Forwarded from مغز استخوان
از آدمهای نصفه و نیمه بدم میاد. تصمیمهای نصفه و نیمه، کارهای نصفه و نیمه، حسهای نصفه و نیمه، موندنهای نصفه و نیمه، حرفهای نصفه و نیمه، رفتنهای نصفه و نیمه، از همشون بدم میاد.
#تنهایی_زیباترین_فرد_جهان_است
اما چه شد که من راهی این غم های دوست داشتنی شدم. کجای زندگی مسیرم را تغییر دادم و سیاهی ر ا بغل کردم که حالا این گرفتگی ها را مثل قلب، قسمتی از خود بدانم. اصلا چرا باید نسخه ای شادتر و باانگیزه تر از من دل مرا اشغال کند درحالی که من خودم را از جریانات بی پروای این احساسات ناموزون جدا کرده ام؟ این همه لباس های سیاه کمدم، عطر های تلخ روی میزم و ربان مشکی بالای برگه ام که همیشه عزادار قلم من است از کجا آمده؟ سوالم بی جواب نیست اما در این چند خط نمی گنجد. همیشه بر این باورم که هر چیز که نتواند حقیقی شود باید رویایش را داشت اما رویا همیشه آسیب پذیر و آسیب زننده است. حتی تمام زجرها می تواند رویایی شیرین از آینده ای دور دست باشد که هیچ گاه نرسیده. مثل کسی که با خواندن شعر های عاشقانه از اشک فراق یار گریه اش بگیرد در حالی که تا به حال معشوقی نداشته. مثل زمانی است که ماهی از تنگ، زیبایی دریا را بپرسد. خیالات ما هم گاهی آزارمان می دهد و مردمانی که همیشه به تو می گویند خیال مضحک است تو را شکننده تر می کنند. نمی دانند در پس هر خیال ما هزاران واقعیتی خوابیده که توانسته آن را بسازد.
اما چه شد که من راهی این غم های دوست داشتنی شدم. کجای زندگی مسیرم را تغییر دادم و سیاهی ر ا بغل کردم که حالا این گرفتگی ها را مثل قلب، قسمتی از خود بدانم. اصلا چرا باید نسخه ای شادتر و باانگیزه تر از من دل مرا اشغال کند درحالی که من خودم را از جریانات بی پروای این احساسات ناموزون جدا کرده ام؟ این همه لباس های سیاه کمدم، عطر های تلخ روی میزم و ربان مشکی بالای برگه ام که همیشه عزادار قلم من است از کجا آمده؟ سوالم بی جواب نیست اما در این چند خط نمی گنجد. همیشه بر این باورم که هر چیز که نتواند حقیقی شود باید رویایش را داشت اما رویا همیشه آسیب پذیر و آسیب زننده است. حتی تمام زجرها می تواند رویایی شیرین از آینده ای دور دست باشد که هیچ گاه نرسیده. مثل کسی که با خواندن شعر های عاشقانه از اشک فراق یار گریه اش بگیرد در حالی که تا به حال معشوقی نداشته. مثل زمانی است که ماهی از تنگ، زیبایی دریا را بپرسد. خیالات ما هم گاهی آزارمان می دهد و مردمانی که همیشه به تو می گویند خیال مضحک است تو را شکننده تر می کنند. نمی دانند در پس هر خیال ما هزاران واقعیتی خوابیده که توانسته آن را بسازد.
خلاصه که ساز و کار دنیا به این شکل شده
شما در ابتدا محدودیتهای رفتاری و گارد داری
چون اینها رو داری جذاب و قابل کشفی
وقتی به کسی اعتماد میکنی و راحتتر باهاش برخورد میکنی
از اون حس قابل کشف شدن کم میشه
شما نیز مثل یه انسان روتین رفتار میکنید تا جای راحتی برای خودتون پیش اون آدم دست و پا کنید
وقتی حس کردید اون جای راحت رو دارید
کم کم تلاش میکنید ضعفهای خودتون رو هم بهش نشون بدید تا بلکه کسی بتونه کنارتون بمونه حتی با وجود ضعفها
حالا به نقطهای رسیدید که نه تنها اون انسان جالب و به اصطلاح مرموز قبل نیستید
بلکه یه آدم روتین و ساده شدید که ضعفهای آشکار شدهای داره
و آیا صرفا اون شوق و علاقه اولیه طرف مقابل شما میتونه کمک کننده پایدار بودن ارتباطتون بشه؟
مسلما نه!
پس سنگبنای ارتباطات امروزی شوق و علاقه نیست. محبته!
شما در ابتدا محدودیتهای رفتاری و گارد داری
چون اینها رو داری جذاب و قابل کشفی
وقتی به کسی اعتماد میکنی و راحتتر باهاش برخورد میکنی
از اون حس قابل کشف شدن کم میشه
شما نیز مثل یه انسان روتین رفتار میکنید تا جای راحتی برای خودتون پیش اون آدم دست و پا کنید
وقتی حس کردید اون جای راحت رو دارید
کم کم تلاش میکنید ضعفهای خودتون رو هم بهش نشون بدید تا بلکه کسی بتونه کنارتون بمونه حتی با وجود ضعفها
حالا به نقطهای رسیدید که نه تنها اون انسان جالب و به اصطلاح مرموز قبل نیستید
بلکه یه آدم روتین و ساده شدید که ضعفهای آشکار شدهای داره
و آیا صرفا اون شوق و علاقه اولیه طرف مقابل شما میتونه کمک کننده پایدار بودن ارتباطتون بشه؟
مسلما نه!
پس سنگبنای ارتباطات امروزی شوق و علاقه نیست. محبته!
#ننوشته
شعر نصفه نیمه
لکنتی ریخته در چشمانم
که به چشم تو دلآویخته بود
ذوق در حالم نیست
ذوق من با تپش چشم تو از کار افتاد
گونهات مقبره ی حال خزانم شده بود
من که گنجشکک خود را به کلافی دادم
تا که جغد نفست از نفسم برخیزد
این چه شب بیداری است؟
که شکارم کردی!
تا بتازی بر من
من که از دمدم صبح
از نفسهای تر شبنم گل میگفتم
شادیم پیش تو جایش گرم است
من و قلبم ز فراغت
جام باده شدهایم
کنج مخروبه ی خود
پیش رویای وجودت
باد در رگ میرفت
شعر نصفه نیمه
لکنتی ریخته در چشمانم
که به چشم تو دلآویخته بود
ذوق در حالم نیست
ذوق من با تپش چشم تو از کار افتاد
گونهات مقبره ی حال خزانم شده بود
من که گنجشکک خود را به کلافی دادم
تا که جغد نفست از نفسم برخیزد
این چه شب بیداری است؟
که شکارم کردی!
تا بتازی بر من
من که از دمدم صبح
از نفسهای تر شبنم گل میگفتم
شادیم پیش تو جایش گرم است
من و قلبم ز فراغت
جام باده شدهایم
کنج مخروبه ی خود
پیش رویای وجودت
باد در رگ میرفت
نمیدونم با چه جملهبندی میتونم نفرتم رو نسبت به انسانهایی که بخاطر یک انسان دیگه رفتارشون رو تغییر میدن رو بیان کنم.