توی مکالماتم وقتی میگم «من» حالم از خودم به هم میخوره.
راجع به چیزای دیگه حرف باید بزنم
انقدر من برای چیه دیگه
راجع به چیزای دیگه حرف باید بزنم
انقدر من برای چیه دیگه
این یه یادگاری کوچیکه از نمایشگاه کتاب امسال
بزنید دقیقه ۹ این ویدئو
(پخش زنده ی مصاحبه با نویسنده ی جوان برتر حوزه هنری بود)
http://www.telewebion.com/episode/0x67a9c25
بزنید دقیقه ۹ این ویدئو
(پخش زنده ی مصاحبه با نویسنده ی جوان برتر حوزه هنری بود)
http://www.telewebion.com/episode/0x67a9c25
#ننوشته
از زمانی که نوشتن را به دستهای انسانها ترجیح دادم و جای خون در رگهایم جوهر جوشید خودم را بیدفاع دیدم.
من دربرابر کلمات عجزم را به دوش میکشیدم و لای خطخطی سیاه نوشتههایم، جایی که نور نگهبانی نمیداد پناه میگرفتم. و برایم مهم نبود چشمان و دستانم در دست کیست؛ من تمامم را به نوشتههایم میدادم.
ناگهان خودم را متصل دیدم. انگار کلاف نابسامان موهایم به دیگری گره خورده بود. به او. به بغضهای گلویش تکیه کردم که او بغض من بود.
بدن حساس و بدخلقم محتاج آغوشش و کلماتم ناچیز دربرابر یک نگاه. نگاهی که حافظه ی مرا افسار میکشید. درنبودنش چشمهای من حفره ی چشمه ی کوهی از غم شد و هربار که نگاه او را درمیان تار و پود سقف اتاقم میدیدم انگار برفهای کوه آب شده. چه چشمه ی پر آبی! و صدای خروش رودخانه ی حنجرهام زیر پتو خفه میشد.
من درمیان خود و کلماتم بودم که آمد و نشست کنج خطوطم. و فرق بین بودن و نبودن جملهها و خندههایم شد. (بوی گیسویی مرا دیوانه کرد.)
تقاضا کرد که جز طعم فروریزی لبان او روی لبم، نگذارم چیز دیگری درونمان خراب شود اما ما ستون محکمی برای این قولها نبودیم. خانه ی گرمی برای دستهای همیشه یخ زدهاش نبودم.
من و کلمات بیدر و پیکرم زانوهای بغل کردهاش را نبلعیدیم و محصور نکردیم. من دستهایم خالی شد از محبت. او را کنج نوشتههایم بیشتر جا دادم اما زخمهایی که بر او زده شد عمیق بود. دستم برای گرفتنش کوتاه بود. برای اینکه نگذارم لبه ی دره ی عشق قدم بگذارد.
ما خود را برای یکدیگر تکه پاره کردیم و انسان تکه پاره دیگر کاری از دستش برنمیآید!
ما ساعتهای عشقبازی را در نگاهی مغموم و خسته خلاصه کردیم. و این انسانهای خلاصه شده دیگر توان پرواز برفراز آشیانه ی وجود آن یکی را نداشتند.
ما نگاههایمان بیپناه بود. اشکهایمان بیگونه! ما نای راه رفتن و ادامه را نداشتیم.ما فقط کنج تاریکی پوسیده ی هم میبوسیدیم؛ چون بوسههایمان تنها راه مردن بود.
ما نفس میزدیم چون نفسهایمان داغ رفتن داشت و هر سلاممان بوی وداع میگوید.
از زمانی که نوشتن را به دستهای انسانها ترجیح دادم و جای خون در رگهایم جوهر جوشید خودم را بیدفاع دیدم.
من دربرابر کلمات عجزم را به دوش میکشیدم و لای خطخطی سیاه نوشتههایم، جایی که نور نگهبانی نمیداد پناه میگرفتم. و برایم مهم نبود چشمان و دستانم در دست کیست؛ من تمامم را به نوشتههایم میدادم.
ناگهان خودم را متصل دیدم. انگار کلاف نابسامان موهایم به دیگری گره خورده بود. به او. به بغضهای گلویش تکیه کردم که او بغض من بود.
بدن حساس و بدخلقم محتاج آغوشش و کلماتم ناچیز دربرابر یک نگاه. نگاهی که حافظه ی مرا افسار میکشید. درنبودنش چشمهای من حفره ی چشمه ی کوهی از غم شد و هربار که نگاه او را درمیان تار و پود سقف اتاقم میدیدم انگار برفهای کوه آب شده. چه چشمه ی پر آبی! و صدای خروش رودخانه ی حنجرهام زیر پتو خفه میشد.
