این دلتنگی ها
نفهمیده شدن ها
فاصله دغدغه ها
و گاهی حتی نمیدونم ها
من از دل همتون خبر دارم
با ی جمله میفهمم
سعی میکنم
ارامشی رو بهتون بدم ک مال من نیست
نمیدونم از کجا میاد
اما سعی میکنم ارامش رو براتون تو دلتون بکارم و ازش مراقبت کنم
آرامشی که ذره ای تو خودم نیست
اما خودم؟
دارم لای همین آرامش ها گم میشم
لای این همه دونستنی که آخرش پر ندونسته های خودمه
آره
خیلی وقته دارم گم میشم و نمیدونم دقیقا باید با این همه ارامشی ک از این ور و اون پیدا کردم چیکار کنم
نفهمیده شدن ها
فاصله دغدغه ها
و گاهی حتی نمیدونم ها
من از دل همتون خبر دارم
با ی جمله میفهمم
سعی میکنم
ارامشی رو بهتون بدم ک مال من نیست
نمیدونم از کجا میاد
اما سعی میکنم ارامش رو براتون تو دلتون بکارم و ازش مراقبت کنم
آرامشی که ذره ای تو خودم نیست
اما خودم؟
دارم لای همین آرامش ها گم میشم
لای این همه دونستنی که آخرش پر ندونسته های خودمه
آره
خیلی وقته دارم گم میشم و نمیدونم دقیقا باید با این همه ارامشی ک از این ور و اون پیدا کردم چیکار کنم
یه جملهای تو کتاب
ماندگار بود که میگفت:
« انسانها به هر جای دنیا که بروند در آخر
به همان جایی برمیگردند که به آن تعلق دارند؛
به همان شهر، به همان خانه، به همان قلب
و به همان آغوش.»
ماندگار بود که میگفت:
« انسانها به هر جای دنیا که بروند در آخر
به همان جایی برمیگردند که به آن تعلق دارند؛
به همان شهر، به همان خانه، به همان قلب
و به همان آغوش.»
ماه آمد و کنار برکه نشست. یه مقدار از خودش را درون برکه ریخت و زانو هایش را جمع کرد. ترس برکه، موج عجیبی توی بدنش انداخته بود. ماه، فقط لبخند می زد. برکه هنوز هم می ترسید. ماه، نشست و آشغال های برکه را جمع کرد. برکه هنوز هم ناراحت بود. ماه موهای برکه را شانه کرد اما برکه هنوزم نمی خندید. ماه با لبخند وارد برکه شد. و برکه، لبخند ماه را بر لب گذاشت.
#ننوشته
#ننوشته
نویسنده ای که عاشقانه مینویسه حتما عاشق نيست
رمان جنگی مینویسه حتما رزمنده نیست
فانتزی مینویسه پری دریاییم نیست
ولی اگه دیدین غمگین مینویسه
حتما غمگینه
رمان جنگی مینویسه حتما رزمنده نیست
فانتزی مینویسه پری دریاییم نیست
ولی اگه دیدین غمگین مینویسه
حتما غمگینه
بعد از رفتن هوشنگ ابتهاج
دوباره این آهنگ
هزار بار حق تر از قبل شد
و فقط برای ما افسوس....
دوباره این آهنگ
هزار بار حق تر از قبل شد
و فقط برای ما افسوس....
