#ننوشته
خوددرمانی
یکشب درمیان، زیرسوال میروم. یکشب درمیان. فراموش میکنم و جان تازه میگیرم. به استخوانهایم میگویم بلند شوید اما به یاد میآورم که انجمنی خستهام. و من، انسانی برای شنیدنهای گوشخراش و طولانی که دگران را در خودش قورت میدهد. بگذریم از کلمات پرلکنت من. بگذریم.
در دنیای امروز من، دنیایی که مرغابیها پرهایشان را به دریا تقدیم نکردهاند و چروک گونههای مادربزرگ توسط نوهها بوسیده نشده؛ من تلاش بسیاری کردم برای بودنم میان دست دیگران. دستهایی لطیف! به تازیکی هم فهمیدم که آن انجمن استخوانهای مایل به خردشده ی درونم توانایی پذیرش دستها را ندارد. آدمها درکنار من دنبال پادزهر میگردند. همه جای روحم را میبوسند و دست میکشند برای یافتن تریاقی رویایی. برای خودشان؟ نه، اصلا!
انسانها معمولا زیباتر از آنند که آنقدر خودخواه باشند. حداقل انسانهای منِ استخوانی. آنها دنبال درمان برای من بودند و دائم آنها را درکلمه ی «ناتوانی» محدود میکردم.
من نیاز به تپهای از جنس چمنهای کوتاه شده دارم در میان جنگلی از دیار مازندران. جایی که گوسفندها با برههایشان زندگی کنند. جایی که باد همنواز شود با صدای رود.
من برنمیتابم سایه ی درختها را.
مخصوصا اگر انسانهایی ساقههای مهربانشان را دورم بیاویزند.
خوددرمانی
یکشب درمیان، زیرسوال میروم. یکشب درمیان. فراموش میکنم و جان تازه میگیرم. به استخوانهایم میگویم بلند شوید اما به یاد میآورم که انجمنی خستهام. و من، انسانی برای شنیدنهای گوشخراش و طولانی که دگران را در خودش قورت میدهد. بگذریم از کلمات پرلکنت من. بگذریم.
در دنیای امروز من، دنیایی که مرغابیها پرهایشان را به دریا تقدیم نکردهاند و چروک گونههای مادربزرگ توسط نوهها بوسیده نشده؛ من تلاش بسیاری کردم برای بودنم میان دست دیگران. دستهایی لطیف! به تازیکی هم فهمیدم که آن انجمن استخوانهای مایل به خردشده ی درونم توانایی پذیرش دستها را ندارد. آدمها درکنار من دنبال پادزهر میگردند. همه جای روحم را میبوسند و دست میکشند برای یافتن تریاقی رویایی. برای خودشان؟ نه، اصلا!
انسانها معمولا زیباتر از آنند که آنقدر خودخواه باشند. حداقل انسانهای منِ استخوانی. آنها دنبال درمان برای من بودند و دائم آنها را درکلمه ی «ناتوانی» محدود میکردم.
من نیاز به تپهای از جنس چمنهای کوتاه شده دارم در میان جنگلی از دیار مازندران. جایی که گوسفندها با برههایشان زندگی کنند. جایی که باد همنواز شود با صدای رود.
من برنمیتابم سایه ی درختها را.
مخصوصا اگر انسانهایی ساقههای مهربانشان را دورم بیاویزند.
ظاهر انسانها زیباست
به نظرم هر انسانی لیاقت تعریف از ویژگی های منحصر به فرد ظاهریش رو داره.
به نظرم هر انسانی لیاقت تعریف از ویژگی های منحصر به فرد ظاهریش رو داره.
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
افشین یداللهی
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
افشین یداللهی
دو تا مصرع بسه
پاپیچ شم
میشه یه بیت که
رهبر هم قاطیش هست
میگم این بیتو
باس آتیش زد🔥
-شاپور
پاپیچ شم
میشه یه بیت که
رهبر هم قاطیش هست
میگم این بیتو
باس آتیش زد🔥
-شاپور
Forwarded from پرایچرت (ننویسنده)
نظر بسیار نامحبوب: آهنگای او و دوستانش که ریتم تندی دارن چرتن.
گاهی وقتها به انسانهایی دوستت دارم گفتم که یادم نبوده دوست داشتن یعنی چه!
معکوس
«همه چیز آرام است» این جمله را زمانی خواهی گفت که از آتشت فقط خاکستر مانده
و ما ذره ذره، ذره میشویم
و آدم از ابهت خویش چیزی نمیگذارد
و ربطی به خوی درویشی هم ندارد
انسان ذاتا به سکوت پیوند میخورد
به بغل گرفتن زانو
نیازی هم نیست حتما زانوی غم باشد
و لعنت میفرستد
به گذران عمر
به وقتهای کم و تنفسهای اضافه
و آدم از ابهت خویش چیزی نمیگذارد
و ربطی به خوی درویشی هم ندارد
انسان ذاتا به سکوت پیوند میخورد
به بغل گرفتن زانو
نیازی هم نیست حتما زانوی غم باشد
و لعنت میفرستد
به گذران عمر
به وقتهای کم و تنفسهای اضافه
من حرف میزنم
تا مثلِ برگها نخشکم
من حرف میزنم
تا ترسم را پنهان کرده باشم
و دروغ میگویم
تا حقیقت دست از سرم بردارد
ــ باید دوباره به همدیگر دروغ بگوییم ــ
- شهرام شیدایی
تا مثلِ برگها نخشکم
من حرف میزنم
تا ترسم را پنهان کرده باشم
و دروغ میگویم
تا حقیقت دست از سرم بردارد
ــ باید دوباره به همدیگر دروغ بگوییم ــ
- شهرام شیدایی