی شهر تصادف کرده و به بیمارستان منتقلش کرده اند. اصلا نفهمیدم چگونه حاضر شدم و چطور دویدم فقط ناگهان چشم هایم را باز کردم و روی صندلی انتظار بیمارستان خودم را پیدا کردم. وقتی فهمیدند هیچکس را جز من ندارد از سر ناچاری مرا فرستادند داخل. سوئیچ ماشین کنار تختش بود. انگار همان که زنگ زده سوئیچ را هم کنارش گذاشته. سردردم شدت گرفت. نمی خواستم در آن لحظه دوباره در توهماتم فرو روم و از پدرم دور شوم. باید ماشینمان را پیدا می کردم و برای این کار نیاز به هوشیاری داشتم. شروع کردم به گشتن جیب هایش تا شاید قرص ها را آن جا بگذارد. یا آن جا بود یا در همان ساک کهنه ای که همراه خودش برده بود اما جز قرص های تنگی نفسش، کیف پول، تلفن خرد شده اش و چند پر دستمال کاغذی چیز دیگری نبود. خودم را به آدرسی که تصادف کرده بود رساندم. ماشین آسیب آن چنان جدی ندیده بود. فقط سپرش مچاله شده بود و شیشه جلو شکسته بود. با خیال راحت قدم می زدم که فهمیدم یکی از در های عقب باز مانده. خون در رگ هایم ایستاد. دوان دوان خودم را به ماشین رساندم و درش را باز کردم. داخل ماشین جز فلاسک، لیوان فلزی در دارش، دستمال گل گلی کنار دستش و پوست تخمه های کف ماشین چیز دیگری نبود و این یعنی ساک اینجا نیست. آرام پیاده شدم. تنها امیدم صندوق عقب بود. یک لحظه برگشتم و رو به آسمان کردم. حوالی ساعت 8 صبح بود و آفتاب شهر ما هنوز آن طور که باید از خواب بیدار نشده بود. ابری در آسمان نبود و این یعنی خدا حرف هایم را بهتر می شنید. اما چیزی نگفتم. همان جا ایستادم و مستقیم به چشمانش نگاه کردم. در دلم بلند بلند التماس می کردم که حتی اگر ساکی در صندوق نیست تو هرطور که می توانی یک ساک پر از قرص جور کن و بگذار جلوی چشم من. با احتیاط در صندوق را باز کردم. کف دستانم عرق کرده بود و سر می خورد. نگاهم فقط آچار و گرد و خاک می دید. استخوان هایم از تو درد می کرد. با یادآوری نداشتن قرص ها انگار به بدنم یادآوری شده بود چقدر درد دارم. حالا، ابر سیاهی بودم که باد با غل و زنجیر او را به زور به سمت بیمارستان می کشید. پدرم به هوش آمده بود. سینه اش خس خس می کرد اما می خندید. با او که حرف زدم فهمیدم اصلا ساک قبلی را بخاطر کهنه بودن دور انداخته و ساک جدیدی خریده که زیر تخت است. برق چشمانم از ذوق، اتاق را روشن تر کرد؛ و این ادامه داشت تا زمانی که گفت قرصی پیدا نکرده.
سه شنبه، تشنجی موقتی مهمان من در مدرسه بود. در این حد که می گویند عین دیوانه ها دست و بدنم لرزیده و بیهوش افتادم روی زمین و تا قبل از رسیدن آمبولانس خودم به هوش آمده ام و دکتر با معاینه ام فهمیده از چه قرار است و گفته نیازی به بستری نیست. این داستان باعث دیدار مجدد و متفاوت من با مشاوره آن هم درآخرین روز مدرسه ام بعد از دوازده سال تحصیل بود.
مشاور: حالت بهتره؟
به نشانه تایید سر تکان دادم.
مشاور: بعد از افت نسبی تحصیلیت و اتفاقات دیروز پرونده پزشکیت و بررسی کردم و با پدرت تماس گرفتم. مثل خودت سخت حرف می زد. اما گفت مشکل چیه. شاید بهتر از خودت الان راجع به بیماریت بدونم اما می خوام خودت برام بگی.
من: من حالم خوبه.
معکوس
#فیزیک #قسمت_هفتم آخر هفته آزمون آزمایشی داشتم. امیدی به خوب دادن نبود اما اینکه انقدر با اختلاف نسبت به گذشته خراب کنم من و مشاور را شوکه کرد. همه چیز را به او توضیح دادم. جز اینکه چه خیالاتی می بینم. مشاور دوباره گوش زد کرد که اگر تو دو ماه آخر این وضعیت…
#فیزیک
#قسمت_آخر
مشاور: می دونی که چند وقت دیگه کنکور داری. خودتم می دونی که تنها راه موفقیتت در حال حاضر کنکوره. سه سال درس خوندی برای همین آزمون. و من و تو باید حرف بزنیم راجع به اینکه چطور بتونیم فقط توی یک روز مشخص و به مدت فقط چند ساعت، برای تعیین سرنوشت تو این خطر رو دور کنیم.
