حال بد انسان نوعی کلید است
که ما را از زنجیر چهارچوبها رها میسازد
از خویش
از قید و بندهای گذشته
انسانی که حالش گرفته مثل مستی صادق میشود!
که ما را از زنجیر چهارچوبها رها میسازد
از خویش
از قید و بندهای گذشته
انسانی که حالش گرفته مثل مستی صادق میشود!
چرا نمیشود خدا را بابت قدرتاختیار شکر کرد؟
بابت اینکه اختیار داریم به خودمان با محرماتش آسیب بزنیم
به هر حال
قدرت خلاف جهت رودخانه حرکت کردن هم شکرگزاری میخواهد.
بابت اینکه اختیار داریم به خودمان با محرماتش آسیب بزنیم
به هر حال
قدرت خلاف جهت رودخانه حرکت کردن هم شکرگزاری میخواهد.
#ننوشته
می شود ماند و فروریخت ز درد
میشود خنده ی گل را به تماشا ننشست
میشود دنیا شد
بی عدالت بشویم
شادیم تکه ی نانی است که تقسیم نشد
میشود محزون بود
چه کسی گفت که غم ممنوع است؟
میشود خنده ی لب را ببریم
برویم پیش خدا
گله ای پهن کنیم
درد خود را بتکانیم به هم
میشود قرمز بود
لکه خونی بشویم روی گلو
تا که انسان بشویم
چون که ادم ز ازل تنها بود
می شود ماند و فروریخت ز درد
میشود خنده ی گل را به تماشا ننشست
میشود دنیا شد
بی عدالت بشویم
شادیم تکه ی نانی است که تقسیم نشد
میشود محزون بود
چه کسی گفت که غم ممنوع است؟
میشود خنده ی لب را ببریم
برویم پیش خدا
گله ای پهن کنیم
درد خود را بتکانیم به هم
میشود قرمز بود
لکه خونی بشویم روی گلو
تا که انسان بشویم
چون که ادم ز ازل تنها بود
توی مکالماتم وقتی میگم «من» حالم از خودم به هم میخوره.
راجع به چیزای دیگه حرف باید بزنم
انقدر من برای چیه دیگه
راجع به چیزای دیگه حرف باید بزنم
انقدر من برای چیه دیگه
این یه یادگاری کوچیکه از نمایشگاه کتاب امسال
بزنید دقیقه ۹ این ویدئو
(پخش زنده ی مصاحبه با نویسنده ی جوان برتر حوزه هنری بود)
http://www.telewebion.com/episode/0x67a9c25
بزنید دقیقه ۹ این ویدئو
(پخش زنده ی مصاحبه با نویسنده ی جوان برتر حوزه هنری بود)
http://www.telewebion.com/episode/0x67a9c25
#ننوشته
از زمانی که نوشتن را به دستهای انسانها ترجیح دادم و جای خون در رگهایم جوهر جوشید خودم را بیدفاع دیدم.
من دربرابر کلمات عجزم را به دوش میکشیدم و لای خطخطی سیاه نوشتههایم، جایی که نور نگهبانی نمیداد پناه میگرفتم. و برایم مهم نبود چشمان و دستانم در دست کیست؛ من تمامم را به نوشتههایم میدادم.
ناگهان خودم را متصل دیدم. انگار کلاف نابسامان موهایم به دیگری گره خورده بود. به او. به بغضهای گلویش تکیه کردم که او بغض من بود.
بدن حساس و بدخلقم محتاج آغوشش و کلماتم ناچیز دربرابر یک نگاه. نگاهی که حافظه ی مرا افسار میکشید. درنبودنش چشمهای من حفره ی چشمه ی کوهی از غم شد و هربار که نگاه او را درمیان تار و پود سقف اتاقم میدیدم انگار برفهای کوه آب شده. چه چشمه ی پر آبی! و صدای خروش رودخانه ی حنجرهام زیر پتو خفه میشد.
من درمیان خود و کلماتم بودم که آمد و نشست کنج خطوطم. و فرق بین بودن و نبودن جملهها و خندههایم شد. (بوی گیسویی مرا دیوانه کرد.)
