معکوس
760 subscribers
826 photos
41 videos
46 files
129 links
لینک اون‌ یکی کانال

https://t.me/bedroodiha
حرفا:
https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Download Telegram
Forwarded from ننویسنده
من ب هیچ وجه لطف ندارم
معکوس pinned Deleted message
کتاب را بست و کنار گذاشت. تعادلی تازه بین دو قطب منفی روحش را حس می‌کرد . تناسخِ جلوه منفی تفکراتش را داخل خط به خط این کتاب دیده بود و با وجود قدم‌هایی از فکرش که او را از آنها دور می‌کرد دلش می‌خواست همه ی آنها را بغل کند. به سایه روبرویش خیره شد. تمام وجودش را همان سایه میدید و دستانی که برای رسیدن به این یأس آغشته به خون شده بودند. بلند پروازی‌هایی که داشت، چیزی جز سایه‌ای نبود که می‌توانست با خاموش شدن نور از بین برود. اما چیزی که پسر نمی‌دانست این بود که سایه با رفتن روشنایی نمی‌رود ، بلکه جاودانه می‌شود . از وسط دیوار، دری باز شد و سایه را با خود برد. هیچ‌چیز ، جز نور شدید آن سوی در دیده نمی‌شد. برگه‌ای ، از آن سو داخل اتاق گذاشته شد. از جایش بلند شد تا برگه را بخواند. رویش نوشته بود "می‌توانی بروی و از آزادیات لذت ببری." پوزخندی زد. برگه را مچاله کرد و گوشه‌ای پرت کرد. چه شد؟ آن همه ضربه و خون ریزی، آن همه بدبختی و تلاش، که درنهایت بلیط آزادی‌اش را پس بزند؟ خودش هم نفهمید چرا پس این تصمیم را گرفته. چون اگر از سر جهل بوده تا همین جا هم نمی‌آمد و اگر از سر دانش بود که هیچ‌کس را نمی‌کشت. اگر آزادی برایش بی‌معنی شده بود خودش را هر چه سریع‌تر خلاص می‌کرد برای بی‌قید و بند بودن و اگر آزادی را تکیه‌گاه پشتش می‌دانست این همه مصیبت را برای هیچ‌چیز کشیده بود؟ این همه تاوان فقط برای درک یک حقیقت تلخ که هنوز معلوم نیست درست هست یا خیر؟! پشت به در خروجی به سمت تکیه گاهش برگشت. لخ لخ می‌کرد و خود را بی‌اراده این ور و آن ور می‌کشید و چیزی جز تاریکی وجود آرامش و سیاهی درون حس آزادی و بلند پروازی، ذهنش را شلوغ نکرده بود. اما قلبش. قلبش بی‌اراده بود. نمی‌دانست قلبی که حال و هوای همه‌چیز را در سرش می‌انداخت کجاست و داخل بدنش دقیقا چه می‌کند چون منطق‌ها را بیرون از احساسات می‌ریخت و جنگ بین خوب و بدها و درست و غلط‌ها را انگار منفی‌ها برده بودند و منطق، کور شده بود. به خود بیشتر دقت کرد. همیشه برایش احساسات نداشته، تصمیم می‌گرفتند و حالا چیزی که خود آنها را نمی‌فهمد برای حال و روزش تصمیم می‌گیرند و ترجیح می‌دهد ناامید بماند. ناامیدی تنها امید باقی مانده‌اش شده بود. چشمش به زنجیری افتاد که همیشه کنار پایش افتاده بود و نمی‌دانست برای چیست. ناامید، لا به لای خون‌های معصومی که از سر خودخواهی و طمع او ریخته شده بودند، همان‌جا نشست و به ردشان خیره شد. پایش را در اختیار دهان سفت زنجیر قرار داد و زانوهایش را در شکمش جمع کرد و به دیوار پشتش تکیه داد. به هیچ‌چیز جز شقاوت حالی که داشت فکر نمی‌کرد.
#اینجا_کلمات_بی_معنی_است
#ننوشته
معکوس pinned Deleted message
Forwarded from -𝘚𝘪𝘯'𝘮𝘰𝘰𝘯
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من غمم را با قلبم درک کرده ام. فهمیدمش. شاید آن را از هر چیزی و هر کسی
بیشتر فهمیده ام. حتی از تنهایی، که هر روز می بینمش.
#ننوشته
ما گمان می‌کنیم که نقاب‌هایمان، شخصیت درونی‌مان را پنهان میدارد. امّا هر آنچه که در وجودِ خود نمی‌پذیریم، در نامنتظره‌ترین لحظات سر برمی‌آورند و خود را نشان می‌دهند.

#دبی_فورد
نیمه ی تاریک وجود
عادت
زیباترین
و
مفیدترین
صفت انسانی است
حالا اگه بخوام مال من باشه فقط نباید در هم بشکنمش
من و اون در سطح روحانی با هم ارتباط داریم
باید شناخت کاملی ازش پیدا کنم و در هم شکستنش فایده چندانی نداره
باید در هم بشکنمش تا بتونم از نو بسازمش
باید روحش رو زحمی کنم تا خودم بتونم ترمیمش کنم
اینطوری یه نفر مال تو میشه
شما تو دنیا به چی نیاز دارید؟
یکی که محبتش براتون از واقعیت قابل لمس تره🌝
مثل سایه ی ماه
Forwarded from NoteBooK
مطالعه، یگانه راهی‌ست
برای گفتگو با بزرگان روزگار
كه قرن‌ها پیش در دنیا به سر برده
و اكنون در زیر خاک منزل دارند.

