روی تخت نشسته ام و رود پتو از کنارم نصفه و نیمه روی زمین جاری شده و عطر یک حس نامعلوم به نام معلومات درهوا پیچیده. رو به رویم لکه سرخی به نام آرامش به دیوار چسبیده و به من زل می زند و موسیقی احساسات را درون چشمان من مینوازد تا نت های این راه های بی ارزش همراه با پوسیدگی منطق، کنار نور چشمان سرخ و سیاه ما، خطی را شکل دهد که من را همانطور میخکوب پونز کنار آن لکه سرخ کند. درخشش خاصی را در وسط قدرت خواب آلود لکه میبینم که عاجز از چشمان دیگران همچنان در نگاه من غرق شده. سختش نمیکنم. کمی آبی از حس خوب، از میان رنگ های سیاه و سفید ذهنم بگذاریم باید و ما را آسمانی کند و آنقدر نزدیک شود که بتوانم تکه ای از آن را با حال خوب خودمان برایت ملافه ای کنم برای بودنت. برای آرامشت. اما چون من همیشه درمیان شب های این سیاره سِیر می کنم می ترسم تیزی ستارگان تو را اذیت کنند یا ماه حسود نگذارد تو آسوده بخوابی. پس بیا روی همین خاک، لا به لای گرد و خاک روح خودمان بخوابیم. همین جایی که آتش ها سکوت آب را فقط برای مدتی کرایه می کنند تا آسوده دلتنگ غبار شوند.
#ننوشته
#ننوشته
📝
چرا ما چشمانمان را میبندیم وقتی:
میبوسیم
بغل میکنیم
دعا میکنیم
گریه میکنیم
رویا میبینیم
گوش میدیم
و استشمام میکنیم؟
چون که زیباترین چیزها در زندگی،
قابل دیدن نیستند!
بلکه به وسیلهی قلب حس میشوند!
👤 دنزل واشنگتن
چرا ما چشمانمان را میبندیم وقتی:
میبوسیم
بغل میکنیم
دعا میکنیم
گریه میکنیم
رویا میبینیم
گوش میدیم
و استشمام میکنیم؟
چون که زیباترین چیزها در زندگی،
قابل دیدن نیستند!
بلکه به وسیلهی قلب حس میشوند!
👤 دنزل واشنگتن