تقاضا کرد که جز طعم فروریزی لبان او روی لبم، نگذارم چیز دیگری درونمان خراب شود اما ما ستون محکمی برای این قولها نبودیم. خانه ی گرمی برای دستهای همیشه یخ زدهاش نبودم.
من و کلمات بیدر و پیکرم زانوهای بغل کردهاش را نبلعیدیم و محصور نکردیم. من دستهایم خالی شد از محبت. او را کنج نوشتههایم بیشتر جا دادم اما زخمهایی که بر او زده شد عمیق بود. دستم برای گرفتنش کوتاه بود. برای اینکه نگذارم لبه ی دره ی عشق قدم بگذارد.
ما خود را برای یکدیگر تکه پاره کردیم و انسان تکه پاره دیگر کاری از دستش برنمیآید!
ما ساعتهای عشقبازی را در نگاهی مغموم و خسته خلاصه کردیم. و این انسانهای خلاصه شده دیگر توان پرواز برفراز آشیانه ی وجود آن یکی را نداشتند.
ما نگاههایمان بیپناه بود. اشکهایمان بیگونه! ما نای راه رفتن و ادامه را نداشتیم.ما فقط کنج تاریکی پوسیده ی هم میبوسیدیم؛ چون بوسههایمان تنها راه مردن بود.
ما نفس میزدیم چون نفسهایمان داغ رفتن داشت و هر سلاممان بوی وداع میگوید.
از زمانی که نوشتن را به دستهای انسانها ترجیح دادم و جای خون در رگهایم جوهر جوشید خودم را بیدفاع دیدم.
من دربرابر کلمات عجزم را به دوش میکشیدم و لای خطخطی سیاه نوشتههایم، جایی که نور نگهبانی نمیداد پناه میگرفتم. و برایم مهم نبود چشمان و دستانم در دست کیست؛ من تمامم را به نوشتههایم میدادم.
ناگهان خودم را متصل دیدم. انگار کلاف نابسامان موهایم به دیگری گره خورده بود. به او. به بغضهای گلویش تکیه کردم که او بغض من بود.
بدن حساس و بدخلقم محتاج آغوشش و کلماتم ناچیز دربرابر یک نگاه. نگاهی که حافظه ی مرا افسار میکشید. درنبودنش چشمهای من حفره ی چشمه ی کوهی از غم شد و هربار که نگاه او را درمیان تار و پود سقف اتاقم میدیدم انگار برفهای کوه آب شده. چه چشمه ی پر آبی! و صدای خروش رودخانه ی حنجرهام زیر پتو خفه میشد.
من درمیان خود و کلماتم بودم که آمد و نشست کنج خطوطم. و فرق بین بودن و نبودن جملهها و خندههایم شد. (بوی گیسویی مرا دیوانه کرد.)
تقاضا کرد که جز طعم فروریزی لبان او روی لبم، نگذارم چیز دیگری درونمان خراب شود اما ما ستون محکمی برای این قولها نبودیم. خانه ی گرمی برای دستهای همیشه یخ زدهاش نبودم.
من و کلمات بیدر و پیکرم زانوهای بغل کردهاش را نبلعیدیم و محصور نکردیم. من دستهایم خالی شد از محبت. او را کنج نوشتههایم بیشتر جا دادم اما زخمهایی که بر او زده شد عمیق بود. دستم برای گرفتنش کوتاه بود. برای اینکه نگذارم لبه ی دره ی عشق قدم بگذارد.
ما خود را برای یکدیگر تکه پاره کردیم و انسان تکه پاره دیگر کاری از دستش برنمیآید!
ما ساعتهای عشقبازی را در نگاهی مغموم و خسته خلاصه کردیم. و این انسانهای خلاصه شده دیگر توان پرواز برفراز آشیانه ی وجود آن یکی را نداشتند.
ما نگاههایمان بیپناه بود. اشکهایمان بیگونه! ما نای راه رفتن و ادامه را نداشتیم.ما فقط کنج تاریکی پوسیده ی هم میبوسیدیم؛ چون بوسههایمان تنها راه مردن بود.
ما نفس میزدیم چون نفسهایمان داغ رفتن داشت و هر سلاممان بوی وداع میگوید.