خلاصه که ساز و کار دنیا به این شکل شده
شما در ابتدا محدودیتهای رفتاری و گارد داری
چون اینها رو داری جذاب و قابل کشفی
وقتی به کسی اعتماد میکنی و راحتتر باهاش برخورد میکنی
از اون حس قابل کشف شدن کم میشه
شما نیز مثل یه انسان روتین رفتار میکنید تا جای راحتی برای خودتون پیش اون آدم دست و پا کنید
وقتی حس کردید اون جای راحت رو دارید
کم کم تلاش میکنید ضعفهای خودتون رو هم بهش نشون بدید تا بلکه کسی بتونه کنارتون بمونه حتی با وجود ضعفها
حالا به نقطهای رسیدید که نه تنها اون انسان جالب و به اصطلاح مرموز قبل نیستید
بلکه یه آدم روتین و ساده شدید که ضعفهای آشکار شدهای داره
و آیا صرفا اون شوق و علاقه اولیه طرف مقابل شما میتونه کمک کننده پایدار بودن ارتباطتون بشه؟
مسلما نه!
پس سنگبنای ارتباطات امروزی شوق و علاقه نیست. محبته!
شما در ابتدا محدودیتهای رفتاری و گارد داری
چون اینها رو داری جذاب و قابل کشفی
وقتی به کسی اعتماد میکنی و راحتتر باهاش برخورد میکنی
از اون حس قابل کشف شدن کم میشه
شما نیز مثل یه انسان روتین رفتار میکنید تا جای راحتی برای خودتون پیش اون آدم دست و پا کنید
وقتی حس کردید اون جای راحت رو دارید
کم کم تلاش میکنید ضعفهای خودتون رو هم بهش نشون بدید تا بلکه کسی بتونه کنارتون بمونه حتی با وجود ضعفها
حالا به نقطهای رسیدید که نه تنها اون انسان جالب و به اصطلاح مرموز قبل نیستید
بلکه یه آدم روتین و ساده شدید که ضعفهای آشکار شدهای داره
و آیا صرفا اون شوق و علاقه اولیه طرف مقابل شما میتونه کمک کننده پایدار بودن ارتباطتون بشه؟
مسلما نه!
پس سنگبنای ارتباطات امروزی شوق و علاقه نیست. محبته!
#ننوشته
شعر نصفه نیمه
لکنتی ریخته در چشمانم
که به چشم تو دلآویخته بود
ذوق در حالم نیست
ذوق من با تپش چشم تو از کار افتاد
گونهات مقبره ی حال خزانم شده بود
من که گنجشکک خود را به کلافی دادم
تا که جغد نفست از نفسم برخیزد
این چه شب بیداری است؟
که شکارم کردی!
تا بتازی بر من
من که از دمدم صبح
از نفسهای تر شبنم گل میگفتم
شادیم پیش تو جایش گرم است
من و قلبم ز فراغت
جام باده شدهایم
کنج مخروبه ی خود
پیش رویای وجودت
باد در رگ میرفت
شعر نصفه نیمه
لکنتی ریخته در چشمانم
که به چشم تو دلآویخته بود
ذوق در حالم نیست
ذوق من با تپش چشم تو از کار افتاد
گونهات مقبره ی حال خزانم شده بود
من که گنجشکک خود را به کلافی دادم
تا که جغد نفست از نفسم برخیزد
این چه شب بیداری است؟
که شکارم کردی!
تا بتازی بر من
من که از دمدم صبح
از نفسهای تر شبنم گل میگفتم
شادیم پیش تو جایش گرم است
من و قلبم ز فراغت
جام باده شدهایم
کنج مخروبه ی خود
پیش رویای وجودت
باد در رگ میرفت
نمیدونم با چه جملهبندی میتونم نفرتم رو نسبت به انسانهایی که بخاطر یک انسان دیگه رفتارشون رو تغییر میدن رو بیان کنم.
#ننوشته
سلام. این نامه را به تو مینویسم که یادم دادی برای بوسیدن تعلل نکنم. با توام انسان کوچک گره خورده به احساسات کودکانهاش. کسی که فراغها را خستگیناپذیر میشمرد. تعداد آدمهای زندگیاش برایش مهم بود. دانه به دانه چشمها را میشناخت.
برایت مینویسم کوچکم که تو پر از غمبادهای بیخبر بودی. و خندههایت خستگی داشت. اما همیشه دلیلی برای خندیدنت بود. همیشه لبی برای بوسیدنت.
آن دوران تذکرات مادرت را به دل میگرفتی. در قندان را کمتر باز میکردی و دلت برای غذای مورد علاقهات پر میزد.
تو یادم دادی چهطور بنویسم و یادم دادی نوشتههایم چقدر بیمعنی است. اما دستانم را گرفتی و گفتی من کلمات بیمعنیات را دوست دارم. من هم برایت کتاب نوشتم. کتابی که وصف حالمان بود و بخاطر چشمانت، آن چشمان غمگین و براقت، ماریانی درونم خلق شد. تو شخصیت نوشتههای عاشقانهام شدی که هیچگاه ننوشتم.
