معکوس
760 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
راه باز نمی‌شه با تکذیب بن بست
گاهی فقط به او نگاه کن
به او که نگاهی ندارد
معکوس pinned Deleted message
چیزهای زیادی هستند که فقط در نگاهی دوباره آنها ها را به وضوح می‌بینیم

هاروکی موراکامی
ﻣﻘﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻭﻟﻔﮕﺎﻧﮓ ﭘﺎﻭلی:
ﺑﺮﻧﺪۀ ﺟﺎﯾﺰۀ ﻧﻮﺑﻞ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۱۹۴۵.

ﭘﺎﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﻫﯿﭻ ﺩﻭ ﺍﻟﮑﺘﺮﻭﻧﯽ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﻋﺪﺩ ﮐﻮﺍﻧﺘﻮﺍﻣﯽ ﯾﮑﺴﺎﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
ﭘﺎﻭﻟﯽ ﻣﺜﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
ﺳﯿﺒﯽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﻫﺎ ﺍﻟﮑﺘﺮﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ، ﻓﻘﻂ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
ﻓﺮﺽ ﮐﻨﯿﺪ ﻧﺎﻡ ﺁﻥ ﺍﻟﮑﺘﺮﻭﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ «اریک».
ﻋﺪﺩ ﮐﻮﺍﻧﺘﻮﺍﻣﯽ ﺍﺭﯾﮏ ﻋﺪﺩﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﻢ، ﻓﺮﺽ ﮐﻨﯿﺪ ﺁﻥ ﻋﺪﺩ ﺑﺰﺭﮒ 23 ﺑﺎﺷﺪ.
ﭘﺎﻭﻟﯽ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﺩﺭ ﻫﯿﭻ ﮐﺠﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ، ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﮐﻬﮑﺸﺎﻥ، ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻫﯿﭻ ﺳﯿﺐ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﺑﻠﮑﻪ ﻫﯿﭻ ﺷﯿﺌﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﺘﺮﻭﻧﺶ ﻋﺪﺩ ﮐﻮﺍﻧﺘﻮﺍﻣﯽ ﺁﻥ 23 ﺑﺎﺷﺪ.
ﺣﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺑﺮﻕ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯیم، ﺍﺯ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺣﺎﺻﻞ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻋﺪﺩ ﮐﻮﺍﻧﺘﻮﺍﻣﯽ ﺍﺭﯾﮏ ﺭﺍ ﺍﺭﺗﻘﺎ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺜﻼ 26 ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻟﮑﺘﺮﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﺎ ﻋﺪﺩ ﮐﻮﺍﻧﺘﻮﺍﻣﯽ 26 ﺑﻮﺩﻩ ﺩﺳﺘﺨﻮﺵ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮد.

ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺗﻮﺍﺯﻥ ﺧﻮﺩ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ.
ﭘﺎﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺟﺎﯾﺰۀ ﻧﻮﺑﻞ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﺍﻟﮑﺘﺮﻭﻧﯽ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺍﺭﺗﻌﺎﺵ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﻓﺮﺩ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺷﺪ، ﭘﺲ ﻫﺮ ﺷﯿﺌﯽ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻭﺍﺟﺪ ﺍﺭﺗﻌﺎﺵ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﺳﺖ.
ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺍﺻﻄﮑﺎﮎ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ، ﻭ ﯾﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﻢ، ﻭ ﯾﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﻡ ﻧﺎﺳﺰﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﻭ ﯾﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺧﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ، ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺯﻧﺠﯿﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ.

ﻫﺮ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺫﻫﻦ ﻣﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ، ﺍﻟﮑﺘﺮﻭﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﺴﺘﺮۀ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﺭﺗﻌﺎﺵ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﺨﻮﺵ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.

ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺮ ﻣﺎﺩﻩ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻣﺮﺍ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﯽ سازد ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ.

ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺤﺒﺘﯽ ﮐﻪ به ﮐﺴﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﺪ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﺩﯾﺪﯾﺪ، ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﺍﺯ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﺸﻮﯾﺪ؛ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻓﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺍبطۀ ﺩﯾﮕﺮ ﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺩﯾﮕﺮ صد در صد ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺩﻳﺪ.
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻋﻠﻢ ﺑﺮ ﺁﻣﻮﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﻓﻼﺳﻔﻪ ﻣﻬﺮ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ. ﭼﻮﻥ ﻓﻼﺳﻔﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﺍﺳﺖ.

تمام ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺳﺎﻃﻊ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ.
ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺗﺎ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺯ ﭘﺲ ﮔﯿﺮﯾﺪ.
ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺟﺪﯼ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ نگذریم.

ﺩﺭ ﮔﺴﺘﺮۀ ﮐﯿﻬﺎﻥ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﻭ ﺑﯽ ﺣﮑﻤﺖ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﯿﻢ ﻭ ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭﻭﻥ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻧﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﻭﺻﻒ ﻧﺎﺷﺪﻧﯽ مبدل ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷد.
هیچکس را درک نکردم
مگر آنکه آغوشش را بی دلیل برای همه
حتی من
باز کرد
معکوس pinned «جسمم حبس در اتاق اما روحم را پیدا نمی کنم. لابه‌لای رنگ حقیقت گشت میزنم. این بدن چسبیده به نقطه ای خاکی درمیان فواصل کور این دنیا گرفتار شده. لحظه ای من در دنیا و لحظه ای دنیا درون من است. چشم و گوشم هرلحظه مرا به رشته سیم های ملال آور خاطرات و افکار وصل می…»
اغلب از این امر در شگفت می مانم که هر انسانی با آن که خود را بیش از دیگران دوست دارد، به عقاید دیگران درباره ی خودش بیش از عقیده ی خود درباره ی خویشتن اهمیت می دهد. مطمئناً اگر خدایی یا مشاور فرزانه ای به او فرمان دهد که هر فکر و قصدی را که به قلبش خطور می کند بی درنگ علنی سازد، حتی یک روز هم این حالت را تحمل نخواهد کرد. بنابراین، ما به قضاوت دیگران درباره ی خودمان بسیار بیشتر از قضاوت خویش درباره ی خودمان اهمیت می دهیم.
#مارکوس_اورلیوس
#تاملات
هیئت ها و مداح های محترم
لطفا برای ارتقای سطح و کیفیت دیسکوها و پارتی های با تم مشکیتان از نمونه های خارجی کمک بگیرید
چند سال از ما جلو ترن
با تشکر
#قسمت_اول
#قلممو
#ننوشته

