انگار خاصیت شبه
یه لحظه به خودت میای
میبینی غرق تو سکوتی
یه دفعه خودتو گم می کنی
دستات می لرزه
و تازه می فهمی دلت از خیلی قبل تر خورد شده
فقط
شب گفته هی!
بیا اینجارو ببین چه وضعیه
یه لحظه به خودت میای
میبینی غرق تو سکوتی
یه دفعه خودتو گم می کنی
دستات می لرزه
و تازه می فهمی دلت از خیلی قبل تر خورد شده
فقط
شب گفته هی!
بیا اینجارو ببین چه وضعیه
این دلتنگی ها
نفهمیده شدن ها
فاصله دغدغه ها
و گاهی حتی نمیدونم ها
من از دل همتون خبر دارم
با ی جمله میفهمم
سعی میکنم
ارامشی رو بهتون بدم ک مال من نیست
نمیدونم از کجا میاد
اما سعی میکنم ارامش رو براتون تو دلتون بکارم و ازش مراقبت کنم
آرامشی که ذره ای تو خودم نیست
اما خودم؟
دارم لای همین آرامش ها گم میشم
لای این همه دونستنی که آخرش پر ندونسته های خودمه
آره
خیلی وقته دارم گم میشم و نمیدونم دقیقا باید با این همه ارامشی ک از این ور و اون پیدا کردم چیکار کنم
نفهمیده شدن ها
فاصله دغدغه ها
و گاهی حتی نمیدونم ها
من از دل همتون خبر دارم
با ی جمله میفهمم
سعی میکنم
ارامشی رو بهتون بدم ک مال من نیست
نمیدونم از کجا میاد
اما سعی میکنم ارامش رو براتون تو دلتون بکارم و ازش مراقبت کنم
آرامشی که ذره ای تو خودم نیست
اما خودم؟
دارم لای همین آرامش ها گم میشم
لای این همه دونستنی که آخرش پر ندونسته های خودمه
آره
خیلی وقته دارم گم میشم و نمیدونم دقیقا باید با این همه ارامشی ک از این ور و اون پیدا کردم چیکار کنم
یه جملهای تو کتاب
ماندگار بود که میگفت:
« انسانها به هر جای دنیا که بروند در آخر
به همان جایی برمیگردند که به آن تعلق دارند؛
به همان شهر، به همان خانه، به همان قلب
و به همان آغوش.»
ماندگار بود که میگفت:
« انسانها به هر جای دنیا که بروند در آخر
به همان جایی برمیگردند که به آن تعلق دارند؛
به همان شهر، به همان خانه، به همان قلب
و به همان آغوش.»
ماه آمد و کنار برکه نشست. یه مقدار از خودش را درون برکه ریخت و زانو هایش را جمع کرد. ترس برکه، موج عجیبی توی بدنش انداخته بود. ماه، فقط لبخند می زد. برکه هنوز هم می ترسید. ماه، نشست و آشغال های برکه را جمع کرد. برکه هنوز هم ناراحت بود. ماه موهای برکه را شانه کرد اما برکه هنوزم نمی خندید. ماه با لبخند وارد برکه شد. و برکه، لبخند ماه را بر لب گذاشت.
#ننوشته
#ننوشته
نویسنده ای که عاشقانه مینویسه حتما عاشق نيست
رمان جنگی مینویسه حتما رزمنده نیست
فانتزی مینویسه پری دریاییم نیست
ولی اگه دیدین غمگین مینویسه
حتما غمگینه
رمان جنگی مینویسه حتما رزمنده نیست
فانتزی مینویسه پری دریاییم نیست
ولی اگه دیدین غمگین مینویسه
حتما غمگینه
بعد از رفتن هوشنگ ابتهاج
دوباره این آهنگ
هزار بار حق تر از قبل شد
و فقط برای ما افسوس....
دوباره این آهنگ
هزار بار حق تر از قبل شد
و فقط برای ما افسوس....
Forwarded from یــenfjبیشــفعالـــ🐾 (evil angel)
تویی که فینگلیش تایپ میکنی دیگه از فوت ابتهاج ناراحت نشو، تو خودت عامل مرگ ادبیات فارسی هستی
"کالاماری"
"کالاماری"
معلم اومد دانش آموز رو برای اینکه بهتر درس بخونه و پیشرفت کنه تنبیه کنه
زد دستشو شکست
زد دستشو شکست
#فیزیک
#قسمت_اول
قرص های آرام بخشم امروز مرا همراهی نمی کنند. هفت دقیقه مانده به کلاس فیزیک. سرعتم را بیشتر می کنم. آخرین بار که تاخیر داشتم هشت و یک دقیقه بود. یک دقیقه تاخیر هم برایم غیر قابل تحمل است. از حیاط دی زده، به گرمای سالن اصلی و چند پله بالاتر، طبقه دوم پناه می برم. ازدحام دیوانه وار کتاب به دست ها رو به روی کلاس «دوازده سه» کلافه ام می کند. سراغم می آید؛ دوباره! همان همیشگی. می گویند درجه ای از اوتیسم است اما من به اسم ذهن بر هم ریخته و دردسر سازم می شناسمش. کنار آمدن با مشکلاتم چندان سخت نیست جز آنکه چشمت را کامل، غرق در کهکشان می کند. آرام آرام در کمال هوشیاری به خواب می روی و همه چیز جز آن چه باید تو ببینی محو است. نه! دوباره دارد سراغم می آید و من فقط چند قدم تا کلاس فاصله دارم. تمام تلاشم را می کنم که به آغوش کلاس پناه ببرم اما متوقفم می کند. کم کم، چهره ی آدم ها درنظرم مانند تصویر پشت شیشه زمستان، بخار زده است. چشمانم عجیب خوب می بیند؛ فراتر از دیگران. سرمای چسبیده به کاپشن و پالتوها را مانند آدمک هایی می بینم که کم کم فرو می ریزند و از روی دستانشان لیز می خورند. وقتی