چترها را دیدهای؟ من از چترها متنفرم. حتی اگر از باران هم کسی متنفر باشد باید چتر با خودش نبرد. تنفرهای نصفه نیمه هم جان و دلم را میخراشد. و چترها محافظ است. محافظ دربرابر رهایی آسمان.
خب؟
لعنت به چترها.
خب؟
لعنت به چترها.
یه چیزی راستی
اون فیلم و سریالایی که با هشتگ #ببینیم_یا_نه براتون گذاشتم
اسمش روشه
ببینیم یا نه؟😂
که چند موردشون از نظر من «نه» بوده
اگر فوروارد میکنید سیو میکنید بعدا ببینید
وویس زیرش رو گوش بدید
شاید گفتم نه
اون فیلم و سریالایی که با هشتگ #ببینیم_یا_نه براتون گذاشتم
اسمش روشه
ببینیم یا نه؟😂
که چند موردشون از نظر من «نه» بوده
اگر فوروارد میکنید سیو میکنید بعدا ببینید
وویس زیرش رو گوش بدید
شاید گفتم نه
مشتی جان. گوشهای زار زدن که دلیل نمیخواهد. انسانیم و تلنبار میشویم از خستگیها. ببین مشتی! این جملهها را همه میدانند. این خستگیها را همه دارند. مرد آن بود که فهمید خسته است. گوشهای نشست و چاییاش را ریخت داخل نعلبکی.
Forwarded from گنجشک های مرده
من برایت مینویسم، تو از میان این کلمات مرا بیرون بکش.
تنهایی سهمی بود که پس زدمش. پتوی تختخوابم بود. وجود جداناپذیری از من وقتی که کمی آرامش میخواستم. و با رفتن تنهاییها آرامشم را از دست دادم. هروقت هم که میگوییم «تنها» نیستیم این تصویر در ذهنها ساخته میشود که انسانی دیگر دستانش دور کمر یا دور گردن ما حلقه است. اما نه! من تنها نماندم و وجودی کنهمانند «از من» مادام به من چسبیده. انزجاری قرص و محکم که دندانهای لرزان و سرمادیدهام را ترک نمیکند.