نوشته آرش شیبانی



ساعت شش و چهل و هفت دقیقه بعد از ظهر. کمی این طرف تر از عید 92، بهمن، امسال بی رحم تر از سال های قبل به جان خیابان های تهران افتاده. سه ساعت از اولین قطره باران می گذرد و نور تیر برق های خیابان جمهوری خیس آب اند. همراه مادرش از ماشین پیاده شد و پالتواش را صاف کرد و دست چادری مادرش را گرفت. پالتویی بلند که قد یک متر و 66 سانتی اش را بلند تر جلوه می داد و گویی که نخ هایش را از آسمان گرفته اند. شالی فیروزه ای با طرح های مشبک روی سرش گسترده شده و موهای قهوه ای روشن و بلندش را زیر آن پنهان می کرد. بند اول انگشتانش از فشار دائمی قلم مو فرو رفته و کبودی خاصی را میان سفیدی مرمری دستش شکل داده و اطراف چشمانش اثر عینک دایره ای گود افتاده است. تلألو قهوه ای چشمانش نگاهی به خیابان رو به رو می اندازد و با تاخیر سیاهی چتر را روی سرشان بنا می کند. با هر قدم چکمه های چرمی بیشتر عطر باران می گیرند. بوی مصالح باران خورده، برج های نیمه کاره خیابان ، مغازه ها و مردم را دور می زند. صدای بچه گربه ای از زیر استخوان های خرد شده ساختمان های قدیمی به گوش می رسد. انگار گیر افتاده. شاید هم پناه گرفته. آنقدر عجله دارد که بی اعتنا از کنارش می گذرد و با قدم های نسبتا تند رد می شود. روز خاصی برای اوست. بالاخره، چشم درد ها، سردرد ها، خستگی ها و بی خوابی ها امروز جایشان را به موفقیت و افتخار می دهند و اگر روز او باشد می تواند در همین هجده سالگی وارد دنیای پر از نگاره های نقاشی شود و دست در دست قلم موهای ته جویده و شکسته و پوست پوست شده، بُعد های رنگی دیگری خلق کند. وارد یکی از خیابان های فرعی منحدر شدند. نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. دیر شده. دست مادرش را گرفت و او و پا دردش را تند تر از قبل به راه انداخت. صدای باران روی سقف خانه های توسری خورده می غلتید و هنوز ضجه بچه گربه به گوش می رسید. هیاهو خیابان دور می شد و صدای آدم ها نزدیک. چشمش به ورودی گالری افتاد که جلویش ازدحام شده بود و افرادی می رفتند و تعدادی بیرون می آمدند. باران شدت گرفته بود. آسمان خودش را با زمین قرینه کرده بود و نمی شد تشخیص داد کدام بر کدام می بارد. ماشین های جور وا جور می رفتند و می آمدند. صدای بچه گربه هنوز قطع نشده بود. با صدایی لرزان و هیجان زده رو به مادرش گفت:«من این مسیر رو می دوئم. نگاه کن. درست اون ور خیابونه. دیر شده. باید خودمو برسونم. این چند قدمو من یه کم زودتر برم، باشه؟». مادر صورتش را داخل چادر پناه داده بود. رویش را برنگرداند و در همان حالت گفت:« باشه دخترم.» دست مادرش را رها کرد و داخل جیب فرو برد و سرش را داخل یقه لباس غرق کرد و با سرعتی بیشتر به سمت در ورودی قدم برداشت. گل های منزوی و سرو های جوان و پیر باغچه کنار خیابان را رد می کرد و کاشی های نامنظم برهم ریخته برایش فرش می شدند. چند متر مانده به در سبز ورودی صدای فریادی بلند، هماهنگ با جیغ ترمز ماشینی آرامش هوا را برهم ریخت و همه نگاه ها را به سمت خود جلب کرد. وحشت ، نگرانی، خون و پشیمانی. ترس صدایش، باران را می شکافت. وسایلش با باران روی زمین باریدند و با سرعت به سمت صحنه تصادف دوید. خواست به چشمان مادرش خیره شود اما تکه های فلز که در چشم های مادر فرو رفته بود به نگاه مبهوتش زل زده بودند.
معکوس
#قسمت_اول #قلممو #ننوشته نوشته آرش شیبانی ساعت شش و چهل و هفت دقیقه بعد از ظهر. کمی این طرف تر از عید 92، بهمن، امسال بی رحم تر از سال های قبل به جان خیابان های تهران افتاده. سه ساعت از اولین قطره باران می گذرد و نور تیر برق های خیابان جمهوری خیس…
#قسمت_دوم
#قلممو