#رنه_دکارت

@notebook_15 🌿
جسمم حبس در اتاق اما روحم را پیدا نمی کنم. لابه‌لای رنگ حقیقت گشت میزنم. این بدن چسبیده به نقطه ای خاکی درمیان فواصل کور این دنیا گرفتار شده. لحظه ای من در دنیا و لحظه ای دنیا درون من است. چشم و گوشم هرلحظه مرا به رشته سیم های ملال آور خاطرات و افکار وصل می کند. آینه کنارم دنیایی دیگر است و گهگاهی این وسایل اطرافم برایم آنقدر بی معنی است که درون آینه سیر میکنم و من تصویری از وجود یک روح دیگرم. میان انگشتانم جهان های موازیه روحی که آنها را سیر میکند مانند دود سیگار لحظه ای هستند و محو می‌شوند اما من فرصت ترک این هاله هایی که دور سرم پیچیده اند و موسیقی براق خاطرات را ندارم. لحظه ای ذهنم اینجاست. کنار تویی که مرا می‌بینی و لحظه ی دیگر تو، ساعت ها با من فاصله داری درحالی که شاید حتی دستانم در دستانت باشد. فرای جنون های احمقانه ی زمینی، من دست در دست گیسوان رویا در کویر دل آبشار می‌سازم یا همراه شیطان در جهنم با فرشته ها قصه تعریف می کنم. نه روشنای خورشید نه سیاهیه عمق مردمکت هیچ کدام رنگ واقعیت پر از خیال من نیست. فقط منم و حال منی که با من، آرام قدم میزند.
#ننوشته
هروقت که یادم میاد سلبریتی سازی کردیم
و اونارو مثل بت می پرستیم و دوستشون داریم
تن و بدنم می لرزه از جهل آدم امروزی
معکوس
زیبایی یا متشنج است یا وجود ندارد. (جمله آخر نادیا) نادیا تموم شد می بینید که چقدر برای بیگانه نوشتم و درموردش حرف زدم اما بذارید راجب نادیا اینطور بگم کتابی خوندم که حالا حالا ها جرئت نمی کنم سمت کتاب دیگه ای برم
بعد از این کتاب دختری که رهایش کردی جوجو مویز رو شروع کردم
یکی از پرفروشششش ترین و بهترین رمان های چند وقت اخیر
خب
از نظر داستانی
بله
جوجو مویز درحال حاضر شاید بهترین رمان نویس دنیا از لحاظ ساختاری باشه و دقیقا می دونه دست رو چه چیزایی بذاره و چه کشمکش هایی درست کنه
اما
چیزی جز هیجان کاذب برای من نداشت
یعنی ترجیح میدم تو دو ساعت فیلمشو ببینم و جمع شه بره تا اینکه خودمو درگیر یه داستان رمانس کنم که صرفا با جنگ ترکیب شده (تخصص جوجو مویز)
بخاطر همین
احساس کردم 150 صفحه اول از این کتاب برام کافی بود. چون عقیده من اینه
کتاب مثل فیلم نیست!
معکوس
کتاب کافکا در کرانه رو شروع کردم هاروکی موراکامی از اونجایی که سوررئاله قراره کلی کیف کنم
گاهی سرنوشت مثل توفان شنی است که مدام تغییر جهت می‌دهد. تو تغییر جهت می‌دهی، اما توفان شن تعقیبت می‌کند. دوباره برمی‌گردی، اما توفان خودش را با تو مطابقت می‌دهد. بارها و بارها این حرکت را تکرار می‌کنی، مثل رقصی شوم با مرگ، درست قبل از سپیده‌دم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که از دوردست بیاید، چیزی که هیچ ارتباطی با تو نداشته باشد. این توفان تویی. چیزی درون توست. پس تنها کاری که از تو بر می‌آید تسلیم به آن است، بستن چشم‌هایت و گرفتن گوش‌هایت، تا شن ها درون آن‌ها نرود،و راه رفتن در میان آن، قدم به قدم. آن‌جا نه خورشید است، نه ماه، نه جهت، نه حس زمان. فقط شن سفید نرم چون استخوان‌های آسیاشده ی چرخ‌زنان برخاسته به آسمان. این آن نوع توفان شنی است که تو به تجسمش نیاز داری.

کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی

پ.ن: از همون کتاباست که عاشقش می‌شم...
Forwarded from Turn on feeling
باید بگم اگ طوری زندگی میکنی ک آدما بعد از معاشرت با تو حس کنن هنوز هم انسان خوب و قابل اعتماد تو این دنیا وجود داره تو یه آدم حسابی هستی ؛)

#fact
@turnonfeeling
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ...
ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﺍﺻﻞ "ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ" ﺍﺳﺖ؛
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﻤﮑﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ،
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﻡ .

✍🏼 #ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ_ﮐﻮﺋﯿﻠﻮ
نوشتن، تصحیح‌کردنِ زندگی است و تنها چیزی است که از ما در برابر زخم‌ها و ضربه‌های زندگی محافظت می‌کند.

انریکه ویلا ماتاس

#قصار
@shahinkalantari
madresenevisandegi.com
Forwarded from 𝖣𝗋𝗂𝗇𝗄 𝗂𝖿 𝗒𝗈𝗎 𝗅𝗈𝗏𝖾 𝗁𝖾𝗋 (𝐹𝑎𝑖𝑟𝑦 𝑓𝑟𝑒𝑠𝒉♡)