Forwarded from یــenfjبیشــفعالـــ🐾 (evil angel)
تویی که فینگلیش تایپ میکنی دیگه از فوت ابتهاج ناراحت نشو، تو خودت عامل مرگ ادبیات فارسی هستی
"کالاماری"
"کالاماری"
معلم اومد دانش آموز رو برای اینکه بهتر درس بخونه و پیشرفت کنه تنبیه کنه
زد دستشو شکست
زد دستشو شکست
#فیزیک
#قسمت_اول
قرص های آرام بخشم امروز مرا همراهی نمی کنند. هفت دقیقه مانده به کلاس فیزیک. سرعتم را بیشتر می کنم. آخرین بار که تاخیر داشتم هشت و یک دقیقه بود. یک دقیقه تاخیر هم برایم غیر قابل تحمل است. از حیاط دی زده، به گرمای سالن اصلی و چند پله بالاتر، طبقه دوم پناه می برم. ازدحام دیوانه وار کتاب به دست ها رو به روی کلاس «دوازده سه» کلافه ام می کند. سراغم می آید؛ دوباره! همان همیشگی. می گویند درجه ای از اوتیسم است اما من به اسم ذهن بر هم ریخته و دردسر سازم می شناسمش. کنار آمدن با مشکلاتم چندان سخت نیست جز آنکه چشمت را کامل، غرق در کهکشان می کند. آرام آرام در کمال هوشیاری به خواب می روی و همه چیز جز آن چه باید تو ببینی محو است. نه! دوباره دارد سراغم می آید و من فقط چند قدم تا کلاس فاصله دارم. تمام تلاشم را می کنم که به آغوش کلاس پناه ببرم اما متوقفم می کند. کم کم، چهره ی آدم ها درنظرم مانند تصویر پشت شیشه زمستان، بخار زده است. چشمانم عجیب خوب می بیند؛ فراتر از دیگران. سرمای چسبیده به کاپشن و پالتوها را مانند آدمک هایی می بینم که کم کم فرو می ریزند و از روی دستانشان لیز می خورند. وقتی به زمین برخورد می کنند مثل سطل ماستی که روی زمین ریخته خون سفیدشان همه جا پخش می شود و زمین را به تکه ای از بهشت تبدیل می کنند. بهشتی که به تدریج رو به تاریکی می رود. چشمانم را نوازش می کنم تا شاید دستانشان رمقی برای بغل کردن منظره داشته باشند اما فایده ای ندارد. پرده ها را می کشند. مثل سالن های تئاتر بدون صندلی، بدون تماشاچی، بدون تئاتر و بدون نور. سیاهی، دستانش را روی صورت من گذاشته و مرا به هر سو که دلش بخواهد می کشد. هوا بوی خون می دهد اما می دانم هنوز هم وسط سالن مدرسه ام. سالنی که در نگاه من اثری از آن نمانده. بچه ها، ستون ها، معلم های کلافه خواب زده، هیچ کدام را نمی بینم. اصوات شلخته با پچ پچی کر کننده از زیر گوشم رد می شوند و سوت کشان بر می گردند. سِری دستانم نه از سرما بلکه از سردی ذهنم است.یکسالی از رفتن او می گذرد و بعد از او تشدید شد. به خودم می گویم چند لحظه است و تمام می شود و الان سر کلاست می روی اما اضطرابی غیر منطقی برای سروقت رسیدن دارم. برای اینکه بعد از این دو سال و خرده ای نمی خواهم هیچ چیز سد راهم برای رسیدن به هدفم شود. هدفی که مطمئنم یک روز دست پدرم را خواهد گرفت. حتی در این خیال مرطوب هم جای گریه برای دست های زحمتکشش خالی است. دستانی که شاید، تنها پناه من در این عالم بوده. دستانی که سرخی اش را برای خرید قرص های سفید من داده. منی که نمی دانم ارزش این همه عرق هایی که در رویایم به شکل گوله سنگ ریخته می شوند را دارم یا نه. شهاب سنگ هایی به رنگ خون بر دلم می بارد...