پنج سال گذشت و تمام این پنج سال مادر به جای نقاشی های دخترش تاریکی را دنبال می کرد و قلم مو های دختر دیگر طرح یک زندگی رنگی را روی بوم نمی کشیدند. مسیر زندگی اش از جاده ها رویاهایش جدا شده و مجبور بود در یک شرکت کار کند تا جای هر کس دیگری مخارج مادرش را پرداخت کند و نقاشی، چیزی جز یک زندگی موقت از ساعت 12 شب به بعد برایش نبود. البته، خسته شده بود. خسته همان اتفاقی که پنج سال پیش او را از در سبز گالری به عقب هل داده و زمین گیرش کرده بود.
حدود ساعت 9 خسته و ژولیده از سر کار برگشت. همان پالتو را روی جالباسی پشت در آویزان کرد و کلیدش را روی میز انداخت.
مادر گفت: نگار! تویی مامان؟
چند لحظه گذشت و پاسخی نشنید. دوباره گفت؛«نگار تویی؟»
نگار گفت: آره دیگه مامان! مگه چند نفر کلید این خونه رو دارن؟!
مادر گفت: اینو باید از تو پرسید.
اخمی کرد و با گردنی کج به صورت مادرش نگاه کرد و چه خوب بود که مادر هیچ گاه این صحنه ها را نمی دید. کیفش را برداشت و به سمت اتاقش رفت. برق روشن بود. آه بلندی کشید و به پذیرایی برگشت که با یک فرش سفید طرح دار 12 متری فرش شده بود. گوشه اتاق، زیر پنجره چند گلدان کاکتوس و گل های آپارتمانی تکیه داده بودند و کنار فرش یک تشک برای مادر. کنارتر هم یک صندلی چوبی برای نشستن. معمولا رادیو را روی آن می گذاشت و در زمان تنهایی روی موج ها اوقاتش را می گذراند. یک پله بالاتر آشپزخانه بود و کنار آشپزخانه در انتهایِ تاریکی یک راهرو کوچک، اتاق تنگ و تاریک مادر قرار داشت.
نگار گفت: مامان دوباره که برقو روشن گذاشتی. صدبار بهت گفتم.
مادر گفت: از سر عادته. می خوام بیام بیرون یادم میره خاموش کنم.
نگار زیر لب گله کرد و طوری که مادرش نشنود گفت؛«خب باید اون چشاتو وا کنی». تا ساعت 11 که مادرش می خوابید همینطور سیاه می گذشت مگر روز هایی که دستش را می گرفت و تا پارک سر خیابان می بردش و الا هیچ. یک شب بعد از اینکه نگار ظرف ها را شست طبق روال همیشه خودش را روی تخت پرت کرد و گوشی را از شارژ کشید تا نگاهی به آن بیاندازد. توی پیام رسان هایش حدود 30 صفحه چت خوانده نشده داشت که این کاملا برخلاف عادت دختر چند سال پیش بود. دختری که با برگ های پاییزی می افتاد. با خورشید طلوع می کرد و با باران مملو از احساسات می شد و تمام احوالات شاد دنیا در خنده های جذابش خلاصه می شد و هر خوبی این دنیا برایش با ارزش بود. الان خیلی چیز ها فرق کرده. روحش، درون گراییش، عمق سختی ها و غصه هایش و البته، رفتار با مادرش. دختری که از کل دنیا فقط یک مادر، یک دوست و یک استاد نقاشی داشت حالا دو نفرشان او را ترک کرده و از سومی زده شده است. دختری که همیشه حاضر بود تمام خود را فدای مادرش کند حالا احساساتش به کل رنگ باخته است. شاید، چون دیگر تمامی از نگار نمانده است. اتاقی که قبلا سراپا قرمز بود. وسایل، رنگ دیوار ها، کمد و تخت. در دنیای سرخ خودش زنده بود و زندگی می کرد اما امروز، تمام سرخی ها را لکه های سیاه پوشانده اند. درست مثل حال و هوای براق نگار که این روزها مات و کدر شده است. پست های اینستاگرام را با بی حوصلگی بالا می زد که صدای پیام آمد. نیلوفر از او خواسته بود عکس آخرین نقاشی اش را که توی اداره به او نشان داده بفرستد. نیلوفر تقریبا دوست جدید و تنها دوست نگار بود که 2 سال و نیم پیش در شرکت با هم آشنا شده بودند و حالا صمیمی تر شده اند. شروع کرد به تایپ کردن.
نگار: هنوز کامل نشده متاسفانه. کامل شد می فرستم!(ایموجی قلب)
نیلوفر: عیبی نداره تو بفرست.
نگار: برای چی می خوای؟
نیلوفر: چقدر سوال می کنی. همون نقاشی نصفه رو بفرست فعلا.
نگار: صبر کن.
.
معکوس
#قسمت_دوم #قلممو پنج سال گذشت و تمام این پنج سال مادر به جای نقاشی های دخترش تاریکی را دنبال می کرد و قلم مو های دختر دیگر طرح یک زندگی رنگی را روی بوم نمی کشیدند. مسیر زندگی اش از جاده ها رویاهایش جدا شده و مجبور بود در یک شرکت کار کند تا جای هر کس دیگری…
#قسمت_سوم
#قلممو

