من حرف میزنم
تا مثلِ برگها نخشکم
من حرف میزنم
تا ترسم را پنهان کرده باشم
و دروغ میگویم
تا حقیقت دست از سرم بردارد
ــ باید دوباره به همدیگر دروغ بگوییم ــ
- شهرام شیدایی
تا مثلِ برگها نخشکم
من حرف میزنم
تا ترسم را پنهان کرده باشم
و دروغ میگویم
تا حقیقت دست از سرم بردارد
ــ باید دوباره به همدیگر دروغ بگوییم ــ
- شهرام شیدایی
این چه مزخرف روزگاری است که هر کس پی غمهای ابلهانه خویش شبانه دنبال راه حل بین ستارگان است!
حال بد انسان نوعی کلید است
که ما را از زنجیر چهارچوبها رها میسازد
از خویش
از قید و بندهای گذشته
انسانی که حالش گرفته مثل مستی صادق میشود!
که ما را از زنجیر چهارچوبها رها میسازد
از خویش
از قید و بندهای گذشته
انسانی که حالش گرفته مثل مستی صادق میشود!
چرا نمیشود خدا را بابت قدرتاختیار شکر کرد؟
بابت اینکه اختیار داریم به خودمان با محرماتش آسیب بزنیم
به هر حال
قدرت خلاف جهت رودخانه حرکت کردن هم شکرگزاری میخواهد.
بابت اینکه اختیار داریم به خودمان با محرماتش آسیب بزنیم
به هر حال
قدرت خلاف جهت رودخانه حرکت کردن هم شکرگزاری میخواهد.
#ننوشته
می شود ماند و فروریخت ز درد
میشود خنده ی گل را به تماشا ننشست
میشود دنیا شد
بی عدالت بشویم
شادیم تکه ی نانی است که تقسیم نشد
میشود محزون بود
چه کسی گفت که غم ممنوع است؟
میشود خنده ی لب را ببریم
برویم پیش خدا
گله ای پهن کنیم
درد خود را بتکانیم به هم
میشود قرمز بود
لکه خونی بشویم روی گلو
تا که انسان بشویم
چون که ادم ز ازل تنها بود
می شود ماند و فروریخت ز درد
میشود خنده ی گل را به تماشا ننشست
میشود دنیا شد
بی عدالت بشویم
شادیم تکه ی نانی است که تقسیم نشد
میشود محزون بود
چه کسی گفت که غم ممنوع است؟
میشود خنده ی لب را ببریم
برویم پیش خدا
گله ای پهن کنیم
درد خود را بتکانیم به هم
میشود قرمز بود
لکه خونی بشویم روی گلو
تا که انسان بشویم
چون که ادم ز ازل تنها بود