#ننوشته
#قسمت_اول
قرص های آرام بخشم امروز مرا همراهی نمی کنند. هفت دقیقه مانده به کلاس فیزیک. سرعتم را بیشتر می کنم. آخرین بار که تاخیر داشتم هشت و یک دقیقه بود. یک دقیقه تاخیر هم برایم غیر قابل تحمل است. از حیاط دی زده، به گرمای سالن اصلی و چند پله بالاتر، طبقه دوم پناه می برم. ازدحام دیوانه وار کتاب به دست ها رو به روی کلاس «دوازده سه» کلافه ام می کند. سراغم می آید؛ دوباره! همان همیشگی. می گویند درجه ای از اوتیسم است اما من به اسم ذهن بر هم ریخته و دردسر سازم می شناسمش. کنار آمدن با مشکلاتم چندان سخت نیست جز آنکه چشمت را کامل، غرق در کهکشان می کند. آرام آرام در کمال هوشیاری به خواب می روی و همه چیز جز آن چه باید تو ببینی محو است. نه! دوباره دارد سراغم می آید و من فقط چند قدم تا کلاس فاصله دارم. تمام تلاشم را می کنم که به آغوش کلاس پناه ببرم اما متوقفم می کند. کم کم، چهره ی آدم ها درنظرم مانند تصویر پشت شیشه زمستان، بخار زده است. چشمانم عجیب خوب می بیند؛ فراتر از دیگران. سرمای چسبیده به کاپشن و پالتوها را مانند آدمک هایی می بینم که کم کم فرو می ریزند و از روی دستانشان لیز می خورند. وقتی به زمین برخورد می کنند مثل سطل ماستی که روی زمین ریخته خون سفیدشان همه جا پخش می شود و زمین را به تکه ای از بهشت تبدیل می کنند. بهشتی که به تدریج رو به تاریکی می رود. چشمانم را نوازش می کنم تا شاید دستانشان رمقی برای بغل کردن منظره داشته باشند اما فایده ای ندارد. پرده ها را می کشند. مثل سالن های تئاتر بدون صندلی، بدون تماشاچی، بدون تئاتر و بدون نور. سیاهی، دستانش را روی صورت من گذاشته و مرا به هر سو که دلش بخواهد می کشد. هوا بوی خون می دهد اما می دانم هنوز هم وسط سالن مدرسه ام. سالنی که در نگاه من اثری از آن نمانده. بچه ها، ستون ها، معلم های کلافه خواب زده، هیچ کدام را نمی بینم. اصوات شلخته با پچ پچی کر کننده از زیر گوشم رد می شوند و سوت کشان بر می گردند. سِری دستانم نه از سرما بلکه از سردی ذهنم است.یکسالی از رفتن او می گذرد و بعد از او تشدید شد. به خودم می گویم چند لحظه است و تمام می شود و الان سر کلاست می روی اما اضطرابی غیر منطقی برای سروقت رسیدن دارم. برای اینکه بعد از این دو سال و خرده ای نمی خواهم هیچ چیز سد راهم برای رسیدن به هدفم شود. هدفی که مطمئنم یک روز دست پدرم را خواهد گرفت. حتی در این خیال مرطوب هم جای گریه برای دست های زحمتکشش خالی است. دستانی که شاید، تنها پناه من در این عالم بوده. دستانی که سرخی اش را برای خرید قرص های سفید من داده. منی که نمی دانم ارزش این همه عرق هایی که در رویایم به شکل گوله سنگ ریخته می شوند را دارم یا نه. شهاب سنگ هایی به رنگ خون بر دلم می بارد...
#ننوشته
معکوس
#فیزیک #قسمت_اول قرص های آرام بخشم امروز مرا همراهی نمی کنند. هفت دقیقه مانده به کلاس فیزیک. سرعتم را بیشتر می کنم. آخرین بار که تاخیر داشتم هشت و یک دقیقه بود. یک دقیقه تاخیر هم برایم غیر قابل تحمل است. از حیاط دی زده، به گرمای سالن اصلی و چند پله بالاتر،…
#فیزیک
#قسمت_دوم