بی حوصله از جایش بلند شد و موهایش او را همراهی می کردند. دستش، روی لبه در کمد چرخید و باز شد. دست سه پایه تنها را گرفت و از دل تاریکی رهانید. روی تابلو، طرح اولیه ی درون یک خانه کلاسیک و منظره ای از بیرون آن بود. بیرون خانه، قطرات باران از پوستِ آویزان شهر با دانه های تند پایین می رفتند. هوای مه شده ای دور سر یکی از تیر برق ها پیچیده بود و آب، پنجره را بغل کرده و کمی از پیری محله ای که نگار در آن زندگی می کرد، به تار و پود طراحی منظره اش چسبیده بود. یکی از سیم های برق زیر پر و بال پرندگان تاب خورده بود. داخل خانه مردی نصفه و نیمه روی صندلی نشسته بود و پیپ می کشید و بین دود ها دود می کرد. هیزم های داخل شومینه سکوت دلپذیر خانه را تلنگر می زدند و گرمای لیوان چای کنارش در آینه افتاده بود و اتاق را گرم تر می کرد. نقاشی روح داشت و حتی طرح اولیه اش هم شاهکار بود. عکس گرفت و برای نیلوفر فرستاد. چند دقیقه بعد، نیلوفر با یک پیام صوتی انگار جان تازه ای به زندگی و نقش و نگار های نگار داد.
نیلوفر: راستش دایی من استاد نقاشیه و وقتی امروز گفتی نقاشی می کشیدی و سطح کارات این جوریه من نمونه کارتو برای داییم فرستادم و شرایط رو هم البته گفتم. داییم تا یک ماه دیگه میره فرانسه و به عنوان هنرمند و نقاش اگر تئوری ها رو کامل بلد باشی می تونی باهاش بری و اینجوری کارت میوفته رو غلطک. منتها یه ایرادی داره اونم اینکه فقط خودت میتونی بری و این یعنیییییییی... می تونی بری و به آرزوت برسی اگه یه فکری برای مامانت بکنی.
پیام نیلوفر همزمان یک گل و یک سیلی محکم بود. نگاهش به صفحه گوشی خیره ماند چند دقیقه بعد با پیام نیلوفر به خودش آمد؛ «الو؟؟!!(ایموجی پوکر)»
نگار: خبرشو میدم.
نیلوفر: باشه فقط سریع چون باید تا چهارشنبه هفته بعد تکلیف مشخص بشه.
نگار: سعی می کنم تا فردا شب خبرشو حتما بهت بدم. مرسی که گفتی(ایموجی قلب).
نیلوفر: (دو تا ایموجی قلب سبز و یک ایموجی ستاره).
دوباره نیلوفر: یه پیشنهاد بهت بدم؟
نگار: چی؟
نیلوفر: پرستار بگیر براش.
نگار: تو پولشو میدی؟
نیلوفر:ای بابا! باشه. کاری نداری؟ شبت بخیر.
نگار: شب تو هم بخیر.
گوشی را کنار گذاشت و به خواب پناه برد. به تاریکی. به جایی که مادرش سال ها در آن زندگی می کند و هر وقت چشمانش را روی هم می گذارد این فکر از سرش بیرون نمی رود.
فردای آن شب کلمات را جمع و جور کرد و در دلش گذاشت. پالتو را آویزان کرد. کلید را روی میز انداخت. سمت اتاقش رفت اما خبری از غرولند های همیشگی و بی حوصلگی های سابق نبود. سکوت، با ته نشسته سلامی خشک، روی زمین سرد خانه ریخت و نگار به اتاقش پناه برد. لباس هایش را عوض کرد. کش مو، مو های تازه کوتاه شده را بغل کرد و به عطر لَختی و لطافتشان لم داد. آمد و رو به روی مادر، چهارزانو نشست و در چشم های بی نگاهش خیره شد. تشک و حوالی رادیو، بوی مادرانه ای می داد که خاطرات را برای نگار زنده می کرد. تحسین های مادر برای نقاشی های دوران خردسالی. حمایت برای گام نهادن در مسیر هنر. تکمیل اولین بوم نقاشی. حرفه ای شدن در مسیرش. حادثه پشت در گالری. دفتر رویداد های این سال ها را ورق می زد. حواسش را جمع کرد. کف دستان کوچکش عرق کرده بود و به شلوار مخمل زرشکی اش می مالید. مدت ها بود که کنارش ننشسته بود و رشته سیم های اتصالشان طی سال ها تکه تکه شده و تنها نقطه مشترک سقف بالای سرشان بود. این همه مدت سکوت بود و حالا هر کلمه نگار می توانست مثل تیری قلب مادرش را از پای درآورد.
مادر: چی شده نگار؟ چی می خوای بگی مامان جان؟
معکوس
#قسمت_سوم #قلممو بی حوصله از جایش بلند شد و موهایش او را همراهی می کردند. دستش، روی لبه در کمد چرخید و باز شد. دست سه پایه تنها را گرفت و از دل تاریکی رهانید. روی تابلو، طرح اولیه ی درون یک خانه کلاسیک و منظره ای از بیرون آن بود. بیرون خانه، قطرات باران از…
#قسمت_چهارم
#قلممو

