Forwarded from خونه.
آشنا میشیم٫اسمها رو به خاطر میسپاریم٫باهم بزرگ میشیم و بزرگ شدن هم رو میبینیم٫چرخه زندگی تغییر میکنه٫مشکلات جدید اضافه میشن و در آخر هم غریبه میشیم.
اینه داستانِ خاطرهساختن با افراد،پشت یه اکانت به ظاهر ساده.
اینه داستانِ خاطرهساختن با افراد،پشت یه اکانت به ظاهر ساده.
جملهای درون من هست
که شاید حقیقت من نباشه
اما من سالهاست دارم به دوش میکشم
و شاید بزرگترین درد دل من با انسانهای نزدیکم بوده باشه
که خستهام از بیان نکردنش
از فهمیده نشدن این شکلی
از اینکه من همیشه کوهی از پیچیدگی نشون داده شده باشم
درحالی که
«من سادهتر از نگاه روزمره ی انسانهام»
همین…
و شاید تموم درد نوشتههای من همین یک جمله باشه
سادگی!
و حقیقتا به میزان عمق این جمله من شکستگی دارم از انسانهایی که بودن و این جملرو نفهمیدن
که شاید حقیقت من نباشه
اما من سالهاست دارم به دوش میکشم
و شاید بزرگترین درد دل من با انسانهای نزدیکم بوده باشه
که خستهام از بیان نکردنش
از فهمیده نشدن این شکلی
از اینکه من همیشه کوهی از پیچیدگی نشون داده شده باشم
درحالی که
«من سادهتر از نگاه روزمره ی انسانهام»
همین…
و شاید تموم درد نوشتههای من همین یک جمله باشه
سادگی!
و حقیقتا به میزان عمق این جمله من شکستگی دارم از انسانهایی که بودن و این جملرو نفهمیدن
Forwarded from نباید میماندیم - معین دهاز
بعد سه سال تدریس فهميدم که انگار اینکاره نیستم! آن آخرها، یک روز دیدم از کلاسی سروصدا میآید. بچههای اول دبیرستان بودند. تا مثل ناظمها پريدم توی کلاس، دیدم که کدام بچه روی میز میکوبد. جثهی همهشان خیلی کوچکتر از توقعم بود. جلو رفتم و بالاسر آن پسر ایستادم. اخم کردم و گفتم چرا شلوغ میکنی؟ نگاهم نمیکرد، احتمالا گفت "کار من نبود". جزییات یادم رفته اما خوب یادم هست که چطور میلرزید و صدایش از ترس درنمیآمد. پشیمان شدم. تبدیل شده بودم به همان هیولایی که یک عمر علیهش مینوشتم. بدم آمد. از خودم و آن اقتدار مسخرهام، بدم آمد. سال آخر بود و دیگر ادامه ندادم.
#معین_دهاز
@nabayad_m
#معین_دهاز
@nabayad_m
#ننوشته
پنگوئن
داشتم میخندیدم ناگهان خندههایم را فراموش کردم. جای لبهای لرزانم، شوق در چشمم فرو نشست. کمی هم حسادت را با ناخنهایم جویدم. وقتی به او نگاه میکردم کمی معنا، با کوهی از آشفتگی لبه ی تیغ راه میرفت. مصمم نبودنش مکدر شده بود و به سائقه ی غریزه ، دور بودن از خون را دلش میخواست. البته که «نبودن»، از نگاهش، منفورترین خواسته بود. یک دادگاه از پیش ساخته و تعداد کثیری دعوی درون ذهنش بود که چکش چکش نفرت از نفسهایش میبارید.
گوشهای کز کرده بود. به رد خودکارهایی که از قبل روی دستش زده بود نگاه میکرد. وسواس داشت. خطوط باید صاف و دقیق کشیده میشدند باید خطوط قلبش هم روی صفحه صاف میکشید. اما هنوز در بند بود. من دست زیر چانه، به ساقهای برهنهاش و بازوان درمانده از لباس او نگاه میکردم. بوی وطن میشنیدم از تیغ بین دستها. ارادهاش منِ آزمند را آشکار میکرد. اما نمیدانستم چه میزان از خونی که قرار بود روی کاشیها بریزد ممکن است در رگهای من بدود. دربرابر نگاههایم منکر بود حتی بعداز ارادهاش. دربرابر تصمیم عجز میپروراند. سالک و مسلوک بودیم. دلش میخواست بایستم و دستش را بگیرم. یا کسی را بیاورم تا دستش را بگیرد. او کمی فقدان داشت؛ و فراتر از کمی، دنبال فقدانهایش رفته بود. پر از خامی، خستگی و رنجهای تراش نخورده و آشفته. مثل موهایش. مثل موهایم.
مرگ در تیغ او تنها نمیماند. مرگ آرام و کج و بیراه راه میرفت. مثل پنگوئن! پنگوئن وقتی در زخمهایش محدود میشود، پنگوئنهای دیگر دور او جمع میشوند تا مداوایش کنند. اما او پنگوئنی بود در باغ وحش. دور از اجتماع انسانهای زخمی دیگر. به دنبال فرو ریختن نفس. به دنبال رهایی آخرینها. اما پنگوئنها خودکشی نمیکنند. جفت گیری میکنند. میخورند و میخوابند و او یادش رفته بود چقدر پنگوئن است و چقدر انسان.