انگار این خیال ها آنقدر که فکر می کنم سیاه نیست. البته، سریع جوابم را می دهد و به همان خاموشی بر می گردد؛ و نمی دانم چه کسی است که پاسخ من را می دهد. خودم؟ بعید می دانم. باید در مقابلشان ایستادگی کنم و سر کلاس بروم اما آبکشی دربرابر آبم. دنیای واقعی تا سر در باتلاق حقایقش فرو رفته و دستش را از آن زیر برایم دراز می کند اما من توان گرفتن دست هایش را ندارم. ذهنم بی پناه تر از آن است که آغوشی، او را بپذیرد. نور های کور کننده ای روبرویم می آیند و رد می شوند. خودم را به در و دیوار ذهنم می زنم؛ به ناکجا آباد خیال خودم تا از دستشان فرار کنم اما فرار زمانی معنی می دهد که مکانی باشد. خودم را میان تاریکی ها می بینم. می بینم که حرف های دیگران به دردم نمی خورد. گوش هایم را می کنم و استخوانی می شوم. دلم را مملو از سیاهی های پر ستاره، محزون و عمیق می کنم. همه شان درون شیشه ای محصورند و توی بدنم گذاشته ام. قسمتی از آن را درون چشم هایم و قسمتی دیگر را در جمجمه ریخته ام و دو سیاره زرد از داخل سرم مشغول نظاره ی من هستند. با هر قدم شیشه دلم هر لحظه نزدیک است بیفتد. استخوانی پوسیده مانده ام تا خودم را نبلعم؛ تا اسیر نکنم؛ و من همینقدر جامه دریده ام که خودم را خود بدانم. میان چشمک های محو، بی حس تر از آنم که زیبایی را ببینم. شیشه دل مملو از آسمان، لیز می خورد و روی زمین می شکند. چشمانم را باز می کنم. انگار شیشه را در سرم خرد کرده اند. ساعت 9 و 14 دقیقه است. بیش از یک ساعت است خودم را ندیده ام و این قطعا بخاطر نبود دارو ها در سه روز گذشته است. کلاس از دست رفته و پیشانی ام ریل قطار عرق سردم بود. زنگ جیغ جیغوی مدرسه دود خیالاتم را از جلوی صورتم دور می کند. کیفم روی دوشم نیست و نمی دانم به کدام راه پله یا سالن سپردمش. خودم را در کلاه لباسم می تپانم و راه می افتم. جیب هایم به اندازه همیشه گرم نیست. یقه ام گلویم را بغل نمی کند و سوز از تن و بدنم رد می شود. استخوان هایم می خواهند از پوست فرار کنند و موهایم به ساز باد می رقصد. سرم قوطی پر از ریگی است که دائم ترق تروق می کند. کاش چشمانم را می بستم و روی تختم بلند می شدم. سه زنگ فوق برنامه دارم که یکی از دست رفته؛ البته، حتی اگر در کلاس حاضر می شدم هم با این حال نمی توانستم حتی ذره ای از مطالب را به حافظه ام بسپارم. محسن از دور نزدیک می شود. حداقل همیشه ساکت است و مثل دیگران وراج نیست. سکوتمان حرف های زیادی را رد و بدل می کند. سلام و احوال پرسی سطحی می کنیم. هیچ کدام از آن یکی توقع ندارد در زیر تیر بار سرما دستش را از سنگر جیبش بیرون آورد. قلاب چشمانش را در نگاهم انداخت و با لحنی سردتر از هوا پرسید دوباره؟ و فقط سر تکان دادم. هیچکس جز او در مدرسه این موضوع را نمی دانست. البته القابی مثل عجیب، خاص، پیچیده و هپروت زیاد به من می گفتند اما کسی نمی دانست دقیقا برای چه این حرف ها را می زند. در کمال ناباوری دست هایش را از جیبش درآورد و شانه ام را پناه داد. اما او هم نمی دانست بابت چه چیزی دل می سوزاند. او سمت خودش رفت و من سمت خودم. سرما را دور زدم و به یکی از گوشه ها-جای همیشگی ام- پناه بردم. آسمان امروز از همیشه نزدیک تر است. تکه ای از آن را می کنم و در آغوش می کشم اما سریع دستم را رها می کنم تا به او وابسته نشوم. دلم نمی خواهد کسی به من در آن لحظه خیره شود. آنقدرا هم که من می خواهم آدم ها برایم بی اهمیت نیستند و از این اخلاق بدم می آید.