شوکه شد. مکالمه اش را طوری چیده بود که از حال و هوای روزگار کلیشه بافی کند، تا بتواند به اصل موضوع برسد و با ملامت مادر پیرش را متقاعد کند که مجبور است برود و او باید بماند. اما مادر، خالق دوم از رگ گردن به احساسات فرزندش نزدیک تر است و بعد از بیست و سه سال، هنوز نگار این را نفهمیده بود. افکارش، او را از جایی که نشسته دور می کردند و در برهوت ذهنش رهایش می کردند و باز می گرداندنش. با ته خنده مادر به خود آمد. نگاهی به ساعت کرد که به سرعت دویده بود و خود را به 10 رسانده بود.

مادر: نمی خوای با مادرت حرف بزنی؟

نگار: چرا راستش، حرف زیاد دارم. حالت امروز چطوره؟

مادر: اگه تو خوب باشی منم خوبم.

نگار: امیدوارم حرفت درست نباشه.

فضای سرد، از لای درز در و پنجره بین مادر و دختر رخنه می کرد.

نگار: می خوام موضوع مهمی رو بهت بگم اما نمی دونم باید چطوری بگم. یعنی حال دلم خوب نیست و تو یه دو راهی سخت گیر افتادم و نمی دونم دقیقا کلمه هامو  چطوری باید بیان کنم.

دست های مضطربش در هم آغوشی دست های لرزان مادر قرار گرفت. رگ های بیرون زده روی دست، چاله چوله هایی که ماه هم به آن ها حسادت می کند و پوست زمختی که زمانی جایی جز شنا بین امواج مو های نگار نداشت. اما نگار، دستش را کشید و لبخند مادر برای لحظه ای چنان در هم شکست که تکه هایش داخل قندان کنار دستش ریخت. اما دوباره به زحمت لبخند زد.

