Forwarded from حرفاییکهکاشمیزدم.. (𝙱𝚊𝚛𝚊𝚗)
ما از قانون اطاعت میکنیم اما اجرایش نمیکنیم.
نبرد - کارلوس فوئنتس
نبرد - کارلوس فوئنتس
به نقطهای درونم رسیدهام که هر بمب که میترکد جای اینکه گوشهایم کمتر بشنوند زبانم بیشتر میبرد.
#ننوشته
روزگار جور دیگری نیست.
امروز که این متن من را مینویسد روزگار جور دیگری نیست.
امروز که صدای من گوش باران را پر کرده دنیا جور دیگری نیست.
امروز که خیابانها قطرات را خیس میکنند زمین هنوز گرد است.
امروز ششهایم به زمین هوا میدهند و همهچیز هنوز همان شکلی است.
اگر آن برگ زیتون تلخ بجای پاییز بهار بریزد
خیابان هنوز هم پیادهرویِ پیرمردان و پیرزنان تنهاست.
روزگار جور دیگری نیست.
امروز که این متن من را مینویسد روزگار جور دیگری نیست.
امروز که صدای من گوش باران را پر کرده دنیا جور دیگری نیست.
امروز که خیابانها قطرات را خیس میکنند زمین هنوز گرد است.
امروز ششهایم به زمین هوا میدهند و همهچیز هنوز همان شکلی است.
اگر آن برگ زیتون تلخ بجای پاییز بهار بریزد
خیابان هنوز هم پیادهرویِ پیرمردان و پیرزنان تنهاست.
#ننوشته
خوددرمانی
یکشب درمیان، زیرسوال میروم. یکشب درمیان. فراموش میکنم و جان تازه میگیرم. به استخوانهایم میگویم بلند شوید اما به یاد میآورم که انجمنی خستهام. و من، انسانی برای شنیدنهای گوشخراش و طولانی که دگران را در خودش قورت میدهد. بگذریم از کلمات پرلکنت من. بگذریم.
در دنیای امروز من، دنیایی که مرغابیها پرهایشان را به دریا تقدیم نکردهاند و چروک گونههای مادربزرگ توسط نوهها بوسیده نشده؛ من تلاش بسیاری کردم برای بودنم میان دست دیگران. دستهایی لطیف! به تازیکی هم فهمیدم که آن انجمن استخوانهای مایل به خردشده ی درونم توانایی پذیرش دستها را ندارد. آدمها درکنار من دنبال پادزهر میگردند. همه جای روحم را میبوسند و دست میکشند برای یافتن تریاقی رویایی. برای خودشان؟ نه، اصلا!
انسانها معمولا زیباتر از آنند که آنقدر خودخواه باشند. حداقل انسانهای منِ استخوانی. آنها دنبال درمان برای من بودند و دائم آنها را درکلمه ی «ناتوانی» محدود میکردم.
من نیاز به تپهای از جنس چمنهای کوتاه شده دارم در میان جنگلی از دیار مازندران. جایی که گوسفندها با برههایشان زندگی کنند. جایی که باد همنواز شود با صدای رود.
من برنمیتابم سایه ی درختها را.
مخصوصا اگر انسانهایی ساقههای مهربانشان را دورم بیاویزند.
خوددرمانی
یکشب درمیان، زیرسوال میروم. یکشب درمیان. فراموش میکنم و جان تازه میگیرم. به استخوانهایم میگویم بلند شوید اما به یاد میآورم که انجمنی خستهام. و من، انسانی برای شنیدنهای گوشخراش و طولانی که دگران را در خودش قورت میدهد. بگذریم از کلمات پرلکنت من. بگذریم.
در دنیای امروز من، دنیایی که مرغابیها پرهایشان را به دریا تقدیم نکردهاند و چروک گونههای مادربزرگ توسط نوهها بوسیده نشده؛ من تلاش بسیاری کردم برای بودنم میان دست دیگران. دستهایی لطیف! به تازیکی هم فهمیدم که آن انجمن استخوانهای مایل به خردشده ی درونم توانایی پذیرش دستها را ندارد. آدمها درکنار من دنبال پادزهر میگردند. همه جای روحم را میبوسند و دست میکشند برای یافتن تریاقی رویایی. برای خودشان؟ نه، اصلا!
انسانها معمولا زیباتر از آنند که آنقدر خودخواه باشند. حداقل انسانهای منِ استخوانی. آنها دنبال درمان برای من بودند و دائم آنها را درکلمه ی «ناتوانی» محدود میکردم.
من نیاز به تپهای از جنس چمنهای کوتاه شده دارم در میان جنگلی از دیار مازندران. جایی که گوسفندها با برههایشان زندگی کنند. جایی که باد همنواز شود با صدای رود.
من برنمیتابم سایه ی درختها را.
مخصوصا اگر انسانهایی ساقههای مهربانشان را دورم بیاویزند.
ظاهر انسانها زیباست
به نظرم هر انسانی لیاقت تعریف از ویژگی های منحصر به فرد ظاهریش رو داره.
به نظرم هر انسانی لیاقت تعریف از ویژگی های منحصر به فرد ظاهریش رو داره.
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
افشین یداللهی
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
افشین یداللهی
دو تا مصرع بسه
پاپیچ شم
میشه یه بیت که
رهبر هم قاطیش هست
میگم این بیتو
باس آتیش زد🔥
-شاپور
پاپیچ شم
میشه یه بیت که
رهبر هم قاطیش هست
میگم این بیتو
باس آتیش زد🔥
-شاپور
Forwarded from پرایچرت (ننویسنده)
نظر بسیار نامحبوب: آهنگای او و دوستانش که ریتم تندی دارن چرتن.
گاهی وقتها به انسانهایی دوستت دارم گفتم که یادم نبوده دوست داشتن یعنی چه!