من: آقا من حالم خوبه.
مشاور: عزیز من، این آخرین باریه که ما همو می بینیم. من دیگه تو زندگیت نیستم. اعتمادتو از بین نمی برم و بهت آسیب نمی زنم. و واقعا به این فکر کن که تو مهم ترین دوره تحصیلیت این بغض و راز رو می خوای به چه قیمتی ازش محافظت کنی؟
دیگر کم آورده بودم. منطق و اصرارش ستودنی بود و برای یکبار هم که شده حقیقت را پنهان نکرده بود. او می دانست این بیماری واقعی است و تهمت نمی زد. قضاوت نمی کرد. او با من مثل آدم های عادی رفتار می کرد و مرا از وضعیت اسفناکم خیلی رک و درست مطلع می ساخت. تسلیم شدم. چشمانم را بستم و در ساحل چرم صندلی لم دادم تا موج بوی چرمش وارد بینی ام شود. نفسی به عمق دریا کشیدم و گفتم: راجع به توهماتم؟ خب، اینایی که می گم توهمات منه. جسمم حبس تو اتاقه اما روحم رو پیدا نمی کنم. لا به لای رنگ حقیقت گشت می زنم. این بدن چسبیده به نقطه ای خاکی میون فواصل کور این دنیا گرفتار شده. یه لحظه من تو دنیا و یه لحظه دیگه دنیا داخل منه. چشم و گوشم هر لحظه منو به رشته سیم های ملال آور خاطرات و فکر ها وصل می کنه. آینه کنارم دنیای دیگه ایه و گهگاهی این وسایل اطرافم برام اونقدر بی معنیه که داخل آینه سیر می کنم و من تصویری از وجود یه روح دیگه هستم. بین انگشتام جهان های موازی روحی که اونارو سیر می کنه مثل دود لحظه ای هستن. یه کم می مومن و بعدش محو می شن؛ اما من فرصت ترک این هاله هایی که دور سرم پیچیده ان و موسیقی براق خاطرات رو ندارم. یه لحظه ذهنم اینجاست؛ کنار اونی که منو می بینه و یه لحظه دیگه اون، ساعت ها با من فاصله داره درحالی که شاید حتی دستاش تو دستم باشه. فراتر از جنون احمقانه ی زمینی، بذارید اینجاش رو یه کم ادبی تر بگم. فراتر از جنون احمقانه ی زمینی، من دست در دست گیسوان رویا در کویر دل آبشار می سازم یا همراه شیطان در جهنم با فرشته ها قصه تعریف می کنم. نه روشنای خورشید نه سیاهی عمق مردمک شما، هیچ کدوم رنگ واقعیت پر از خیال من نیست. فقط منم و حال منی که با من، آروم قدم می زنه.
مشاور سکوت کرد. اما از روی میز برنامه ای به من داد. روی صفحه اول نوشته بود«بهترین برنامه برای یک ماه آخر کنکور، مرور و جمع بندی». دفترچه را که باز کردم هیچ نکته درسی یا انگیزشی نبود. هیچ کدام از حرف هایی که هر مشاور زده. فقط، نحوه استراحت درست برای شرایط من در این مدت بود که به طور اختصاصی، خودش نوشته بود. و چیزی که این برنامه را مزین کرده بود کلمه جغرافیا بود. جغرافیا، نحوه مطالعه، کتاب ها و دسته بندی های جذاب و به روز جغرافیایی. او به من فهماند تنها در یک صورت با این حال و روز شکسته می توانم به تقابل کنکور بروم. آرامش، راحتی و انگیزه. از جایم بلند شدم. تک اشکی که سرازیر شده بود را با پشت آستین پاک کردم و از اتاق خارج شدم؛ و تمام راه را بدون اشک، گریه کردم.