دلم برایت تنگ شده. خب، راستش را بخواهی دلم برایت خیلی تنگ شده. برای تویی که هنوز به شب و ماه باور داشتی. و نشانم دادی چشمک ستارهها را و حتی سیاهی بینشان. تو نشانم دادی دل بکنم و به تو خودم را وصل کنم. تو یادم دادی من عجیبم. حتی اگر خودم را باور نداشته باشم. تو باورم کردی عزیز من؛ حتی به غلط. من خودم را مدیون دلتنگی تو هستم.
-تقدیم به تو
سلام. این نامه را به تو مینویسم که یادم دادی برای بوسیدن تعلل نکنم. با توام انسان کوچک گره خورده به احساسات کودکانهاش. کسی که فراغها را خستگیناپذیر میشمرد. تعداد آدمهای زندگیاش برایش مهم بود. دانه به دانه چشمها را میشناخت.
برایت مینویسم کوچکم که تو پر از غمبادهای بیخبر بودی. و خندههایت خستگی داشت. اما همیشه دلیلی برای خندیدنت بود. همیشه لبی برای بوسیدنت.
آن دوران تذکرات مادرت را به دل میگرفتی. در قندان را کمتر باز میکردی و دلت برای غذای مورد علاقهات پر میزد.
تو یادم دادی چهطور بنویسم و یادم دادی نوشتههایم چقدر بیمعنی است. اما دستانم را گرفتی و گفتی من کلمات بیمعنیات را دوست دارم. من هم برایت کتاب نوشتم. کتابی که وصف حالمان بود و بخاطر چشمانت، آن چشمان غمگین و براقت، ماریانی درونم خلق شد. تو شخصیت نوشتههای عاشقانهام شدی که هیچگاه ننوشتم.
دلم برایت تنگ شده. خب، راستش را بخواهی دلم برایت خیلی تنگ شده. برای تویی که هنوز به شب و ماه باور داشتی. و نشانم دادی چشمک ستارهها را و حتی سیاهی بینشان. تو نشانم دادی دل بکنم و به تو خودم را وصل کنم. تو یادم دادی من عجیبم. حتی اگر خودم را باور نداشته باشم. تو باورم کردی عزیز من؛ حتی به غلط. من خودم را مدیون دلتنگی تو هستم.
-تقدیم به تو
به حال انسانهایی که افسوس گذشته را عمیق و از ته دل میخورند حسادت میکنم.
آدمهایی هستند که اندوه از دست دادن کسی را تا روز آخر عمر حمل میکنند
حسادت میکنم
چون آنها دلیلی برای بارکشی داشتند
آنها باری روی دوش دارند
هدف
مقصود
حتی همراه با درد
من چه؟
آدمهایی هستند که اندوه از دست دادن کسی را تا روز آخر عمر حمل میکنند
حسادت میکنم
چون آنها دلیلی برای بارکشی داشتند
آنها باری روی دوش دارند
هدف
مقصود
حتی همراه با درد
من چه؟
Forwarded from 𝑺𝒂𝒇𝒆 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆
گفته بودی دیگر توان مراقبت از هیچ چیز را در خود نمیبینی.. نه حتی واژهها،
که خانه را به همین خاطر بدرود میگویی؛
عذرها خواسته بودی و گفته بودی قصور از تو بوده.. و شاید اگر کسی با تو آنقدرها آشنا نبود باورت میکرد! من اما.. من در ورای واژگان تو، دخترکی را دیدم که همچنان مراقب بود، نه فقط مراقب واژهها که حتی مراقب کسی که روزی او را در هم شکسته بود! من دیدم که شعرِ او چطور از بخت روزگار، چند مرتبهای سهم من شدن و گوشهای از دلم نشست، دیدم که میان کاغذها و قلم و واژگان.. او سخت در پی چه میگشت.
من میدانستم که رفتن تو نه از برایِ ضعفِ تو در مراقبت از او، که به خاطر ضعف او در نگاه داشتنِ تو بود.
که خانه را به همین خاطر بدرود میگویی؛
عذرها خواسته بودی و گفته بودی قصور از تو بوده.. و شاید اگر کسی با تو آنقدرها آشنا نبود باورت میکرد! من اما.. من در ورای واژگان تو، دخترکی را دیدم که همچنان مراقب بود، نه فقط مراقب واژهها که حتی مراقب کسی که روزی او را در هم شکسته بود! من دیدم که شعرِ او چطور از بخت روزگار، چند مرتبهای سهم من شدن و گوشهای از دلم نشست، دیدم که میان کاغذها و قلم و واژگان.. او سخت در پی چه میگشت.
من میدانستم که رفتن تو نه از برایِ ضعفِ تو در مراقبت از او، که به خاطر ضعف او در نگاه داشتنِ تو بود.
Forwarded from زَردِقَـــناری
کاش از نظر سیاسی و اقتصادی یه احمق بیشعور بودم اینجوری عصبانیت و دغدغه های کمتری رو متحمل میشدم.