مادر: تو فقط کلماتتو بیرون بریز. من می دونم چجوری کنار هم بچینمشون.

نگار: بالاخره می تونم نقاش بشم.

حتی از پشت پلک های بسته هم می شد برق چشمان مادر را دید.

نگار: اما شرایطی داره.

چهره مادر ذره ای تغییر نکرد. انگار از همان ابتدا می دانست. می دانست هر خبر خوشی هم که بدهد یک بهایی دارد که در نهایت خودش باید بپردازد و هیچ چیز برایش غافل گیر کننده نبود. فقط گذاشت نگار ادامه دهد.

نگار: خارج از کشوره و من نمی تونم با خودم ببرمت.

مادر: خب مشکلش چیه؟

نگار: مشکل اینه که باید تنها برم و نمی دونم باید برم یا اینجا بمونم.

مادر: من هنوز جواب سوالم رو نگرفتم. مشکلش چیه؟

****

یک سال گذشت. نگار، به آرزویش رسید و در شبی رویایی تابلو هایش در یک گالری بزرگ بین المللی به نمایش گذاشته شدند و جوان ترین استاد آموزش نقاشی مراکز فرانسه شد و بعد از مراسم خسته به خانه بازگشت.
معکوس
#قسمت_چهارم #قلممو شوکه شد. مکالمه اش را طوری چیده بود که از حال و هوای روزگار کلیشه بافی کند، تا بتواند به اصل موضوع برسد و با ملامت مادر پیرش را متقاعد کند که مجبور است برود و او باید بماند. اما مادر، خالق دوم از رگ گردن به احساسات فرزندش نزدیک تر است و…
#قسمت_آخر
#قلممو

