Forwarded from حضور (نوشتههای امیرعلی بنیاسدی)
همینگوی وقتی نوشت ”در مستی بنویس، در هوشیاری ویرایش کن” راز بزرگی را برملا کرد. چیزی شبیه کلید دروازه حقیقت. گشودن آنچه بسته مینمود. انگار کلمات صریحی هست که در مستی راه زبان و قلم پیدا میکند، قدمهای بزرگی هست که تنها در مستی میتوان برداشت. پس اتفاقات سرنوشتساز با یک مستی بزرگ شروع میشود، یک چشم بستن طولانی به روی واقعیت. همه آنچه در خاطر میماند، آنچه ارزش به خاطر سپردن دارد، با یک سرخوشی پر حجم از راه میرسد، با یک آرزوی شگفتانگیز، با یک خیال مستانه. از آنجا به بعد، پس از تکوین نخستین، پس از به راه افتادن کودک آرزو نوبت هوشیاری میرسد، نوبت بامدادی که کارش مراقبت از آرزوی تحقق یافته شب پیشین است، آرزویی که یک روز محال به نظر میرسید، آرزویی که دوامش نیازمند هوشیاری است.
عینک بخشی از هویتم بود
قبل از اینکه مرا ببوسد هویتم را کنار میگذاشتم
گم میشدم
بوسهها که تمام میشد
کورمال کورمال دنبال عینکم میگشتم
دنبال خودم میگشتم
قبل از اینکه مرا ببوسد هویتم را کنار میگذاشتم
گم میشدم
بوسهها که تمام میشد
کورمال کورمال دنبال عینکم میگشتم
دنبال خودم میگشتم
معمولا انسان بابت چیزهایی که از دست داده غم داره
منتها من نمیدونم چهطور غم بزرگترین دارایی که دارم یعنی «وجود» رو به دوش بکشم
منتها من نمیدونم چهطور غم بزرگترین دارایی که دارم یعنی «وجود» رو به دوش بکشم
Forwarded from اخترک M909 (🌱فراجیده🌱)
امان از آدمها که حرف نمیزنن، حدس میزنن.
من با اولین نگاه تمام خاطرات را با تو گذراندم
به نهایت هر لحظه رسیدم
از آن به بعد فقط دوست داشتم جوردیگری تکرار شویم و بس!
به نهایت هر لحظه رسیدم
از آن به بعد فقط دوست داشتم جوردیگری تکرار شویم و بس!
معکوس
آرزویی که به حقیقت پیوست...
دقیقا ۱۴ ماه از به حقیقت پیوستن یکی از آرزوهای من میگذره