تیغ را پرت کرد گوشه. من هنوز موقعیتم را حفظ کرده بودم و میدیدم تنش یخ کرده. بلند شدم و او را بوسیدم و مرا بوسید. میان خونهای نریخته ی روی کاشیهای سرد. و نفسها قطع و وصل شد. یادش رفت زندگی را. به فراموشی سپرد مرگ را. فقط بوسید و من دربرابر مرگ مجدد به زانو افتادم. و بعد از پوشیدن لباسهایم او را با حقارت مشترکمان درون اتاق تنها گذاشتم.
پنگوئن
داشتم میخندیدم ناگهان خندههایم را فراموش کردم. جای لبهای لرزانم، شوق در چشمم فرو نشست. کمی هم حسادت را با ناخنهایم جویدم. وقتی به او نگاه میکردم کمی معنا، با کوهی از آشفتگی لبه ی تیغ راه میرفت. مصمم نبودنش مکدر شده بود و به سائقه ی غریزه ، دور بودن از خون را دلش میخواست. البته که «نبودن»، از نگاهش، منفورترین خواسته بود. یک دادگاه از پیش ساخته و تعداد کثیری دعوی درون ذهنش بود که چکش چکش نفرت از نفسهایش میبارید.
گوشهای کز کرده بود. به رد خودکارهایی که از قبل روی دستش زده بود نگاه میکرد. وسواس داشت. خطوط باید صاف و دقیق کشیده میشدند باید خطوط قلبش هم روی صفحه صاف میکشید. اما هنوز در بند بود. من دست زیر چانه، به ساقهای برهنهاش و بازوان درمانده از لباس او نگاه میکردم. بوی وطن میشنیدم از تیغ بین دستها. ارادهاش منِ آزمند را آشکار میکرد. اما نمیدانستم چه میزان از خونی که قرار بود روی کاشیها بریزد ممکن است در رگهای من بدود. دربرابر نگاههایم منکر بود حتی بعداز ارادهاش. دربرابر تصمیم عجز میپروراند. سالک و مسلوک بودیم. دلش میخواست بایستم و دستش را بگیرم. یا کسی را بیاورم تا دستش را بگیرد. او کمی فقدان داشت؛ و فراتر از کمی، دنبال فقدانهایش رفته بود. پر از خامی، خستگی و رنجهای تراش نخورده و آشفته. مثل موهایش. مثل موهایم.
مرگ در تیغ او تنها نمیماند. مرگ آرام و کج و بیراه راه میرفت. مثل پنگوئن! پنگوئن وقتی در زخمهایش محدود میشود، پنگوئنهای دیگر دور او جمع میشوند تا مداوایش کنند. اما او پنگوئنی بود در باغ وحش. دور از اجتماع انسانهای زخمی دیگر. به دنبال فرو ریختن نفس. به دنبال رهایی آخرینها. اما پنگوئنها خودکشی نمیکنند. جفت گیری میکنند. میخورند و میخوابند و او یادش رفته بود چقدر پنگوئن است و چقدر انسان.
تیغ را پرت کرد گوشه. من هنوز موقعیتم را حفظ کرده بودم و میدیدم تنش یخ کرده. بلند شدم و او را بوسیدم و مرا بوسید. میان خونهای نریخته ی روی کاشیهای سرد. و نفسها قطع و وصل شد. یادش رفت زندگی را. به فراموشی سپرد مرگ را. فقط بوسید و من دربرابر مرگ مجدد به زانو افتادم. و بعد از پوشیدن لباسهایم او را با حقارت مشترکمان درون اتاق تنها گذاشتم.
الان فردا کسی سراغ علی عظیمی میره؟
نمیره!
انسان تاریک رو رها میکنن
حتی اگر کنارش باشید
رها شده حساب میشه
نمیره!
انسان تاریک رو رها میکنن
حتی اگر کنارش باشید
رها شده حساب میشه
برنامه ناشناس | نجوا
Voice message
یه عزیزی که لطف کرده و این هدیه ی قشنگ رو به من داده
معکوس
Farhad – Ayneha
این آهنگ خاطره ی خاصی روی شونههام نذاشته
از چیزی خالی نشدم باهاش
با چیزی هم پر نشدم همراهش
اما فقدانهای بسیاری درونم زنده میکنه
حس نبودن
یه زندگی زنگوله شکل
رفت و آمدی بی معنا که در نقطه ای خاص تموم میشه
به هر حال
من با این آهنگ جون میگیرم و جون میدم
حس غربت میکنم میون نتهاش
خلاصه بگم
حس میکنم یک انسان از زندگیم رو وسط این آهنگ از دست دادم
از چیزی خالی نشدم باهاش
با چیزی هم پر نشدم همراهش
اما فقدانهای بسیاری درونم زنده میکنه
حس نبودن
یه زندگی زنگوله شکل
رفت و آمدی بی معنا که در نقطه ای خاص تموم میشه
به هر حال
من با این آهنگ جون میگیرم و جون میدم
حس غربت میکنم میون نتهاش
خلاصه بگم
حس میکنم یک انسان از زندگیم رو وسط این آهنگ از دست دادم