باد خنکی می وزید. آرامشم همان گوله پنبه همیشگی درونم بود اما از شوری عجیب، حتی نمی توانستم لیوان چای را درست دردستم بگیرم. پدر، با لبخندی به طول انگیزه و به عمق مهربانی مرا یاری کرد اما هرقدر هم لبخند بزند نمی تواند دو گوی مضطربش را زیر آن عینک قدیمی مخفی کند. این مدت، قرصی نبود. گاه و بی گاه توهماتم سراغم می آمدند و دوبار دیگر تشنجی بلند تر از قبل به جانم افتاد. دستانم برای خودکار دست گرفتن و ورق زدن می لرزید و چشمانش انگار یخ می زد. هرطور بود با عصا خودم را تا لبه ی این دره کشانده بودم. حالا وقت پریدن است. سر جلسه نشستم. نگاه ها غلت می خورد و روی برگه می افتاد. همه چیز تقریبا خوب پیش می رفت. راضی کننده بود. تا رسیدم به سوالات فیزیک! همان سوال اول مرا خشک کرد و مات و مبهوت به برگه خیره ماندم. بی قراری ام به صورتم چک می زد که ناگهان صدای قدم های تازه ای شنیدم. همان هم کلاسی ام بود. همانی که آن روز کنارم نشست. با همان چهره، همان لبخند و همان لباس. مدل موهایش هم مو نمی زد. وقتی کنارم رسید رویش را کرد آن طرف و ماسکی از چهره اش برداشت. صورت زیر ماسک، صورت پدرم بود. حتی چروک هایش هم انگار یک طراح نقاشی کرده باشد. خم شد کنارم. من نمی دانستم باید چه کار کنم. نکند بخاطر تقلب برگه ام را بگیرند. با دست اشاره می کردم دور شود که مراقب به من مشکوک شد. سمتم آمد و گفت، مشکلی پیش اومده؟ گفتم: این آقا رو نمی بینید؟ گفت: کدوم آقا؟ و پدر با نقاب هم کلاسی هنوز به من لبخند می زد. در گوشم گفت: کمک نمی خوای؟ و به سوال اول فیزیک اشاره کرد.
پایان
#قسمت_آخر
مشاور: می دونی که چند وقت دیگه کنکور داری. خودتم می دونی که تنها راه موفقیتت در حال حاضر کنکوره. سه سال درس خوندی برای همین آزمون. و من و تو باید حرف بزنیم راجع به اینکه چطور بتونیم فقط توی یک روز مشخص و به مدت فقط چند ساعت، برای تعیین سرنوشت تو این خطر رو دور کنیم.
من: آقا من حالم خوبه.
مشاور: عزیز من، این آخرین باریه که ما همو می بینیم. من دیگه تو زندگیت نیستم. اعتمادتو از بین نمی برم و بهت آسیب نمی زنم. و واقعا به این فکر کن که تو مهم ترین دوره تحصیلیت این بغض و راز رو می خوای به چه قیمتی ازش محافظت کنی؟
دیگر کم آورده بودم. منطق و اصرارش ستودنی بود و برای یکبار هم که شده حقیقت را پنهان نکرده بود. او می دانست این بیماری واقعی است و تهمت نمی زد. قضاوت نمی کرد. او با من مثل آدم های عادی رفتار می کرد و مرا از وضعیت اسفناکم خیلی رک و درست مطلع می ساخت. تسلیم شدم. چشمانم را بستم و در ساحل چرم صندلی لم دادم تا موج بوی چرمش وارد بینی ام شود. نفسی به عمق دریا کشیدم و گفتم: راجع به توهماتم؟ خب، اینایی که می گم توهمات منه. جسمم حبس تو اتاقه اما روحم رو پیدا نمی کنم. لا به لای رنگ حقیقت گشت می زنم. این بدن چسبیده به نقطه ای خاکی میون فواصل کور این دنیا گرفتار شده. یه لحظه من تو دنیا و یه لحظه دیگه دنیا داخل منه. چشم و گوشم هر لحظه منو به رشته سیم های ملال آور خاطرات و فکر ها وصل می کنه. آینه کنارم دنیای دیگه ایه و گهگاهی این وسایل اطرافم برام اونقدر بی معنیه که داخل آینه سیر می کنم و من تصویری از وجود یه روح دیگه هستم. بین انگشتام جهان های موازی روحی که اونارو سیر می کنه مثل دود لحظه ای هستن. یه کم می مومن و بعدش محو می شن؛ اما من فرصت ترک این هاله هایی که دور سرم پیچیده ان و موسیقی براق خاطرات رو ندارم. یه لحظه ذهنم اینجاست؛ کنار اونی که منو می بینه و یه لحظه دیگه اون، ساعت ها با من فاصله داره درحالی که شاید حتی دستاش تو دستم باشه. فراتر از جنون احمقانه ی زمینی، بذارید اینجاش رو یه کم ادبی تر بگم. فراتر از جنون احمقانه ی زمینی، من دست در دست گیسوان رویا در کویر دل آبشار می سازم یا همراه شیطان در جهنم با فرشته ها قصه تعریف می کنم. نه روشنای خورشید نه سیاهی عمق مردمک شما، هیچ کدوم رنگ واقعیت پر از خیال من نیست. فقط منم و حال منی که با من، آروم قدم می زنه.
