خستهام از دورانی که خودم را بین کلمات گم میکردم. یک دفتر و دو دفتر هم جایم نمیشود. کتابخانهای از کتاب برای شانههای تکه پارهام فضا نیاز است. و لرزش را بین دستانم میبینم. بین خستگیها و هزار درد و ناخوشی من به خلوصی از رسوبهایم رسیدم.
آری جانم
رسوب کردم. و کلماتم کمی خسته کننده شد. خودم خسته کننده شدم. نمیفهمم چهطور اطرافیانم تحمل میکنند خستگیهای تکراری مرا. من هنوز هم ناامیدیهایم را سخت یدک میکشم. و یدک کشیدن مرا کند میکند درحالی که دیگران به خندههای پویای انسانی دیگر برای تسکین نیازمندند.
رهایم کنید. من برای رها شدن آمدهام.
فقط آخرین آغوشت را نصیبم کن و رها کن.
من مثل قاصدکهای باغچه ی پدربزرگم.
آری جانم
رسوب کردم. و کلماتم کمی خسته کننده شد. خودم خسته کننده شدم. نمیفهمم چهطور اطرافیانم تحمل میکنند خستگیهای تکراری مرا. من هنوز هم ناامیدیهایم را سخت یدک میکشم. و یدک کشیدن مرا کند میکند درحالی که دیگران به خندههای پویای انسانی دیگر برای تسکین نیازمندند.
رهایم کنید. من برای رها شدن آمدهام.
فقط آخرین آغوشت را نصیبم کن و رها کن.
من مثل قاصدکهای باغچه ی پدربزرگم.
یا این آشوبهای شبانه ی من طبیعی و برای هرانسانی است که زنده است
یا خوش به حال دیگران
یا خوش به حال دیگران
من باید فاصله گرفتن را یاد بگیرم. باید یاد بگیرم دستان انسانها برای زخمهای من نامناسب است و این درد که بر لب دارم با هر بوسهای به دیگری منتقل میشود. باید بفهمم که تعفنم لباس خوشبوی دیگری را پر نکند.
پر از خود شدهام. جایی برای دیگران نیست و من به اجبار دلم میخواهد کسی را در این چهاردیواری تنگ و سیاه راه دهم.
پر از خود شدهام. جایی برای دیگران نیست و من به اجبار دلم میخواهد کسی را در این چهاردیواری تنگ و سیاه راه دهم.
Forwarded from برنامه ناشناس | نجوا