پالتو اش را پشت در آویزان کرد و کلید را روی میز انداخت و به سمت اتاقش رفت. هیچ چیز این اتاق شبیه آن اتاق قرمز و پر زرق و برق قدیم نبود. در و دیوار سفید بود و تابلو های عکس گل و منظره با قاب های سفید آویزان شده بود. تخت دو نفره سفید، وسط اتاق بود و کمد و کشو ها به رنگ قهوه ای سوخته و دکور اتاق جدید، مثل خودش بالغ شده بود. دیوار روبروی تخت، به تابلو مرد پیپ کش داخل خانه مزین شده بود. نگاه نگار در نگاه تابلو افتاد. به آرزویش رسیده بود و قرار بود از فردا زندگی که همیشه می خواست را آغاز کند. همان طور که 6 سال قبل می خواست...
اما وقتی به قله می رسی تازه چشمانت پایین کوه را می بیند که چه چیز هایی را برای بالا آمدن رها کرده ای. نگار، درست به هدف زده بود و دقیقا به همان قله ای رسیده بود که همیشه آرزو داشت اما مجبور شده بود برای این صعود آب و غذای روحش را در دامنه رها کند. آرامشش را در یکی از مراکز نگهداری سالمندان گذاشته بود و چند هزار کیلومتر آن طرف تر رفته بود. دو ماه گذشت و هر چه می گذشت مروارید زندگی درخشان او بدون صدف کدر و کدر تر می شد و بی قراری، هم نشین شب های فرانسوی اش بود و پوچی، نوازشگر چشمان خواب آلوده اش. ساعت 2 نصفه شب شده بود. از جایش پرید. تلفنش را برداشت و تماس گرفت.
نگار: سلام یک بلیط برای...
***
مادر: خودتی؟
نگار: معلومه که خودمم عزیز دلم.
مادر: تو مگه قرار نبود فرانسه باشی. تو نباید بخاطر من می اومدی.
نگار: من بخاطر شما نیومدم.
کمی مکث کرد و ادامه داد؛«من اومدم تا جواب سوالتو بدم»
مادر: کدوم سوال؟
نگار: گفته بودی چه مشکلی داره. مشکلش اینه که دنیای من بدون شما هیچ معنایی نداره و هیچ تابلوئه چهره ای نمی تونه عکس نگاه خودت رو برام تو زندگیم پر کنه. هیچ جایگاه و افتخاری اندازه کنار شما بودن برام ارزش نداره و من همیشه بابت بد رفتاریای اون چند سال ازت معذرت می خوام. بخاطر بدون خداحافظی رفتنم ازت معذرت می خوام و حتی اگه منو از خونه هم بندازی بیرون دیگه ولت نمی کنم. قول می دم.
چیزی فراتر از آغوش، درمیان دست های نگار، مادر را بغل کرد.
نگار: تو این مدت با خودم می گفتم حالا که به یه جایی رسیدم همه نقاشیامو دیدن الا اونی که باید ببینه.
مادر: مگه از نقاشی های دو سالگیت بهتر شده؟
و هر دو از ته دل خندیدند.
نگار: بیا بریم خونه. یه فکری دارم.
کلید را در قفل بعد مدت ها چرخاند. در را باز کرد. جا لباسی پشت در کج شده بود و نمی شد لباسش را پشت آن آویزان کند. کلید را روی میز انداخت و غبار ها به رقص آمدند. مادرش تازه ویلچری شده بود. ویلچر را وسط اتاق گذاشت و بومی را که سر راه خریده بود روی سه پایه قدیمی کنج اتاق گذاشت.
مادر: درسته که نمی بینم اما گرد و خاک اینجا داره خفم می کنه. نمی خوای اول یه کم تمیز کنی؟
هیچ پاسخی نشنید.
مادر: نگار؟
نگار: صبر کن مامان. به تمیز کاری هم می رسم.
رفت و یک قیچی از توی آشپرخانه برداشت و رو به روی آینه ایستاد. با آستین، گرد و خاکش را پاک کرد و قسمتی از پشت موهایش را برید. دستی که سالیان سال مو هایش را نوازش می کرد، لابد طرح هایی را که آن مو ها می کشند برایش از هر نقاشی واضح تر است. موها را دور تکه چوبی پیچید. رنگ ها را از داخل کیفش درآورد و با قلمِ موهایش با سرعت، تصویری از دلتنگی اش را کشید و دست مادر را گرفت و روی قلب تصویر گذاشت. مادر، در سکوتی مبهم غرق شد...
اولی گفت یک کتاب شعر نوشتم تا فقط به او بگویم دوستت دارم و علاقه ام را برایش معنی کنم
دومی گفت همین که جای نوشتن آن همه شعر در آغوشش نکشیدی یعنی هنوز علاقه ای نداری...
حضور یک اندیشه همچون حضور زنِ محبوبمان است. تصور می‌کنیم که هرگز آن اندیشه را فراموش نخواهیم کرد و هرگز نسبت به محبوبمان بی‌علاقه نخواهیم شد. امّا بیرون از دیده، بیرون از ذهن! حتی عالی‌ترین اندیشه هم هنگاهی که بر کاغذ نیاید، با خطر فراموشی، و دوست داشتنی‌ترین معشوقه هم هنگاهی که با وی وصلت نکنیم با خطر وانهاده شدن روبرو است.

✍🏽 #آرتور_شوپنهاور
📕 جهان و تأملات فیلسوف
Forwarded from ذوقِ‌کور
بوسـه بخیه است، خنده بخیه است، فراموشی بخیه است، مهربانی بخیه است، آدم‌ بی‌بخیه متلاشی میشود...
آدم؛ زخم است.
- چارلزبوکفسکی
وقتی هنوز مثل من با تنهایی قدم نزده ای
از او ننال
نترس
او زیباترین فرد جهان است
بعد از نیمه‌ شب
همه‌ چیز آرام می‌گیرد
جز قلب...!
شاید این دست های خالی ما
با آرزو ها پر شوند
مخصوصا آنهایی که تلخ شده اند
اما با این کلمات لعنتی نه!
#کوتاه_نویس