با وجود شکسته شدن پیوندها به دفعات زیاد باز هم انسان به سمت کسی که دوستش داره برمیگرده؟
Anonymous Poll
57%
نه
43%
اری
دارید کم کم به این نتیجه میرسید که ما برای روابط انسانی هنوز خیلی ناقصیم یا هنوز به شل و سفت کردنهای مزخرفتون میخواید پافشاری کنید؟
لباس پلیس پدر را پوشید
تابلوی ایست دردستش بود
هویتش گم میشد
لای آستین گشاد پدر
و قد و قواره ی خامش
تابلو را میگرفت جلوی توفان
ایست
ایست
و توفان نمیایستاد
پیش پناهش برمیگشت
خانه!
جایی که توفان شروع شده بود
و جلوی خانه میایستاد
ایست
ایست
و خانه تکان نمیخورد
و خوشحال شد که خانه را نگه داشته
یادش رفت توفان را
یادش رفت لباسش که گشاد است
و یادش رفت
توفان مدتهاست از او گذشته
و او به خودش ایست میدهد
تابلوی ایست دردستش بود
هویتش گم میشد
لای آستین گشاد پدر
و قد و قواره ی خامش
تابلو را میگرفت جلوی توفان
ایست
ایست
و توفان نمیایستاد
پیش پناهش برمیگشت
خانه!
جایی که توفان شروع شده بود
و جلوی خانه میایستاد
ایست
ایست
و خانه تکان نمیخورد
و خوشحال شد که خانه را نگه داشته
یادش رفت توفان را
یادش رفت لباسش که گشاد است
و یادش رفت
توفان مدتهاست از او گذشته
و او به خودش ایست میدهد
#ننوشته
آرایش سِحر کنندهات را
به غبارها بفروش
به روشنایی آب
خونِ خزان لاکهایت را
به ظرافت انگشتت بفروش
بتاز بر آرامش درونت
رنگ چشم بزن به بوم صورتم
مرا در سیاهقلم دورشان گم نکن
مرا پشت در کمددیواریها بیاب
جای بالشت چوب تختم شو
من لانه میکنم در گودی چشم تو
خودت را از انسانها که عریان کنی
جامهترین توام
آرایش سِحر کنندهات را
به غبارها بفروش
به روشنایی آب
خونِ خزان لاکهایت را
به ظرافت انگشتت بفروش
بتاز بر آرامش درونت
رنگ چشم بزن به بوم صورتم
مرا در سیاهقلم دورشان گم نکن
مرا پشت در کمددیواریها بیاب
جای بالشت چوب تختم شو
من لانه میکنم در گودی چشم تو
خودت را از انسانها که عریان کنی
جامهترین توام
انسان برخلاف واقعیت، به احترام اعتیاد دارد.
واقعیت در زمان شادی آن هم برای هرزگاهی بد نیست.
واقعیت در زمان شادی آن هم برای هرزگاهی بد نیست.
Forwarded from sobhan
Forwarded from Forogh|فروغ (Mohammad)
''تنهایی ناشی از والد خود بودن''
همانقدر که آدمی مسئول زندگی خویش است همان قدر تنهاست. مسئولیت به معنای مؤلف بودن است؛ آگاهی از مؤلف بودنِ خویش به معنای ترک این اعتقاد است که دیگری مرا آفریده و حفاظتم میکند. تنهاییِ عمیق از عمل خود آفرینندگی جدایی ناپذیر است. فرد به بیتفاوتیِ عظیمِ جهان آگاه می شود. شاید حیوانات حس نیاز به شبان و جانپناه در خود ببینند ولی انسان که به نفرین خودآگاهی گرفتار شده باید در جهان هستی بی پناه بماند.
اریش فروم معتقد بود تنهایی نخستین خاستگاه اضطراب است او خصوصاً بر حس درماندگی که ویژگی اصلی جدایی اولیهی بشر است تأکید داشت:
[ آگاهی انسان از تنهایی و جدا بودنش از درماندگیاش در برابر نیروهای طبیعت و جامعه، همه و همه، هستی جدا و چند پارچهاش را به زندانی طاقت فرسا بدل می کند. تجربهی جدایی اضطراب می آفریند؛ در واقع منشأ تمامی اضطرابهاست. جدا بودن به معنای بریده شدن است بی امکانِ استفاده از نیروهای انسانی ام. بنابراین؛ جدا بودن به معنای درماندگی و ناتوانی در درک فعالانهیِ اشیأ و افرادِ جهان است؛ بدان معناست که جهان قادر است بر من بتازد بی آنکه من توانایی واکنش در برابرش را داشته باشم.]
همانقدر که آدمی مسئول زندگی خویش است همان قدر تنهاست. مسئولیت به معنای مؤلف بودن است؛ آگاهی از مؤلف بودنِ خویش به معنای ترک این اعتقاد است که دیگری مرا آفریده و حفاظتم میکند. تنهاییِ عمیق از عمل خود آفرینندگی جدایی ناپذیر است. فرد به بیتفاوتیِ عظیمِ جهان آگاه می شود. شاید حیوانات حس نیاز به شبان و جانپناه در خود ببینند ولی انسان که به نفرین خودآگاهی گرفتار شده باید در جهان هستی بی پناه بماند.
اریش فروم معتقد بود تنهایی نخستین خاستگاه اضطراب است او خصوصاً بر حس درماندگی که ویژگی اصلی جدایی اولیهی بشر است تأکید داشت:
[ آگاهی انسان از تنهایی و جدا بودنش از درماندگیاش در برابر نیروهای طبیعت و جامعه، همه و همه، هستی جدا و چند پارچهاش را به زندانی طاقت فرسا بدل می کند. تجربهی جدایی اضطراب می آفریند؛ در واقع منشأ تمامی اضطرابهاست. جدا بودن به معنای بریده شدن است بی امکانِ استفاده از نیروهای انسانی ام. بنابراین؛ جدا بودن به معنای درماندگی و ناتوانی در درک فعالانهیِ اشیأ و افرادِ جهان است؛ بدان معناست که جهان قادر است بر من بتازد بی آنکه من توانایی واکنش در برابرش را داشته باشم.]