#قسمت_دوم
انگار این خیال ها آنقدر که فکر می کنم سیاه نیست. البته، سریع جوابم را می دهد و به همان خاموشی بر می گردد؛ و نمی دانم چه کسی است که پاسخ من را می دهد. خودم؟ بعید می دانم. باید در مقابلشان ایستادگی کنم و سر کلاس بروم اما آبکشی دربرابر آبم. دنیای واقعی تا سر در باتلاق حقایقش فرو رفته و دستش را از آن زیر برایم دراز می کند اما من توان گرفتن دست هایش را ندارم. ذهنم بی پناه تر از آن است که آغوشی، او را بپذیرد. نور های کور کننده ای روبرویم می آیند و رد می شوند. خودم را به در و دیوار ذهنم می زنم؛ به ناکجا آباد خیال خودم تا از دستشان فرار کنم اما فرار زمانی معنی می دهد که مکانی باشد. خودم را میان تاریکی ها می بینم. می بینم که حرف های دیگران به دردم نمی خورد. گوش هایم را می کنم و استخوانی می شوم. دلم را مملو از سیاهی های پر ستاره، محزون و عمیق می کنم. همه شان درون شیشه ای محصورند و توی بدنم گذاشته ام. قسمتی از آن را درون چشم هایم و قسمتی دیگر را در جمجمه ریخته ام و دو سیاره زرد از داخل سرم مشغول نظاره ی من هستند. با هر قدم شیشه دلم هر لحظه نزدیک است بیفتد. استخوانی پوسیده مانده ام تا خودم را نبلعم؛ تا اسیر نکنم؛ و من همینقدر جامه دریده ام که خودم را خود بدانم. میان چشمک های محو، بی حس تر از آنم که زیبایی را ببینم. شیشه دل مملو از آسمان، لیز می خورد و روی زمین می شکند. چشمانم را باز می کنم. انگار شیشه را در سرم خرد کرده اند. ساعت 9 و 14 دقیقه است. بیش از یک ساعت است خودم را ندیده ام و این قطعا بخاطر نبود دارو ها در سه روز گذشته است. کلاس از دست رفته و پیشانی ام ریل قطار عرق سردم بود. زنگ جیغ جیغوی مدرسه دود خیالاتم را از جلوی صورتم دور می کند. کیفم روی دوشم نیست و نمی دانم به کدام راه پله یا سالن سپردمش. خودم را در کلاه لباسم می تپانم و راه می افتم. جیب هایم به اندازه همیشه گرم نیست. یقه ام گلویم را بغل نمی کند و سوز از تن و بدنم رد می شود. استخوان هایم می خواهند از پوست فرار کنند و موهایم به ساز باد می رقصد. سرم قوطی پر از ریگی است که دائم ترق تروق می کند. کاش چشمانم را می بستم و روی تختم بلند می شدم. سه زنگ فوق برنامه دارم که یکی از دست رفته؛ البته، حتی اگر در کلاس حاضر می شدم هم با این حال نمی توانستم حتی ذره ای از مطالب را به حافظه ام بسپارم. محسن از دور نزدیک می شود. حداقل همیشه ساکت است و مثل دیگران وراج نیست. سکوتمان حرف های زیادی را رد و بدل می کند. سلام و احوال پرسی سطحی می کنیم. هیچ کدام از آن یکی توقع ندارد در زیر تیر بار سرما دستش را از سنگر جیبش بیرون آورد. قلاب چشمانش را در نگاهم انداخت و با لحنی سردتر از هوا پرسید دوباره؟ و فقط سر تکان دادم. هیچکس جز او در مدرسه این موضوع را نمی دانست. البته القابی مثل عجیب، خاص، پیچیده و هپروت زیاد به من می گفتند اما کسی نمی دانست دقیقا برای چه این حرف ها را می زند. در کمال ناباوری دست هایش را از جیبش درآورد و شانه ام را پناه داد. اما او هم نمی دانست بابت چه چیزی دل می سوزاند. او سمت خودش رفت و من سمت خودم. سرما را دور زدم و به یکی از گوشه ها-جای همیشگی ام- پناه بردم. آسمان امروز از همیشه نزدیک تر است. تکه ای از آن را می کنم و در آغوش می کشم اما سریع دستم را رها می کنم تا به او وابسته نشوم. دلم نمی خواهد کسی به من در آن لحظه خیره شود. آنقدرا هم که من می خواهم آدم ها برایم بی اهمیت نیستند و از این اخلاق بدم می آید.