مشاور سکوت کرد. اما از روی میز برنامه ای به من داد. روی صفحه اول نوشته بود«بهترین برنامه برای یک ماه آخر کنکور، مرور و جمع بندی». دفترچه را که باز کردم هیچ نکته درسی یا انگیزشی نبود. هیچ کدام از حرف هایی که هر مشاور زده. فقط، نحوه استراحت درست برای شرایط من در این مدت بود که به طور اختصاصی، خودش نوشته بود. و چیزی که این برنامه را مزین کرده بود کلمه جغرافیا بود. جغرافیا، نحوه مطالعه، کتاب ها و دسته بندی های جذاب و به روز جغرافیایی. او به من فهماند تنها در یک صورت با این حال و روز شکسته می توانم به تقابل کنکور بروم. آرامش، راحتی و انگیزه. از جایم بلند شدم. تک اشکی که سرازیر شده بود را با پشت آستین پاک کردم و از اتاق خارج شدم؛ و تمام راه را بدون اشک، گریه کردم.
باد خنکی می وزید. آرامشم همان گوله پنبه همیشگی درونم بود اما از شوری عجیب، حتی نمی توانستم لیوان چای را درست دردستم بگیرم. پدر، با لبخندی به طول انگیزه و به عمق مهربانی مرا یاری کرد اما هرقدر هم لبخند بزند نمی تواند دو گوی مضطربش را زیر آن عینک قدیمی مخفی کند. این مدت، قرصی نبود. گاه و بی گاه توهماتم سراغم می آمدند و دوبار دیگر تشنجی بلند تر از قبل به جانم افتاد. دستانم برای خودکار دست گرفتن و ورق زدن می لرزید و چشمانش انگار یخ می زد. هرطور بود با عصا خودم را تا لبه ی این دره کشانده بودم. حالا وقت پریدن است. سر جلسه نشستم. نگاه ها غلت می خورد و روی برگه می افتاد. همه چیز تقریبا خوب پیش می رفت. راضی کننده بود. تا رسیدم به سوالات فیزیک! همان سوال اول مرا خشک کرد و مات و مبهوت به برگه خیره ماندم. بی قراری ام به صورتم چک می زد که ناگهان صدای قدم های تازه ای شنیدم. همان هم کلاسی ام بود. همانی که آن روز کنارم نشست. با همان چهره، همان لبخند و همان لباس. مدل موهایش هم مو نمی زد. وقتی کنارم رسید رویش را کرد آن طرف و ماسکی از چهره اش برداشت. صورت زیر ماسک، صورت پدرم بود. حتی چروک هایش هم انگار یک طراح نقاشی کرده باشد. خم شد کنارم. من نمی دانستم باید چه کار کنم. نکند بخاطر تقلب برگه ام را بگیرند. با دست اشاره می کردم دور شود که مراقب به من مشکوک شد. سمتم آمد و گفت، مشکلی پیش اومده؟ گفتم: این آقا رو نمی بینید؟ گفت: کدوم آقا؟ و پدر با نقاب هم کلاسی هنوز به من لبخند می زد. در گوشم گفت: کمک نمی خوای؟ و به سوال اول فیزیک اشاره کرد.
پایان
نوجوانی عجیب گلوگیر است. دستش را لای موهایت می کند و آرام آرام وارد مغزت می شود. نوجوانی عجیب بیمار است. به همه چیز و همه کس باید اهمیت بدهی الا خودت. به آینده ات باید اهمیت بدی؛ به دیگران باید اهمیت بدی؛ به احترام و اعتبار و اعتکاف و هزار کوفت و زهرمار دیگر باید اهمیت بدی الا خودت. نوجوانی عجیب دلگیر است. قلبت که در خواب ناز فرو رفته را با مشت و لگدهای سخت بیدار می کند و می گوید بلند شو دنیا را دارد آب می برد و تو را خواب. قلب بیچاره حیران بلند می شود تا ببینید دقیقا چه خبر است. چند سال طول می کشد تا بفهمی دنیا چه خبر است. وقتی که فهمیدی دلت می خواهد نوجوانی را خفه کنی اما دیگر آن جا نیست. نوجوانی عالمی پرشور است. برای یکی شیرین و برای من سخت می گذرد. شاید هم من هیچوقت نوجوان نبوده ام.
Forwarded from یــenfjبیشــفعالـــ🐾 (evil angel)
در نهایت افکارم سوالی مرا میترساند.چرا مترسک را همچون آدمی ساخته اند؟یعنی انسان اینقدر ترسناک است؟!