لباس پلیس پدر را پوشید
تابلوی ایست دردستش بود
هویتش گم میشد
لای آستین گشاد پدر
و قد و قواره ی خامش
تابلو را میگرفت جلوی توفان
ایست
ایست
و توفان نمیایستاد
پیش پناهش برمیگشت
خانه!
جایی که توفان شروع شده بود
و جلوی خانه میایستاد
ایست
ایست
و خانه تکان نمیخورد
و خوشحال شد که خانه را نگه داشته
یادش رفت توفان را
یادش رفت لباسش که گشاد است
و یادش رفت
توفان مدتهاست از او گذشته
و او به خودش ایست میدهد
تابلوی ایست دردستش بود
هویتش گم میشد
لای آستین گشاد پدر
و قد و قواره ی خامش
تابلو را میگرفت جلوی توفان
ایست
ایست
و توفان نمیایستاد
پیش پناهش برمیگشت
خانه!
جایی که توفان شروع شده بود
و جلوی خانه میایستاد
ایست
ایست
و خانه تکان نمیخورد
و خوشحال شد که خانه را نگه داشته
یادش رفت توفان را
یادش رفت لباسش که گشاد است
و یادش رفت
توفان مدتهاست از او گذشته
و او به خودش ایست میدهد
#ننوشته
آرایش سِحر کنندهات را
به غبارها بفروش
به روشنایی آب
خونِ خزان لاکهایت را
به ظرافت انگشتت بفروش
بتاز بر آرامش درونت
رنگ چشم بزن به بوم صورتم
مرا در سیاهقلم دورشان گم نکن
مرا پشت در کمددیواریها بیاب
جای بالشت چوب تختم شو
من لانه میکنم در گودی چشم تو
خودت را از انسانها که عریان کنی
جامهترین توام
آرایش سِحر کنندهات را
به غبارها بفروش
به روشنایی آب
خونِ خزان لاکهایت را
به ظرافت انگشتت بفروش
بتاز بر آرامش درونت
رنگ چشم بزن به بوم صورتم
مرا در سیاهقلم دورشان گم نکن
مرا پشت در کمددیواریها بیاب
جای بالشت چوب تختم شو
من لانه میکنم در گودی چشم تو
خودت را از انسانها که عریان کنی
جامهترین توام
انسان برخلاف واقعیت، به احترام اعتیاد دارد.
واقعیت در زمان شادی آن هم برای هرزگاهی بد نیست.
واقعیت در زمان شادی آن هم برای هرزگاهی بد نیست.
Forwarded from sobhan
Forwarded from Forogh|فروغ (Mohammad)
''تنهایی ناشی از والد خود بودن''
همانقدر که آدمی مسئول زندگی خویش است همان قدر تنهاست. مسئولیت به معنای مؤلف بودن است؛ آگاهی از مؤلف بودنِ خویش به معنای ترک این اعتقاد است که دیگری مرا آفریده و حفاظتم میکند. تنهاییِ عمیق از عمل خود آفرینندگی جدایی ناپذیر است. فرد به بیتفاوتیِ عظیمِ جهان آگاه می شود. شاید حیوانات حس نیاز به شبان و جانپناه در خود ببینند ولی انسان که به نفرین خودآگاهی گرفتار شده باید در جهان هستی بی پناه بماند.
اریش فروم معتقد بود تنهایی نخستین خاستگاه اضطراب است او خصوصاً بر حس درماندگی که ویژگی اصلی جدایی اولیهی بشر است تأکید داشت:
[ آگاهی انسان از تنهایی و جدا بودنش از درماندگیاش در برابر نیروهای طبیعت و جامعه، همه و همه، هستی جدا و چند پارچهاش را به زندانی طاقت فرسا بدل می کند. تجربهی جدایی اضطراب می آفریند؛ در واقع منشأ تمامی اضطرابهاست. جدا بودن به معنای بریده شدن است بی امکانِ استفاده از نیروهای انسانی ام. بنابراین؛ جدا بودن به معنای درماندگی و ناتوانی در درک فعالانهیِ اشیأ و افرادِ جهان است؛ بدان معناست که جهان قادر است بر من بتازد بی آنکه من توانایی واکنش در برابرش را داشته باشم.]