من درمیان خود و کلماتم بودم که آمد و نشست کنج خطوطم. و فرق بین بودن و نبودن جملهها و خندههایم شد. (بوی گیسویی مرا دیوانه کرد.)
تقاضا کرد که جز طعم فروریزی لبان او روی لبم، نگذارم چیز دیگری درونمان خراب شود اما ما ستون محکمی برای این قولها نبودیم. خانه ی گرمی برای دستهای همیشه یخ زدهاش نبودم.
من و کلمات بیدر و پیکرم زانوهای بغل کردهاش را نبلعیدیم و محصور نکردیم. من دستهایم خالی شد از محبت. او را کنج نوشتههایم بیشتر جا دادم اما زخمهایی که بر او زده شد عمیق بود. دستم برای گرفتنش کوتاه بود. برای اینکه نگذارم لبه ی دره ی عشق قدم بگذارد.
ما خود را برای یکدیگر تکه پاره کردیم و انسان تکه پاره دیگر کاری از دستش برنمیآید!
ما ساعتهای عشقبازی را در نگاهی مغموم و خسته خلاصه کردیم. و این انسانهای خلاصه شده دیگر توان پرواز برفراز آشیانه ی وجود آن یکی را نداشتند.
ما نگاههایمان بیپناه بود. اشکهایمان بیگونه! ما نای راه رفتن و ادامه را نداشتیم.ما فقط کنج تاریکی پوسیده ی هم میبوسیدیم؛ چون بوسههایمان تنها راه مردن بود.
ما نفس میزدیم چون نفسهایمان داغ رفتن داشت و هر سلاممان بوی وداع میگوید.
#ننوشته
دنیای ما اندازه ی هم نیست.
من شعلههای کوچک کلماتم را دوست دارم. هرچند که گوله برفها را هم میستایم. من نهایت زندگیم را در رختخواب کتابها بگذرانم و تو دلت دستی برای نوازش و پریدن از روی تپههای شوق میخواهد. انسانیتم را به زور گچ گرفتهام و تو احترام را میطلبی. و من توان از جا بلند شدن هم ندارم.
اما همیشه به لبهایم خیره نشو. حتی گاهی دستهایم را رها کن. و غبار خستگی از چشمانم بتکان. آن دورها، پشت پشت نگاههای پر از نفرتم از دنیا تو دوست داشتن را میبینی. و تو باید قوی باشی. باید انسان محکمی باشی برخلاف منی که تکههایم را از دست دادهام. باید پناه باشی برایم تا یادم بیاید پناه بودنم را. چون من با این همه زخم درتوانم نیست آغوشی محکم برایت باشم. تو باید خودت مرا ببوسی. تو باید به خاطر بیاوری مرا. منی که هنوز ته چاه نرفته بود را. و انسانیتم را برایم شفاف کنی. من کودک تو خواهم شد اما باید دایهام باشی. و الا مرا به پرورشگاه انسانهای متروک ببر.
دنیای ما اندازه ی هم نیست.
من شعلههای کوچک کلماتم را دوست دارم. هرچند که گوله برفها را هم میستایم. من نهایت زندگیم را در رختخواب کتابها بگذرانم و تو دلت دستی برای نوازش و پریدن از روی تپههای شوق میخواهد. انسانیتم را به زور گچ گرفتهام و تو احترام را میطلبی. و من توان از جا بلند شدن هم ندارم.
اما همیشه به لبهایم خیره نشو. حتی گاهی دستهایم را رها کن. و غبار خستگی از چشمانم بتکان. آن دورها، پشت پشت نگاههای پر از نفرتم از دنیا تو دوست داشتن را میبینی. و تو باید قوی باشی. باید انسان محکمی باشی برخلاف منی که تکههایم را از دست دادهام. باید پناه باشی برایم تا یادم بیاید پناه بودنم را. چون من با این همه زخم درتوانم نیست آغوشی محکم برایت باشم. تو باید خودت مرا ببوسی. تو باید به خاطر بیاوری مرا. منی که هنوز ته چاه نرفته بود را. و انسانیتم را برایم شفاف کنی. من کودک تو خواهم شد اما باید دایهام باشی. و الا مرا به پرورشگاه انسانهای متروک ببر.
عروسک چوبی(نسخه دوم).pdf
230.9 KB
داستان کوتاه عروسک چوبی
(زمان نیاز برای مطالعه: کمتر از ده دقیقه)
(زمان نیاز برای مطالعه: کمتر از ده دقیقه)