معکوس
#فیزیک #قسمت_دوم انگار این خیال ها آنقدر که فکر می کنم سیاه نیست. البته، سریع جوابم را می دهد و به همان خاموشی بر می گردد؛ و نمی دانم چه کسی است که پاسخ من را می دهد. خودم؟ بعید می دانم. باید در مقابلشان ایستادگی کنم و سر کلاس بروم اما آبکشی دربرابر آبم.…
#فیزیک
#قسمت_سوم
در حال و هوای خودم بودم که یکی از بچه ها کنارم نشست. قدش چند بندی بلند تر از من بود. پوستش مثل سیبی بود که درست پوستش کنده نشده؛ سرخ و سفید! شباهتی به پوست سبزه ی من نداشت. چشمان درشت و پرانرژی اش مرا می ترساند. دماغش نسبت به صورت کشیده و تختش کمی چروک آمده. لبان درشتش ترک هایی داشت که هزاران حرف نگفته را می توان درونشان ریخت. ابروهایش از حرکت نمی ایستند و انگار موهایش را دائم از پشت یکی می کشد. ساندویچ بزرگش را به من تعارف می کند و با سر تکان دادن از او به نوعی تشکر می کنم. تشکری بی رنگ و بی ارزش. حداقل بیخیال اصرار کردن می شود. برعکس منی که نمی توانم از آن حالت قوز کرده و مچاله ام بیرون بیایم خودش را مثل خمیر به قالب صندلی تحمیل کرده. آزاد تر از دیگران است و بعید می دانم حوصله شنیدن حرف های دیگران را داشته باشد. در همان حالت گفت:«از پنجره دیدمت که دوییدی سمت حیاط و همونجا ایستادی. سرما اذیتت نکرد؟» توقع هر سوالی را داشتم جز این. می خواستم با اولین پرچانگی اش بلند شوم و به گوشه ای که محسن نشسته پناه ببرم اما جا خوردم. چیز دیگری نگفت و مرا با همان سوالش مبهوت نگه داشت. اصلا برایش ذره ای اهمیت داشت یا فقط می خواست سوالی کرده باشد؟ گفتم:« هوای حیاط سرده. اما خب، من تو حیاط نبودم.» نگاه معنا داری به من انداخت. چشمم به ساعت روی دستش افتاد. برق می زد و روی دستش لیز می خورد. عقربه های نقره ای اصلا به نفع من دست نمی دادند. نمی دانم چرا آن حرف را به او زدم. او فقط یک غریبه بود. غریبه ای پس از احساساتی ناشناخته؛ و من حتی درست جواب دوستان نداشته چند ساله ام را نمی دادم. وقتی نگاهش می کردم هیچ چیز نمی گفت. حتی اسمش را هم نمی دانستم. البته بهتر! در اسم و سال و ویژگی ها محدود نیستیم. اما او هم با من حرف نمی زد. انگار که مرا کامل می شناسد و حرف دیگه ای برای زدن ندارد. درون دلش روشنایی یا سیاهی دیده نمی شد. فقط از دید من تکه گوشت زنده ای بود که ساندویچش را گاز می زد. اما من زخم خورده بودم. دلم مرده بود و جنازه اش را به مخفیانه ترین شکل ممکن این سو و آن سو می کشیدم. هرگاه نگاهم به لبخند آدم ها، به بی نظمی های پر هیجانشان، به اهداف پوچشان می افتاد؛ تنهایی، حس زیبای سردی بود که مرا از گرمای محبت قلابی ادم ها نجات می داد؛ اما خب، گاهی به آتش نیاز داری و الا دلت یخ می زند. دوست داشتم همیشه همینقدر تنها باشم اما تحمل درد تنهایی واقعا دشوار است. از وقتی که چشمانم باز بود دستان مادرانه ای را لمس نکردم. همان لحظه اول، بی خداحافظی رفت. با اینکه تا به حال حتی یک دقیقه هم با او حرف نزده ام دلم برای صورتی که در قاب عکس های کنج خانه است تنگ می شود. شاید هم فقط گاها با پدر همزاد پنداری می کنم و چیزی درون خودم نیست. منطقی نیست که باشد. پسر چشم درشت ساندویچش را تمام کرد. بلند شد و با هیجان، مثل بسکتبالیست ها پلاستیکش را داخل سطل زباله انداخت. لبخندی به من زد و از آن جا دور شد. با رفتنش احساس کردم