همانقدر که آدمی مسئول زندگی خویش است همان قدر تنهاست. مسئولیت به معنای مؤلف بودن است؛ آگاهی از مؤلف بودنِ خویش به معنای ترک این اعتقاد است که دیگری مرا آفریده و حفاظتم میکند. تنهاییِ عمیق از عمل خود آفرینندگی جدایی ناپذیر است. فرد به بیتفاوتیِ عظیمِ جهان آگاه می شود. شاید حیوانات حس نیاز به شبان و جانپناه در خود ببینند ولی انسان که به نفرین خودآگاهی گرفتار شده باید در جهان هستی بی پناه بماند.
اریش فروم معتقد بود تنهایی نخستین خاستگاه اضطراب است او خصوصاً بر حس درماندگی که ویژگی اصلی جدایی اولیهی بشر است تأکید داشت:
[ آگاهی انسان از تنهایی و جدا بودنش از درماندگیاش در برابر نیروهای طبیعت و جامعه، همه و همه، هستی جدا و چند پارچهاش را به زندانی طاقت فرسا بدل می کند. تجربهی جدایی اضطراب می آفریند؛ در واقع منشأ تمامی اضطرابهاست. جدا بودن به معنای بریده شدن است بی امکانِ استفاده از نیروهای انسانی ام. بنابراین؛ جدا بودن به معنای درماندگی و ناتوانی در درک فعالانهیِ اشیأ و افرادِ جهان است؛ بدان معناست که جهان قادر است بر من بتازد بی آنکه من توانایی واکنش در برابرش را داشته باشم.]
«...حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته می شوم و بیزارم و اعصابم خرد شده، مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز می آورم و حوصلۀ همه چیز را از دست داده ام، نه می توانم دیگر تشویق شوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خودم را گول بزنم... نکبت و خستگی و بیزاری سر تا پایم را گرفته و دیگر بیش از این ممکن نیست. به همین مناسبت نه حوصلۀ شکایت و چس ناله دارم و نه می توانم خودم را گول بزنم و نه غیرت خود کشی دارم.»
***
تکههایی از نامه هدایت به جمالزاده
***
تکههایی از نامه هدایت به جمالزاده
Forwarded from حرفاییکهکاشمیزدم.. (𝙱𝚊𝚛𝚊𝚗)
ما از قانون اطاعت میکنیم اما اجرایش نمیکنیم.
نبرد - کارلوس فوئنتس
نبرد - کارلوس فوئنتس
به نقطهای درونم رسیدهام که هر بمب که میترکد جای اینکه گوشهایم کمتر بشنوند زبانم بیشتر میبرد.
#ننوشته
روزگار جور دیگری نیست.
امروز که این متن من را مینویسد روزگار جور دیگری نیست.
امروز که صدای من گوش باران را پر کرده دنیا جور دیگری نیست.
امروز که خیابانها قطرات را خیس میکنند زمین هنوز گرد است.
امروز ششهایم به زمین هوا میدهند و همهچیز هنوز همان شکلی است.
اگر آن برگ زیتون تلخ بجای پاییز بهار بریزد
خیابان هنوز هم پیادهرویِ پیرمردان و پیرزنان تنهاست.
روزگار جور دیگری نیست.
امروز که این متن من را مینویسد روزگار جور دیگری نیست.
امروز که صدای من گوش باران را پر کرده دنیا جور دیگری نیست.
امروز که خیابانها قطرات را خیس میکنند زمین هنوز گرد است.
امروز ششهایم به زمین هوا میدهند و همهچیز هنوز همان شکلی است.
اگر آن برگ زیتون تلخ بجای پاییز بهار بریزد
خیابان هنوز هم پیادهرویِ پیرمردان و پیرزنان تنهاست.