به زمین برخورد می کنند مثل سطل ماستی که روی زمین ریخته خون سفیدشان همه جا پخش می شود و زمین را به تکه ای از بهشت تبدیل می کنند. بهشتی که به تدریج رو به تاریکی می رود. چشمانم را نوازش می کنم تا شاید دستانشان رمقی برای بغل کردن منظره داشته باشند اما فایده ای ندارد. پرده ها را می کشند. مثل سالن های تئاتر بدون صندلی، بدون تماشاچی، بدون تئاتر و بدون نور. سیاهی، دستانش را روی صورت من گذاشته و مرا به هر سو که دلش بخواهد می کشد. هوا بوی خون می دهد اما می دانم هنوز هم وسط سالن مدرسه ام. سالنی که در نگاه من اثری از آن نمانده. بچه ها، ستون ها، معلم های کلافه خواب زده، هیچ کدام را نمی بینم. اصوات شلخته با پچ پچی کر کننده از زیر گوشم رد می شوند و سوت کشان بر می گردند. سِری دستانم نه از سرما بلکه از سردی ذهنم است.یکسالی از رفتن او می گذرد و بعد از او تشدید شد. به خودم می گویم چند لحظه است و تمام می شود و الان سر کلاست می روی اما اضطرابی غیر منطقی برای سروقت رسیدن دارم. برای اینکه بعد از این دو سال و خرده ای نمی خواهم هیچ چیز سد راهم برای رسیدن به هدفم شود. هدفی که مطمئنم یک روز دست پدرم را خواهد گرفت. حتی در این خیال مرطوب هم جای گریه برای دست های زحمتکشش خالی است. دستانی که شاید، تنها پناه من در این عالم بوده. دستانی که سرخی اش را برای خرید قرص های سفید من داده. منی که نمی دانم ارزش این همه عرق هایی که در رویایم به شکل گوله سنگ ریخته می شوند را دارم یا نه. شهاب سنگ هایی به رنگ خون بر دلم می بارد...
#ننوشته
#قسمت_اول
قرص های آرام بخشم امروز مرا همراهی نمی کنند. هفت دقیقه مانده به کلاس فیزیک. سرعتم را بیشتر می کنم. آخرین بار که تاخیر داشتم هشت و یک دقیقه بود. یک دقیقه تاخیر هم برایم غیر قابل تحمل است. از حیاط دی زده، به گرمای سالن اصلی و چند پله بالاتر، طبقه دوم پناه می برم. ازدحام دیوانه وار کتاب به دست ها رو به روی کلاس «دوازده سه» کلافه ام می کند. سراغم می آید؛ دوباره! همان همیشگی. می گویند درجه ای از اوتیسم است اما من به اسم ذهن بر هم ریخته و دردسر سازم می شناسمش. کنار آمدن با مشکلاتم چندان سخت نیست جز آنکه چشمت را کامل، غرق در کهکشان می کند. آرام آرام در کمال هوشیاری به خواب می روی و همه چیز جز آن چه باید تو ببینی محو است. نه! دوباره دارد سراغم می آید و من فقط چند قدم تا کلاس فاصله دارم. تمام تلاشم را می کنم که به آغوش کلاس پناه ببرم اما متوقفم می کند. کم کم، چهره ی آدم ها درنظرم مانند تصویر پشت شیشه زمستان، بخار زده است. چشمانم عجیب خوب می بیند؛ فراتر از دیگران. سرمای چسبیده به کاپشن و پالتوها را مانند آدمک هایی می بینم که کم کم فرو می ریزند و از روی دستانشان لیز می خورند. وقتی به زمین برخورد می کنند مثل سطل ماستی که روی زمین ریخته خون سفیدشان همه جا پخش می شود و زمین را به تکه ای از بهشت تبدیل می کنند. بهشتی که به تدریج رو به تاریکی می رود. چشمانم را نوازش می کنم تا شاید دستانشان رمقی برای بغل کردن منظره داشته باشند اما فایده ای ندارد. پرده ها را می کشند. مثل سالن های تئاتر بدون صندلی، بدون تماشاچی، بدون تئاتر و بدون نور. سیاهی، دستانش را روی صورت من گذاشته و مرا به هر سو که دلش بخواهد می کشد. هوا بوی خون می دهد اما می دانم هنوز هم وسط سالن مدرسه ام. سالنی که در نگاه من اثری از آن نمانده. بچه ها، ستون ها، معلم های کلافه خواب زده، هیچ کدام را نمی بینم. اصوات شلخته با پچ پچی کر کننده از زیر گوشم رد می شوند و سوت کشان بر می گردند. سِری دستانم نه از سرما بلکه از سردی ذهنم است.یکسالی از رفتن او می گذرد و بعد از او تشدید شد. به خودم می گویم چند لحظه است و تمام می شود و الان سر کلاست می روی اما اضطرابی غیر منطقی برای سروقت رسیدن دارم. برای اینکه بعد از این دو سال و خرده ای نمی خواهم هیچ چیز سد راهم برای رسیدن به هدفم شود. هدفی که مطمئنم یک روز دست پدرم را خواهد گرفت. حتی در این خیال مرطوب هم جای گریه برای دست های زحمتکشش خالی است. دستانی که شاید، تنها پناه من در این عالم بوده. دستانی که سرخی اش را برای خرید قرص های سفید من داده. منی که نمی دانم ارزش این همه عرق هایی که در رویایم به شکل گوله سنگ ریخته می شوند را دارم یا نه. شهاب سنگ هایی به رنگ خون بر دلم می بارد...
#ننوشته