در سراسرم سکوت، آرام شکسته می شود. حقیقت وجودم که حالا چیزی جز تاریکی نیست به پختگی کاذب می رسد. کلمه های بی معنی همراه به خشکی اشک معنا دار شوند. بی توجهی ها خود بی تفاوت، و اشتیاق مشتاق به گریز می شود. بوی تاریکی به مشام نور های جامه دریده شب می رسد و آرامشی که حیف شده، لگدمال می شود. کاش ساده تر از اینها بود. ساده تر از خط به خط داستان های له شده ی ما دور تا دور کسانی که در کلمات پخش شده اند. پاره ای از وجودم خشک شده و مرکب نوشته های من می شود. غم، لبه هایش دستان مرا پس می زند و آغوش گشوده من حتی به تاریکی بی پناه می ماند و دوباره تنهایی، این بار سیاهپوش و بی آرایش با لبانی خشک شده و چشمانی که مهتاب، بی فروغ در آن می تابد کنارم می نشیند. شب را همه فهمیدند اما ستاره نشدند و گاهی حس می کنم مسیری که من در دل تاریکی خودم قدم برداشتم هیچگاه از ماه های دیگران به آرامش نمی رسد. دره های مرتفع برای روح، کوتاه تر از سربالایی مرگ است!
روی تخت نشسته ام و رود پتو از کنارم نصفه و نیمه روی زمین جاری شده و عطر یک حس نامعلوم به نام معلومات درهوا پیچیده. رو به رویم لکه سرخی به نام آرامش به دیوار چسبیده و به من زل می زند و موسیقی احساسات را درون چشمان من مینوازد تا نت های این راه های بی ارزش همراه با پوسیدگی منطق، کنار نور چشمان سرخ و سیاه ما، خطی را شکل دهد که من را همانطور میخکوب پونز کنار آن لکه سرخ کند. درخشش خاصی را در وسط قدرت خواب آلود لکه میبینم که عاجز از چشمان دیگران همچنان در نگاه من غرق شده. سختش نمیکنم. کمی آبی از حس خوب، از میان رنگ های سیاه و سفید ذهنم بگذاریم باید و ما را آسمانی کند و آنقدر نزدیک شود که بتوانم تکه ای از آن را با حال خوب خودمان برایت ملافه ای کنم برای بودنت. برای آرامشت. اما چون من همیشه درمیان شب های این سیاره سِیر می کنم می ترسم تیزی ستارگان تو را اذیت کنند یا ماه حسود نگذارد تو آسوده بخوابی. پس بیا روی همین خاک، لا به لای گرد و خاک روح خودمان بخوابیم. همین جایی که آتش ها سکوت آب را فقط برای مدتی کرایه می کنند تا آسوده دلتنگ غبار شوند.
#ننوشته
#ننوشته