کوهی را از کنارم جا به جا کرده اند اما این هم مثل تمام حس ها خیلی زود تمام شد و رفت. از جایم بلند شدم و قطر حیاط را تا راه پله ها طی کردم. گلدان های شاداب به نرده ها لم داده بودند و کفش ها زمین را لگدمال می کردند. گرمای چشم ها با بالا آمدن آفتاب کم کم داشت به چشم هایشان بر می گشت. آدم ها منطقی تر به نظر می رسیدند. وجودشان اینطور بود. حداقل نسبت به صبح این شکل حس می کردم. شاید فقط بخاطر سردرد صبح بود که این حس از من فاصله گرفته بود. دقیق نمی دانم. فعلا در مسیر کلاس یادم می آید که چیزی به کنکور نمانده و موقعیت من این گونه است. در بدترین حالت ممکن. بدون قرص! این حرف ها برایم تکراری است. مخصوصا بعد از رفتن او. اما انگیزه ام برای بقا و ادامه دادن تا زمانی مهمل نیست که سینه پدرم محمل نفس های تنگش باشد. سالن اصلی مدرسه مان پرطمطراق است و از این وضعیت متنفرم. هر چه کم نور تر و آرام تر باشد بیشتر دلم می خواهد آنجا بمانم. اتاقم لامپ ندارد. شب ها را با نور تیربرق معمولا خیس پشت پنجره سپری می کنم. پدر همیشه سر این موضوع تذکرم می دهد اما من همانم که گوش هایش را کنده و روی طاقچه گذاشته. ناظممان که شبیه کاسیکه ها لباس پوشیده چپ چپ نگاهم می کند اما بعید می دانم حوصله بحث کردن با من را داشته باشد. به کلاس می رسم و داخل می شوم. نور از پرده می گذرد و تخته را مثل چشم های تازه گریسته سرخ می کند. سر جایم می نشینم تا معلممان بیاید. فیزیک گیرایی ام را پایین می آورد. مثل برده ای هستم که جلوی پادشاه فرمول های پیچ در پیچ زانو زده. ریاضیاتم خوب است اما نمی دانم چطور است که دستم به فیزیک نمی رود. معلم با همان لباس چهارخانه ی همیشگی وارد می شود. شکمش راه تنفس کمربندش را بسته و شلوار قهوه ای اش به نظر می رسد چشم های نافش را کور کرده.
#قسمت_سوم
در حال و هوای خودم بودم که یکی از بچه ها کنارم نشست. قدش چند بندی بلند تر از من بود. پوستش مثل سیبی بود که درست پوستش کنده نشده؛ سرخ و سفید! شباهتی به پوست سبزه ی من نداشت. چشمان درشت و پرانرژی اش مرا می ترساند. دماغش نسبت به صورت کشیده و تختش کمی چروک آمده. لبان درشتش ترک هایی داشت که هزاران حرف نگفته را می توان درونشان ریخت. ابروهایش از حرکت نمی ایستند و انگار موهایش را دائم از پشت یکی می کشد. ساندویچ بزرگش را به من تعارف می کند و با سر تکان دادن از او به نوعی تشکر می کنم. تشکری بی رنگ و بی ارزش. حداقل بیخیال اصرار کردن می شود. برعکس منی که نمی توانم از آن حالت قوز کرده و مچاله ام بیرون بیایم خودش را مثل خمیر به قالب صندلی تحمیل کرده. آزاد تر از دیگران است و بعید می دانم حوصله شنیدن حرف های دیگران را داشته باشد. در همان حالت گفت:«از پنجره دیدمت که دوییدی سمت حیاط و همونجا ایستادی. سرما اذیتت نکرد؟» توقع هر سوالی را داشتم جز این. می خواستم با اولین پرچانگی اش بلند شوم و به گوشه ای که محسن نشسته پناه ببرم اما جا خوردم. چیز دیگری نگفت و مرا با همان سوالش مبهوت نگه داشت. اصلا برایش ذره ای اهمیت داشت یا فقط می خواست سوالی کرده باشد؟ گفتم:« هوای حیاط سرده. اما خب، من تو حیاط نبودم.» نگاه معنا داری به من انداخت. چشمم به ساعت روی دستش افتاد. برق می زد و روی دستش لیز می خورد. عقربه های نقره ای اصلا به نفع من دست نمی دادند. نمی دانم چرا آن حرف را به او زدم. او فقط یک غریبه بود. غریبه ای پس از احساساتی ناشناخته؛ و من حتی درست جواب دوستان نداشته چند ساله ام را نمی دادم. وقتی نگاهش می کردم هیچ چیز نمی گفت. حتی اسمش را هم نمی دانستم. البته بهتر! در اسم و سال و ویژگی ها محدود نیستیم. اما او هم با من حرف نمی زد. انگار که مرا کامل می شناسد و حرف دیگه ای برای زدن ندارد. درون دلش روشنایی یا سیاهی دیده نمی شد. فقط از دید من تکه گوشت زنده ای بود که ساندویچش را گاز می زد. اما من زخم خورده بودم. دلم مرده بود و جنازه اش را به مخفیانه ترین شکل ممکن این سو و آن سو می کشیدم. هرگاه نگاهم به لبخند آدم ها، به بی نظمی های پر هیجانشان، به اهداف پوچشان می افتاد؛ تنهایی، حس زیبای سردی بود که مرا از گرمای محبت قلابی ادم ها نجات می داد؛ اما خب، گاهی به آتش نیاز داری و الا دلت یخ می زند. دوست داشتم همیشه همینقدر تنها باشم اما تحمل درد تنهایی واقعا دشوار است. از وقتی که چشمانم باز بود دستان مادرانه ای را لمس نکردم. همان لحظه اول، بی خداحافظی رفت. با اینکه تا به حال حتی یک دقیقه هم با او حرف نزده ام دلم برای صورتی که در قاب عکس های کنج خانه است تنگ می شود. شاید هم فقط گاها با پدر همزاد پنداری می کنم و چیزی درون خودم نیست. منطقی نیست که باشد. پسر چشم درشت ساندویچش را تمام کرد. بلند شد و با هیجان، مثل بسکتبالیست ها پلاستیکش را داخل سطل زباله انداخت. لبخندی به من زد و از آن جا دور شد. با رفتنش احساس کردم کوهی را از کنارم جا به جا کرده اند اما این هم مثل تمام حس ها خیلی زود تمام شد و رفت. از جایم بلند شدم و قطر حیاط را تا راه پله ها طی کردم. گلدان های شاداب به نرده ها لم داده بودند و کفش ها زمین را لگدمال می کردند. گرمای چشم ها با بالا آمدن آفتاب کم کم داشت به چشم هایشان بر می گشت. آدم ها منطقی تر به نظر می رسیدند. وجودشان اینطور بود. حداقل نسبت به صبح این شکل حس می کردم. شاید فقط بخاطر سردرد صبح بود که این حس از من فاصله گرفته بود. دقیق نمی دانم. فعلا در مسیر کلاس یادم می آید که چیزی به کنکور نمانده و موقعیت من این گونه است. در بدترین حالت ممکن. بدون قرص! این حرف ها برایم تکراری است. مخصوصا بعد از رفتن او. اما انگیزه ام برای بقا و ادامه دادن تا زمانی مهمل نیست که سینه پدرم محمل نفس های تنگش باشد. سالن اصلی مدرسه مان پرطمطراق است و از این وضعیت متنفرم. هر چه کم نور تر و آرام تر باشد بیشتر دلم می خواهد آنجا بمانم. اتاقم لامپ ندارد. شب ها را با نور تیربرق معمولا خیس پشت پنجره سپری می کنم. پدر همیشه سر این موضوع تذکرم می دهد اما من همانم که گوش هایش را کنده و روی طاقچه گذاشته. ناظممان که شبیه کاسیکه ها لباس پوشیده چپ چپ نگاهم می کند اما بعید می دانم حوصله بحث کردن با من را داشته باشد. به کلاس می رسم و داخل می شوم. نور از پرده می گذرد و تخته را مثل چشم های تازه گریسته سرخ می کند. سر جایم می نشینم تا معلممان بیاید. فیزیک گیرایی ام را پایین می آورد. مثل برده ای هستم که جلوی پادشاه فرمول های پیچ در پیچ زانو زده. ریاضیاتم خوب است اما نمی دانم چطور است که دستم به فیزیک نمی رود. معلم با همان لباس چهارخانه ی همیشگی وارد می شود. شکمش راه تنفس کمربندش را بسته و شلوار قهوه ای اش به نظر می رسد چشم های نافش را کور کرده.